دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ اسب

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

اسب (  CHEVAL  /  horse  )

باوری تثبیت کننده در ذهن تمامی اقوام ، اسب را در اصل با ظلمت جهان اهریمنی ( ختونیایی ) مرتبط می داند زیرا که می جهد و یورتمه می رود ، چون خون در رگها ، در اعماق زمین یا در مغاک دریا . اسبی که پسر شب است و راز ، نمونه ای ازلی است که گاه حامل مرگ است و گاه حامل زندگی ، همبستۀ آتش ، نابودگر و یا فاتح و در آب مغذی و یا خفه کننده . کثیری از معانی نمادین اسب از مفهوم پیچیدۀ  تمثیلهای قمری ناشی است . جایی که تخیل از طریق مقایسه زمین را در نقش مادری اش با ستاره اش ماه ، آبها را با معانقه ، رریا را با پیشگویی و نشوونما را با تجدید فصل مرتبط می کند .

روانکاران نیز اسب را نماد روان ناخوداگاه و یا روان غیربشری می دانند . یک الگوی ازلی ، نزدیک به الگوی ازلی مادر که حافظۀ جهان است ، یا به الگوی ازلی زمان ، زیرا به ساعت عظیم طبیعی وابسته است یا به الگوی ازلی سرکشی و هوس . اما شب به روز می انجامد و پیش می آید که اسب همین مسیر را طی کند و ظلمت بدوی اش را ترک کند و در نور محض تا به آسمان بالا رود . جلی سپید و شاهانه بر تن ، دیگر قمری و اهریمنی ( ختونیایی ) نیست ، بلکه در قلمرو خدایان نیک و قهرمانان خورشیدی و اهورایی ( اورانیایی ) می شود : آنچه که گسترۀ نمادین آن را هر چه بیشتر می سازد . اسب سفید آسمانی نشانگر غریزۀ مهارشده ، مطیع و منقاد است ، و بنا بر اخلاقیات جدید ، شریفترین پیروزی بشر است . اما فتحی ابدی وجود ندارد ، بر خلاف این تصویر روشن ، اسب تیره تا عمق وجود ما مسیر جهنمی اش را دنبال می کند : گاه موجب خیر است و گاه موجب شر . زیرا اسب ، حیوانی مانند دیگر حیوانات نیست ؛ اسب مرکوب ، محمل و مظروف است ، و بنابراین ، سرنوشتش از سرنوشت انسان جدایی ناپذیر است . در میان این دو ، گفت و گویی خاص رخ می دهد که منشأ صلح یا منازعه است ، و از روان و ذهن برمی خیزد . وسط ظهر اسب با آخرین قدرت دویدنش کشیده می شود ، یورتمه می رود ، کور است ، اما اسب سوار با چشمان باز جلوی ترسهایش را می گیرد و اسب را به انتهای مسیر تعیین شده رهبری می کند ، اما شب ، وقتی اسب سوار به نوبۀ خود کور است ، اسب می تواند ببیند و بلد راه باشد ؛ اینک اسب است که فرمان می دهد ، زیرا تنها اوست که بی عقاب و عذابی می تواند از درهای راز که خارج از دسترس عقل است بجهد .اگر میان انها برخوردی درگیرد ممکن است به جنون و مرگ منتهی شود ، اما اگر توافقی باشد پیروزمند خواهند شد . سنت ها ، آیین ها ، اسطوره ها ، حکایات و اشعاری که از اسب یاد می کنند تنها هزار و یک امکان این بازی لطیف را بیان می کنند .

 

حیوان تاریکیها و قدرتهای جادویی

استپ های آسیای مرکزی ، کشور اسب سواران شَمَن ، در سنت و ادبیات خود تصویر اسب اهریمنی را حفظ کرده اند . بر طبق این سنت قدرتهای رازآمیز اسب جانشین قدرتهای انسان می شود و آنها را در آستانۀ مرگ متوقف می کند . این اسب اهریمنی درون را می کاود ، آشنای ظلمتهاست . وظیفۀ بلد و میانجی را انجام می دهد و به عبارت دیگر وظیفۀ راهنمای ارواح بر عهدۀ او است . حماسۀ قرقیزی دربارۀ ارتوشتوک از این نظر گویاست . توشتوک برای بازیافتن روحش ، که توسط جادوگری طلسم شده ، با وجود قهرمان بودن باید به نحوی شخصیت خاص خود را ترک گوید و خود را به قدرت مافوق طبیعۀ اسب جادو ، چل کویروک ، بسپارد که به او امکان می دهد تا به عالم زیرین برسد و جادوها را باطل کند . چل کویروک ، این بایار آسیایی ، هم مانند انسان می شنود و حرف می زند . او از ابتدای این سواری غریب به سوارش هشدار می دهد و او را از طرف مقابل که باید در هم بپاشد بر حذر می دارد .

سینه ات فراخ است اما روحت نازک است ؛

به هیچ چیز اندیشه نمی کنی تو آنچه من می بینم نمی بینی ؛

تو آنچه من می دانم نمی دانی ؛

تو شهامت داری اما بیخردی .

و سرانجام به جمله ای ستایش آمیز به نشانۀ قدرت خود می افزاید :

من می توانستم در آبهای ژرف راه بروم

با این همه ، چل کویروک ، که در دو عالم می تواند باشد ، نمی تواند از این یک به دیگری برود ، مگر به قیمت عقوبتی سنگدلانه و خود او هر بار که شرایط ایجاب کند از اسب سوار می خواهد که با ضربۀ شلاق تکه ای از گوشت او را مثل گوسفندی قصابی کند ، تا امکانات او مؤثر واقع شود . تصویر بسی پرمعنی است ، و هر بار به مثابه آداب سرسپاری است .

فقط از طریق خواندن این حماسه می توان در مفهوم عمیق برخی از سنت های شمنی رسوخ کرد . از این روست که در میان آلتایی ها ، زین و اسب یک متوفا در کنار جسدش گذاشته می شود تا سفر آخر او را تضمین کند . در میان بوریات ها ، اسب فرد بیمار ، که هر لحظه امکان مرگ و جدایی روحش می رود ف در کنار بسترش بسته می شود تا بازگشت روح او را علامت دهد ، و روح هنگامی ظاهر می شود که اسب شروع به لرزیدن می کند . وقتی شمنی می میرد او را روی جل اسب قرار می دهند و زین را به جای بالش زیرا سرش می گذارند و افسار و تیروکمانی در دستش می نهند .

در میان بلتیرها ، اسب شخص متوفا قربانی می شود تا روحش ، روح صاحبش را راهنمایی کند ، و بسیار پرمعنی است که گوشت اسب پس از ذبح میان سگها و پرندگان تقسیم می شود ، که انها هم به نوبۀ خود هادی ارواح هستند ، و به دو عالم زبرین و زیرین رفت  وآمد می کنند . قربانی اسب برای صاحب درگذشته اش به حدی رایج است که به عنوان یکی از عوامل شناسایی تمدنهای اولیه به حساب می آید .چناچه این رسم در میان بسیاری از اقوام هندواروپایی و حتی در میان بحرالرومیان قدیم گواهی شده است : در ایلیاد : آخیلئوس بر روی هیزمهای افروخته در کنار جسد پاتروکلوس ، رفیق شفیقش ، چهار اسب قربانی کرد ، این اسبها پاتروکلوس را به قلمروی هادس رهنمایی کردند . اسب علاوه بر قدرت روشن ضمیری و شناختش از عالم دیگر نقشی عظیم در آیین های شمنی بر عهده دارد .روح نیک شمن آلتایی که شمن را در سفرهای پیشگویانه اش همراهی می کند چشمان اسب را تصاحب می کند ، که به او امکان می دهد تا در سی روزۀ سفر ببیند ، او بر زندگی آدمیان نظاره می کند و از ان خداوند متعال را خبر می دهد . اکثراً ابزار انتقال ارواح در میان شمن ها مرتبط با اسب است . از این روست که بر طبل آیینی انها که ضربه های آهنگینش ایجاد هیجان می کند اغلب پوست اسب یا گوزن کشیده می شود ، یاکوت ها و یا دیگر اقوام شمن این طبل را  اسب شمن می نامند . و بالاخره ، برای رفتن به عالم دیگر شمن ها اغلب از عصای سرکجی مزین به سر اسب استفاده می کنند و آن را به عنوان یک اسب زنده به کار می گیرند که یاداور دسته جاروی جادوگران غربی است .

 

مسخ انسان به صورت اسب : مجذوب و تسخیر شده

جای رفیع اسب در آیین های جذبۀ شمنی نقش این حیوان را در آداب دیونویوسی و به خصوص در آیین های تسخیر و جذبه های باطنی برمی نماید و نتیجه گیری می شود که در  وودو هاییتی و آفریقایی ، در زار حبشی یا دیگر مراسم باطنی باستانی در آسای صغیر نوعی واگشت نقشها میان اسب و اسب سوار به وجود می آید ، و این امر چنانچه در فوق مطرح شد ادامه پیدا می کند تا نتایجی وخیم حاصل شود . در تمامی این سنت ها انسان ، یعنی تسخیر شده ، خود تبدیل به اسب می شود تا روح بر او سوار شود .تسخیرشدگان وودو ، در هاییتی ، مانند تسخیرشدگان برزیل و آفریقا ، اسبان " لوا " ی خود خوانده می شوند ، همچنین در حبشه در لحظۀ وجد ( 1 ) ( رقص دسته جمعی تسخیرشدگان ) ، تسخیر شده خود را با زار همذات می بیند ، و زار چیزی چز اسبش نیست که چون جسدی ، از خواسته های ان جنی که به او فرمان می دهد اطاعت می کند . به نقل از ژان مر همین آیین با همین اصطلاحات در ابتدای این قرن در مصر اجرا می شده است .

اداب دیونوسوسی در آسیای صغیر بدون استثنا همان قواعد را اجرا می کند . مشهور است که خدایان سوار بر مریدان آیین دیونوسوس شده ، و سواری می کرده اند . تصاویر اسب شکلی در پیرامون دیونوسوس ، استاد بزرگ اداب خلسه وجود داشت : به همین ترتیب سیلنوس ها و ساتوروس ها ، همراهان منادها در مراسم دیونوسوسی ، درست مانند کنتاوروس ها ، به شکل آدم – اسب بودند  و هنگامی که این خدا مست می شد باعث جنگ انها با هراکلس می شد . ژان مر تأکید می کند که در مذاهب اسطوره ای وابسته به محافل باکوسی ، نام شیرزنان به صورت ترکیبی آمده و به تناوب با واژۀ اسب و یا با نعت واره ای که کیفیت اسب سواری در ان ملحوظ شده به کار رفته . از اینجا می توان فهمید چرا در سنت های باستانی چین نوسالکان به محض ورود به سلک ؛ اسب جوان ، وسرسپردگان و یا مبلغان فلسفۀ جدید ، تاجر اسب خوانده می شدند . برپایی یک جمع عارفانه که کمابیش سرّی بود ، گسیل اسبان خوانده می شد .اگر اسب ، نماد ترکیبات حیوانی انسان را می سازد بیش از هر چیز به دلیل کیفیت غرایز اسب است ، که او را چون موجودی متصف به صفت روشن ضمیری معرفی می کند . اسب و اسب سوار از درون یکی می شوند .اسب انسان را اگاه می کند یعنی الهام ، عقل را روشن می کند . اسب رازها را تعلیم می دهد ، خود را به ترتیبی درست جهت می دهد . وقتی دست اسب سوار او را در راهی غلط رهبری می کند ف او سایه ها و اشباح را کشف می کند ف اما خطر ان می رود که با ابلیس متفق  شود .

عرفان سلحشورانۀ غرب در قرون وسطا ف بدون ارتباط با نمادگرایی اسب ، محل پیشروی در طلب عرفانی نیست . صورت مثالی ان به نوعی ، جنگ با خیمایرا ( شیمر ) است که توسط بلروفون سوار بر پگاسوس در گرفت .

بدین ترتیب اسب پس از اینکه به عنوان رهبر ارواح و روشن ضمیر ملحوظ شد ، مجذوب و مرید رمزهای عرفانی می شود و مختصات خاص خود را وامی نهد تا ذات اعلی از طریق او تجلی کند ، این کاربرد ، کاربردی انفعالی است که در مفهوم مضاعف سوار شدن و سواری دادن مشخص می شود . اینک جا دارد خاطرنشان کنیم که ساکنان بارگاه خدایان  وودو – لواها – که می آیند تا بر مجذوبان خود سوار شوند همگی ارواحی جهنمی نیستند ف بلکه تعدای از انها که از جمله مهمترین انها به شمار می روند ، لواهای سفیداند که ارواحی آسمانی و اهورایی اند . به این ترتیب اسب ، نماداهریمنی ، به بالاترین ارزشگذاری مثبت خود می رسد ، یعنی دو زمینۀ بالا و پایین ان بدون تفاوت نمایان می شود ، و معنی کیهانی خود را می گیرد .از اینجا به نمادگرایی ذبح ودایی ، اسب اَش وَ مِدهَه می رسیم ، ایینی که ذاتاً مختصات خلقت عالم را دارد و چنانچه  م. الیاده تأکید می کند : اسب با کیهان همذات می شود و قربان کردن ان نماد یا به عبارتی بازسازی عمل خلقت است .

برخی از چهره های اساطیر یونان از جمله پگاسوس اختلاط دو مرحلۀ بالا و پایین نیستند ، بلکه تصعید یکی به دیگری اند : پگاسوس صاعقۀ خود را به زئوس می رساند ، اینک او یک اسب آسمانی است ، هر چند که اصل او اهریمنی بوده چرا که از عشقهای پوسِیدون و گورگون ، و یا از زمین بارور از خون گورگون ، زاییده شده است . پس می توان گفت پگاسوس نمایانگر تصعید غریزه است ، و نه دیگر ساحر یا تسخیر شده ، بلکه عارف سرسپرده .

 

اسبهای مرگ

ارزشگذاری منفی از نمادی اهریمنی ، یعنی اسب ، یک مظهر قدرت جهنمی ، یک مظهر مرگ ، مشابه دروگر داستانهای عامیانه را می سازد .در ایرلند ، قهرمان کُنال اول سرناخ ، صاحب اسبی با سر سگ بود ، به سرخی گل سرخ که پهلوی دشمنانش را می درید .اسب کوچولن ، ماخای ابلق ( شاه اسبان ایرلند ) و سُ سیاه ، هوشی انسانی داشته اند . ماخای ابلق اجازه نداد به ارابۀ قهرمان ، که خود را برای آخرین نبردش آماده میکرد بسته شود ، و اشکی خونین ریخت ، و کمی بعد از آن ، کنال اول سرناخ را به جانب جسد صاحبش رهنماییکرد : سُم سیاه از نومیدی خود را در آب غرق کرد .

اسب مرگ به مفهوم فال مرگ در یونان باستان و در قرون وسطا به وفور دیده می شود ، و در تمام هنرهای عامیانۀ اروپا گسترده است . در میان یونانیان آرتمیدوروس که در کتاب خود کلید تعبیر رؤیاها را به دست می دهد ، رؤیای اسب را برای یک بیمار علامت مرگ می داند . دمتر ، اهل آرکادیا ، اغلب با سر یک اسب تصویر می شده و همذات با یکی از ارینی ها ، مجریان عدالت دوزخ ، بوده است . این خدایبانو از پوسِیدون ، اسب دیگری به نام آریون به دنیا آورد که مرکوب هراکلس شد . هارپی ها ، ابلیسهای طوفان ، خرابی و مرگ اغلب به صورتی ضد ونقیض عرضه می شوند ، گاه چون زن – پرنده و گاه چون مادیان ؛ یکی از آنها مادر اسبهای آخیلئوس است ، دیگر مادراسبهایی که هرمس به دیوسکورها هدیه میکند . ( اهریمن ) ، شیطان دین زرتشت ، برای کشتن یا گمراه کردن قربانیانش اغلب به صورت اسب ظاهر می شده است .

اغلب ابهای مرگ سیاه هستند ، از جمله کاروس ، خدای مرگ یونانیان جدید . در فرانسه مانند همۀ قلمروی مسیحیت ، اسب مرگ ، که اسب سوار دوزخی اش مدتی مدید مسافران آواره را دنبال میکرد ، اسبی سیاه رنگ بود :

شبی به سوی نیمشب ...

... می گذرم تنها از پیچ و خمی از کران لوار

به صلیب بزرگ می پیوندم ، اندرون چهار راهی

و می شمنو

پارس شکاری است گویی

سگانی که دنبال می کنند رد پای مرا ، قدم به قدم .

بر اسب سیاه بزرگی ، به نزدیک خود

مردی می بینم ، همه استخوان

چون دیدمش تا بنشاندم بر ترک خود ، دست دراز می کند ...

بر استخوانم رعشۀ مرگ می دود ... ( 2 )

اما اسب بی رنگ و روشن را اغلب با اسب سفید اهورایی ، که مفهوم آن دقیقاً بر عکس است ، مخلوط می کند . اگر اسبان بی رنگ گاهی سفید توصیف می شوند باید از آن ، سفیدی شبانۀ قمری را در نظر گرفت که سرد است و از خلأ و از فقدان رنگ ساخته شده ، حال اینکه سفیدی روزانۀ خورشیدی گرم است و مشبع ،  و از مجموعۀ رنگها ساخته شده است . اسب بی رنگ سفید هست ، اما مثل یک کفن ، مثل یک شبح . سفیدی آن قرین است با رایجترین معنی سیاه : یعنی سفیدی عزا ؛ چنانچه در زبان عامه وقتی از شب سفید ، یا سفیدی اموات سخن می رود ، به معنی سیاهی است . اسب سفید مکاشفات همان اسب بی رنگ است که در باورهای آلمان و انگلستان نیز علامت مرگ است .این اسبهای بی رنگ همان اسبهای شوم اند ، که همدست گردابهایند و در ادبیات عامیانۀ فرانسوی – آلمانی دیده می شوند : مثلاً شیمل ریتر که تمام سدها را در مدت طوفان خراب میکرد ، یا مادیان سفید پادوکاله ، یا اسب نیکِ سل سوپلن ، و یا ادراک اسب سفیذ زیبایی که مسافران را قبضه میکرد تا آنها را در دوب غرق کند . در قرون وسطا تخت روان بیماران اسب ملک مقرب میکائیل خوانده می شد ؛ اسب نماد درخت مرگ بود . این نمونه های آخرین نشان دهندۀ ارزشگذاری منفی اسب قَمری است ، که وابسته به عنصر آب است ؛ در خاتمه اسب سنگین و نگران با نگاه ثابت ، که قوۀ تخیل آلبرشت دورر را تسخیر کرده ، قابل ذکر است . کراپ عقیده دارد که نحوست اسب چه سیاه باشد و چه بی رنگ از نظر واژه شناسی در جزء  mar  از وازۀ فرانسوی cauchemar  و در mare  از واژۀ انگلیسی nightmare  هر دو به معنی کابوس وارد شده است ، و از واژۀ آلمانی  nahrt  به معنی مادیان اشتقاق یافته است ، که ابلیس اهریمنی است . از همین اشتقاق در زبان صغلابی واژۀ mora به معنی جادوگر ، در روسی mora به معنی لولوخورخوره ، در لهستانی  mora ، و در زبان چک mura  به معنی کابوس ، در زبان لاتین  mors  و mortis ، و در زبان ایرلند قدیم morah  به معنی مرگ و بیماری شایع ، در زبان لیتوانی  maras به معنی مرگ و طاعون دیده می شود ، و موریگان منحوس ایرلندی هم از همین واژه است . در ادبیات عامیانۀ سلتی اسبهای مرگ یا کابوس به وفور دیده می شود : مارخ – مالائن ( مالائن به لاتین مالیگنوس ) یکی از سه بلای جزیرۀ برتانی است . کلپی های اسکاتلند همان اسب – ابالیس هستند و ادبیات عامیانۀ برتانی سرشار از حکایات یا قصه هایی در ارتباط با اسبهای شیطانی است ، اسبهایی که مسافران را گمراه می کنند و یا آنها را به سمت باتلاقها و سیاه آبها می رانند . در این داستانهای عامیانه اسبهای سیاه اغلب شیطان ، ابلیس یا یک فرد ملعون یا روحی سرگشته است ، یا مرکوب قهرمان ؛ این شکارهای ملعون ، که در سطور بالا در شعر رونسار دیدیم ، که بدون شک معروفترین آنها شاه آرتور است که در مسیری بی پایان محکوم به تعقیب شکاری دست نیافتنی شد . در اینجا بی مورد نیست که یادآور شویم در قدیمیتیرن روایت این حکایت شکارگر ، آرتور همراه با دسته ای از شگهای سفید ، خرگوشی را که حیوانی قمری است دنبال می کنند .

دنتال ویل ، آرتور شاه سلتی را مشابه وُتانِ ژرمن ها میداند . بجا است افسانۀ همخوان دیگری موسوم به بانوی سفید مورد بررسی قرار گیرد ، زیرا در این افسانه ، به دلیل مفهومی جنسی که از ان استنباط می شود ، قطبیت نماد واژگون می گردد و سوار کار این اسب افسانه ای ، سفیدی درخشانی می یابد : در ژورا  و همچنین در پریگور بانو با پیراهن سپیر از میان بیشه ای انبوه می گذرد ، و صدای اسبان و تازیها ، جلوداران و شیپورها همنوا می آید . این موسیقی ، که ابتدا موسیقی جنگ است ، به تدریج آرام می شود و باید درهایی را که در لذت جویی احاطه شده اند بگشاید . این اسب سوار با سفیدی درخشان ، همراه با موسیقی جنگ و آنگاه موسیقی لذتبخش باعث اند تا نماد اسب از زمینۀ اهریمنی به زمینه ای اهورایی صعود کند .

 

ذبح اسب

تسلسل نمادین زمین – مادر ، ماه – آب ، جنسیت – باروری ، نشوونما –نوبهار اجازه می دهد وجوه دیگری از این نماد به دست آید . نوسندگان مختلف به خوبی روندی را که طی آن خدایان اهریمنی در تمدنهای زراعی تبدیل به خدایان کشاورزی شده اند ، نشان داده اند . در این تغییر ماهیت نمادین استثنایی در این قاعده به وجود نیامده است . فریزر مثالهای بسیار از این تغیر ماهیت نمادین به دست داده است .از جمله در روم اسبهایی که برای اسب سواری تعیین می شدند وقف مارس بودند ( از 27 فوریه تا 14 مارس ، اسبانه ها ) که نشانۀ شروع قشون کشی نظامی است .6 ماه بعد وقتی کشون کشی به پایان می رسد ، در 15 اکتبر فردای روز درو ، اسب تقدیم شده به مارس قربان می شود ، این قربانی سالی یک بار صورت می گیرد ، سر اسب با حبوبات تزیین می شود ، به نشانۀ سپاس از خرمن انبار شده ، زیرا مارس از اجتماع ، نه تنها در مقابل دشمنان بشری شان ، بلکه در برابر آفات کشاورزی هم دفاع می کند . دُم حیوان با شتاب تمام به قصر شاه حمل می شود تا خون آن روی اجاق منزل شاه روان شود .. به علاوه گویا خون اسب ، انبار و تا 21 آوریل حفظ می شد ، بعد راهبگان وستا ان خون را با خون گوساله ای تودلی ، که 6 روز پیش از این ذبح شده مخلوط میکردند . این مخلوط میان چوپانها تقسیم می شد و چوپانها ان را با چیزهای دیگر قاطی کرده می سوزاندند و از برای ان دود دادن به گلۀ خود استفاده می کردند . به عقیدۀ ژرژ دومزیل این مراسم ذبح اسب ، در این مراسم شبیه به یک رسم آفریقایی ( گینه ، بسام بزرگ ) است که طی آن دم گاوان را می بریدند و آنها را به عنوان قربانی برای داشتن خرمنی وافر نذر میکردند . در این رسم رومی هم مانند رسم مشابۀ آفریقاییاش حیوان نمایانگر روح گندم است ، و قدرت بارورکنندۀ حیوان به طور خاص در دمش باقی می ماند . اسب چنانکه دیدیم به دلیل سرعتش مرتبط با زمان است ، و بنابراین در طول زمان بدون آسیب از کشور مرگ و سرما و در نتیجه زمستان عبور می کند ؛ این حامل روح گندم از پاییز به بهار لطمات زمستانی را رفع می کند و آمدن نوبهار را اطمکینان می دهد . همین نقش روح گندم یا روح غلات دیگر در سنت های مختلف برای اسب گواهی شده ؛ مثلاً در فرانسه و آلمان رسم بوده که در هنگام درو از جوانترین اسب دهکده ، پذیرایی شایانی به عمل می امد و تیمار می شد ، زیرا از اطریق این اسب جوان ، جوانه زدن دانه ها ضمانت می شد و تا بذرافشانی بعدی این اسب را حامل روح گندم می دانستند .

