دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فضیلت عشق ( اروتیک ) ( 2 )

اخلاق و ذهنیت

کلمه ای دیگر در باب کانت در مقام یک اخلاقگرا ، فضیلت می باید ابداع خود ما باشد ، ضروری ترین ترجمان من ونیز مدافع من ؛ هر نوع دیگری از فضیلت خطرناک است ... " فضیلت " ، " وظیفه " ، " خیر فی نفسه " ، خیری که غیرشخصی است و به وجه عام معتبر است – کابوسها و احساسات ناشی از زوال ، و فروپاشی نهایی زندگی ... قوانین بنیادین صیانت نفس و رشد مقتضی خلاف ان است – هر کس می باید فضیلت خودش را ، امر مطلق خودش را ابداع کند .

                              فردریک نیچه ، ضدمسیح

 

پارادایمی واحد در خصوص عقلانیت سیطرۀ خود را بر حوزۀ اخلاق از دوران دروشنگری حفظ کرده است . در سایۀ این پارادایم ، کانت بیش ازانکه بافایده گرایان باشد شبیه انهاست ؛ فلسفۀ اخلاق اگرعینی ، عقلانی ، مبتنی بر اصول ، و فارغ از ارجاعات خاص به من ودیدگاههای صرفاً شخصی نباشد ؛ فاقد ارزش است . آنچه تکان دهنده است ان چیزی است که این پارادایم از دایره بیرون می نهد ؛ بیشتر عواطف وبخصوص عشق از دایرۀ این پارادایم بیرون می مانند ( مگرانکه انگیزۀ ایفای وظایف شوند یا درخدمت "خیربیشتر برای شمار بیشتر" باشند ) . د وام این پارادایم ( که من آن را پارادایم " کانتی" خواهم نامید) موجب شده است که هیجان انگیزیترین موضوع فلسفه –یا هیجان انگیزترین موضوعی که در رمانها ، روزنامه ها ، سریالهای آبکی و غیبتهای روزمره به چشم می خورد –تبدیل به یک بحث خشک و کسل کننده و شبه قانونی شوند که در پاره ای مجلات فلسفی می بینیم و بدترآنکهبسیاری از مردم –از جمله بسیاری از فیلسوفان –به این باور رسیده اند که اخلاق ربط چندانی به واقعیتهای پیچیدۀ رفتارآدمی ندارد . مشاهدات دقیق و بسیار طریف هیوم به سود تصمیم گیریهای مبتنی بر خظ مشی های کلان کنار نهاده شده است . غفلت از تمایلات شخصی به سود اصول قانون مآبانه گوهر امر اخلاقی را که احساسات است نه اصول ، از دایره بیرون می نهد . برنارد ویلیامز می گوید که این " داوانگی" است که شخص ( آنچنان که کانت توصیه می کند) انجام فعل مهربانی را برای انبرگزیند که اقتضای اصول است نه زاییدۀ عاطفه ای شخصی . فرض کنیم که فرد دو گزینه در پیش روی خود دارد ؛ یا تأکید کند که عشق (در بهترین حالت) امری غیراخلاقی است ؛ یا پارادایم کانتی را حفظ کند ، در این حالت ، وقتی شخص به هزار ویک لذت ، عاطفه و تجربۀ دلسپاری و تعهدی که ملازم عشق است می اندیشد ،  و احساس می کند که می باید در این باره تصمیم بگیرد ، معلوم است که کدام گزینه را برمی گزیند . ما بیشتر عبارت کانت را از کتاب مقدمات دربارل " عشق بیمارگونه " نقل کردیم ؛ ان عبارت حتی در بهترین تفسیر ان ( مثلا بیمارگونه را به معنای وضعیت رقت انگیز بگیریم نه نوعی مریضی ) ، باز هم عاطفۀ رومانتیک را به عنوان امری کاملا بی ارتباط باارزش اخلاقی نادیده می گیرد ، و با این حذف بخش عمده ای از انچه را که ما- وغالب همکااران رومانتیک تر کانت – گوهر اخلاق تلقی کنیم ، از صحنه بیرون میراند .

