دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فضیلت عشق ( اروتیک )

در جستجوی نوعی شورمندی ( نتیجه گیری )    

عشق راستین ، هرچه هم که درباره اش بگوییم ، همواره نزد ادمیان گرامی خواهد بود ، زیرا هر چند عاشقی ما را به بیراهه می کشاند ، و هر چند اوصاف زذیلانه را از دل عاشق نمی پیراید – حتی خودمایۀ چنان اوصافی است – اما با این همه همواره مستلزم اوصاف حمیده ای است که شخص بدون آنکه واجد انها باشد در شرایطی که ان عشق را بیازماید واقع نخواهد شد .

ژان ژاک روسو .امیل

 

به طور خلاصه عشق فرایندی دیالکتیکی و دوسویه است که در طول تاریخی بلند وپرنوسان به تجدید تلقی ما از خویشتن خویش می انجامد . به این معنا ، عشق بسی بیش از یک احساس است و به هیچوجه لزومی ندارد که امری هوسبازانه یا نامعقول یا ویرانگر باشد . اما از این نکته که عشق معطوف به خویشتن خویش است ممکن است نتیجه یگیریم که عشق اساساً عشق به خویشتن است ، یعنی عشق را در نقش یک رذیلت قرار دهیم نه فضیلت . و این نکته هم که عشق اساساً عبارت است از تجدیدنظر و شکل بخشیدن به خویشتن از ورای نگاههای دیگری به نحو مخاطره آمیزی به پاره ای از تعاریف متداول از خودشیفتگی شبیه است . اما این توجه و ارجاع به خویشتن مستلزم کلبی مذهبی یا خودشیفگی نیست . درست است که مطابق این تلقی شخص خویشتن را از ورای دیگری می بیند ، و درست است که در اینجا هم همچون مورد خودشیفتگی " تمایسز میلن سوژه و ابژه " به غایت مبهم است ، اما عشق ، به عنوان ژرف نگری ای که به تعیین حدود طرفین از خویشتن می انجامد ، به فرجامی کلبی مشربانه یا رذیلت امیز دامن نمیزند . عشق ، برخلاف خودشفتگی ، آن دیگری را به عنوان معیار و استاندارد خود بر می گیرد نه صرفاً به عنوان آینۀ خویش ، و از همین روست که عاملانعشق سلحشورانه ان را " سرسپردگی " نامیدند ( بر قیاس سرسپاری شخص نسبت به خداوند ) و از همین روست که استاندال – که نامش ملازم خوشیفگی است – " عشق شورمندانه " را تجربه ای یکسره غیرخودخواهانه نامید . عشق فارغ از خود نیست اما با این همه در تقابل با خویشتن مداری است . عشق مایۀ بسط خویشتن است ، شاید دامنۀ این بسط چندان فراخ نباشد ، اما همین مقدار اندک بسیار انگیزاننده است .

فضایل عشق را می توان بر مبنای همین معنا ، یعنی بسط محدود اما شورمندانۀ خویشتن فهمید . در یک جامعۀ چند پاره و پرتحرک ، عشق رومانتیک برای ما این فرصت را فراهم می اورد که پیوندی استوار وعمیق با دیگران برقرار کنیم ، حتی با بیگانگان . امروزه در حوزۀ اخلاق بحثهای زیادی دربارۀ نظامهای " جمع گرایانه " در مقابل فردگرایانه در جریان نیست ، اما واقعیت این است که ما غالباً وجود جماعتی را که شورمندانه به یکدیگر پیوسته اند و از حد حلقۀ کوچکی از دوستان که به دقت گلچین شده اند فراتر می روند ، اگر نگوییم خطرناک ، می یابیم . ممکن است کسانی در سوگ فقدان فضایل عمومی یا تقدم فضایل عرصۀ خصوصی به ماتم نشسته باشند ، اما واقعیت این ست که امروزه مقدم داشتن عرصۀ خصوصی ان مبدایی است که لاجرم می باید ازان آغاز کنیم . نباید چندان در شیدایی کانتی مآبانه نسبت به کلیات مستغرق شد که ازاهمیت چشمگیر حرکت کوچکی که از مبدأ " خویشتن خواهی صرف " به سوی " عطوفت ورزی نسبت به دیگری " انجام می پذیرد . ممکن است بسط خویشتن در تجربۀ عشقی امری کم دامنه باشد . اما ، در روزگار ما که فضای غالب حرص زدن برای خود و " ارضای خویشتن " است ، برای بسیاری از شهروندان صاحب توفیق روزگار ما ، این امر هنوز از جمله اخرین فضایلی است که بر جای مانده است .

