دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ سکولاریسم به زبان ساده ( 2 )

 

سکولاریسم و سکولاریزاسیون

( کنار گذاشتن دین و امور سیاسی و اجتماعی )

 

اگر چه معانی سکولاریسم و سکولاریزاسیون ارتباط نزدیکی با هم دارند ، اما یکی نیستند .تفاوت انها در پاسخی است که به پرسش از نقش دین در جامعه می دهند . سکولاریسم مدعی قلمرو ای برای معرفت ، ارزش ها و کیش هاست که مستقل از مرجعیت دین باشد ، اما ضرورتاً نقش دین را در امور سیاسی و اجتماعی نفی نمی کند . سکولاریزاسیون ، اما فرایند کنار گذاشتن دین از این حیطه هاست .

 

در خلال فرایند سکولاریزاسیون ، نهادها – سازمان های اقتصادی – سازمانهای اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی – از سیطرۀ دین خارج می شود . پیش از سکولاریزاسیون ، ممکن است این سیطره مستقیم باشد ، یعنی ادارۀ نهادهای اجتماع در دست مراجع دینی باشد – مثلاً ، هنگامی که کشیشان مسئول اداره تنها مدارس موجود بودند . یا اینکه سیطرۀ دین غیرمستقیم باشد ، یعنی اصول دینی مبنای ادارۀ امور باشند ، مثلا هنگامی که حقوق شهروندی افراد بر اساس معیارهای دینی تعیین می شود.

سیطرۀ دین به هر شکلی که باشد ، چه این نهادها کاملاً از دست مراجع دینی خارج شوند و به رهبران سیاسی سپرده شوند ، وچه رقبایی برایشان ایجاد شود ، استقلال یافتن این نهادها مصداق فرایند سکولاریزاسیون است . این فرایند به افراد امکان می دهد که از مراجع دینی استقلال حاصل کنند – و دیگر نیاز نداشته باشند که خارج از حیطۀ کلیسا یا معبد تابع مرجعیت دین باشند .

 

یک پیامد عملی سکولاریزاسیون جدایی کلیسا و دولت است – در حقیقت ،  این پیامد چنان یادآور سکولاریزاسیون است که اغلب این دو را یک پدیده می شمارند و اغلب به جای سکولاریزاسیون از " جدایی کلیسا و دولت " سخن می گویند . اما باید در نظر داشت که سکولاریزاسیون فرایندی است که در متن جامعه صورت می گیرد ، در حالی که جدایی نهاد دین و دولت تنها توصیف انقلابی است که در عرصۀ سیاسی رخ می دهد .

جدا شدن نهاد دین و دولت در فرایند سکولاریزاسیون بدین معناست که مؤسسات خاص سیاسی = که به درجات مختلف تحت ادارۀ دولت هستند – از سیطرۀ مستقیم یا غیرمستقیم دین رها می شوند . این بدان معنا نیست که نهادهای دینی دیگر نمی توانند در مورد مسائل عمومی و سیاسی حرفی بزنند ، بلکه بدین معناست که دیدگاه های این نهادها دیگر نباید بر جامعه تحمیل شوند ، و یا مبنای سیاست عمومی قرار بگیرند . در عمل ، دولت باید تا حد امکان نسبت به عقاید گوناگون و متفاوت دینی بیطرف بماند ، نه مانع آنها شوند نه مجری شان .

اگر چه فرایند سکولاریزاسیون می تواند آرام و مسالمت امیز پیش رود ، اما در واقع اغلب چنین نشده است . تاریخ نشان داده است که مراجع دینی برخوردار از قدرت مادی ، این قدرت را بدون مقاومت تسلیم دولت مدنی نکرده اند . به ویژه هنگامی که این مراجع رابطۀ تنگاتنگی با نیروهای محافظه کار سیاسی داشته اند ، این مقاومت سخت تر بوده است . در نتیجه ، سکولاریزاسیون اغلب توأم با انقلاب های سیاسی بوده است . در فرانسه کلیسا و دولت پس از انقلابی خونین جدا شدند ، در آمریکا این جدایی مسالمت آمیزتر بود ، اما تنها پس از یک انقلاب و تشکیل یک دولت جدید میسر شد .