ریچارد تیلور نوشت که به اعقتاد وی اخلاق کانتی برخورنده است و تا انچا پیش رفت که ادعا کرد به گمان او یک پیرو راستین کانت مثل کسی است که دارد " مدام کودکان را درآب غرق می کند تا دست وپا زدن انها را ببیند " این ادعا البته مبالغه آمیز است و بسیاری از تلاشهای نوین را برای " انسانی کردن " کانت نادیده می گیرد ، اما موضع کانتی در هرحال برخورنده است ، واز جمله دلایل ان این است که در برابر ورود هرگونه احساس خاص و شخصی درمقام ارزیابی اخلاقی مقاومت ، اگر نگوییم مخالفت ، می ورزد . ما چنین مقاومتی را در بسیاری ازپیروان امروزین کانت هم می بینیم ، برای مثال برنارد گرت در کتاب خود قواعداخلاقی احساسات را به لحاظ اخلاقی بی ارزش تلقی می کند و در عوض تأکید می ورزد که " احساسات به لحاظ اخلاقی فقط تاانجااهمیت دارد که به فعل اخلاقی نیک می انجامد " . اما برعکس ، به نظر من در مقام ارزیابی منش اخلاقی یک فردهیچ چیز مهمتر از احساسات نیست ، و این فقط ازان جهن نیست که ما به حق معتقدیم که در غالب موارد متعاقب ان احساسات فعلی هم صادر می شود .ارزش احساسات طفیلی مطلوبیت افعال ما نیست . در مقام عاشقی ، ارزش کارهای ما در گرو احساساتی است که ان کارها باز می نمایند . عشق چه بسا به کارهای کریمانه و حتی قهرمانانه بینجامد ، اما فضیلت عشق کاملاً قائم به خود است ، { عشق فضیلت است} حتی اگر هیچ یک از ان پیامدها را هم نداشته باشد ( انتقاد سقراط از فایدروس در رسالۀ میهمانی ) . ماچهبسا اتللو را ابله و عاقبت او را غم انگیز بدانیم ، اما همچنان انگیزۀ او را می ستاییم ، حال انکه ادبیات عصر ویکتوریا پر است از آقایان محترم کانتی مآبی که بر مبنای اصولشان رفتار می کنند اما کاملاً مشمئز کننده اند ( مثلا آقای کولینز در رمان غرور و تعصب جین استن ) .

عشق نه فقط امری خواستنی است بلکه ان کسانی هم که تاکنون عاشق نشده اند ( اگر در عشق شکست نخورده باشند ) ، یا نگرانند که مبادا از عشق ورزیدن ناتوان باشند ، بحق باید دربارۀ شخصیت خود و کمال انسانی خویشتن نگران باشند . واین امر مستقل از مقولۀ عمل یا رفتار است و عشق بخودی خود در خور ستایش است ، صرفنظر از اثرات و پیامدهایش .

چرا این سنت تا این حد مخالف است که عشق و سایر احساسات را امری ضروری ، وحتی از مقولات اولیۀ اخلاق بدانیم ؟ این مخالفت وقتی شگفت انگیزتر می شود که تأکید اکید عهدجدید را بر عشق ( هرچنداگاپه ) به عنوان فضیلت برتر در نظر آوریم – وکانت در عباراتی که از او نقل کردیم می کوشد تا دقیقاً همین غرابت را توجیه کند . به نظر میرسد که ضدیت کانت با احساسات در مقام ارزیابی اخلاقی ناشی از چندین دلیل است . نخست و مهمتر از همه این که به نظر میرسد وی معتقد است تنها ان چیزی که قابل " فرمان " است به لحاظ اخلاقی الزام اور است . این ادعای خاص به نحو تحسین برانگیزی در مقاله ای که  اد سنکوفسکی در سال 1978 دربارۀ " عشق و تکلیف اخلاقی " نوشت به چالش کشیده شده است ، اودران مقاله استدلال می کند که ما دست کم آدیمان را بخاطر انکه خود را در معرض شرایطی که به رشد وشکوفایی عشق می انجامد ، قرار می دهند یا از قرار گرفتن در چنان شرایطی می پرهیزند ، مسئول می دانیم .

در مقابل ممکن است کسی هم ادعا کند که فقط انچه قابل " فرمان " است اخلاقی است ؛ و بیشتر انتچه تحت عنوان " منش نیک " درمیآید ، هرچند قابل پرورش است ، اما قابل فرمان نیست . کسی هم ممکن است – مانند من – استدلال کند که عواطف بسی بیش از انکه معمولا گمان می کنیم ارادی و تحت کنترل ما هستند ( یعنی ماجرا فقط این نیست که ما می توانیم به پیشواز شرایطی که ان عواطف نوعاً دران بروز می کنند ، برویم یا از قرار گرفتن در چنان شرایطی بپرهیزیم ) این بدان معنا نیست که عاطفه ای چون عشق را صرفا می توان با اعمال اختیار یا به اراده تولید کرد ( مثل وقتی که شخص اندیشه یا حرکت انگشتش را تولید می کند ) چه بسا در انجا که عشق مدنظر است ، به تعبیر دانت اسک ، هیچ " فعل پایه " ای درکار نباشد . اما افعال ارادی بسیاری ، هم ذهنی و هم جسمانی وجود دارد که پایه نیست ، و اینکه اصرار بورزیم که عشق را می توان با اعمال اراده از کتم عدم به وجود اورد ، بدون تردید بار نامعقولی است که بر دوش فضیلت اخلاقی ان می نهیم .

دوم ، درچارچوب پارادایم کانتی ، همیشه این امر کلی است که مورد بحث و اشاره است نه امر جزیی .در اینجا هم کانتباز با اخلاق عهد جدید هم اواست ، زیرا می توان استدلال کرد که اگاپه عشق کلی است ( یا به تعبیر دیگر ، با همه نسبت یکسان دارد ) ، عشق به یک فرد خاص نیست . ( شایان ذکر است که روانشناسی مسیحی آدیمان رادرخصوص احساساتشان مسئول می دتنست ، و معتقد بود که عشق قابل فرمان است ، و دقیقاً در همان عبارتی که کانت مورد بحث و تردید قرار داده ، عشق را مطالبه کرده است ) اما مطابق بسیاری از تفاسیر ، عشق مسیحی ( ازان حیث که عشق است ) ، قطعاً عشق به افراد خاص است- البته می توانیم آن را عشق به تمام افراد خاص تعبیر کنیم ، اما نه صرفاً عشق به امور کلی ( مثل خدا و انسانیت ) ، از آن حیث که کلی است . عشق – خصوصاً عشق اروتیک یا رومانتیک – کاملا شخصی ومعطوف به فرد است  این عشق عبارتست از برکشیدن یک فرد عادی به مرتبه ای فوق عادی با امتیازاتی فوق عادی . به میان اوردن ایدۀ امر مطلق در این قبیل موارد خنده دار است . مطابق مدل کانت ، جزئیت عشق امری نامعقول به نظر میرسد – و از این حیث مثل تمایل ماست به اینکه برای خودمان ، ونیز فردی که به ما نزدیک است ، " استثناء " قائل شویم .در عشق ، آن فرد خاص همه چیز است .

فضیلت عشق کاملاً ناشی از توجه ویژۀ ما به یک فرد خاص ومبتنی برنوعی تبعیض است ، ومی باید چنین باشد . عاشقی که به محبوب خود منزلت ویژه میبخشد و اورا بر غیر برتری می دهد ( البته نه در کار اداری یا تشکیلاتی) ، فردی صاحب فضیلت است . عاشقی که اصرار دارد با همه ، از جمله با معشوق خود ف یکسان رفتار کند ، از چشم ما موجودی کاملا ناخوشایند جلوه می کند .

سوم ، چون اخلاق موضوعی عقلی است ، نامعقولیت عواطف ( به طور کلی) به حد کافی دلیل خوبی به دست می دهد که انها را از کانون اخلاق بیرون کنیم .نامعقولیت مورد ادعای عواطف چیزی فراتر از جزئیت و غیرارادی بودن مزعوم آنهاست . به اعتقاد برناردویلیامز ، کانت عواطف را از ان رو نامعقول می داند که عواطف بی ثبات اند .ومی توان برآن افزود که عواطف ، علاوه برآن ، مزاحم ، مخرب ، سرکش ، ابلهانه و بیهوده اند .اینها اتهاماتی کاملا متفاوتند ، اما غالباً به همراه هم علیه عواطف به طور کلی و عشق به طور خاص بکار می روند . غالباً گفته می شود که عواطف ، همچون " احساسات " ، خلاف عقل است ( حتی اینقدر هوشمند نیست که بگویند نامعقول ) یا حتی اگر عواطف را از غایت و حکمتی بهره مند بدانند ، باز هم تأکید می کنند که عواطف ( فی حدذاته ) غایاتی محدود دارند و در بهترین حالت وسایلی ناکارآمدند . درمقابل دیدگاهی که عواطف را " مخرب " می داند ، باید گفت که اینطور نیست که عواطف همیشه در زندگی اخلاق کنند و ویرانی به بارآورند ، بلکه در غالب موارد ( یا همیشه ؟ ) این عواطف اند که زندگی ونیز غایات نهایی عقلانیت را تعریف می کنند . در مقابل دیدگاهی که عواطف را ابلهانه می داند ، به تفصیل می توان استدلال کرد که " شهودات" عاطفی در غالب موارد به مراتب بصیرت بخش تر وبدون تردید راهبردی تر از بسیاری از از مواعظ انتزاعی  

و بسیار ریزکاوانۀ عقلی است ، ودر مقابل دیدگاهی که عواطف را کور وبی هدف می داند ، می باید گفت که تمام عواطف اهداف خاص خود را دارند ، حتی اگر ان اهداف نامتعارف و گاه محدود باشند .از سوی دیگر ، این را هم باید گفت که بعضی عواطف – ازجملهعشق – اهدافی به غایت بلندپروازانه دارند ، اهدافی که بدون تردید از حدود تمایلات محدود بسی فراتر می رود ولذا دیگر دشوار می توان ان عواطف را " خردپسند " خواند . هگل را ببینید که چگونه می گوید : " عشق نهحد می گذارد و نه حد می پذیرد ، عشق مطلقاً متناهی نیست ... عشق عینیت را بطور کامل ویران می کند و بدینسان خط بطلان برتفکر می کشد و ان را استعلا می بخشد ، عشق آدمی را از تمامی خصلتهای بیگانه دور می سازد ، و حقیقت حیات را بدون هرگونه اعوجاجی باز می نماید " .

شایعترین اتهامی که علیه عواطف و خصوصاً عشق ریال اقامه می شود این است که عواطف تجربۀ  ما را مخدوش یا معوج می کنند ( لایب نیتس آنها را " ادراکات مخدوش " می نامد ) . نکتۀ مورد ادعا دراینجا این است که عواطف به نحو رسوایی در برابر قوانین مربوط به سازگاری منطقی و واقعیات بدیهی مقاومت می کند ، عواطف بنابه ادعا با " عقل سلیم " بیگانه اند و مایۀ انحراف ادراکات و داوریهای ما هستند ، و آشکارا با تناقض سرسازگاری دارند ( و فروید این را از مشخصه های " ضمیرناخوداگاه می داند ) ونیز عواطف از سازگاری با اقتضائات بدیهی عینیت سرباز میزنند . این امر به نحو نگران کننده ای دربارۀ عشق صادق است . یک عاشق معمولی درنهایت شور و شوق به محبوبش که فردی کاملاً معمولی است ، نگاه می کند ، و به او می گوید: " تو زیباترین زن این دنیا هستی " . ماچگونه باید این امر را تلقی کنیم ؟ خودفریبی ؟ جنون؟ بی تردید ، مسأله ربطی به " کوری : ندارد ، زیرا مشل در این نیست که او طرف مقابل را نمی بیند ( اگر ماجرا از این قرار بود ، آن فرد را باید یک جاهل مسلم می دانستیم ) . درواقع چه بسا اوبدرستی ادعا کند که بسی بیشتر یا عمیقتر از ما می بیند .اگر خیلی بی ادبی کنیم وبرموضع خود پابفشاریم ، چه بسا عاشق سرمست ما با دلخوری به نکتۀ مورد اشارۀ کما اذعان کند ، شاید به موضعی پدیدار شناسانه عقب نشینی کند و بگوید : " خب ؛ او در چشم من زیباترین زن دنیاست " ، اما ما می دانیم که در فلسفه این قید وشرطها چگونه تلقی می شوند – به لحاظ معرفت شناختی کاملا نامطلوب و بی ارزش اند . فرد در مقام عاشقی ادعایی می کند که آشکارا کاذب است . شاید زیبایی به چشم ناظر نیست ، اما آیا این برهانی علیه عشق است؟

