دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ تشیع و تصوف

تشیع و تصوف

 

اسلام همچون دیگر ادیان ، در روش اجتماعی خود بر طرفداری از بی چیزان تأکید کرد و دعوت خود را در قالبی ریخت و جنبشی را شکل داد بیچیزان از توانگران بستاند .

اسلام چون هر جنبش سیاسی و اجتماعی دیگر ، گروندگان خود را بسوی گروه بندیها و جبهه بندیها میراند و طبیعی بود که فقیران و فرودستان به دور علی گرد آمدند. این گروه در برابر حزب اشرافی کهن از سنخ ابوسفیان و عبدااله ابن ابی و طبقه متوسط قدیمی که نماینده آن ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح  و مانند آنان، قرار میگرفت .

پس از رحلت پیامبر ، نخستین بار این گروه بندیها بدین صورت شکل گرفت که ابوبکر به مقابله با علی بیعت گرفتو ابوسفیان در صدد برآمد که یکی از این دوگروه را بوسیلۀ دیگری بکوبد .

لفظ شیعه به روزگار علی پدید آمد که در کنار عناوینی چون ( صحابه ) ، ( انصار) و ( مهاجرین ) بر همۀ اعضای قوم به یکسان اطلاق می شد و نیز در روزگار حسن ، بدون آن که ویژۀ پیروان علی ( یعنی معتقدان به خلافت بلافصل آن حضرت) باشد ، بکار برده می شد .پس از شهادت حسین بن علی این تعبیر معنی اصطلاحی خود را یافت که عبارت است از : ( انتساب به حزب دوستداران علی و فرزندانش و دشمنی با امویان )

با غیبت مهدی مسابقه فرقه پردازی و مذهب سازی متشیعه پایان یافت ، خصوصاً که حسن عسکری را جز مهدی فرزندی نبود پس شیعیان به گرداوری مواریث مذهبی پرداختند .رشته امامت در میان فاطمیان نیز در مصر قطع گردید .

شیعیگری ، مجموعه ای از عقاید ناهمگن است ، می توان گفت که قدر جامع همه فرق شیعه ، اعتقاد به برتری علی و وجود معنویت خاصی در ائمه و مسئله مهدویت است .

در فقه نیز شیعه چندین دسته بودند : گروهی تقلیدی مذهب که قیاس را بیرون از حد فقیه میدانستند و رد آن کتابها نوشتند . در مذهب تقلیدی فرض بر این بود که احادیث بسیار مروی از ائمه ، کافی است و نباید به اجتهاد پناه برد

ابوالحسن اشعری می نویسد که شیعه همگی ( در رد اجتهاد و رأی در مورد احکام شرعی ) هم عقیده اند .

پاره ای نیز ، هم از اغاز عمل به اجتهاد میکرند که بعدها این گرایش ، تفوق یافت تا آن که اخباریان در قرن 11 از نو علیه اجتهاد قیام کردند .

وسعت اختلاف به حدی بود که حتی در اذان نیز شیعیان همرأی نبودند ، مثلاً مفوضه ، اشهدان علیاً ولی الله را در آن می افزودند ( قرامطه که در سال 271 ظهور کردند نیز همین فقره را به اذان می افزدده اند ) این اختلاف رأی به قرآن نیز کشیده شد و بعضی از شیعه معتقد شدند که از آن کم شده است .

جمعی از متکلمان بزرگ شیعه ، شیوه و اصول معتزله را اتخاذ کردند با آن که روش عقلگرایانه و استدلالی اینان با اساس معنوی تشیع که ذاتاً مبتنی بر تسلیم و اطاعت محض از امام بود ، مبانیت آشکاری وجود داشت ، چنانکه ابوالحسن اشعری دسته ای از متکلمان شیعه را صریحاً ( معتقدان به مذهب معتزلی و امامت ) نامیده است .

شیعه بر خلاف اهل سنت فقط به ضبط احادیث صحیح اکتفا نکردند بلکه این شیوه را برگزیدند که هر روایتی را شنیده بودند به استثنای انچه در موضوع حلول وبا خدایی امامان بود گرد اوردند. به همبن دلیل در کتاب کافی 5072 حدیث در برابر 9480 حدیث ضعیف می یابیم .