البته ، مقاصد سکولاریزاسیون همواره بیطرافنه نبوده است . هیچگاه لازم نبوده که سکولاریسم ضددین باشد ، اما سکولاریسم اغلب حامی و مشوق فرایند سکولاریزاسیون بوده است . کسی سکولاریست می شود که دستکم وجود یک قلمرو اضافه بر قلمرو دین را لازم بداند . اما محتمل تر ان است که چنین شخصی ، دیت کم در مسائل معین اجتماعی ، معتقد به برتری قلمرو سکولار نیز باشد .

بنابراین ، تفاوت میان سکولاریسم و سکولاریزاسیون این است که سکولاریسم بیشتر یک موضع فلسفی در مورد بایستگی وضع امور است ، اما سکولاریزاسیون تلاشی است برای اعمال این فلسفه – تلاشی که در صورت لزوم به زور هم متوسل می شود . در جامعۀ سکولاریزه صدای نهادهای دینی خاموش نمی شوند . این نهادها همچنان می توانند علناً در مورد امور عمومی اظهارنظر کنند ، اما مرجعیت و اقتدار آنها کاملاً به حیطۀ خصوصی محدود می شود : کسانی که رفتار خود را با ارزشهای دینی همسو می یابند ، این همسویی را آزادانه انتخاب می کنند ، بدون اینکه از سوی دولت مورد تشویق یا تنبیه قرار گیرند .

 

 

دین در یک جامعۀ سکولار

( دین چه نقش یا جایگاهی می تواند داشته باشد ؟ )

 

حای که سکولاریسم مخالف حضور مراجع روحانی در حیطۀ عمومی است ، چه نقشی برای دین در یک جامعۀ سکولار باقی می ماند ؟ آیا قرار است دین به تدریج تضعیف و از صحنه خارج شود ؟ آیا دین به یک دسته سنتهای غریب و بی اهمیت در سنت فرهنگی فروکاسته می شود ؟ اینها دغدغه های مخالفان سکولاریسم و سکولاریزاسیون است . اینان استدلال می کنند که دین مهمتر از آن است که به این ترتیب از گروه خارج شود .

 

در اینجا توجه به یک نکته اهمیت اساسی می یابد . اغلی می شنویم یا می خوانیم که سکولار ها می خواهند دین را به زندگی " خصوصی " منحصر و آن را از حیات " عمومی " بیرون کنند – که این تصور را ایجاد می کند که انگار سکولارها نمی خواهند هیچ کس در ملاء عام از دین سخن بگوید . اگر چه ممکن است برخی سکولارها چنین نظری داشته باشند ، اما این تعبیر نتیجۀ این نکته است که تمایز خصوصی / عمومی ، بیش از یک معنا دارد .

 

در نظر سکولارها ، " خصوصی " بودن دین به همان معنای خصوصی بودن وضعیت حساب بانکی افراد نیست . در مورد " عمومی " هم ، سکولارها ان را به معنای " مورد حفاظت یا استفادۀ مردم یا اجتماع قرار گرفتن " به کار می برند . به این ترتیب ، تمایل به کنار گذاشتن دین از " حیات عمومی " ، مستلزم حذف دین از انظار عمومی نیست ، بلکه مستلزم حذف حمایت عمومی ( بخوانید : عمومی ) از دین است . تمایل به خصوصی کردن دین ف به معنای مخفی کردن آن نیست بلکه شخصی و اختیاری نگه داشتن آن است .

پس می بینیم که روند سکولاریزاسیون یا فلسفۀ سکولاریسم به هیچوجه مستلزم مرگ دین نیست . سکولارها در مورد دین و نقشی که فکر می کنند دین باید در جامعه دشاته باشد ارزیابی های متفاوتی دارند . بسیاری سرسختانه معتقدند که شر دین بیشتر از خیر ان است . این گروه به زوال تدریجی دین امید دارند . اما بسیاری هم از حفظ نقش دین در حیات اجتماعی و اخلاقی مؤمنان خشنودند ، حتی برخی سکولارها حامی بنیادهای خیریۀ دینی و تلاش های اجتماعی این بنیادها برای کاهش فقر و رنج هستند .

