دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ ترس از دیدگاه روانکاوی و نقش آن در شکل گیری شخصیت فردی و اجتماعی انسان ( 1 )

 

ترس از دیدگاه روانکاوی و نقش آن در شکل گیری شخصیت فردی و اجتماعی انسان

هامبورگ یولای  1993

محمد راه درخشان

 

ترس یکی از پدیده هایی است که نقش بسیار تعیین کننده ای در تکامل انسان ابتدایی داشته است . همچنین در شکل گیری و توضیح شخصیت انسان و روابط اجتماعی وی ترس جزء یکی از فاکتورهای اساسی ای محسوب می شود که درست سنجیدن نقش آن در روانشناسی و روانکاوی و همچنین در جامعه شناسی بسیار حائز اهمیت است .

زندگی بسیاری از انسانها توام با ترس است و این در حالی است که شاید اغلب آنها بر علت و حتی وجود ترسهای خویش نااگاهند و عدم خشنودی خود را زندگی و رفتارهای ناشی از ترس خود را جزء شخصیت خود دانسته و می پندارند که شخصیت آنها این چنین شکل گرفته و این شخصیت منحصر به فرد انها و غیرقابل تغییر است . بدین معنی آنها اجازۀ بازشناسی خود را از دست داده اند . ترس یکی از اجزاء پایه ای روانپریشی  است . بر اساس منشأ ، شدت و نوع تظاهر بیرنی آن ، فروید ترس ها را بر سه قسم تقسیم کرده است :

الف : ترسهای منطظقی

ب : ترسهای نابهنجار

ح : ترسهای اخلاقی .

ترسهای منطقی عللی روشن و معین در محیط انسان دارند و شدت و ضعف اینگونه ترسها رابطه ای مستقیم با شیء و یا عامل ترس زای محیط انسان دارد ، فروید در این باره می نویسد : " خطر منطقی ، عبارت از خطری است که ما بر آن واقف هستیم ، ترس منطقی ترسی است که ناشی از این واقعی می باشد " . پس ترس منطقی عبارت است از واهمه داشتن در برابر چیزی و این احساس همانقدر منطقی و منطبق بر واقعیات است که لازم و حیاتی نیز هست . بدون وجود این " احساس محافظ " زندگی انسان نمی تواند ادامه داشته باشد . ترس منطقی همانقدر برای حیات انسان لازم است که احساس درد کردن ، درد به ما اخطار می کند که در کارکرد ارگانیسم بدن ما خللی بوجود امده است و از این روی هشداری است که اگر به ان توجه شود ، می توان ان را مداوا کرد و به سلامت روانی دست یافت . همینطور ترس منطقی هشداری است که باعث می شود که ما در محیط خطرزا بیشتر مراقب خود باشیم .

برخلاف ترسهای منطقی علل و منشأ ترسهای نابهنجار برای فرد ناروشن و ناآگاهند .

هم از این روی است که انسان مبتلا به ترسهای نابهنجار ابتدا باید در صدد برآید برای ترسهای خود علتی بتراشد . بغرنجی این مساله در اینجاست که در این حال خطر زیادی از این بابت متوجه انسان است . چرا که در این راه ، یعنی در راه یافتن علل ترسهای نابهنجار ، تمایل به منطقی جلوه دادن این ترسها توسط ابداء عوامل خارجی بی ربط و نسبت دادن ترس خود به این عوامل بسیار شایع است . یافته های تاکنونی روانکاوی به ما می گویند که ترسهای نابهنجار زاد، به خطر افتادن محرکهای غریزی انسان می باشند و بعنوان ندایی هستند که از ضمیر ناخودآگاه انسان ( " او " یا " ضمیر " ) سر بر می اورند . بدین معنی که یکی از غرایض انسان که نیاز به ارضاء شدن دارد مورد سرکوب واقع شده و اثر این سرکوبی بر ضمیر انسان علت اینگونه ترسهای نابهنجار را شکل می دهد .

نوع سوم ترس ، یعنی ترسهای اخلاقی و یا وجدانی ، منشأیی کاملا اجتماعی دارد ، به اعتقاد فروید اینگونه ترسها زاده تسلط سرکوبگرانه " فراخود" بر اجزاء دیگر ساختمان روانی انسان است .بدین معنی که ساختارهای اخلاقی و عرف و عادات اجتماعی ، که در ساختمان روانی فرد خود را به عنوان " فراخود" یا " من برتر " متجلی می سازند ، بعنوان نیرویی مسلط و سرکوبگر غرایض فرد نمایان می شوند . هرچه دامنه محدودیتهایی که یک جامعه بر اساس ساختارهای اخلاقی و عرف و عادات اجتماعی برفرد متحمل می کند وسیعتر باشد و هرچه این محدودیتها در تعارض بیشتری با غرایض جسمی و ذهنی انسان قرار بگیرند به مراتب دامنه شیوع ترسهای اخلباقی در بین انسانهای آن اجتماع وسیعتر است . ذکر این نکته نیز با اهمیت است که شکل ، محتوا و دامنۀ ترسهای اخلاقی و یا ترسهای وجدانی در یک جامعۀ معین نیز هواره در حال تغییر و دگرگونی است . بر اساس نظریه های پیروامون ترس در روانکاوی ( یعنی " نظریه های اخطار " ) می بینیم که محتوای ترسها از طرفی از این جامعه تا آن جامعه تفاوتهایی را نشان می دهد ولی در اساس محتوای ترسها تفاوتهای چشمگیری را نمی بینیم . برای نثال ترسهای غالب در زمان فروید عبارت بودند از ترس از بلندی ، ترس از مسافرت ، ترس از عقیم شدن و ... .این اشکال ترس را در این دوره نیزمی توانیم مشاهده کنیم ، اگرچه اینها دیگر امروزه اشکال غالب ترس را نمی سازند ، . یا از طرف دیگر می بینیم که " ترس از عفونت " ( میکروفوبیا) که در زمان فروید یکی از اشکال شایع ترس را به خود اختصاص می داد به مرور و به کمک داروهای ضدعفونت ( آنتی بیوتیک ها ) همه گیر بودن خود را از دست داده و به جای ان امروزه شاهد ترس از ایدز هستیم . ترس از ایدز از همان علائم بیمارگونه ای را دارد که ترس از عفونت در زمان فروید داشته است . به این دلیل سؤال عمده و مهمی که در ورای اشکال متعدد ترس مطرح می شود عبارت از این است که تاثیرات و بازتاب های روانی ترس بر ساختار روانی انسان چگونه است ؟ برای مثال می توان دید که ترس ایدز به عنوان بیماری ای که بر اثر رابطۀ جنسی با فرد مبتلا به ایدز انتقال می یابد ، تأثیر شدیدی بر " فراخود" و یا " من برتر " دارد و آنچه را که به لحاظ ذهنی ترغیب می کند عبارت است از تابو شدن رابطه جنسی و متعاقب آن گریختن از برقراری رابطۀ  جنسی .

اینگونه اشکال ترس و اشکال دیگری مانند " ترس از جدایی " ، " ترس از دست دادن رابطه عاطفی " ، " ترس کوچکی در برابر جهان بزرگ " و ... که برای آنها منشأ واقعی در جهان تکنولوژیکی کنونی می توان یافت ، بدون شک می توانند جزء ترسهای منطقی به حساب آ.ورده شوند ولی در عین حال مرزهای بین ترسهای منطقی ، ترسهای نابهنجار و ترسهای اخلاقی را نمی توان به راحتی از یکدیگر تمیز داد و بنابراین لازم است در این جا به اشکال بیمارگونه ترسها ( هراس ها = فوبیها ) بیشتر اشاره گردد .

 

هراس چیست ؟

واژۀ هراس که در زبان یونانی به آن " فوبیا " می گویند به معنی ترس عمیق از اشیاء و یا از محیط هایی است که فی النفسه برای انسان خطری دربر ندارند ولی در فرد مبتلا تولید ترس می کنند . برای مثال افرادی وجود دارند که از دیدن موش به وحشت می افتند ، یا از سوار شدن در آسانسور احساس وحشت می کنند و یا از دیدن اشیاء بیخطر دیگر مانند یک آمپول ساده به وحشت می افتند . بهرحال خصلت مشترک انواع هراسها عبارت از این است که اشیاء و یا محیط هایی که موجب اضطراب در شخص میگردند فی النفسه بی آزارند و برای شخص هیچ خطری در بر ندارند .

