دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ شعر4

یادی که حدیثی مکرر می شود
بر لبان زمزمه .
دیرینه یادی کز اعتبار کلام
به نگاهی دگرگونه ،
جانی دوباره یافت .کهنگی نخستین نگاه
بر طاقچۀ لرزان صداقت
یادها اصالت دیروزند
که بر نگاهی جستجوگر جلوه کرده اند




بغض نادانی خویشتن را
کلامی آشکاره شو !
که عریانی حماقت را از صبر پوششی نیست



کلام طنزآلود مکرر سپیده

در انتهای دیروزی خسته

بر پهنۀ امروزی دگر

چنین است زیستنی که در میانه همچنان تهی ست .



زمین تمامی زنانگی خویش را

بر بستر آفتاب آشکاره شد

تا در بطن رازآمیز خویش

جاودانگی را به عریانی بار گیرد



نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ شعر..

یأسی
چنان همیشگی حضور زمان
در جاودانگی رسوایش
معبر تصمیم را بر گامهای تحقق بسته ست
محصور در لحظه های ناخواسته
که انسان را با تمامی رؤیایش
در تلخکامی بایدها
غرقه می سازد
این است روزگاری
که به سخاوتش دلخوش داشته اند




بسی خاطره که به حسرت آهی شد
و شب چنان سنگینی غمی
در سماجت کبودش خسته ست
تصویری از رؤیای خواب
در عبور شب پر ملال
آنجا که رسالت آفتاب در حجاب سایه ها از یاد رفته ست
و عشق چنان درخشش ستاره ای
در دوردست حضور خویش
نهایت شکوه ست و اعجاز
و هر نگاه
آسمانی پرستاره
در پناه چهره های سرد وسعت من
عشق
در پس کدامین نگاه
خاموش است و نهفته
که اثبات آن را
انتظاری مضاعف می باید .



وسوسه ای پنهان گسترۀ بیکران تفکر را پیمود
تا زبان
گویایی تصویر اکنون تو باشد



چه بسیار آرزو
که در پوچی رویا گذشت
و شب بی حوصله باقی ست .
آنجا که رسالت آفتاب
در حجاب سایه ها از یاد رفته است
..............
............



از اوج بلند بر فراز غروب دامان گستر
به سکوت در پیرامن بیرنگ
صراحت را ، در کلامی به نغمۀ جادویی مهتاب ، جلوه ای شو .
در دل نیم شبی به فانوس ستاره
راه یابی به اضطراب ، از پس تصویر دروغین لبخندها .



چه ساده ، صداقت اندوه در جاری اشکها تصویر می شود
آنجا که غرور در هیات حضوری بی احساس
قاطع و بی تردید ، همگام زمان است .
و چنان همیشه و اکنون
بغض را در حجاب قاطعیت
رعایت می کند .
با دریچه
تنها در آمیختن و رنج را بر تجسم صبر زمزمه کردن
تا زمان سهم تو را در اشکهایت پیمانه کند .
چرا که زیستن ، همه غرور است و اشک !
شکست بغض ترجم را
بر تو گزیری نیست
که زمان
سرشاری شفقت و اجابت است .




هراس ناگفتنی انکار
انکار ناشدن های همیشه
همیشۀ جوئیدن خویشتن
در خواب آشفتۀ امروز
خاطره غمگین دیروزی ست
که در بی انجامی تصمیم فرو مرده



چنین بی ترانه بر که آواز می کنی نگاهت را
از دیرگاه عبور و اشتیاق
چنین پریشان در معبر زمان
درگاه بسته رضایت را
بر کدامین خاطر می گشایی ؟



نگاهی منتظر از همیشه و در هنوز
آشفته جانی که حال مقدر را
در انتظاری تلخ غرقه است.
آنکه اشارت را با نگاه درآمیخت
تا در سکوت ، غربتش را زبان ابراز باشد
دریچه را گو پلک بگشا
بر تارو و پود خاطره ای در دوردست
در معبری تهی
از حکایت گام پر طنین
من با حضوری همه امید
پای فرسوده ام بسی به راه .
شکوه حماسه است
تمام جستجوی من


مگر یقین بودن را
در آیینۀ نگاهی جوییم
که سایه ها حضور را شهادت نمی دهند
زمان راه خویش را در لبخند و بغض می گشاید
تا در میلاد یکی لحظه
ما را در سکون سکوتی رنجور مدفون کند
تو چه دانی اشک :
قداست شگرف جانی پاک است
اشک غربت از آیینه و سایه



نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک

+ شعر 1

وه چه ملال خاطره انگیزی در این گسترۀ شب .
من از اوج مهتاب و غم
از دریچه و چراغ
من از تنهاترین جای جهان با تو سخن می گویم .
من تقدیر را در خاموشی اعتقاد خویش
معنا می کنم .
بنگر تا چه سان در این ظلمت
حیات در دوردست زمزمه جاری ست .
خیالی گستاخ تو را می سراید
و نگاه سرشار از حجم حضور توست .
.......
خوابی تلخ
رویا را ربود .


بود راستین تو را
به اثبات برهانی نیست
جز دندانی که بر هم می فشارم .
کاش تو را بر من باری نبود
تا در بیخیالی دردی گذرا
در فراموشی ات می جستم .



نگاهش بر من
واژه ای به تلخی نگفت چنان رازی به اشاره
پری وار حضور مکرر رویاهای من
با شکوه لبخندی به لب
همچنان ، هیچ سخن نگفت .
هر دو در برابر
و سکوت در میانه بود .
در گلو بغض اشتیاق و در نگاه خون انتظار
لیک رؤیا را تا حقیقت
به اشکها هیچ اثر نبود .
برخوانمت به خویش
با تمامی سکوت
از این ملال
هیچ بر دل اثر نبود .





ما نیز در تنگ مجالی خویش
تقدیر را هزاران رنج گشته ایم
و از دریچه تنهایی مان فریادها کردیم
فاش بودیم و در دشواری راه
ناپیدایی رازگونه اندیشه را
در وظیفه پیمودن اجبار شدیم .

شهامت تردیدمان نبود
اعجاز آفرینش را ، التزام زیستن را .
و چنین آزرده ، در حصار تنگ نبایدها ، مبهوت مانده ایم .


اشتیاقی در حسرت شدن گریست
و هستی ، در هر سپیده
نومید و خسته ، در شبهای دلتنگ مکرر می شود
واژه ها
آرزوهای نهان را تفسیر می کنند
تا زمان در رویایی دلپذیر دگرگونه بگذرد

زاهدان
در هجوم آفتاب و ابر
با صلابت جاودان کبودشان ، نماد استقامت اند .
اینان شکوفندگان اندیشه اند
جویندگان حقیقتی مطلق .
چنین باشکوه
در تقدس انجام
رؤیای آدمیان را سایه بان اند .
پیشبازان افقهای دور
درود گویان صبح اند
همداستان غربت غروب ، وداع کنندگان ستاره
عارفان تنها
فاتحان احساس اند.
زاهدان خسته
عابدان مقدر ............



باور
نقش اطمینان بخش ادراک سرنوشت را بر نمی تابد.
که یقینی بر عدالت تاریخ نیست .
چنین است احتضار مجالی خنجر بر گلو نهاده
که آغاز و پایان را اختیاری نیست .


نویسنده : MEHDI ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک