دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فشیلت عشق ( اروتیک ) ( 3 )

دربارۀ، فضیلت عشق ، نگاهی دوباره به میهمانی افلاطون

 

در واقع ، این چیزی نیست جز یک داستان عاشقانه ...از آلکبیادس می خواهند که دربارۀ اروس سخن بگوید ، ولی او نمی تواند این شورمندی ومتعلق آن را در عباراتی کلی توصیف کند ، زیرا تجربۀ او از عشق تجربه ای است که برای او فقط یکبار ودر رابطه با فردی خاص رخ داده است ، فردی که از چشم او شبیه هیچکس دیگری در عالم نیست .

                                       مارتا نوسباوم " خطابۀ آلکبیادس"

 

رساله میهمانی افلاطون ، متنی کلاسیک دربارۀ فضیلت ( یا فضیلتهای ) عشق اروتیک است و این افلاطون است ( ونه سقراط) که برای ما تصوری از اروس به مثابۀ یک فضیلت ترسیم می کند .تصویری که کاملاً متناسب است با تلقی امروزین ما از عشق رومانتیک . بگذارید در همین ابتدا به اشارۀ تمام بگویم که مفهوم اروس که در انجا مورد بحث واقع شده با تلقی ما از عشق رومانتیک فرق دارد . عشق نزدیونانیان عبارت بود از عشقی یک جانبه میان یک مرد کامل و یک جوان نورسیده ، نه انچنانکه ما می انگاریم عشقی دوجانبه میان مرد وزن ، و بخش عمدۀ کاری که افلاطون در این دیالوگ می کند به هیچوجه برای خوانندۀ ناآشنا با ادبیات کلاسیک ، روشن یا آسان یاب نیست . با در نظر داشتن این نکته می توانیم به خود بگوییم که موضوع این دیالوگ عبارتست از ماهیت و فضیلت عشق . هر یک از ان خطابه ها را می توان نظریه ای ایجابی در این باب تلقی کرد . شایان ذکر است که سقراط خطابۀ فایدروس را خصوصاً ازان جهت نقد می کند که وی { فایدروس } صرفاً فضایل عشق ( می توانیم بگوییم پیامدهای اجتماعی و برکت خیزعشق ) را مورد تأکید قرار می دهد نه خود عاطفه را ، حال آنکه آریستوفانس تفسیری از ماهیت عشق به ما عرضه می کند بدون انکه تفسیر مقنعی از فضایل آن به دست دهد .به نظر من درهر دو مورد حق با سقراط است ؛ فضایل به صرف پیامدها یشان نیست که فضیلت اند (برخلاف آنچه مثلاً هیوم می گفت ) ، وهر تحلیلی از عشق که دربارۀ اهمیت عشق ( ونه صرفاً دلایل اشتغال خاطر عمیق ما نسبت به ان ) توضیحی به ما ندهد نامقنع است . اما در عین حال می باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که ویژگی ظاهر این دیالوگ گمراه کننده است ، یعنی خطابه های نسبتاً غیرقابل اعتناگویی مثل پلکان یک نردبان پیش می روند تا سرانجام به نقطۀ اوج برسند – یعنی به خطابۀ سقراط که به ما دقیقاً می گوید عشق چیست . عموماً چنین فرض می شود که سقراط دراینجا سخنگوی دیدگاه خود افلاطون است ، ولی این فرضی کاملاً ناموثق است . در این دیالوگ ، حتی خطابه های کوتاه و فرعی هم جنبه های مهمی از عشق را بیان می کند . برای مثال ، خطابۀ پیش پاافتادۀ اریکسیماخوس طبیب خامدستانه متضمن همان دغدغۀ خاطری است که امروزیان نسبت به عشق به مثابۀ پدیده ای فیزیولوژیک دارند و مطابق آن سلامتی فضیلت بشمارمی آید . اما مهمتر از همه این است که در این دیالوگ سقراط بهترین یا آخرین حرف را نمیزند . به اعتقاد من ، مارتا نوسباوم ، مایکل گاگارین و دیسگران به نحو قانع کننده ای نشان داده اند که توصیف تراژیک –کمیک آلکابیادس از سقراط در پایان دیالوگ نقشی مهم ( اگر نگوییم کلیدی ) در رسالۀ میهمانی دارد . حتی چه بسا می توان ادعا کرد که افلاطون تا حدی در جبهۀ مقابل سقراط است و آلکبیادس را برای بیان رأی و استدلال خود به کار می گیرد . خطابۀ سقراط عشق را فضیلت آمیز معرفی می کند اما به هزینه فرونهادن یا انکار مهمنرین وجه ان –یعنی شور جنسی ، رابطۀ میان افراد ، تفرد و جزئیت ، و نامعقولین ظاهری آن . بطور خلاصه ، اروس تبدیل می شود به شوق به فلسفه . واین امری غیرشخصی ، بی تفاوت نسبت به هرشخص خاص ، و " فوق " تمایلات جسمانی است . در مقابل آلکبیادس بر جنبۀ جسمانی ، نامعقول ، شورمندانه ، و بسیار شخصی عشق تدکید می ورزد ، بر عشق نسبت به یک انسان خاص و بی بدیل ، نه عشق به یک امر کلی سکس زدایی شده . دیدگاه دیگری هم که در مقابل سقراط مطرح می شود داستان دل انگیزی است که آریستوفانس ، وقتی بر سکسکه اش فائق می آید ، نقل می کند ، داستانی که مطابق آن ما جملگی از اجدادی پدید امده ایم که خود موجودات ( کروی ) کاملی بودند اما زئوس هر یک از انها را به دو نیمه کرد ، و هر نیمه را به گوشه ای پرتاب کرد ، و اکنون ما هر یک دیوانه وار به دنبال نیمۀ دیگر خود می گردیم . این تصویر علت " شوق بی حدی " را که عاشقان نیک می شناسند توضیح می دهد ( از جمله شوق به وصال جنسی را که به هیچوجه ارضاء نمی شود جز از طریق یکی شدن با ان نیمۀ گمشده ) .