برای نخستین بار واژۀ " فوبیا" توسط استنلی هال ( 1914 ) در روانشناسی بکار برده شد . وی بیش از 132 نمونه از هراسها را رده بندی کرد و آنها را با مشتق های یونانی آن کلمات ارائه داد :

آیلورافوبی = ترس از گریه ، آکروفوبی = ترس از بلندی ، انتروفوبی = ترس از گلها ، برونتوفوبی = ترس از رعدوبرق ، باکتویوفوبی = ترس از باکتریها ...

بدون شک همۀ اشکال متعدد هراسها را می توان جزء ترسهای نابهنجار شمرد و خصلت مشترک آنها را در ارتباط با نقشی که در ساختمان روانی انسان به عهده دارند می توان اینطور بیان کرد که هراسها همانند ترسهای اخلاقی " خود " را در نقشش برای میانجی شدن بین " او " و " فراخود" ضعیف کرده و فعالیت آنرا مختل سازند ، برای درک بهتر چگونگی این تأثیر و بدست اوردن تصویری از عکس العمل نشان دادن ساختمان روانی انسان در برابر ترس ، لازم است که نگاه یمختصر به تئوری ساختمان سه گانه روانی انسان ، نمونه فروید بیاندازیم .

 

تئوری ساختمان سه گانه روانی انسان ، نمونه فروید

طبق نظریه فروید ساختمان روانی اسنان به سه بخش " خود " ، " او " ، " فراخود " تقسیم میگردد و خصلتی کاملا بیولوژیکی دارد . " او " در بر دارندۀ تمامی محرکهای غریضی فرد است که از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و محتوای آن غیرقابل تغییر است .از انجمله می توان غرایض جنسی و فعالیتهای ارگانیسم بدن را نام برد که ادامه حیات فرد را موجب میگردند . " او " همچنین در برگیرندۀ تمامی غرایض روحی ارگانیسم فرد می باشد . علاوه بر اینها همه خصایل و مشخصات روحی فرد که از طریق عامل وراثت به وی می رسند در " او " خانه دارند . ذکر این نکته از اساسی ترین مشخصات متمایز کننده " او " و یا " ضمیر " از سایر بخشهای ساختمان روانی است که تمامی محتویات " ضمیر " خصلتی کاملا ناآگاه دارند . بدین معنی که فرد از محتوی " ضمیر " بی اطلاع است و چه بخواهد و چه نخواهد این محتوی وجود داشته و  میل به ارضاء شدن دارد ؛ از طرف دیگر ارضاء کامل و صحیح این غرایز یکی از لازمه های حیات روانی سالم فرد را شکل می دهد .

اساسی ترین وظیفه " خود " در ساختمان روانی انسان شکل دادن به منیت فرد است . " خود " عبارت است از جنبه منطبق بر شخصیت واقعی فرد و از اینروی همواره جهان واقع خارج از فرد را حس کرده و فعالیتها و رفتارهای اگاهانه فرد را به عهده دارد . یکی از اساسی ترین فعالیتهای " خود " عبارت از میانجی شدن بین " ضمیر " و " فراخود " است . بدین صورت که ان دسته از سائق هایی را که از "ضمیر" برآمده و  میل به ارضاء شدن دارند را از یک سوی و فرمانهای " فراخود "را از سوی دیگر به آن شکل کنترل می کند که در بهترین حالت بین ارضاء " ضمیر " و اجرای فرامین " فراخود" حالتی از تعادل برقرار شود تا شخص به لحاظ روحی نابهنجار نگردد .

ولی این امر غالبا بدین صورت است که غرایض " ضمیر " به نفع منعیات " فراخود " پس زده می شوند و در این حالت فرد قادر نخواهد بود که انرژیهای حاصله از غرایض " ضمیر " را رها سازد .

برخلاف تمایل " ضمیر " که در تمام شعب فعالیت خود اصل ارضاء شدن فرد را مدنظر دارد ، تمام جهات فعالیت " خود " در راستای حفظ امنیت و ثبات ساختمان روحی است . به بیان دیگر می توان گفت که " خود " همانقدر خاصاً انسانی است که " ضمیر " حیوانی است و از اینروی می توان " خود" و یا " ضمیر " را بر اساس طبیعت آندو به منزله دو قطب یک تضاد درنظر گرفت که وجود این تضاد خود لازمه حیات روانی و جسمی انسان است .

برخلاف دو بخش فوق ، " فراخود" که می توان آن را با خلاقیات و وجدان نیز مترادف دانست ، خصلتی ذاتاً اجتماعی داشته و تنها در گروه و یا در اجتماع می تواند شکل بگیرد و پرورش یابد . البته تکامل و پرورش یافتن "فراخود" حاصل تضاد دائم میان "خود" و " ضمیر " است . در این تضاد نقش " فراخود" عبارت از این است که کلیه فعالیتهای " خود " را جهت تسلط بر " ضمیر " هدایت کند و محدودیت ارضاء غرایض " ضمیر " را از طریق " خود" فراهم آورد .

همانگونه که قبلا اشاره گردید " فراخود" در برگیرنده کلیه منعیات ، اداب و رسوم و سنن اجتماعی است که فرد در آن زیست می کند ، عمده ترین نقش جوامع و گروهها بر اسختمان روانی انسان به اعتقاد فروید ایجاد محدودیت در ارضاء سائق هایی است که از " ضمیر " برمی آیند . رابطه بین " فراخود" و " ضمیر "می تواند سه شکل متفاوت به خود بگیرد . چیرگی کامل یکی بر دیگری ب اعتقاد فروید می تواند نطقه اوج شکل گیری نابهنجاریهای روحی متعددی باشد و حالت تعادل کامل بین " ضمیر " و " فراخود" آغاز شکل گیری نابهنجاریهای روحی است . با اینوصف می بینیم که فروید زندگی اجتماعی را نقطه پیدایش تضادهای روحی ناشی از عدم ارضاء آزادانه غرایض " ضمیر " می داند .

طرح زیر می توانید تمام آنچه را که تاکنون پیرامون اجزاء سه گانه ساختمان روانی اسنان از دیدگاه فروید بیان کردیم و وجوه نزدیکی و ارتباط بین آنها را در قالب خود نشان بدهد . البته لازم به ذکر است که این طرح و حتی نظریه فروید را پیرامون ساختمان روانی انسان تنها می توانیم به مثابه ابزارهای نظری ای به حساب آوریم که کار شناخت روان انسان را برایمان قابل لمس می کنند ، یعنی اینها بمثابه مدلهایی هستند که ما با کمک آنها می خواهیم روان انسان را بشناسیم .

ذکر یک مثال دربارۀ چگونگی رابطۀ اجزاء سه گانه ساختمان روانی انسان می تواند ما در فهم بهتر این مدل یاری دهد ، فرض کنیم آقای الف ، دانشجوی رشته روانشانسی ، در بعدظهر یکی از روزهای گرم تابستان اشتیاق این را دارد که به جای حضور در سمینار درس به استخری برود ( سائقه روانی " ضمیر " ) . " ضمیر " آقای الف احتیاج به ارضاء شدن این خواست خود را به "خود" اطلاع می دهد . در این حال " فراخود" آقای الف نیز دست به کار شده و این خواست را با در نظر گرفتن ارزشهای هویتی محیط ( لزوم رفتن به سمینار درسی ) مورد ارزیابی قرار می دهد و به "خود"امر می کند که سائقۀ "ضمیر" را نادیده بگیرد . وظیفه " خود "  این است که بر اساس اصل واقعیت بین این دو خواست میانجی شود .حال اگر " خود " به نفع خواسته " ضمیر " رأی دهد ، در این صورت وجدان آقای الف آزرده میگردد ، اگر به نفع خواسته " فراخود" سائقه " ضمیر " را نادیده بگیرد ، در آن صورت احساس ناشی از سرکوب شدن ( آخ ... حیف که باید به سمینار بروم وگرنه ... ) سائقه " ضمیر " در ذهن آقای الف باقی می ماند و می تواند تولید مشکل کند .