در همین پرتو به اتهام "سرکشی " که بر عواطف وارد شده و بنابر ادعا انها را از عقل و عقلانیت متمایز می کند ، نظر کنید . ( برای مثال ، املی رورتی در مقاله خود تحت عنوان " تبیین عواطف " به تفصیل این اتهام را پرورده است .

خوبست یادآور شویم که مخالفت کانت با عواطف به این جهت نیست که عواطف سرکش اند ، بلکه ازآنروست که عواطف بی ثبات وناپایدارند ، هرچند این ادعا خلاف بدیهی می نماید – چرا که عواطف ، حتی عواطف سرکش و چموش ، می توانند پایدار و پابرجا باشند . در عشق ، خصوصاً وقتی که فرد گرفتار عشق شده است به سختی می توان از شر ان عاطفه خلاص شد ، حتی وقتی که این عشق سرچشمۀ دردی جانکاه شده وهیچ لذتی با خود نمی اورد . اما آیا این اتهامی علیه عواطف است ، یادرواقع بخشی از فضیلت انهاست ؟ آنچه مورد تقدم است پنداری گذراست ، نه یک سرسپردگی پایدار . ما خشم ناگهانی را نامعقول می دانیم ، نه یک دشمن طولانی و مدلل را ( البته این بدان معنا نیست که خشم ناگهانی همیشه نابجا و ناشایست است ، یا خصومت طولانی هرگز نامعقول وحتی جنون آمیز نیست ) . درست است که عواطف سرکش و چموش اند ، اما این ویژگی دقیقاً همان چیزی است که انها را برای اخلاق مهم و ضروری می سازد ( برخلاف افعالی که مطابق اصولند اما چندان در خور اتکا نیستند ) . ما به آسانی می توانیم برای اصول دلیل بتراشیم وآنها را مورد تفسیر مجدد قرار دهیم . ما به شخصی که از سر غیرت وشور مندی می جنگد بسی بیشتر اعتماد می کنیم تا به کسی که برای اصول انتزاعی مبارزه می کند . ( نکتۀ بسیار جالب این است که اصول همیشه تصحیحات و توقعات آسان را تصدیق می کنند ) . سرکشی فضیلت عواطف است ، همانطور که دلیل بافی رذبلت عقل است . درواقع حتی می توانیم بگوییم که " حقیقت " عواطف همانا سرکشی انها و مقاومتشان در برابر تمام تلاشهایی است که برای تغییر انها می شود .