آریستوفانس در اواخر دیالوگ می خواهد داستان خود را ادامه دهد ( و شاید می خواهد با ما نکاتی را دربارۀ فضیلت عشق در میان نهد و به این ترتیب تفسیر خود را کامل کند ) که آلکبیادس ، نه کاملا مست است ، سخن او را قطع می کند و شروع می کند با آب و تاب از سقراط ستایش کردن و تمام انچه را که سقراط دربارۀ ان استدلال کرده ، نقض می کند . سقراط میان آریستوفانس و آلکبیادس گرفتار می شود ، و باید گفت که حاصل این گفت و گو این است که سقراط عجیب و غریب است . سقراط شاید به نحوی ستایش انگیز اما بی شک غیرانسانی می کوشد تا به نقل از دیوتیما به ما بگوید که عشق ایده آل چگونه چیزی می باید باشد . اما به اعتقاد من ، آنچه سقراط از قول دیوتیما می گوید رأی افلاطون نیست ، صدای خود افلاطون را باید از ورای آلکبیادس شنید که عشق را خلاف ان می داند . به اعتقاد من ، این نکته در رابطه با بحث ما در اینجا مهم است ، زیرا مشکلی که بر سر راه فضیلت دانستن عشق وجود دارد فقط این نیست که کسانی عشق را به عنوان سکس و عاطفه تحقیر می کنند ، بلکه در عین حال آرمانی کردن بیش از حد عشق و ان را چیزی فراتر ( یا بکلی متفاوت ) از امر جنسی و شور و شهوت شخصی تلقی کردن نیز مشکل آفرین است . اگر ما فضیلت عشق را همتراز فضایل امر الوهی بدانیم ، در ان صورت چه بسا عشق امری فضیلت آمیزباشد اما دیگر هیچ ربطی با ما و احساسات و دلبستگیهای جزیی و کوچک ما نخواهد داشت . اگر عشق ( به معنایی که من می خواهم از ان دفاع کنم ) فضیلت است ، دران صورت باید علی سواء بر سقراط و آلکبیادس ، هر دو قابل اطلاق باشد . سقراط معنایی شریف از آرمانی سازی به دست ما می دهد که بخشی از اروس و جزیی لاینفک از ان است اما به اعتقاد من می توانیم با اطمینان بگوییم که او با نادیده گرفتن لذت و شور جنسی ای که در امر شخصی و جزیی وجود دارد ، به بیراهه افتاد .