 

اگر دین در جامعۀ سکولار تضعیف شود – سرنوشتی که کاملا ممکن است – نباید تقصیر را کاملا به گردن سکولاریسم و سکولاریزاسیون نهاد . اینها تنها می توانند مسبب شرایطی دانسته شوند که به بی علاقگی مردم به دین انجامیده است . در یک جامعۀ سکولار ، مردم بخت اندکی برای چشم پوشی یا کنارگذاشتن دین دارند . چنین مردمی هر جا که می روند ،  یا تحت تسلط مراجع دینی هستند یا تابع اصول دینی که مبنای کنترل زندگی مردم شده اند .

در یک جامعه سکولار اما ، رهایی از تسلط دین و رهبران دینی ممکن است . هیچ کس مقید نمی شود که تابع دین یا ارزشهای دینی باشد ، مگر اینکه خودش چنین چیزی را انتخاب کرده باشد . اگر عدل زیادی از مردم تبعیت از دینی را انتخاب نکنند ، تشکیلات دینی بر اثر کاهش درامد ها و عدۀ اعضایشان تضعیف خواهند شد .

البته  رهبران دینی کاملا حق دارند از امکان وقوع این وضع ناخشنود باشند ، اما مخالفت شان با سکولارها و سکولاریزاسیون حاوی دو خطاست . نخست اینکه : آنها مسئولیت چنین مخمصه ای را به دوش سکولارها می اندازند . آنها به جای اینکه به سکولارها حمله کنند که چرا به مردم اجازۀ ترک دین را داده اند ، باید به برسی این بپردازند که چرا مردم می توانند از دین روی گردانند .

خطای دوم اینکه : هر کوششی برای حمله به سکولاریسم اساساً حاکی از پذیرش این مطلب است که متولیان دین تنها با اتکا به انتخاب فردی ، خصوصی و اختیاری مردم ، قادر به جلب نظر و حمایت آنان نیستند . این مطلب کاملا می تواند درست باشد اما پذیرش ان برای دینمداران ویرانگر است – هرچند به نظر می رسد که هنوز هم رهبران دینی دشمن سکولاریسم متوجه این نکته نشده اند . آنها به دلایلی ، از فهم این نکته سرباز می زنند که دینی که با حمایت / یا اجبار عمومی به مردم تحمیل شود بی ارزش است . اگر آنها واقعا معتقد باشند که زور و اجبار تنها راه بقای دین است ، آنگاه پذیرفته اند که خود دین فاقد ارزش است – و این مطلب نظر سکولارها را تأیید می کند که برای رسیدن به خیرعمومی ، دین اصلاً ضرورتی ندارند .

 

منتقدان سکولاریسم

( چرا همه سکولاریسم را دوست ندارند ؟ )

  لازم به گفتن نیست که همگان سکولاریسم را مطلوب نمی یابند . حتی امروزه نیز کسانی هستند که نه تنهها سکولاریسم و فرایند سکولاریزاسیون را مفید به حال جامعه نمی دانند ، بلکه استدلال می کنند که سکولاریسم منشاء همۀ بیماریهای اجتماع است .به نظر آنان ، ترک سکولاریسم و پذیرش یک مبنای دینی برای سیاست و فرهنگ ، به جامعه ای پایدارتر ، اخلاقی تر ، و نهایتاً نظم اجتماعی بهتری منجر می شود .اما آیا منتقدان سکولاریسم درست می گویند ؟

یکی از رایجترین نقدها به سکولاریسم به عنوان یک فلسفه ، انتقاد از تأکید آن بر زندگی این جهانی به جای حیات اخروی یا وضعیت روح بشری است . طبق اصول سکولارها ، کنش ها و باورهای ما باید بیشتر و مهمتر از هر چیز بر اساس پیامدهای حی و حاضر این کنش ها برای زندگی خودمان و دسیگر انسانها باشد . 

سکولارها لزوماً وجود زندگی فراسوی زندگی مادی را منکر نیستند ، اما حیات اخروی را سزاوار هیچ موقعیت ممتاز و ملاحظات اختصاصی نیز نمی دانند . در حقیقت این نکته را که اگر همچنان حیاتی را در انتظار باشد ، ما هیچ ازآن نمی دانیم ، دلیل برای مهمی برای این می دانند که چندان نباید دلمشغول آن بود . چون نمی توانیم بدانیم که اصلاً خدا ، روح ، بهشت ، یا حیات اخروی وجود دارند یا نه ، پس اینها نمی توانند انگیزۀ هیچ یک از کنش ها با باورهای بخردانه مان باشند .