در سالهای ابتدای عمر یک فرد ، " خود " چنان ضعیف است که نمی تواند به تنهایی و بدون کمک از خارج بر سائق های قدرتمند " ضمیر " غلبه بیابد و آنها را تحت کنترل خود درآورد . به همین دلیل نیز کنترل این غرایض توسط " فراخود" فرد که در شکل تأثیرات مستقیم ناشی از امرها و نهی های پدر ومادر شکل می گیرد ، تحت کنترل درآورده می شود . رفتار مستبدانه و شخصیت سختگیر پدر و مادر با کودک ( برای مثال در زمانی که کودک هنوز قادر به کنترل ادرار خود نیست ولی با زور و احیاناً تنبیهای بدنی پدر و مادر به اینکار وادار میگردد ) از طرفی " فراخود" کودک را قویتر می کند ، یعنی کودک را بیشتر فرمانبر می کند و از رف دیگر از رشد " خود " کودک کاسته و فعالیتهای ان را بیش از حد مطیع فرامین " فراخود " می سازد و به این دلیل در کودک اتکاء به نفس را از بین برده و در بهترین حالت کودک را ضعیف النفس بار می اورد . اینگونه رفتارهای ناسالم پدر و مادر در حقیقت منجر به ان می شوند که کودک فرمانبرداری از محیط را در خود تبدیل به خواستی درونی کند ، به انها قوام اخلاقی بخشیده و فرمانبری را به قانون زندگی و فلسفه زندگی خود تبدیل کرده و در طول زندگی خود فردی مطیع عوامل محیطی گردد .

فردی که با چنین شخصیت ضعیف شده ای می خواهد با مسائل زندگی برخورد کند طبعاً با احساس ترس مواجه می شود و خود را در برابر وظایف زندگیش ناتوان می یابد و از این روی هر حادثه ای و یا هر محیط جدیدی که وی را به مصاف با خود دعوت کند برای وی توأم با برانگیخته شدن احساس ترس شدید خواهد بود .

طبق نظریات فروید انسان اولین ترس بزرگ زندگی خود را به هنگام تولد تجربه می کند ، ترسی که ناشی از جدایی نوزاد از بستر امن و آرامش بخش رحم مادر و ورودش به جهان ناشناخته زندگی در خارج از رحم ناشی می شود . تمام حواس چندگانه کودک به محض تولد در معرض تغییرات فوق العاده ای قرار می گیرند و کودک اولین قدم خود را برای مستقل شدن از ارگانیسم مادر و قرار گرفتن در شرایط زندگی در خارج از رحم را با نااگهی مطلق بر دلایل احساس ترس خود بر می دارد .

فروید این اولین تجربه احساس ترس را زمینه ساز تمامی ترسهای بعدی در حیات فرد تلقی می کند و از آن به عنوان ترس اولیه نام می برد . در طی جریان زندگی " ضمیر " انسان که میل به ارضاء غرایض خود را دارد رفته رفته تحت کنترل " خود " و " فراخود" قرار می گیرد . به موازات این روند نفوذ نااگاه " ضمیر " بر روی " خود " جهت ارضاء غرایض " ضمیر " افزوده می شود . هنگامی که این سائقهای ناخودآگاه بر " خود " هجوم می اورند ، در سنین کودکی " خود " این قابلیت را ندارد که آنها را آگاهانه درک کند و بدین جهت این سائقها در کودک احساس ترس به وجود می آورند .

این احساس ترس که فروید آن را " ترس خنثی " می نامد به منزله تهدید " خود " توسط " ضمیر " است . بدین صورت که " خود " از طرفی وادار میگردد که اجازۀ ارضاء شدن سائقهای ناخودآگاه برخاسته از " ضمیر " را بدهد ولی از طرف دیگر تحت تسلط فرامین و منعیات " فراخود" قرار دارد و " خود " را برمی انگیزد تا " ضمیر " را مهار کند . از ترسی که از این کشمکش ناشی میگردد فروید با نام " ترس اخلاقی " و یا " ترس وجدانی " یاد می کند . بنابراین فعالیت " خود " عامل اصلی تولید و عملکرد ترس می شود . وظیفه ثانوی " خود " این است که به هر طریق ممکن ثبات روانی فرد را توسط جلوگیری از آگاهی یافتن فرد به احساس ترس حفظ کند . " خود " برای اینکه به این کار یعنی جلوگیری اگاهانه از احساس ترس فائق بیابد ، " سیستم های دفاعی " را بکار می گیرد . اگر دامنه این ترسها انقدر وسیع باشد که تمام سیستمهای دفاعی "خود" در برابر آن احساس ترس عاجز گردند در این حال تلاش خارج از حد " خود " در تحت کنترل دراوردن ترس به نوبه خود موجب شکل گیری علائم بیمارگونه روانی در فرد می شود .  