سه کتاب دیگر شیعه نیز همان حال را دارد . با تمامی تضاد عقاید ، شیعه برای رد بسیاری از روایتها اقدام نکردند بلکه به این تناقضات را به تقیه نسبت می دادند و از امامان روایتی می اوردند که ( ما خود میان شیعه خلاف انداخته ایم ، این باعث حفظ ما و ایشان میشود )

شیعه از یک جهت معین در فقه پیروی نمیکردند ، در مصر زمان اسماعیلیه و در طالقان و شمال آفریقا و قسمتهایی از یمن ، زیدیان ساکن بودند ، اما شیعیان دوازدن امامی تنها قدرت جامعی که داشتند ، انتظار ظهور مهدی بود .

اگر چه حتی در زمان ابن بابویه قمی ، یعنی کمتر از نیم قرن پس از غیبت کبری نیز بسیاری دچار سرگشتگی و تردید شده بودند با این حال پیش از انکه یک سده بگذرد ، صاحبنظران شیعه توانستند قضیه غیبت را در مذهب خود ، در جایگاهی قرار دهند که با رد آن ، اساس تشیع باطل می شود .

پس از شهادت حسین ، جنبش شیعی به معنای خاص خود ، جدا از رهبری علوی که در آن زمان در مدینه به دست محمدبن حنفیه بود ، همزمان در کوفه و بصره و مدائن پدید آمد . هنگامی که معاویه پسر یزید بن معاویه پس از خود کار خلافت را به شورا گذاشت ، نخست از سویی عبدالله بن زبیر ( مقتول 73 ) و مروان بن حکم ( متوفی به سال 65) از امویان و سپس از سویی دیگر عبدالملک بن مروان ( متوفی به سال 86 ) در مورد آن به رقابت برخاستند .

ولی محمدبن حنفیه برای پرهیز از فرجام پدر و دوبرادرش ، انکار را رها کرد ، وبه ان گروه از شیعه که مختار بن ابوعبیده ( مقتول به سال 67 )موفق شده بود از شور و تعصب آنها بهره برداری کند ، در مورد پافشاری بر خونخواهی حسین و دعوت به نام محمدبن حنفیه میدان داد . ( از عواملی که نیروی عبدالملک  را می افزود دوری شیعیان از رهبران علویشان بر اثر زیاده روی کوفیان در اعتقاد به مقام والای امامان تا حد خدایی بود ) همچنانکه محمدبن حنفیه و علی بن حسین نیز متوجه این نکته شدند .

چون جنبشهای نهانی علیه امویان در پایان سدۀ اول تندی گرفت ، از علویان ، ابوهاشم عبدالله بن محمد بن حنفیه ( متوفی به سال 97 ) همراه عباسیان در آن شرکت کرد و در پی ریزی شالودۀ معنوی آن سهیم شد تا آنجا که عباسیان پیروزی یافتند .

به سال 121 جنبش زیدیان به پیشوایی زید بن علی بن حسین آغاز شد که هدف آن برگرداندن فرمانروایی به علویان بر پایه های معتدل اسلامی بود وبه همین حالت تا روزگاران بعد باقی ماند .

اما برادرش محمد بن علی بن حسین و فرزندش جعفر بن محمد صادق ، روش علی بن حسین را در برکناری از سیاست پیروی کردند و در مبارزۀ خلافت شرکت نکردند و به علم و زهد که روحیۀ غالب زمان بود ، روی آوردند تا آنجا که جعفر صادق استاد نسل معاصر خویش شمرده شد . قرن دوم با روحیۀ بحث و نظر ، لبریز از فلسفه های گوناگون آغاز شد و فرقه های تندرو ، پی در پی در کوفه و مدائن پدید آمدند زیدیان شورشهای خود را در سراسر ممالک اسلامی ادامه دادند و فرقۀ اسماعیلی بر پایه ای غلوآمیز بوسیلۀ مبارک مولای اسماعیل بن جعفر ( متوفی 133 ) بنیاد نهاده شد .

اما رشتۀ امامان شیعه از نسل جعفر صادق ، زیر فشار عباسیان در مدینه ماندند. موسی بن جعفر کاظم ، در زندان هارون الرشید در بغداد در سال 183 وفات یافت ، پسرش علی بن موسی الرضا ( متوفی 203 ) جانشین او شد که مأمون ولیعهدش گردانید و دخترش را به او داد .اما محمد تقی فرزند خردسال رضا جانشین او گردید و اندک زمانی پس از آنکه معتصم احضارش کرد ، در جوانی وفات یافت و در پیرامون او اندیشه های اسطوره ای پدید آمد .