البته این دیدگاه کاملا مخالف آموزه های اصلی بسیاری از ادیان جهان است . ادیان نیز به بهبود زندگی انسان علاقمند هستند ، اما این علاقمندی با علاقۀ سکولار یا ماتریالیستی بسیار متفاوت است . دغدغۀ اصلی ادیان سرانجام روح شخص ، کارها ، یا جوهر غیرمادی دیگری است که فراتر از وجود مادی ما می انگارند . بنابراین انگیزه های دنیوی و مادی را ناکافی و حتی نامناسب می دانند زیرا به نظرشان اینها اهداف درستی برای زندگی نیستند .

 

چه منتقدان سکولاریسم در این نکته برحق باشند و چه بر خطا ، این نقد منصفانه ای بر سکولاریسم به عنوان یک فلسفلۀ شخصی است . اما هنگامی که سکولاریسم را به عنوان یک فلسفۀ سیاسی یا سکولاریزاسیون را به عنوان یک فرایند سیاسی و اجتماعی در نظر بگیریم . این نقد دیگر منصفانه نیست . زیرا صرف این احتمال که آموزۀ یک دین درست باشد ، سیطرۀ سیاسی یا اجتماعی اصول آن دین بر همۀ شهروندان را توجیه نمی کند .

ممکن است مردم تصمیم بگیرند که در زندگی شخصی شان سکولار نباشند ، و حتی ممکن است این انتخاب درستی باشد . اما خودشان باید این رویه را انتخاب کنند و نه کسانی دیگر برایشان چنین تصمیمی بگیرند ، سکولاریسم به عنوان یک فلسفۀ شخصی منکر دخالت هرگونه موجودات یا ارزش های ماوراءطبیعی در زندگی شخصی است ، اما سکولاریسم به عنوان یک فلسفۀ سیاسی و اجتماعی منکر دخالت دادن هرگونه موجود یا ارزش ماوراءطبیعی در قلمرو حیات اجتماعی است .

یک نقد دیگر به سکولاریسم ، که رابطۀ خیلی نزدیکی با انتقاد قبلی دارد ، این است که سکولاریسم نمی تواند مبنای محکمی برای اخلاقیات فراهم کند . به گفتۀ منتقدانی که این ایراد را پیش می کشند ، اخلاقیات نیازمند وجود اصول یا ارزش هایی ماوراءطبیعی ، ابدی ، و مطلق است و فلسفه های ماتریالیستی یا اینجهانی نمی توانند چنین اصولی را فراهم کنند . هنگامی که نظامهای سیاسی و اجتماعی از چنین اصول و ارزش هایی رویگردان شوند ، در قلمرو اخلاق نیز حرفی برای گفتن ندارند – و چنین نظام اجتماعی فاقد اخلاقی به هرج و مرج ، فساد و نابودی می انجامد .

مشکل اصلی این ایراد آن است که فرضیات بسیاری است که نمی توانند درستی شان را نشان دهد . اگر خدا وجود داشته باشد ، اگر ارزش های ماوراءطبیعی وجود داشته باشد ، اگر این ارزش ها برای اخلاقیات ضروری باشند ، و اگر فلسفه های ماتریالیستی نتوانند مبنایی برای اخلاقیات فراهم کنند – وبسیاری فرضهای دیگر که درذستی شان همین قدر جای سؤال دارد ، انگاه این ایراد می تواند درست باشد . متأسفانه ، هر کدام از این فرضها به راحتی ممکن است غلط از آب درآیند . و دلایلی قوی داریم که بگوییم بسیاری از این فرضها حقیقیتاً غلط هستند . تنها چیزی که برای رد این ایراد لازم است ، این است که یکی از فرضهایشان غلط باشند ، و از آنجا که بسیاری از آنها مشکوک هستند ، خود ایراد هم در بهترین حالت مشکوک است .