 در ایرلند به شهادت یک شاهد عینی و همچنان بنا بر گزارش فریزر در مدت جشن آتش یوحنای نبی ، پس از اینکه تمام روستائیان از روی شعلۀ آتش می پریدند ، اتاقک چوبی ای به ارتفاع حدود دو متر و نیم ظاهر می شد که در یک طرف ان کلۀ اسبی گذاشته شده بود . این اتاقک از ملافۀ سفیدی پوشیده شده بود و فردی که ان را حمل میکرد در زیر لفاف پنهان بود . تماشاگران با فریادهای بلند از ورود اتاقک استقبال میکردند : اسب سفید ! اسب سفید ! اتاقک با کلۀ اسب از روی آتش می پرید ، بعد کله را روی تماشاگران می انداخت . وقتی از راوی سیال می شد که کلۀ اسب به چه مفهومی است ، پاسخ داد کلۀ اسب به معنی تمام احشام است . به این ترتیب اسب روح گندم با پویایی ، نیروی مولد و شجاعتش ، نماد وفور نعمت می شود . جزییات دیگر رسوم زراعی تدکیدی بر همین نمادگرایی است .

منجمله ، در آسام در میان گاروها برای جشن پایان درو ، پیکرۀ عظیم اسب سفیدی که بسیار شبیه به اسب یوحنا در ایرلند بود می آوردند ، سپس به دور پیکره می رقصیدند و ان را با تخم مرغ بمباران میکردند و سرانجام پیکره را به وسط رودخانه می انداختند . می دانیم روح آبها بخشی از اهلۀ قمر را تشکیل می دهد ، که بر جوانه زدن و نشو ونمای گیاهان تأثیر دارد . ارتباط اسب با تخم مرغ باعث تقویت این روح در برنج می شود . فریزر می نویسد که سر این پیکره تا سال بعد حفظ می شود ، درست مانند آیین رومی که سر اسب ذبح شده ، حفظ ، و روی دروازۀ قلعه پرچ می شد .

تطابق اسب و اب جاری در سنت باستانی ماهیگیران رودخانۀ اُکا ( شاخۀ رود ولگا ) به وضوح دیده می شود . این مراسم در آغاز بهار در 15 آوریل یعنی هنگامی که آخرین یخها آب می شود صورت می گیرد ، ماهیگیران اسبی را شکار می کنند و آن را با ( با غرق کردنش در آب ) تقدیم نیای آبها می کنند ، که در ان روز نظاره می کند . ماهیگیران می گویند : " بفرما پدربزرگ ، این تحفه را بپذیر و خانوادۀ ما ، یعنی قبیلۀ ما را حمایت کن ! " .

قربانی کردن اسب از طریق غرق کردن آن در آب رودخانه ، توسط دیگر اقوام هندواروپایی نیز اعمال می شود ، می توان اولین انها را متعلق به یونانیان باستان دانست ، وقتی آخیلئوس قاتلان پاتروکلوس را نفرین می کند ( ایلیاد ، سرود بیست و یکم ، 130 )

رود زیبا و گردابه های سیم فام از شما دفاع نخواهد کرد ، نیکوتر آنکه گاو نر زورمندی را نذر کنید و نزده در گردابه های اسبان با سمهای عظیم بیافکنید تا با مرگی سنگدلانه غرقه شود ...

 

خداوند آبها

اسب ، محرم راز آبهای بارورکننده است ، و مسیر زیرزمینی آبها را می شناسد .این امر روشن می سازد چگونه از اروپا تا خاور دور نعمت بیرون جوشیدن چشمه ها به ضربات اسب نسبت داده می شود .

در فرانسه چشمه ها یا قناتهای بایار در کوههای مرکزی نشان دهندۀ مسیر سفر چهار پسر اِمون ، سوار بر اسب معروف جادو ، بوده است . پگاسوس این سنت را با ایجاد هیپوکرن – یا چشمۀ اسب – آغاز می کند ، این چشمه از بیشۀ مقدس موساها ( موزها ) چندان دور نیست ، که موساها در آنجا برای رقص و آواز جمع می شدند ، و آب چشمه برای الهام شاعرانه برمی جوشید . اسب در اینجا اساطیر را پاس می دارد همانگونه که پیش از این طبیعت را در لحظۀ نوبهار پاس داشته است .

از اینجا می توان دریافت که اسب ، مسخ یا همزاد خدایان باران است در آفریقا در میان ائوئه ها ، خدای باران ، سوار بر ستاره ای متحرک ، که اسب او است ، آسمان را در می نوردد . در میان بامباراهای مالی ، نوسالکان فرقۀ کوور ،در آیینی که خاص طلب باران است ، سوار بر اسبهای چوبی می شوند . این اسبها نشانگر اسبهای بالدار مرکوب فرشتگان هستند و این افراد به فرشتگان التجا می کنند ، که جنگ آسمانی خود را بر علیه انانی که می خواهند مانع فروریزی آبهای بارورکننده شوند ، به نتیجه برسانند . به عقیدۀ زان ( zahn ) نماد اسب در میان بامباراها ، کلاً در برگیرندۀ مفهوم سرعت ، تخیل و جاودانگی است : بدین ترتیب نمادگرایی آن کاملاً مشابه نمادگرایی پگاسوس است . اسب بامباراها در ارتباط با کودکان و نیروی سخن گفتن آنها است ، و این امر در قیاس روشن می کند چرا گیاهی موسوم به کورو ، هم برای به حرف آوردن و باز شدن زبان کودکان ناتوان به کار می رود و هم برای بارور کردن مادیانهای عقیم .

این مثال تصویر کودک را بر تصویر چشمه که نمایانگر بیداری نیروهای متحرک و متخیل است ، اضافه می کند .

 

سرکشی امیال

به زعم پل دیل ، عبور از آستان بلوغ همانا اسبی است که کاملاً نماد سرکشی امیال جوانی انسان است ئ در برگیرندۀ سوزندگی ، باروری ، سخاوت جوانی ، ریگ ودا در سرودی خطاب به آگنی از ان چنین یاد می کند :

چون وفوری مطبوع

چون جایگاهی غنی

چون کوهی قدرتمند ، چون خیزابی گوارا

چون شتابان اسبی ، جهان بر جاده

چون رودی با موجهایش

که باز می ایستاند تو را !              ( ریگ ودا ، سرود یکم ، 65 )

