دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ تشیع در عصر ایلخانان ( 2 )

بهاء الدین حیدر بن علی عبیدی آملی ( متوفی پس از سال 794 )

او علوی بود از شهر آمل ،بزرگترین شهر طبرستان ( نام آمل یادآور ( ناصر اطروش )(مقتول به سال 304) است که تشیع را در انجا ترویج نمود و حکومتی تأسیس کرد ،نتیجه این مجاهدت مسلمان شدن دیلمان بود که دولت آل بویه از میان انها ظهور کرد )

در مورد آملی ، نخست میان تصوف و تشیع جمع کرد و در ثانی خود را به سلسله ای منتسب کرد که به بایزیدبسطامی می رسد . گفته اند که سیدحیدر آملی شاگرد فخرالدین محمد بن مطهر حلی بوده است .

آملی در حالی که مرد کامل و پخته ای بود به عراق رونهاد تا با سران تشیع تماس بگیرد و تصمیم راسخ خود را دایر بر جمع میان تشیع و تصوف زیر پرچم فرقۀ واحدی تحقق بخشد اما با مخالفت شدید مدرسان کتب شیعه قرار گرفت و تنها پاسخش این بود : ( من چیزی میدانم که شما نمی دانید ، وبالاتر از هر دانایی ،داناتری هست )

در رسالۀ رافعة الخلاف که به اشارۀ استادش نوشته میگوید : ( خوداری علی از مخالفت با خلیفه ، از روی ناتوانی نبود )

به نظر می آید که املی به مدت 20 سال ، فقیه و متکلم شیعی متعصبی بوده ، و با نوشتن جامع الاسرار متصوف گردیده و تعصب را کنار گذاشته و به تسامح گراییده است .

در سن کهولت ، در مقام رهبر شیعیگری و صوفیگری ، جامع تشخیص و حقایق عرفانی شده وبر اساس عقاید اجدادش ، امامان علوی ، که به اعتقاد او زعامت صوفیه و شیعه را به یکسان داشتند ، شیعیگری و عرفان را به هم آمیخته است .

( او از تشیع مذهی اثنی عشری و از تصوف عقیده وحدت وجود یان را برگزید ه و اینان را ( ارباب توحید ) نامیده است ) تا از آن دو یک فرقۀ ترکیبی بسازد .

املی نیز مانند علامه حلی ، ( به مباحیان و حلولیان و اتحادیان و معطله و امثال اینان ) می تازد و ایشان را از تصوف راستین بیرون می اندازد .  او برای تقرب صوفیان و شیعیان و نزدیک شدن به هدف خود به آرای موافق شیعیان و صوفیان در باب یکدیگر استناد جسته و گفته : ( در حقیقت صوفی و شیعه از همدیگر بی نیاز نیستند ، هر چند رفیق خود را نشناخته باشند )

لذا برای بیان پیوستگی صوفیه به علی به گفته های میثم بحرانی و علامه حلی و خواجه نصیر و از صوفیان ، غزالی و ابن عربی استناد جسته و گفته اند : دانشهای خدایی و حقایق الهی ، از ازل تا ابد ، در میان اولیاء ویژۀ علی بوده ، لاغیر )

آملی روایت زیر را از قول علی از غزالی نقل کرده : ( پیغمبر زبان خود را در دهان من گذاشت پس در دل من هزار در دانش گشوده شد واز هر دری هزار در دیگر ) . این شیعی متصوف به مثابۀ پیشوای هر دو گروه کار خود را از این نکته شروع می کند که بنا بر تقسیم سه گانۀ مردم از نظر علی صوفیان مقام اول ، شیعیان مقام دوم ، و دیگران مقام سوم را دارند ( و به استناد گفته امامان قضیه ما دشوار و دشوار یاب است ، هیچکس جز فرشته مقرب سا مؤمنی کهخدا دلش را به رنجهای ایمان آزموده باشد (مؤمن ممتحن ) طاقت آن را ندارد ) شیعه های مؤمن عادی محسوب می شود و صوفی مؤمن ممتحن.