 

سیستم های دفاعی خود در برابر احساس ترس

آنافروید ( دختر زیگموند فروید ) یافته های فروید را پیرامون روانشناسی " خود " و نظام پویای " سیستم های دفاعی " ارتقاء داده و سیستم های دفاعی " خود " را در سه گروه عمده طبقه بندی کرد که این طبقه بندی هنوز به قدرت خود باقی است . بنابر نظریات آنا فروید کل " سیستم های دفاعی " را می توان در این سه گروه متجلی دانست :

الف ) عملکرد دفاعی به صورت پناه بردن به خبالات

ب ) منطقی جلوه دادن ترسها به صورت دلیل تراشی برای آنها

ج ) تداعی کردن خود با آدمهای مستبد

 

ساده ترین و اولین نوع " سیستم های دفاعی " که " خود " اختیار می کند تا بر ترس فائق آید این است که کریختن از موقعیت ترس زا را می دهد .اما احساس ترس می تواند چنان قوتی داشته باشد که " اجتناب کردن " به عنوان یک " سیستم دفاعی " به نوبۀ خود موجب اختلالات عصبی متعددی گردد . در این نکته تفاوت میان سیستم دفاعی ( به عنوان پدیده ای طبیعی ، عمومی و وسیع ) و نوع بیمارگونه تظاهرات آن در موارد هراسی ( که علائمی مختل کننده ثبات روانی را در بردارد ) مشخص میگردد . " اجتناب کردن " به عنوان نوعی از " سیستم دفاعی " تنها در محدوده ای معین می تواند عمل کند . یعنی تنها هنگامی که دامنه ترس وسیع نباشد . اگر سائقهای ترس زا در فرد با افکار ، با اعتقادات و یا احساسات مختلفی مترداف گردند در این صورت تحمل شرایط ترس زا غیرممکن میگردد و هم از این روی " اجتناب کردن " عملی غیرممکن خواهد بود .در چنین حالتی " خود " از " سیستم دفاعی " دیگری استفاده می کند که در ادبیات روانکاوی با نام " انکارگرائی " مشخص شده است . بدین معنی که فرد خطراتی را که وی را تهدید می کند انکار می نماید و از طریق انکار عوامل ترس زا ثبات روانی خود را جستجو می کند : " این خطر ممکن است دیگران را تهدید کند ولی من را هرگز تهدید نمی کند " .

حائز ذکر است که " سیستم های دفاعی " مانند " اجتناب کردن " و یا " انکارگرائی " به صورت ناآگاه عمی می کنند . یعنی هر حادثه ای ، هر احساس و هر خاطره ای که موجب ترس می شود و حتی خود احساس ترس برای شخص آگاه نیستند و فرد در این حالت تنها بر احساس ناخشنودی خود ، عدم سرزندگی ، بسته و محدود بودن توانایی های خود و در یک کلام بر احساس فلج بودن خود واقف است . چنین موقعیتی را که در ان فرد نسبت به ترس خود ناآگاه است فروید " پس زدن " نامید . براساس تئوریهای فروید خاطره ترس زا به سرعت و یا حتی همزمان با موقعیت ترس زای تولید کنندۀ آن خاطره به قسمت ناخودآگاه رانده می ود ، حتی اگر تمام حواس فرد متوجه ان موقعیت بوده باشد . ناخودآگاه به قسمت بزرگی از ساختمان روانی اطلاق میگردد که محتویات آن بر فرد آشکار نیست و این محتویات تنها توسط تلاش آگاهانه ای که فرد برای آگاهی یافتن بر پاره ای از محتویات آن در یک زمان معین صورت می دهد ، می توانند به قسمت اگاه راه بیابند . بنابراین احساس ترس علیرغم اینکه در : ناخودآگاه " فرد جای گرفته است هنوز فعال است و می تواند در شرایط متععد که شاید با شرایط ترس زا نیز شباهتی نداشته باشند ، به قسمت آگاه راه یافته و موجب برانگیخته شدن هراس در شخص بشود . در این حال فرد دیگر از علل ترس خود آگاه نبوده و فقط احساس اضطراب و هراس دارد . اما مسأله به همینجا ختم نمی شود ، بلکه احساس ترسی که در ناخودآگاه خانه کرده است بر کلیه جوانب زندگی فرد اعم از تفکرات او ، توانایی ها و خواستهایش و حتی در کلیه رفتار وی تأثیر گذارده و زندگی را بر وی تلخ میگرداند . بغرنجی این مسأله در این است که علت این ترس و حتی اینکه این احساس ناخوشایند ناشی از ترس است بر فرد  مشخص نیست و یا بهتر بگوییم فرد بر علت اضطراب خود ناآگاه است . همچنین اگر تفاوت بین " خود واقعی فرد " و " خود ایده آل وی " زیاد باشد ، در آن صورت این تفاوت قابلیت ان را داراست که فرد را از خود ناراضی کرده و تکامل ناسالم شخصیت وی را باعث گردد . برای این که ترس ناشی از وجود این تفاوت زیاد در خفا بماند " سیستم دفاعی " روانی فرد به مکانیسم دفاعی ای روی می اورد که فروید از ان با نام " فرافکنی " یاد می کند . " فرافکنی " عبارت است از نسبت دادن نمودهای شخصیت ، افکار ، عقاید . احساسات خود به افراد دیگر . بدین معنی که شخص در این حالت کلیه خصوصیات ناپسند خود را ( که خود وی وجود آنها را در خود به عنوان نکاتی منفی تلقی می کند ) به دیگران نسبت می دهد و می گوید : " این من نیستم که این طور هستم و چنین عمل می کنم ، بلکه دیگران دارای چنین خصوصیاتی هستند " و یا اینکه در ترسیم خصوصیات دیگران نکاتی را در شخصیبت آنان برجسته می کند که ابتدا به ساکن خصوصیات فردی و منفی خود او هستند .