در این ادبیات مفهوم آب جاری و آتش ( آگنی ) با هم مرتبط شده اند . اسب در اینجا نماد نیرو ریال قدرت خلاق و جوانی است ، که هم مفهومی جنسی ، و هم مفهومی معنوی می یابد ، و از همین جا ، نمادگرایی آن دارای دو وجه اهریمنی و اهورایی می شود ، و نتیجتاً اسب سفید در مفهوم خورشیدی و درخشانش القا می شود . در گذری کوتاه یادآور می شویم که برای اسب سیاه نیز از نظر نمادگرایی دو مفهوم وجود دارد ؛ مثلاً در شعرهای عامینۀ روس اسب سیاه که تا اینجا منحصراً به عنوان مرکب مرگ شناخته شده بود به صورت نماد جوانی و قوۀ غالب حیاتی ارایه می شود :

اسب سیاه می دود ، زمین می لرزد

از سوراخهای بینی اش آتش می جهد

و از گوشهایش دود

از زیر سمهایش جرقه

 

در داستانهای پریان همین اسبهای سیاه را به درشکۀ ازدواج می بندند ، بدین معنی که اسبهای هوس آزاد شده اند ، و همین اسبهای سیاه اند که در این تصنیف جدید مردمی غم غربت را به دل می نشاند  :

هی ، سالهای زرد من

هی ، اسبان سیاه من

 

همین مفهوم در سال 1964 توسط سینماگر روس آلکساندر داوژنکو ، در فیلم دسنای سحر شده باز گرفته می شود :

سالهای عمر من سپری شده ، روز من افول می کند

دیگر پرواز نمی کنم ، افسوس گذشته را دارم

می خواهم اسبان سیاهم را زین کنم

کجا هستید ، کجا هستید ؟

نهایتاً کلمۀ اسب و مادیان و کره اسب مفهومی جنسی به خود می گیرد ، و همان تناقض مفهومی که در کلمۀ اسب سوار دیده می شود ، برای ان به وجود می آید . بسیاری از شاعران ملهم از این مفهوم هستند ، به مثل  ف . گ . لورکا  در آواز عاشقانه برای زن بی وفا چنین می سراید :

آن شب دویدم من

بر زیباترین جاده  هایم

سوار بر کره اسبی صدفی

بی افسار ، بی رکاب ...

این استعاره در شعری نو  از شاعری جدید ، از منایع نمادگرایی هندواروپایی به وام گرفته شده . همانطور که اسب نیروی بارورکننده ف غریزه و در متعالیترین وجه ، روح را نشان می دهد ، مادیان هم در وصلت مقدس و اصیل زمین و آسمان نقش زمین – مادر را بر عهده دارد ، این باور در میان جماعت کشاورز رواج دارد .در فوق از دمتر با یک انسان فانی – یاسون زیباروی –در شیار تازه شخم زدۀ زمینی وصلت کرد . این نقاش دیونوسوسی فقط در اساطیر دیده نمی شود ، بلکه در آیین های تاجگذاری شاهان ایرلند در قرن 12 نیز دیده شده است .شرودر نقل می کند که ولیعهد در مدت مراسم تشریفات می بایست با یک اسب ماده وصلت میکرد . این اسب بلافاصله قربانی می شد و از گوشتش حلیم می پختند و میان شرکت کنندگان در جشن تقسیم میکردند . فقط شاه آینده از ان سهمی نمی گرفت ، اما می بایست بعداً در دیگی که محتوی حلیم بوده حمام کند ؛ تحلیل این آیین بسیار گویاست . در اهورایی – اهریمنی صورت گرفته ، و شاه آینده جانشین خداوند آسمانی شده تا زمین را که بوسیلۀ حیوان نمایانده شده بارور سازد . اما آخرین آزمون این آیین یعنی حمام حلیم یک  regressus ad  uterum   ( بازشگت به رحم ) است : دیگ نمایانگر شکم زمین – مادر است ، و حلیم ، آب مشیمه .

در این حمام با خصوصیاتی دقیقاً شبیه به آیین های سرسپردگی ، شاه آینده باز زاده می شود ، و گویی در طول آبستنی دوم جَلدترین و سّی ترین قدرتهای زمین – مادر را ، که به شکل مادیان جلوه کرده بود ، دریافت می کند .او با این عمل مضاعف ، شرایط بشری را وامی گذارد تا با تقدس که تفکیک ناپذیر از شرایط شاهانه است دوباره قدبرافرازد .

 

اسب خورشیدی

اسب که در اصل اهریمنی است به تدریج به خورشیدی و اهورایی می شود ، بعد از نمونۀ حیرت آوری که در بالا ذکر شد ، به مورد اورالی – آلتایی می رسیم که ازدواج مقدس زمین و آسمان را با جفتگیری اسب سفید و گاو خاکستری نشان می دهد . اسب ، البته نر ، در اینجا مظهر الوهیت آسمانی است .

اسب ارابۀ خورشید را می کشد و وقف خورشید می شود . اسب علامت آپولون است ، زیرا اپولون ارابه ران خورشید است . در ادبیات عامیانه معمولاً اسبها می بینند و می شنوند . در یکی از رزه نگاره های هورتوس دلیکیا روم ( باغ خرم ) ، تألیف هراد دو لاندزبرگ ، ارابۀ خورشید بوسیلۀ دو یا چهار اسب ، و ارابۀ ماه بوسیلۀ دو گاو کشیده می شود ، این ریزنگاره همان مضمون باستانی را تصویر کرده است . از پیش از دوران پیش از تاریخ ، خورشید بر روی ارابه ای عرضه می شده تا نشان دهندۀ جابه جا شدن آن باشد. این ارابه وقف آپولون می شد . ایلیا ، مانند میترا ف در ارابۀ خورشید به آسمان صعود می کند ، خورشید بر روی ارابۀ اتشینی که با اسبان کشیده می شود طلوع می کند . در کتاب مقدس ( کتاب دوم پادشاهان ، 11 : 23 ) ( 3 ) اشاره ای به ارابۀ خورشید می شود ، بر دیواره نگاره ای ( فرسکی ) در سن – سَوَن ارابۀ فرعون را می بینیم که در دریای سرخ ناپدید می شود .

به همین شکل اسب هندو ، اَشَه ، از نظر لغوی به معنی نافذ است ، نفوذ ان نفوذ نور است . اَشوین ها با سر اسب که در ارتباط با حلقۀ چرخش شبانه روز است – پسران یک اسب و یک مادیان اند ، یعنی دو نماد خورشیدی ، که تجسم ( دهَرمَه ) ( قانون ) و دانایی هستند . میرچا الیاده بر همشکلی اَشوین ها و دیوسکورها تأکید دارد .