با شروع فرمانروایی متوکل ( خلافت از232  تا 247 ) اوضاع تغییر کرد و شیعه به سختی مورد آزار قرار گرفتند و قبر حسین بهسال 236 تخریب گردید ، طبیعی بود که علی بن محمد هادی پیشوای شیعیان میانه رو ( متوفی 254 ) زندانی گردید تا در گذشت جانشین هادی فرزندش حسن عسکری بود که به سال 232  در سامرا متولد شد و در همانجا به اقامت اجباری زیست تا به سال 260 رحلت کرد .اما عسکر ی معاصر  حوادث و آشوبهایی در دولت عباسی بود که باقتل متوکل شروع شد . از آن پس خلفای عباسی ، پی در پی ، خلع یا کشته می شدند و امرا در ولایات اعلام استقلال میکردند .

رحلت حسن عسکری در حالیکه به ظاهر فرزند شناخته شده ای  نداشت ( یک فضای خالی در میان شیعیان ) برای پیدایش فرقه های مختلف بوجود آورد ، مانند وضعی که پس از شهادت حسین در کوفه پیش آمده بود ، تا آنجا که  دوازده امامیان ، در مورد مهدی به 14 فرقه تقسیم شدند( از جمله عده ای معتقد بودند که امامت پس از حسن عسکری به بردرش جعفر می رسید ، عده ای اصلاً منکر وجود پسری برای امام حسن عسکری شدند ، برخی نیز با پذیرفتن امامت محمدبن حسن ( مهدی ) قائل شدند که پس از او نیز پسرش امام گردید و اینان 13 امامی بودند ، چند تن نیز قائل به مرگ امام دوازدهم و قطع سلسلۀ امامت شدند ) اما دیرپاترین آنها معتقد به این بود که پسر حسن عسکری ، مهدی وجودش ضروری و حتمی است چون زمین خالی از حجت نمی تواند باشد و پس از آن که شیعه معتقد شدند که مهدی دو غیبت کبری و صغری داشته ، که در دوران غیبت صغری از طریق چهار نایب خاص شیعیان را امامت میکرده و با فوت آخرین نایب به سال 329 دوره غیبت کبری اعلام شئ که تاکنون ادامه دارد .

تشیع بعناون یکی از مذاهب معنوی اسلام ، نخستین بار در گروهی از مسلمانان پیشگام نمودار شد . یکی از ایشان ابوذر است که در وصف پاکی او گفته اند که قبل از اسلام آوردن ، یکتاپرست بود .

دیگری سلمان بود که پیغمبر و علی او را از خاندان خود شمردند و دربارۀ او گفته اند که در جستجوی محمد و اسلام ازدینی به دینی دیگر درمی آمد تا مسلمان شد و از او( تصویر کهنسالخوردی فرورفته در دانش باطنی پرداخته اند که دوران فترت ازحواریان مسیح تا محمد را پرکرد تا گواهی به راستی دین نوین باشد .)

و نیز از جمله عماربن یاسر بوده است و در صفین کشته شد و پیشگویی پیغمبر در حق او درست درآمد که ( گروه ستمگر ترا خواهند داشت )  و دیگری حذیقة بن یمان ، راز دار پیغمبر و منافق شناس مسلمانان و آگاه از فتنه ها

اما سرور آنها علی بود ، مسلمان نمونه و پروردۀ پیغمبر و زاهدترین یاران او ، آنکه زهدش را بدینگونه توجیه می نمود ( تا توانگر ، آن را سرمشق قرار دهد و فقیر از خود سرشکسته نباشد )

شهادت علی و احساس خلاء ک.فیان از فقدان او و تجاوزهای امویان برآنها و به دنبال ان ؛ چشم پوشی حسن بن علی از خلافت به نفع معاویه و پس از آن شهادت حسین بن علی و تن زدن محمدبن حنفیه از مبارزۀ سیاسی و خالی ماندن مرکز ریاست از امامی که به شخصه به رهبری پردازد ، باعث شد افکار غلوآمیزی بروز نماید .