برای درهم شکستن فردگرایی انزوا آوری که وارث شبهه ناک پاره ای از ارزشهای سنتی محبوب ما شده ؛ عشق رومانتیک رقیقی به مراتب شفیق تر از احساس انزجار جمعی یا نفرت مشترک است . اما ما فردگرایان وفادار باقی می مانیم ، و بواقع فقط تا حد بسیار محدودۀ اجازه می دهیم که فضائلمان به نحو عمومی تعیین شود . اما بسیاری ازمؤلفان در سالهای اخیر محرمیتهایی نظیر عاشقی را مطلقاً واجد فضیلتی نمی دانند ، ولی داوران منصف تر تصدیق می کنند که خصوصاً عشق فضیلتی است متناسب و درخور جامعه ای نظیر جامعۀ ما . اگر این نکته را تصدیق کنیم آنگاه لاجرم باید درک خود را از مفهوم فضیلت مورد بازبینی قرار دهیم . پاره ای از فضایل مهم ، فضائل { سپهر } عمومی نیست ، بنابریان دیگر نمی توانیم ارسطو ، یا حتی هیوم ، را راهنمای خود قرار دهیم . معنای فضیلت مند بودن نزد ما " گنجیدن در متن " جماعت نیست ؛ منش نیک بیشتر در سپهر خصوصی و از راه عشق ورزیدن و مورد عشق واقع شدن شکل می گیرد . چه بسا این امر ( پاره ای از) فضایل را ذهنی کند ، اما در اینجا ذهنی بودن به معنای هرلحظه به رنگی درامدن ، غیرقابل فهم بودن ، عجیب و غریب بودن ، یا " صرفاً احساساتی بودن " نیست ؛ بلکه به معنای خصوصی و شحصی بودن است . پیش فرض ما در اینجا این است که فرد نیک چهره ای عمومی نیست ، خصوصی است . شاید کسانی به طور ضمنی فرض می کنند که اگر در عرصۀ خصوصی خوب باشد ، در عرصۀ عمومی هم خوب خواهد بود . اما این فرض بدون تردید باطل است .

عشق فضائل دیگری هم فراتر از این " بسط حداقلی خویشتن " دارد . برای مثال ، می توان به احساس خوداگاهی ای اشاره کرد که با به جلوه درآوردن خویشتن همراه است و ان خود اگاهی به نوبۀ خود غالباً به احساسی می انجامد که از ان به " ارتقاء و تکامل خویشتن " تعبیر می کنند ( این نکته ای است که خطیبان در رسالۀ میهمانی از آن سخن گفتند و خنیاگران دوره گرد دوران سلحشوری غالباً مطرح میکردند ) . عشق ورزیدن عبارتست از اگاهی عمیقی که فرد نسبت به " ارزش " خویشتن می یابد و توجه زیادی که نسبت به فضائل خود ( و نه صرفاً ظواهرش ) می ورزد – و در اینجا عاشق شدن نخستین قدمی است که فرد برای تحقق بخشیدن به خویشتن خویش برمی دارد . ( " مرا همانطور که هستم دوست بدار " ابراز عشق یا دستورالعملی برای نحوۀ عشق ورزیدن نیست ، بلکه نوعی واکنش دفاعی است ) .

همچنین عشق با نگاهی سالم و مثبت نسبت به جهان ملازم است که صورتی از یک ایده آل سازی تعمیم یافته است ( البته لزومی ندارد که این ایده آل سازی آن اشکال کیهانی ای را به خود بگیرد که در نوشته های اولیۀ هگل امده است ) . این نگاه سالم و مثبت کاملاً خلاف بدبینی کلبی مآبانه و بدگمانی ای که مشخصۀ حکمت در جامعۀ ما شده است .