نوع دیگری از " مکانیسم های دفاعی روانی " که فرد مضطرب اتخاذ می کند تا از احساس هراس خود بگریزد و از آگاهی از ترسهای خود جلوگیری کند عبارت است از " برگشت " و یا " واپس روی " که در این حالت شخص مضطرب تمایل شدیدی به بازگشت به مراحل قبلی تکامل خود را در رفتارها و افکارش نشان می دهد . صفت مشخصه " برگشت " عبارت است از عدم مسئولیت پذیری و متکی بودن به دیگران است ، یعنی فازی از تکامل فرد که به دوران کودکی و نوجوانی باز میگردد .

ممکن است فرد هراس دار برای غلبه بر حالت ترس خویش تظاهر سائقهای ناپسند خویش را مانند " خصومت " را به خاطر جلوگیری از مورد تنبیه و سرزنش واقه شدن ، در خود سرکوب کند . در این نوع خاص از " مکانیسم دفاعی روانی " که به نام " واکنش وارونه " شناخته شده است ، فرد پرخاشگری خود را نااگاهانه مورد سرکوب قرار داده و در این حال در ساختمان روانی وی " خود " توسط " فراخود " برانگیخته می  شود که حالت خلاف پرخاشگری را رو به بیرون نشان می دهد . بدین صورت فرد مزبور به جای نشان دادن رفتار خشم آلود ، وجود عشق ، محبت و تمایلات دوستانه را در روابط پیرامون خود تظاهر می کند ، یعنی احساساتی را از خود بروز می دهد که از طرف محیط فرد در برابر پرخاشگری مورد تأیید هستند . یک مثال بارز و نوع عمیقتر این نمونه رفتار را در افراد اسکینروفرن پارانواید مشاهده می کنیم که می گویند : " عاشق آن کسانی هستم که به من زندگی داده اند " ( این را همه می دانیم که در این حالت از بیماری روانی نه خود بیمار و  نه دیگر افراد هم رابطه با وی برای بیمار موضوع عشق نیستند ) .

یکی از مهمترین و شایع ترین انواع ماکنیسم های دفاعی ر.انی ناخودآگاه " تصعید " است . در این حالت ارضاء سائق های غریضی " ضمیر " ، خود را در غالت رفتارهای دیگر فرد که اساساً وجه اشتراکی را نمی توان بین آن غرایض و اینگونه رفتارها به راحتی یافت ، ارضاء می کنند . مثالی که فروید در این باره می اورد این است که فرد در این حالت خود را غرق در فعالیتهای روشنفکرانه می سازد و با انحراف و تبدیل انرژیهای ویرانگر به انرژی برای فعالیتهای فکری ، خود را وقف کارهای خلاقانه می سازد ، که به هر حال نشان دهندۀ روانپریشی ( نوروز ) در فرد است .