از اینجا شیعه را نامهای گوناگون پدید آمد ، همچون سبئیه در نسبت به یمن ( سبا) و ترابیه در نسبت به ابوتراب و خشبیه ( چون با چوب میجنگیدند ) و غالیگری در کوفه و در دیگر مراکز شیعه آشکارا شدت گرفت . و چون علی بن حسین از غالیان کوفه بیزاری جست، غالیان مستقیماً فعالیت سیاسی خود را به نام غالیگری و به عنوان حزبی سیاسی ، بی اعتناء به میل و اکراه امامان ادامه دادند . از این مرحله به بعد ، غالیگری پخته شد و تکامل یافت و جنبشی جداگانه با فلسفه ای خاص گردید.

کثریت کوفه نشینان ، اعرابی بودند با سطح تمدنی برتر از دیگر عربها ، ویک اقلیت ایرانی نیز که در جنگ قادسیهبه اشکر عرب پیوستند . با انان در کوفه   زیست . به خلاف تمدن تقلیدی بصره ، تمدن کوفی اصیل و جذب شده بود و احساس و تعقل و ابتکار ویژۀ عنصر یمنی را منعکس میکرد .

به عنوان مصداق ، قبایل یمنی الاصل عبدالقیس ، عجل ، بنی اسد و ربیعه را می یابیم که مذهب غلو داشتند ، قبیلۀ بجیله ونهد نیز همین اعتقاد می ورزیدند . آن ایرانیان نیز که به غلو گرویدند موالی این قبایل یا موالی دیگر اعراب آمیخته به اینان بودند.

بر این اعراب عیب ایرانی زدگی گرفته می شد و همین گواهی می دهد که به دلیل سطح بالای تمدن ، احساس قبیله ای در اینان ضعیف بود .گذشته از این ، پیشوایان غلات بیشتر پیشه ورانی بودند عاری از احساس برتری جویی عربی ، که میخواستند که از راه برتری فکری و اقتصادی ، منزلت اجتماعی خد را بالا ببرند و از اینجاست که بیان بن سمعان ، علاف بود و مغیرة بن سعید جادوگر و ابوالخطاب جامه فروش و بزیغ بافنده و معمربن احمر ، گندم فروش بود ...

به نظر می آید نخستین اندیشۀ تازه در تشیع ، مهدیگری بود ، مختار این عنوان را به محمدبن حنفیه داد واو را به دلیل همانندی نام و کنیه صورت وظهور جدیدی از محمد فرا نمود .

کیسانیه ، بازماندگان یاران مختار ، پس از مرگ محمد بن حنفیه معتقد به رجعت او شدند ( گلدزیهر ، این اندیشه را به رجعت ایلیا نسبت داده و ماسینیون آن را به ریشۀ ایرانی پیوند داده است )

( قابل ملاحظه است اینکه عمر پس از رحلت پیامبر اسلام ، قول به رجعت و مهدویت پیغمیر را اظهار کرد ( و هرگاه خواسته باشیم هرچیز را به اصل مشخصی برگردانیم ) چنین به ذهن القاء میشود که اندیشۀ رجعت یک اندیشۀ عمومی بشری متأثر از اعتقادات یهودی بوده ، به این نشانه که عمر رحلت پیامبر را به غیبت چهل شبۀ موسی مانند کرد )

( دیری نگذشت که اندیشۀ مهدی به خصلت کلی تشیع تبدیل شد : هر امام شیعی در زندگی یا مرگ از نظر یکی از فرقه های شیعی ، مهدی تلقی گردید و در مورد مرگ امام می گفتند که دوباره باز خواهد گشت )

چون سدۀ سوم فرا رسید و غیبت مهدی دوازده امامیان اعلام گردید ، در اندیشۀ مهدویت عنصر جدیدی وارد شد و آن ارتباط ظهور مهدی بود با نزول مسیح از آسمان .

اشعری و ابوحنیفه در شرح عقاید اهل سنت و حدیث ( خروج دجال و کشته شدنش به دست عیسی را قبول دارند ) . که اعتقا د به مهدویت مسیح است یعنی مسیح بن مریم را مهدی میدانند

اعتقاد اخیر شیعیان اصلاً اسلامی و مستقل از موضوع مهدی بود وبه دلیل آنکه مادر مهدی از نسل حواریان و وعدۀ ظهور اودر آخرالزمان بود به اندیشه مهدیگری ربط داده شد .