همچنین می توانیم به این واقعیت هم اشاره کنیم که عشق عاطفه ای بغایت الهام بخش و خلاقیت آفرین است – هر چند ممکن است کسی بدبینانه تصور کند که در اینجا احساس حسادت و آزردگی اهمیت بارزتری دارد . ( این فقط هوش و خرد ایاگو نبود که او را رقیب اتللو میکرد ؛ حس حسادت او هم محرک وی بود ) . البته الهام بخشی عشق و شوقی که به آفرینش گری برمی انگیزد به هیچوجه منحصر به افراد مستعد و خوش قریحه نیست ، زیرا حتی در میان غالب عشاق نافرهیخته هم می توان دست کم تلاش برای بیان شاعرانه خویشتن را دید . در واقع ، صرفنظر از کیفیت محصولات این قبیل الهامات ، فرد می تواند ، به تبع استاندال ، ادعا کند که وجد و الهامی که از عشق ناشی می شود ، فی حد ذاته عالیترین فضیلت عشق است ، فضیلتی که غالباً بواسطۀ ستایش مبالغه آمیز و بسیار کهن از بی احساسی فلسفی مورد غفلت واقع شده است .

در عین حال مایلم این نکته را طرح کنم که عشق رومانتیک صرفاً بخاطر انکه امری هیجان آفرین است ، فضیلت است . بندرت می توان فیلسوفی را یافت که شورو هیجان را فضیلت بینگارد ( نیچه بارزترین مورد استثنا است ) ، اما به گمان من بسیاری از ما حقیقتاً انرژی یافتن ، سرزندگی ، " برانگیختگی " را فضیلت می دانیم ، صرفنظر از انکه نتیجه ان باشد ، و صرفنظر از آنکه تا ان جال چه اندازه فرساینده باشد . غالباً بر این نکهته ، ولو به نحو خفی ، تأکید می شده است که سیمای فضیلت عبوس است ، به گمان من ، ما باید در حکمت این ادعا تردید کنیم .

همچنین نباید فراموش کنیم که در مباحث مربوط به عشق نقش مناسبات جنسی دست کم گرفته می شده است . عشق رومانتیک عشقی جنسی است ، و در اینجا نیز می توانیم به نیکی مقاومت فیلسوفان اخلاق سنتی و محافظه کار را ببینیم . در طول تاریخ اخلاق ، سکس نیازی بیولوژیک تلقی می شده است ، نیرویی ( غالباً حیوانی ) که می بایست تحت ضبط و مهار درآید . وقتی با سکس اینگونه برخورد شود ، دشوار بتوان فضیلتی دران یافت . پرسشهای اخلاقی دربارۀ سکس عمدتاً بر محور محدودیتهای آن متمرکز است ، و عشق جنسی ، در بهترین حالت ، جوازی برای سکس بدست می دهد اما باز هم دشوار بتوان ان را فضیلت خواند . همچنین تصویر دیگری هم از سکس وجود دارد که آشکارا مقبول کانت پاکدامن بود ، مطابق این تصویر دخول جنسی یا نوعی عمل بیولوژیکی است ( برای تولید مثل یا " زند و زایی " که خداوند بدان فرمان داده ) ، یا صرفاً نوعی تفریح و خوشگذرانی است ( کانت این شق دوم را نوعی استمناء دوطرفه می داند ) .

این تصویر از سکس را نیز باید به قوت مردود بدانیم . در هر دو حال ، سکس هیچ جایی در اخلاف نخواهد داشت و عجیبتر انکه ارتباط مستقیم خود را هم با عشق از دست می دهد ( این همان مفهومی است که عشق سلحشورانه نیز با ان روبروست ) . اما به اعتقاد من ، سکس را نباید نیاز یا عملی برای تولید مثل یا خوشگذرانی دانست ، بلکه سکس نوعی بیان است ، اما بیان لذت یا ترجمان نیازی فیزیولوژیک نیست ، بیانی است محاط و محفوف به ایده ها و محتوایی که بیان می دارد . سکس خصوصاً بیان و ترجمان عشق است ( یا می تواند باشد ) ، و البته این ( همانطور که خصوصاً سارتر به نحو تکان دهنده ای استدلال کرده است ) فقط بخشی از ماجراست . اما نکته ای که باید در اینجا روشن شود این است که عشق فضیلت است ( تا حدی ) به خاطر تمایلات جنسی و نه برغم ان تمایلاتن ، مقدمۀ نیچه ای من این است  که فضائل می تواند وجدانگیز باشد و تا حدی همین است که انها را فضیلت می کند ( شکل تلطیف شده ای از این مقدمه را در اسپینوزا هم می توان یافت ) .