 

یک مشکل دیگر این ایراد این است که حتی اگر بپذیریم که همۀ فرضیات آن به معنای عام درست هستند ، چگونه می توانیم بپذیریم که به معنای خاص هم درست باشند ؟ به بیان ساده ، ما نمی توانیم وجود خدایی عام و ارزش های ماوراءطبیعی عامی را بپذیریم ، بلکه باید وجود  خدایی خاص ، ارزش های خاص و نظام اخلاقی خاصی را بپذیریم . اما کدام نظام را باید پذیرفت و آن را به عنوان مبنای نظم اجتماعی و سیاسی به کار بست ، چنانکه بر کسانی هم که خدایی دیگر و اصول دینی دیگری دارند قابل اعمال باشد ؟ اگر نتوان پاسخ درستی به این پرسش داد ، انگاه برای یک جامعۀ آزاد و تکثرگرا ، سکولاریسمی بیطرق ارجحیت می یابد که هیچ نظام دینی خاص را نپذیرد ، برصدر ننشاند و نکوشد تا ان را برهمگان تحمیل کند .

سرانجام ، ایراد بی مایه ای که مطرح می شود این است که فرایند سکولاریزاسیون موجب می شود که مردم از ریشه های دینی و فرهنگی خود بیگانه شوند . عموما این ایراد از جانب مسیحیان کحافظه کار مطرح می شود ، اما مسلمانان و یهودیان محافظه کار هم چنین ایرادی به سکولاریسم گرفته اند . به نظر اینان ، در یک جامعۀ سکولار ، زوال سیطرۀ سنت دینی باعث می شود که مردم هرچه کمتر مجال یابند تا سنت دینی و آموزه هایی را بیاموزند که مبانی فرهنگ شان را تشکیل می دهند .

 

این استدلال جالب ، اما بی ثمری است . درست است که امریکاییهای امروز بسیار کمتر از آمریکایی های قرن 19 در مورد مسیحیت می دانند و یا اینکه این واقعیت از منظر صرف تعلیمی جای تأسف دارد ، اما نمی تواند یک استدلال سیاسی یا اجتماعی محسوب شود . مردم از تاریخ یونان باستان یا دین ، سیاست ، و فرهنگ رومی هم کمتر از گذشته می دانند – فرهنگ هایی که بی شک نقش مهمی در شکل گیری کل فرهنگ غربی داشته اند . این جهل اسف بار است ، اما دلیل نمی شود که ارزش های دینی یونانی یا رومی را وارد نظام سیاسی یا نهادهای فرهنگی مان کنیم . فقدان معلومات مردم از تاریخ مسیحیت و سنتهای آن هم به همین دلیل اسف بار است و نه بیشتر .

 

البته ، رهبران محافظه کار دینی با این پاسخ موافق نیستند . هدف انان ارتقای نظام دینی شان ، با جذب پیروان جدید و با تشویق پیروان فعلی به وفاداری بیشتر است . هنگامی که تسلط بر دولت و نیز سیطره بر فرهنگ عمومی را از دست بدهند ، نیل به این اهداف هرچه دشوار تر می شود .

هنگامی که قرار باشد به عنوان یک حریف برابر با دیگر ادیان و فلسه ها به هماوردی بپردازند ، احتمال غلبۀ عام یافتن شان هرچه کمتر می شود .طبیعتاً ، انها موافق چنین وضعی نیستند – اما در جامعۀ سکولار ، در این مورد کار چندانی از دست رهبران دینی برنمی آید . اگر عقایدشان طالب پیدا کند ، این تنها به خاطر جذابیت خود آن عقاید است . هنگامی که از دولت یا فرهنگ استمداد می طلبند ، در اصل پذیرفته اند که عقایدشان به تنهایی از پس جلب مخاطب برنمی آیند .

 

مسلماً هیچ خطایی در این ادعا نیست که مردم نباید سکولاریسم را به عنوان مبنای فلسفۀ شخصی شان ، و مبنای پیشبرد زندگی شان بپذیرند – در بازار عقاید ، حضور دیدگاههای گوناگون و رقیب غنیمتی است . اما تنها ان فلسفه هایی می توانند به درستی و صادقانه طالب کنار نهادن سکولاریسم به عنوان میدان عمومی رقابت ادیان بر سر اعتقادات شهروندان باشند که در پی چیرگی برجامعه و تعطیلی این بازار هستند .