چون محمد بن حنفیه درگذشت و ارادۀ شیعه در برابر نیرویعبدالملک و سختگیری حجاج ، سستی گرفت ، ابوهاشم عبدالله فرزند محمد بن حنفیه ، همچون پیشوایی معنوی که بر دانش نهانی به عنوان جوهر امامت تکیه میکرد ، ظهور نمود او میگفت : ( هر آشکاری را نهانی و هر تنی را جانی و هر تنزیلی را تأویلی و هر نمودی را حفیفتی هست )

ابوهاشم ، این اندیشۀ شناخته شدۀ اسلامی را که اسلام به هر صد سال نو میشود ، به این صورت عنوان کرد ( صد سال بر هیچ نبوتی نمیگذرد مگر آنکه دورۀ احکامش سپری گردد ) و نیز او اولین کسی است که جامۀ راز بر ارقام و اعداد معین پوشانید ، از جمله در مورد رقم 12 : ابوهاشم با جانشین خود محمدبن علی بن عبدالله بن عباس شرط کرد که مبلغان او برای قیام علیه امویان به این تعداد باشند تا دعوتش مقرون موفقیت باشد .

ظاهراً ابوهاشم بود که این اصل کیسانی را که ( دین عبارت است از اطاعت شخص معین ( اما ) بنیاد نهاد که بعدها وارد تصوف شد و ذوالنون مصری آن را اینگونه تعبیر کرد : ( آنکه پیرش را فرمانبردارتر از خدایش نباشد ، مرید راستین نیست )

با مرگ ابوهاشم بهسال 97 هجری ، برای شیعۀ کوفه میدانی باز شد که این اصول تازه را تکامل بخشید و بر این اساس ( بیان بن سمعان عجلی گفت که راز امامت ، یعنی دانش نهانی خدایی که از راه نوعی تناسخ به او رسیده است )

او مدعی شد مقصود از کلمۀ بیان در آیۀ ( هذا بیان من الله و هدی ) خود اوست و او قابل آن گردیده که بر بخشی از آیین محمد قلم بکشد و نیز اندیشۀ تجسم الهی را آورد و خدا را به صورت انسانی که همۀ اعضایش بجز صورت از میان رفته ، تصویر نمود ) . سپس نوبت به مغیرة بن سعید بجلی ، همتای بیان ، رسید .

او اسرار عدد ( 7 ) را آشکار کرد و تعداد یاران خود را که او صفا می نامید و با آنان خروج کرد ، 7 قرار داد و عقیده داشت که راز آفرینشدر شناخت اسم اعظم خدا ؛ نهفته است . او کلمۀ امانت را که در قرآن آمده ، به معنی امامت شیعی تفسیر کرد .

مغیرة نخستین کسی بود که مقام علی را تا حد پیامبران بالا برد و او را برتر از ادم و همردیف محمد شمرد واز همه مهمتر اینکه او بنیانگذار اندیشۀ تجسم خدا به صورت حروف الفباء و اعداد بود .

پس از او ابومنصورعجلی ( متوفی سال 121 ) پیدا شد که همۀ امامان را به مرتبۀ خدایی بالا برد و خود را پیغمبر دانست . او نخستین کسی بود که ادعا کرد به آسمان برده شده و خدایش دست برسر بسوده و فرموده : پسرم ! از سوی من به مردم تبلیغ کن اعتقاد داشت که مسیح نخستین آفریدۀ خدا بوده ، چون کلمۀ خداست ، از این لحاظ او پیشرو حروفیان است .

او علی را دومین آفریده میدانست . پیروان ابومنصور ، مسیح را به عنوان کلمۀ خدا از مقدسات می شمردند و حتی به اسم آن قسم میخوردند ، می گفتند : ( سوگند به کلمه ) . ابومنصور ادعا میکرد که به تأویل مبعوث است .

پس از ابومنصور ، جنبش غالیگری به رهبری عبدالله بن معاویه ( که به سال 130 در زندان ابومسلم خراسانی به قتل رسید ) به مداین و استخر انتقال یافت و راه را برای اعتقاد یافتن صوفیان به اندیشۀ انتقال نورالهی از طریق پیغمبران و امامان به پیشوایان ایشان ، باز شد .

ابوالخطاب اسدی ( مقتول به سال 138 ) در میدان غالیگری رکورد تازه ای به دست آورد .