اگر فکر کنیم که نکات یاد شده به این معناست که عشق اروتیک نوعی فضیلت " تک خال " و مهمتر از سایر فضائل است ، کاملا به خطا رفته ایم .فضائل می توانند با یکدیگر تعارض یابند ، و یک شخصیت کاملا فاسد یا بیمار هم ممکن است به نحوی کاملا استثنایی واجد فضیلتی باشد . اگر وانمود کنیم که وسواسها و لذتهای شخصی ناشی از عشق در سطح درگیریها و اشتغالات عمومی هیچ مشکلی به وجود نمی اورد ، اگر از این انتقاد که عشق در قلمرو اخلاق مورد بی مهری و غفلت واقع شده به این نتیجه برسیم که این قبیل عواطف فردی باید در سپهر عمومی جای تصمیم گیریهای جمعی را بگیرند ، کاری غیر مسئولانه کرده ایم .

اما مورد عشق این نکته را بخوبی روشن می کند که انتقادات سنتی نسبت به ذهنیت گرایی در اخلاق ، یا این ادعا که تمسک به عواطف کاری معقول ؛ جدی و قابل نقد و سنجش نیست ، از کورۀ مداق و موشکافی سربلند به در نمی آید و به نظر میرسد که برخلاق حجم عمدۀ ادعاهای اخیر در حوزۀ " اخلاق فضیلت گرا " ، عشق نشان می دهد که فضائل را نباید صرفاً یک خصلت تلقی کرد ( زیرا مهم نیست که فرد تا چه حد از خصلت " مهربانی " بهره مند است ، فضیلت عشق در این است که فرد به واقع مهر بورزد ) . همچنین عشق نشان می دهد که ( برخلاف ادعای مثلاً فرانکنا ) همۀ فضائل مصداق اصول کلی نیستند . مدتهای مدید کسانی بدون هیچگونه استدلالی ادعا می کرده اند که ذهنیت گرایی و عاطفه در قلمرو اخلاق لاجرم به معنای خودخواهی ، تعصب ، هرج و مرج ، خشونت و ویرانگری است ، اما حقیقت این است که دست کم ماهیت عشق کاملاً خلاف این امور است ، عشق به هیچوجه خودخواهانه نیست بلکه در غالب موارد لطیف و خلاق است ، در واقع برخلاف تأکید وسواس گونه ای که در اهلاق بر عینیت و برابری فارغ از جنبه های شخصی می رود ، هدف عشق این است که عاشق یک شخص خاص را بر مسندی فوق العاده رفیع بنشاند و خویشتن را بر مبنای آن شخص دوباره مفهوم یازد ، برون شویی از گمنامی جهان اخلاقی کانت بیافریند و در جهانی که هر دو باهم ساخته اند ببالد . البته به گواهی دهها هزار رمان عاسقانه ، به هیچوجه نباید انکار کرد که عشق می تواند به بیراهه رود . عشق در حوزۀ مناسبات انسانی هم می تواند مایه وصل باشد و هم مایۀ فضل ، هم می تواند برغنای زندگی بیافزاید و هم می تواند ان را ویران کند . آری ، عشق می تواند خطرناک باشد ،

اما چرا ما دیری است که فکر می نیم که زندگی فضیلت آمیز زندگی ای ساده و فارغ از پیچیدگی است و نه انچنانکه نیچه می گفت : اثرهنری ای رومانتیک ؟ زیرا عشق همانقدر که فضیلتی مربوط به اخلاقیات است ، فضیلتی متعلق به سپهر تخیل نیز هست .