علامت تنتره ای اسب از برای بودی سَتوَه اوالوکیته شواره ، نماد قدرت و برکت است و در چهار جهت اصلی گسترده می شود . در باردوتادول رتنه سمبهاوَه ، بودای جنوب و نماد خورشیدی ، روی تختی از اسب نشسته است . او در ضمن نماد فطانت و جمال ظاهر است . پل والری را به سان رقاصه ای از جنس هوا توصیف کرده است :

واقع بینی و شیوۀ راهپیمایی ، لطافت و خشونت در این موجود شکوهمندانه خالص ، این حیوان نجیب هماهنگ است . اسب روی نقطه ها راه می رود ، چهار زاویه آن را حمل می کند . هیچ حیوانی به پای این رقصندۀ اول نمی رسد ، او ستارۀ جسمهای رقصان است همچون یک نجیب زاده با توازن کامل است ، گویی انکه سوار بر او است ، دستهایش آویخته و با قدمهای کوتاه در خورشید کامل پیش می رود .

 

در متن های بودایی هم مانند متن های هندو و حتی در متن های یونان افلاطونی ، اسبها نماد جهانی هستند که وقتی به ارابۀ روح بسته می شوند ، اگر بوسیلۀ ( خود ) که صاحب ارابه است ، رهبری نشوند ، به این طرف و آن طرف کشیده می شوند .به ترتبی مشابه در تعلیمات باردو آمده است که مهار دهان اسب با افسار است . مطالب فوق بدون ارتباط با نماد پگاسوس نیست . در اینجا ، نه تنها تمامی این اسبها بالدار هستند بلکه ترکیب اسب – پرنده ، که اسطوره شناسی و سنت نمونه های بسیار از ان به دست می دهد ، همواره مرتبط با فحوایی اهورایی – خورشیدی است : بر همین منوال در ریگ ودا آیا خورشید اسب است یا پرنده ؟ . حال برای پیش بردن این زنجیرۀ تشابهات ، چابکی اسب را در نظر بگیریم ، که اغلب با معنی اهورایی اش به صورت مظهر باد مطرح می شود : در قصه های عربی ، چهار اسب نشانۀ چهار باد هستند ، در چین ، اسب ، مرکب وایو یا خدای باد است . بوئاس ، مشابه آن در اساطیر یونان خود را به صورت اسبی درمی آورد تا مادیانهای اریکتونیوس را بفریبد ، و بدین ترتیب دوازده کره مادیان به دنیا می آیند که وقتی بر گندم زار می دوند خوشه های گندم در زیر پایشان خم نمی شود و وقتی بر سطح دریا می روند بر آب خط نمی اندازند . همین بورئاس در ضمن با یک ارینی و بعد با یک هارپی جفتگیری می کند ، اما این بار از این وصلت اسبی اهریمنی – اهورایی زاده می شود ف و حامل خشونت است . در این اسزوکار تعالی طلب بدانگونه که در این مثال می بینیم – اسب از خاستگاههایش جدا نمی شود ، بلکه به تدریج تبدیل به یک نماد جنگی و حتی در نهایت به یک حیوان جنگ می شود .

دیدیم که اسب قربانی سالانه در روم نذر مارس می شد : مارس ، این جنگجو ، در واقع در زمینۀ اهورایی و اهریمنی حضور دارد ؛ در جنگهای دوزخی اش دروگر مرگ است ، اما هنگام پیروزی با نذر قربانی تا آسمانها صعود می کند . در حماسه های سلتی این اسب – جنگجو حضوری دایمی دارد .این اسب اغلب با جُل اشقرش مشخص می شود ، یعنی با رنگ آتش .

در گنجینه ای سلتی ، که در نویی – ان – سولیاس ( لوآره ) کشف شد ، اسبی نذری به همراه دستخطی به رودیوبوس ( سرخ )  یافت شد : این ، اسب حنایی مکاشفات است ، و خبر دهندۀ جنگ است و خونریزی .

در سنت ودایی ، اسب قربانی نماد کیهان است . در ریگ ودا ارابۀ خورشید با یک تا هفت اسب کشیده می شود . اسب در نمادگرایی مضاعف خورشیدی و تودۀ ذراتش سهیم است ، این دو نماد عبارتند از نیروی بارورکننده ، در هنگامی که خورشید میدرخشد ، و نیروی قتال ، در هنگامی که شبانه ناپدید می شود . به علاوه اسبها به ارابۀ حمل جنازه بسته می شوند .

 

اسب شاهوار

اسب سفید ، خورشیدی است و بسته به ارابۀ ستاره ، و به دلیل سلطنت روح ( صاحب ارابه ) بر تمامی جهات ، تبدیل به صورت خیالی زیبایی می شود .

سفیدی درخشان اسب سفید ، نماد شاهوارگی است . اغلب کسی بر آن سوار است که ( امین و حق ) نام دارد ( مکاشفات ، 11 : 19 ) یعنی مسیح .

بنا بر آیات مکاشفات لشکرآسمانی که ملتزم او هستند بر اسبی سفید سوارند . از این روست که در ریزنگاره ها ف فرشتگان سوار بر اسب اند .  بر دیوارنگاره هایی در کلیسای جامع اوکسر ، نقش صلیبی یونانی را می بینیم که  دیوارنگاره را به چهار قسمت کرده ،  ورد مرکز ان مسیح سوار بر اسبی سپید می آید . در دست راست چوبدستی سیاه گرفته ، که نشانۀ سلطنت است ، و علامت ابوت بر امت . در چهار قسمت آن ، فرشتگان با بالهای گشوده سوار بر اسب در التزام رکاب او هستند . بر محراب زیرزمینی کلیسای نوتردام مون موریون اسبی سفید دیه می شود که به جای بره ، تاجی چلیپایی از نور حمل می کند .

تصویر نمادین اسب سفید شاهانه مرکب قهرمانان ، قدیسان ، و بزرگان معنوی در هنگام معراج است . تمام شخصیتهای بزرگ مسیحی سوار بر چنین اسبی هستند . بر همین قیاس در هند کالکین ( 4 ) ، مظهرالله آینده که خود اسب است ، به صورت اسب سفیدی بازمی گردد ، و همچنین محمد رسول الله سوار بر اسبی سفید به معراج می رود . مرکوب بودا در ارتحال بزرگ ، اسب سفید است ، و همچنین اسب سفید بدون سوار مظهر خود بودا است .

