دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فضل اللهاسترآبادی و فرقه حروفی

فضل الله استرآبادی و فرقۀ حروفی

جلال الدین فضل الله بن ابومحمدعبدالرحمن استرآبادی حسینی ( متخلص به نعیمی ) در شروان یا استرآباد به سال 740 در یک خانواده صوفی مشرب متولد شد – چه پدر و نیایش هر دو وصفی بودند – مدت 27 سال در نجف مجاور بود . استرآباد وطن معنوی اوست که کتابهای نثر خود را به لهجۀ آن نگاشه و آن شهر را مقصود خدا از ( بلد امین ) در قرآن، شمرده است .

فضل الله یک صوفی اتحادی بارآمد- این اصطلاح به معتقدان وحدت وجود اطلاق می شد –

نام پدرش در کتابهای او و پیروانش نیامده ، معلوم می شود که پدرش را در اوایل زندگی از دست داده و همین یتیمی و نبوغ او را کمک کرده که خود را همدوش محمد و مسیح بداند و از راه مذهب در صدد رهبری قوم ایرانی علیه استیلاگران مغول برآید .

فضل الله در 15 سالگی شروع به تعبیر خواب و تأویر رریاها کرد و به حدی رسید که صاحب تأویل نامیده شد و قرین یوسف به شمار آمد . مردم او را سیدفضل الله حلال خور نامیدند زیرا طاقه های عجمی می دوخت و از وجه آن گذران میکرد در این مرحله توانست مریدانی به دور خود جمع کند .به دنبال این مرحله ، دورۀ دیگری در زندگی او آغاز شد که در آن ، درآمیختن اندیشه مهدیگری با قطبیت صوفیان را در ذهن آغاز کرد .

در سال 786 نزد ویژگان خود ، دعوی مهدیگری را اعلام داشت و نهانی بیعت گرفت که چون زمانش در رسد ، با شمشیر خروج کنند و ازاین لحاظ پیروانش – سرپوش و تن پوش سپید داشتند – اشاره به آنکه لشکر مهدی نیز با او پسمان مرگ می بندند و کفن می پوشند ، شمشیر بستن آنها اشاره به مردگانی بود که خدا ، به زندگی رجعت شان می دهد تا همراه مهدی جهاد کنند .

دعوت فضل الله بر این پایه بود که او همچون آدم و عیسی و محمد ، خلیفه خداست و تمام آرمانهای صوفیانه و شیعیانه درباره نجات عالم بوسیلۀ خون در او جمع است و در عین حال ، مهدی و ختم اولیاء و پیغمبر و حتی خداست

او در این اثناء میان اصفهان و دامغان و بروجرد و باکو و تبریز و حویزه و ... در حرکت بود و تنها نتیجه ای که داد مجالس محاکمه متعددی علیه وی در گیلان و سمرقند تشکیل شد و متهم گردید که دعوی مسیح بودن دارد ( با ایرانی دیگری مشابهت یافت که به سبب ادعا به سال 595 به قتل رسید و نیز تاجرزاده ای به نام  - کی – که در سال 672 کشته شد .

ظاهراً فضل الله با قدرت استدلال و بیان توانست در امان  بماند اما بر جان خود ترسید و تصمیم داشت به بلاد روم ، روی نهد بدان امید که درانجا بتواند ( قائد غرالمحجلین ) شود ( از القاب علی به معنی پیشوا و پیشرو مردان سپیدپیشانی ، یا سوار بر اسبانی که دست و پایشان سپید است ) که میگفت مقصود علی از ان توصیف ( جوانان رومی ) بوده و خود را نیز مظهر علی می شمرد و درصدد بود با دعوت مسیحیان رومی به اسلام و رهبری آنان ، اهداف خود را تحقق بخشد .. اما سیر حوادث بر او پیشی گرفت با عجله به شروان گریخت و به میرانشاه ، پسر تیمور ، پناه برد.

اما قیام عامه بر علیه او به گوش تیمور رسید و از میرانشاه خواست که او را به قتل رساند ، میرانشاه به دست خود فضل الله را کشت .( در سال 804 )

از فضل الله سه کتاب مقدس برای حروفیان به جا مانده ، جاودان نامه ( نو و قدیم ) – محبت نامه – عرش نامه .

حروفیگری با مرگ فضل الله پایان نیافت و در دل پیروان بسیارش که در ممالک اسلامی پراکنده بود باقی ماند .  از آنجمله نه خلیفه  - به عدد نه فلک – که ظاهراً اینها باشند : ( علی اعلی ( متوفی 822 ) ، مجدالدین و خواجه سیداسحق و درویش حسام الدین بروجردی ، عمادالدین نسیمی ، درویش علی ، درویش بهاء الدین ، مولانا محمدنائینی و درویش امیرعلی کیوان که ریاست حروفیان را داشتند )

نورالله ، پسر فضل الله ملقب به سلطان العرفا جانشین پدر شد و پس از آن که با جمعی از حروفیان از زندان رهایی یافت گریزان رو به عراق نهاد و از لقب سیدالشهداء که به او دادند معلوم می شود که به قتل رسیده است .

پس از وی ریاست نصیب ابوالحسن ، علی اعلی گردید و لقب ( قائم مقام فضل رب العالمین ) یافت ، او نیز علوی و از اهالی استرآباد بود و در آنجا نزد فضل الله اموزش یافته یافته بود . در پایان عازم بلاد روم  گردید و به حالت ناشناس در اناتولی ساکن شد وبا پیروان حاج بکتاش درآمیخت و مخفیانه جاودان نامه را تدریس میکرد .

خانواده فضل الله تشکیل می شد از سه پسر به نام نورالله و کلیم الله و سلام الله و چهار دختر به نام فاطمه خاتون – که اگر علی اعلی را صاحب شرح جاودان بدانیم زن وی بوده – و بی بی خاتون و ام الکتاب و فاتحة الکتاب .

وقتی نورالله به سوی عراق رفت ، دو برادر و دو خواهر صغیر خود را به درویش حسام الدین سپرد ، اینها در طاعون 828 مردند . فاطمه خاتون با علی اعلی به بلاد روم رفت و بی بی خاتون نیز ظاهراً همراه او مهاجرت کرده بود .