از منظری بیرونی و عینی ، مشاهدات و تصورات فرد عاشق در غالب موارد بی معناست ، و او چیزهایی را قدر می نهد که کاملاً خلاف تمام چیزهایی است که اخلاق فلسفی مورد تأکید قرار می دهد ( چیزهایی مانند عینیت ، غیرشخصی بودن ، فارغ البال و بی تعلق بودن ، کلیت ، توجه ویژه به قرائنو براهین ، و امثال انها ) . و با این همه ، به نظر من این نوع نامعقولیت از جمله مهمترین و دلنشین ترین ویژگیهای ماست ، ما پیش از انکه قرائت یا دلایل ما را به توجه و دلسوزی نسبت به کسی وادارد ، نسبت به دیگران شفقت می ورزیم . ما ظاهراً یکدیگر را بدون استناد به معیارهای عام زیبا ، دلنشین ، و خواستنی می یابیم .ما عاشقی را که عشقش به اندک تحولی تغییر بپذیرد . یا عشق تابع رأی و نظر دوستان باشد ، به چشم قبول نگاه نمی کنیم . ما معتقدیم که عشق می باید سرکش ورام ناشدنی باشد ، حتی اگر این سرکشی با پایان یافتن عشق ، فرد را دچار رنجی عظیم کند . ما کاملا گرفتار نوعی تعصب ، یا اگر تعبیر تندتری به کار ببرم ، گرفتار نوعی بی عقلی می شویم . " چرا عاشق او شده ای ؟ " این پرسشی است که لازم نیست پاسخ داده شود یا حتی به ان اعتنایی شود . در واقع ؛ ما حتی فکر می کنیم که خوبست عاشق کسی شویم که به هیچوجه ( از چشم دیگران ) درخور ان عشق نیست ( ولوانکه اینکار در عین حال ابلهانه هم به نظر برسد ) عشق به خودی خود یک فضیلت است . فضیلتی چندان مهم که عقلانیت در سایۀ اهمیت ان رنگ می بازد .

آخرین اتهامی که علیه عواطف اقامه شد عبارتست بود از اتهام " ذهنی بودن " . در فلسفه ذهنیت مفهومی بسیارسوءظن برانگیز است و در غالب موارد ان را مقابل مفاهیم عقلانیت و عینیت می نهد ( مفاهیمی که برخلاف ذهنیت بسیار محبوب فلاسفه اند ) . اتهام ذهنی بودن نوعاً به اتهام انحراف آفرینی و خروج از حیطۀ عقل می انجامد . اما از سوی دیگر ، مفاهیمی مانند عینیت ، غیرشخصی بودن ، و موشکافی های صرفاً انتزاعی هم مورد انتقادات و اتفاقات مهمی بوده اند . از نظر کسانی مثل کامو و تامس نیگل عینیت یعنی که ما جملگی چیزی نیستیم جز ذره ای بس ناچیز در این کهکشان ، حیات ما مطلقاً معنا و ارزشی بیش از حیات درختان و پولیپ های دریایی ندارد ، کالبد ما چیزی نیست جز ماده ای برای مطالعات فیزیولوژیک ، روابط جنسی ما هم شکل ظاهراً پیشرفته ای است از فرایند تولید مثل باکتری ها ، سخن گفتن ما چیزی نیست جزتولید سروصدا و زندگی ما فاقد هرگونه معنایی است . این همان چیزی است که نیگل " چشم اندازی از ناکجاآباد " می خواند ، و این دیدگاه در اشکال بسیار مبالعه آمیزش نه مطلوب است و نه ممکن . اما این دیدگاه می رود تا برحوزۀ اخلاق و نظریۀ ارزش غالب شود ، ولو به صورتی انسانی تر یا انسان مدارانه تر . بخش اعظم اخلاق معاصر هنوز در قالب خط مشی های کلان شکل گرفته است نه در قالب مناسبان شخصی – گویی بناست یک فیلسوف – شاه ان را به کار گیرد . انچه مورد تأکید است " فردی نیک بودن " نیست ، بلکه مدیری عادل و منصف بودن است ( ظاهرا فرد نیک بودن چیزی نیست جز چنان مدیری بودن ) . مدلی که در اینجا به کار گرفته میشود ( و به نحو ظریفی توسط منطق دوپهلوی " کلیت پذیری " تغییر شکل یافته ) ، عبارتست از یک دیوانسالار که با همه یکسان رفتار می کند و هیچ تشخصی خاص خود ندارد . بنابراین عشق امری غیراخلاقی است ، زیرا برخلاف تمام اصول اخلاقی ، عشق واجد این جسارت است که دیگری را به عنوان فردی کاملاً ویژه ببیند و بر خلاف تأکید میل " همگان را یکسان و صرفاً به عنوان فردی واحد " تلقی نکند .