باری ، به نظر می رسد که اسب یکی از الگوهای مثالی اساسی است که بشریت در حافظۀ خود ثبت کرده است . نمادگرایی ان بر دو قطب – بالا و پایین – کیهان گسترده شده ، و از این نظر واقعاً جهانی است . در جهان زیرین یا اهریمنی چنانکه دیدیم اسب بسان خداوند یا پشتیبان و یاور سه عنصر اصلی است : آب و آتش و خاک ، و ستاره اش ماه است ؛ ودر جهان زبرین ، یا اهورایی ، اسب مرتبط با سه عنصر اصلی هوا و آتش و آب است – که در اینجا ، اما ، آب و آتش در مفهوم آسمانی خود درک می شوند ، - وستاره اش خورشید است . بر سر در پارتنون ، اسبانی ارابل خورشید ، و اسبانی دیگر ارابۀ ماه را می کشند .اسب با آرامش تمام ، از شب به روز ، از مرگ به زندگی ، و از آرزو به عمل می گذرد . بدین ترتیب در ظهوری مداوم ضدّین را به هم می پیوندد . او ظهوری دایم است ، او زندگی و تداوم است و قبل از ناپایداری زندگی و مرگ ما قرار می گیرد . پس از عجایب است و نمی باید عجب کرد اگر انسان قبل از تاریخ تا به تاریخ اسب را مقدس شمرده است . شاید فقط یک حیوان دیگر باشد که در مجموعۀ نمادهای حیوانات در میان اقوام مختلف از نظر چابکی از اسب فرابگذارد : مار ، حیوانی که در تمام اقالیم راه برده و همچون اسب تصویرگر زمان است ف بی وقفه از بالا به پایین و از پایین به بالا ، میان جهنم و آسمانها ره می سپرد . در این رفت و آمد جاودانه راههای مخفی هم اسب و هم مار ، آب است ؛ هر دو ؛ چشمه ها و رودها را تسخیر می کنند . در ضمن اسب و مار قهرمان بسیاری از افسانه ها هستند که با یکدیگر معاوضه می شوند ، و یا به هم متصل شده و عفریتی غریب ،از هیپواوفیدی ها بر می سازند .  همانا در چین اسب – اژدهای لونگ – ما ، هودو  یا نمودار رودخانه ، که ماتسو یا نمودار اسب نیز خوانده می شود ، برای یوی کبیر می آورد : در نمادگرایی این کلمه ها ارتباطی روشن وجود دارد ، که تشابه با گارودا را یادآوری می کند . در بسیاری از افسانه های چینی ، از لی – سائو ، یا جیو –یوآن ، و یا از سی –یو جی ، اسب جانشین اژدها می شود .هر یک از این دو اعم از اسب یا مار به جستجوی شناخت و جاودانگی هستند . بدون شک تصادفی نیست اگر بزرگان انجمنهای خفیه ، نشردهندگان علم دائویی ، و مبلغان آیین آمیدا در ژاپن به اباس تاجران اسب در می اوردند . وبر همین منوال با تقلیب حروف اسم ماتسو ، مبلغ ذن در چین ، او را کره اسبی می خواندند که برمی جهد و تمام مردم جهان را لگدمال می کند .

 

مرکب خدایان توانمند و سریع ف صفاتی هستند که یی چینگ اسب را به انها متصف می کند ، گاه اسب مرکوب وایو ، خداوند باد ، و از جنس هوا است . به عقیدۀ گرانه هشت اسب شاه ، ممکن است واقعاً همان هشت باد باشند .به هر تقدیر اسب در چین نوعاً حیوانی یانگ است . در قدیم هنگام اسب اول ، که یکی از منظومه ها بود ، اسبی قربانی میکردند ؛ این سنت از ان پرورش دهندگان اسب بود . کثرت حضور اسب ( زنده یا مجازی ) در معابد شینتوی ژاپن هنوز به شیوه ای متقاعدکننده توضیح داده نشده است . ظاهراً اسبها مرکوب کامی بوده اند ، ضمناً اسب در ژاپن ، به مفهوم بقای عمر بوده ( این مفهوم مشابه است با مفهوم اسب –اژدها در چین ) .

روی سر ستون کلیسای تاوان ( قرن 13 ) اسب همان غولی است که سواری عریان بر پشت ان می تازد ، تا ساحره ای را که او هم عریان است ، و یا چهارپا می گریزد ، به بند کشد.

در ارزشگذاری منفی ، اسب مرکب دوزخی خان سالار است ، همان شکارچی ملعونی که ادایی شبیه به آرتورشاه در می اورد :

آیا آوای رقص را می شنوی ؟

کجاست سالار شکار

اینجا در مسیر نزدیک مدخل

خون آشام می گذرد

سالار سرت می رود

سوار بر اسبی

که گردن حیوان

و دم مار

و پوست قورباغه دارد...

گاهی در اسطوره ، اسب و اژدها به جای درامدن در سیک قالب به دو قالب درمی آیند ، و در جنگی مرگبار رودرروی یکدیگر قرارمی گیرند ، که دارای دو بار مثبت و منفی و خیر وشر می شود .

بدیهی است که در این حالت باز مثبت دارد ، زیرا صورت بشری نماد را عرضه می کند و اژدها تصویر حیوان درون ما است ، که باید کشته شود ، یعنی به دور انداخته شود ، اسطورۀ گیورگیوس قدیس نمونۀ ان است .

 

( 1 ) در متن اصلی  wadadja  گذاشته شده ، احتمالاً منظور همان " وجد " بوده است .

( 2 )  ronsard . hymne  aux  demons

( 3 ) و اسبهایی را که پادشاهان یهود به آفتاب داده بودند ... ( کتاب دوم پادشاهان ، 11 : 23 )

( 4 ) در متن اصلی  kalki  نوشته شده بود ، به واژۀ کالکین در واژه نامۀ انتهای کتاب مراجعه کنید .

 

استخوانهایش مثل لوله های برنجین

و اعضایش مثل تیرهای اهن است

زیر درختهای کنار می خوابد

در سایۀ نیزار و در خلاب ... خود می پوشاند

این توصیف از نظر نمادین بیان کنندۀ مجموعۀ تحریکات بشری و شرارتهایی است که انسان به دلیل خطای اولیه اش دریافت کرده ، و نمی تواند به تنهایی کامیاب شود .این تل عظیم گوشت نشانۀ رحمت خداوندی است ، که به او روح بخشید و او را برپا داشت .

( 1 ) توئرت  ( Taueret ) یا ثوئریس ( Thoeris  ) که در متن اصلی  Thoneris   نوشته شده است .