اورده اند که او استاد اسماعیل بن جعفر و پیشوای او بوده ، ماسینیون گفته ، ابوالخطاب به ابواسماعیل نیز ملقب شد زیرا پدرمعنوی اسماعیل به شمار می رفت . به مفاد اینکه ( تنها آن فرزندخواندگی معتبر است که معنوی با گزینش الهی باشد )

برخی از خطابیان معتقد بودند ( روح جعفربن محمد ، در ابوالخطاب قرار گرفت و پس از غیبت ( یعنی مرگ ) ابوالخطاب به محمدبن اسماعیل بن جعفر ، انتقال یافت )

ابوالخطاب با مرگ مبدل به خدا شد و نیز پیش از مرگش ، بعضی پیروان او مهدی گردیدند . دیری نگذشت که این اندیشه ، یعنی به اعتبار پیوستگی معنوی ، جزء خاندان پیامبر به شمار آمدن همچون بازگشت به تصویر جدیدی از سلمان ، و به شکل فرزند خواندگی معنوی و انتقال مقام شیخی از یک صوفی به صوفی دیگر وارد تصوف گردید.

ابوالخطاب یارانش را پیغمبر می شمرد و اینان بر خدایی خود آیۀ قرآن ، دستاویز می ساختند که ( هو الذی فی السماء و فی الارض اله ) سوره زخرف ( آیه را بدینسان معنی میکردند که گویا خدای آسمان غیر از خدای زمین است و خود را خدای زمین می دانستند ) و این آغاز پیدایش حکومت اولیاء در روی زمین است .

پیروان ابوالخطاب ( تردستی و طلسمات و اختر شناسی و کیمیاگری می آموختند ) و دربارۀ آنها گفته اند ( هر گروهی از راه آنچه مناسب می نمود، می فریفتند و در برخورد با عوام ، اظهار زهد میکردند )

خطابیان معتقد شدند که به هر مؤمنی وحی میشود . گسترش این عقاید که از تشیع غالیانه ، سرچشمه میگرفت و پیشوایی معنوی رهبران غالی ، قشیری را بر آن داشت که بگوشد ( هر فرد پرهیزکاری از خاندان پیغمبر است )

همه این اندیشه ها از جنبش غالیگری پدید آمد . این جنبش که از کوفه برخاسته بود با کشته شدن حسین بن ابی منصور عجلی به روزگار مهدی عباسی ، پایان گرفت . اما بعدها در مجموع ،جزء میراث کلی تشیع گردید .به طوریکه نسل بعدی صاحبنظران شیعه ، راهی برای رهایی از عقاید غالیان نیافتند و کوشیدند آن را در قالبی معتدل ، پاک شده از افسانه ها و گزافه بریزند .

نمونۀ اینان ، هشام بن حکم ( متوفی 199 ) قطعی مذهب است ( قطعیه در مقابل موسویه ( ممطوزیه )  گروهی از شیعه بودند که به وفات موسی بن جعفر یقین و قطع کردند در حالی که موسویه راجه به رحلت او شک داشتند و می پنداشتند که زنده است و به عنوان مهدی قیام خواهد کرد ) که خود را از هر سو در تنگنای عقیده به تجسم الهی محصور یافت و خود نیز همان مطلب را ، لیکن در معنایی مجازی و همچون وسیله ای برای توضیح و تفصیل بیشتر ، اظهار داشت .

هشام ؛ اندیشه ای دیگر نیز در تشیع آورد که از مهمترین پایه های شیعیگری گردید ( و آن موضوع عصمت امامان بود به این شرح که پیغمبر بواسطۀ وحی و امام به دلیل عصمت از خطا در امان است )

اساس این اندیشه عبارت است از فروآوردن امامان از اوج خدایی و قرار دادن ایشان در مقام انسان کامل ، یعنی تعدیل و تخفیفی در غالیگری ، اینگونه چارهگری در برابر غالیان ، نهایت خردمندی و زیرکی بود .

به عقیدۀ دونالدسون ، نظریۀ عصمت یک اندیشه اصیل شیعی است و هیچگونه ریشۀ اسراییلی ، ایرانی یا مسیحی نداشته و لیکن حجاج ، صد سال قبل از هشام ، عبدالملک بن مروان را به صفت عصمت ستوده بود )

عقیده اسماعیلیان نیز از جنبشهای پیشین غالیانه به ویژه از نهضت ابوالخطاب ریشه گرفت که معتقد بود محمدبن اسماعیل به رسالت مبعوث شده و آیینی آورده که شریعت محمد را منسوخ کند . همچنین بر اندیشۀ ابومنصور عجلی ، خصوصاً در مورد تأویل و تنزیل و اعداد ، تکیه داشت.