بدین شرح : ( امامیان بر دو گروهند : عده ای بر دانسته های ظاهری خود که عبارت است از شریعت و اسلام و ایمان باشد عمل می کنند و عدۀ دوم بر معرفت نهانی خویش که عبارت است از طریقت و حقیقت و ایقان باشد عمل می کنند و شیعه و صوفی تعبیری از این دو گروه است و دو لغت است برای یک معنا ، که حقیقت آن ، شیعه محمدی است )

دلیل آملی بر اینکه صوفیان همان شیعیان خاص می باشند آن استکه به اسرار الهی اختصاص یافته اند همانطور که شیعه نیز با امامان تماس داشته و از ایشان معرفت فراگرفته اند .

آملی و امامان را از جملۀ صوفیان دانسته و آنها را دارای معرفت کشفی و خرقۀ صوفیانه بهحساب آورده واین صفت  را شامل یک یک آنان تا مهدی دانسته و بدینگونه حجت حاضر شیعیان ( مهدی) ، در عین حالقطب صوفیه نیز هست .

زیرا همچنانکه در نظر صوفیان ، دنیا نمی تواند خالی از قطب باشد ، نزد شیعیان نیز روزگار بدون معصوم نیست و قطب و معصوم و یا قطب و امام ، دو لفظ هستند که بر شخص واحد اطلاق می شوند )

املی به تبعیت از میثم بحرانی که تبرا را تأویل کرد ، آملی نیز تقیه را جامۀ صوفیانه پوشیده است و در مورد آن پس از نقل نصوص ویژه شیعه در باب تقیه و وجوب آن تا ظهور مهدی میگوید : ( مقصود از تقیه خودداری از فاش کردن اسرار الهی است )

املی با این تدویلها در حقیقت یک اندیشه اساسی تشیع را که مقصود از آن حفظ جان شیعه بوده در راه استحکام بخشیدن به پیوند تشیع و تصوف ، فدا کرده است .

علاوه بر آن به روایتی از علی که شریف رضی در نهج البلاغه نیاورده و تنها متصوفه بصورت محاورۀ علی با کمیل نقل کرده اند استناد کرده است و پس از نقل این روایت سخن این روایت سخن را به آنجا می کشاند ( که کمیل ، مقصود علی را از آن معانی عمیق نفهمیده زیرا کمیل در پایین ترین درجۀ تقلید بوده ، که بزرگترین حجاب است ) و با آن که املی توجه داشته که شیعه و صوفیه ، هر دو کمیل ر ا از شاگردان ویژه و مریدان نزدیک علی می شمارند. باز به مسألۀ وجوب نهان داشتن اسرار از عوام و نادانان برمیگردد و از نو تقیه را تأویل میکند .

آملی برای سازگار کردن تصوف را تشیع ، تلاش نموده و از جمله به مسألۀ توحید صوفیانه پرداخته و آنرا دو قسم داشته است : ( توحید ظاهری انبیاء و توحید باطنی اولیاء )

وبه استناد به گفته عبدالرزق کاشانی ، عبارت ( لیس فی الوجود سوی الله : در هستی ، به جز خدا ، هیچ نیست ) را از قلم نینداخته وبه موضوع وحدت وجود رسیده و بر آن ( توحید وجودی ) اطلاق نموده است .

وبه این نتیجه رسیده که هستی موجودات امر اعتباری است نه عینی وخارجی ،زیرا تنها موجودی که حقیقتاً در خارج موجود است همان هستی مطلق است که حق می نامیم )

سپس یه حقیقت محمدیه پرداخته و محمد و خاندان او را ( از یک نفس و حقیقت واحد ) دانسته زیرا ( ایشان ، برترین و کاملترین عالمیانند ) و علی را از نفس محمد و قائم مقام او انگاشته و حدیثی از پیغمبر آورده ( من و علی از یک نوریم . خدا علی را همراه با دیگر پیامبران در باطن و با من در ظاهر فرستاد ) بدین گونه علی و محمد در حقیقت یکی می شوند .