اسماعیلیان شمارۀ داعیان خود را در مقام حجت به زمان غیبت ، 12 قرار دادند که از آورده های ابوهاشم بود ، و عدد 7 که ابومنصور عجلی ، رنگی از اسرار بدان زده بود ، تعداد دور امامان اسماعیلی در زمان ظهور گردید .

آنگاه اعتقاد به تقدس عدد 7 را با تعداد آسمانها و زمینها و سیاره ها ربط دادند و نیز این خصوصیت هفتگانگی به اعضای درونی و بیرونی پیکر انسانی تطبیق داده شد . تعداد حجتهای 12 گانه را هم به پدیده های طبیعی مانند 12 ماه و 12 ساعت روز و 12 جزیرۀ زمین و مانند آن ارتباط دادند .

این همه برای آن بود که به این عقیدۀ نوین ، جامۀ عملی پوشانده شود . به لحاظ همین اصرار در رنگ علمی دادن به مذهب اسماعیلی بود که عقاید به تناسب همۀ سطوح فکری جامعه تنظیم میگردید و به واجبات شرعی تأویل هایی بسته می شد که به نسبیت پیشروی مرید در درک جنبۀ علمی رازهای دینی ، تغییر می یافت و هر اندازه افق فکری شخص بالاتر می رفت همراه آن ، معانی نیز دقیقتر میگردید .

در زمان امام هادی ، محمد بن نصیرنمیری برآمد و مذهب نصیری را که عبارت بود از غلو در حق امامان و اعتقاد بع خدایی آنان ونیز سهل انگاری در رعایت واجبات دینی ، پایه گذاری کرد .

نصیریان ، تنزیل را خاص پیغمبر و تأویل  را خاص علی می دانستند و نسبت علی و محمد را ( نسبت دوپرتوکه یکی پیشتر تافته و یکی پس از او ) می دانستند . آنان به برگشتن آفتاب بخاطر علی ایمان داشتند .

امام هادی مثال والایی بود برای محمدبن نصیر که در پیرامون شخصیت او ، مذهب نصیریان را به هم بافت . نصیریان شراب را در کتب خود حلال شمرده اند . نصیریان خود را ( مؤمن ممتحن ) و ( اهل توحید ) ، و 12 امامیان معتدل را ( شیعۀ ظاهری ) می نامیدند و خطبة البیان را جزء روایات دینی خود می اوردند .

وجه مشخص ایشان از 12 امامیان معتدل ، مجاز دانستن دشنام بر خلفا بود ( ابوبکر ، عمر و عثمان )

در مورد غالیان اولیه ، از قول مختار آورده اند : ( در مهدی شمشیر اثر نمی کند )

اصل این اندیشه از آنجاست که علی از مردی خواست که همراه او به جنگ مخالفان رود ، آن مرد گفت : پیغمبر با من پیمان نهاده که چون در امت اختلاف پدید آید ، شمشیری از چوب برگیرم ، اکنون با شمشیر چوبین اگر خواهی می آیم . علی او را به حال خود واگذاشت .

( شیعه آن را بدین معنی گرفتند که هرگاه جنگ به امر پیامبر باشد ، شمشیر چوبین ، تیغ پولادین می شود )

این اندیشه به طرفداران ابوالخطاب رسید ، اینان در برابر لشکر عباسیان با نی و سنگ و کارد به شدت می جنگیدند ، نکته ایتکه به جای نیزه ، نی بکار بردند و ابوالخطاب می گفت : ( نی در دست شما ، کار نیزه را می کند و اسلحه آنان در شما کارگر نخواهد بود ) و ابوخدیجه ، رهبر جنگی غلات ، ایشان را ده نفر ده نفر به جنگ می فرستاد و تا نفر آخر کشته شدند .

نصیریان نیز به سال 730 طی قیامی که هدف آن استیلا بر سراسر شام بود ( به جای شمشیر با نی به جنگ رفتند ، به آنان گفته شده بود که نی در دستشان تبدیل به شمشیر خواهد شد ) و کشته نخواهند شد ، در نتیجه بیست هزار تن از آنها به قتل رسیدند .