سپس به مسئله انسان کامل می پردازد واز تمهید قبلی به انجا میرسد که علی در خطبه شقشقیه تصریح به مضامینی کرده که دلالت بر انسان کامل بودنش ( به تعبیر آملی ) دارد ، مانند : ( منم آیت خدای جبار ، منم حقیقت اسرار ، من روی خدا وپهلوی خدایم ، منم آشکار و منم نهان و منم آغاز و منم پایان ) ( این عبارات از خطبه شقشقیه نیست بلکه جزء خطبی البیان است و از مواریث فرقۀ نصیریه می باشد )

این همه را می گوید تا سخن را به مهدی اثناعشری که وی را ختم الاولیا می داند بکشاند و با استناد به یک عبارت جنید بغدادی که ( پایان نهایتاً ، همانا بازگشت به بدایتهاست ) نتیجه می گیرد که اسلام با محمد نخستین اغاز شد و به محمد آخرین کامل می شود .

به همین دلیل با قیصری ( شارح ابن عربی ) در اطلاق مهدویت به عیسی مناقشه کرده واو را به سخن استادش ، عبدالرزق کاشانی حواله می دهد که گفته : ( خانم الاولیا همان هدی است و نه غیر او ، زیرا مهدی نمودار باطن نبی است )

و با ابن عربی در مورد خاتمیت مقیده ( برای خودش ) و خاتمیت مطلقه ( برا عیسی) مخالفت کرده است  ( از دعاوی ابن عربی حاتمیت اولیاست و خود را به تلویح از پیغمبر اسلام ، برتر دانسته است )

آملی جهت پیدا کردن مستندی برای دوازده تعداد امامان و از سوی دیگر اولیاء به نظرات اخوان الصفا و کلاً اسماعیلیان روی آورده و از ایشان موضوعات دوگانگی عالم و دوازده برج و چهار عناصر و موالید سه گانه ( نبات ، حیوان ، انسان ) و غیره اقتباس کرده ، با این حال اسماعیلیان را ملاحده نامیده ( زیرا ولی را از نبی برتر میدانند ) و باطن را از ظاهر یعنی علی را بر محمد ترجیح می دهند و در مورد نصیریه نیز که همین نظر را دارند نظرش همان است .

آیا آملی شیعه بوده یا صوفی یا فیلسوف ؟ او فردی شیعی بود که می خواست تصوف را به تشیع بپیوندد  .

درزمان آملی تصوف پرازعلویان بود و صوفیان به تدریج به طرف تشیع می رفت و از اینجاست که از سوی سنیان طریقه سنی نقشبندی پدید آمد .

آملی یک فقیه عادی نبود بلکه چنین می نماید که علیه فقه قیام کرده تا انجا که رأی ابن عربی را دائر بر اینکه مهدی با قیاس فقیهان به جنگ برخواهد ساخت و خود مجتهدی خواهد بود به معنی شیعی کلمه ( یعنی به قیاس توسل نخواهد جست ) بدین صورت تغییر داده که ظهور مهدی مقارن است با برافتادن اجتهاد و استنباط و استخراج فروع از اصول که این همه خصوصیات فقه شیعی است .

آملی در مورد جمع میان فقه و اعتقاد به وحدت وجود پیشرو شعرانی ( متوفی 973 ) است ، شعرانی می کوشید مذاهب فقهی را یکی کند زیرا همۀ طرز فکرها را در جهت حقیقت می انگاشت : ( همچون شعاعها که همه از محیط دایره متوجه نقطه مرکزی هستند )

ممکن است روش املی از در آمیختن شیعیگری و صوفیگری ،مجموعاً ازنصیریه گرفته شده باشد که خود را ( مؤمن ممتحن ) و ( اهل توحید ) و شیعیان دوازده امامی را ( شیعیان ظاهری ) می نامیدند و خطبة البیان را که آملی بدان استشهاد کرده جزء روایات دینی خود می آوردند .