دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فضیلت عشق ( اروتیک ) ( 5 )

عشق رومانتیک چیست ؟

عشق ترجمان نیازی دیرین است ، بشر در ابتدای موجودی واحد بود ، و ما همه کلی واحد بودیم ، و همواره آرزو داریم که به ان صورت نخستین بازگردیم ، و این آروز همان است که عشق می خوانیم .

آریستوفانس ، میهمانی

 

خوبست به یاد آوریم که عشق رومانتیک نوعی عاطفه است – عاطفه ای معمولی و بسیار شایع ، و غالب ما دست کم یک یا دوبار در طول عمر خود ان را آزموده ایم . این عشق امری " قهری " یا نوعی " راز " نیست . مانند همه عواطف ، عشق رومانتیک امری کسبی و نوعاً وسواسی است ، و به فرهنگهایی خاص یا فلسفه هایی ویژه منحصر است . من در اینجا تحلیل خودم را دربارۀ عواطف به مثابۀ ترکیبی پیچیده از داوریها ، امیال و ارزشها دوباره تکرار نمی کنم ، بگذارید بدون هرگونه استدلالی فقط این ادعای معتدلتر را مطرح کنم که تمام عواطف پیشاپیش مجموعه ای مفاهیم قابل تعیین ( مثلا شخم ناشی از آزردگی ، اندوه ناشی از فقدان ، حسادت به خاطر ترس از باختن ) و کم یا بیش ارزشها و تمایلاتی ویژه نظیر انتقام در وقت خسم ، دل نگرانی در هنگام اندوه ، احاسا تملک در موقع حسادت را مفروض می گیرد ( یا اساساً چیزی جز انها نیست ) . بنابراین ، عشق می تواند و می باید برحسب چنان مجموعه ای از مفاهیم و تمایلات تحلیل شود ؛ برخی از این مفاهیم و تمایلات کاملا بدیهی و آشکارند و برخی دیگر از انها ( که احیاناً جالبترند ) چنان نیستند . به حد کافی روشن است که پاره ای از تمایلاتی که در عشق رومانتیک دخیل است عبارت است از میل به با هم بودن ، میل به لمس کردن ، میل به نوازش کرذدن ، و همین جاست که بیدرنگ تعلیم آریتوفانس را به یاد می اوریم : در عشق انچه خود را به صورت شوق جنسی نشان می دهد در واقع بسیار فراتر از ان است ، شوق به باز پیوستن ، شوق به یکی شدن با محبوب است . به نظر من مهمترین جزء مفهومی عشق رومانتیک چیزی نیست جز همین شوق به { ساختن } هویتی مشترک ، نوعی اتکای وجودی . اما مهم ان است که از این ایدۀ آشنا ( و ویژگیهای نظیر آن مثل " وحدت یافتن " ، " درآمیختن روحها " و غیره ) . فراتر رویم و توضیح دهیم که در اینجا " یکی شدن " به چه معنا می تواند باشد . استعارۀ فوق العادۀ آریستوفانس هر چه باشد استعاره است ، و اینکه آیا هفایستوس جسم و روح دو تن از ما آدمیان را به هم جوش می دهد یا نه کمکی به ارتقای فهم ما از موضوع نمی کند . آریستوفانس مدعی است که ما طالب امر محال ، در واقع غیرقابل تصور ، هستیم ؛ او هیچ قرینه ای به دست نمی دهد که ما چگونه می توانیم ، به غیر از اتحاد تن هایمان که مدتی کوتاه می باید و همیشه درهماهنگی کامل هم نیست ، در واقه هویت مشترکی بیابیم .

برای توضیح بیشتر این نکته ، شاید بتوان به نقطۀ اوج شهود مکاشفه آمیز  کتی در رمان بلندیهای بادگیر اشاه کرد : " من هیث کلیف هستم – او همواره ، همواره در خاصر من است – نه به عنوان امری که حتی بیش از من خوشایند من است – بلکه او همانا عین وجود من است – در اینجا ما با چیزی بیش از اشارات ضمنی به مقتضیات هویتی مشترک سروکار داریم ؛ این امر نوعی اتحاد رازآمیز یا تمنیات جسمانی برنیامده نیست ، نوعی حس حضور همیشگی "درخاطر" اشت ، درک خود را از خویشتن برای خویشتن خود تعریف کردن است . عشق چیزی نیست جز همین هویت مشترک . و شوق به عشق ورزی ( و از جمله بویژه فیزیولوژیک نیرومند به دخول جنسی ) را می توان به بهترین وجهی بر مبنای این مفهوم غریب اما کاملاً آشنا فهمید . من در اینجا نمی توانم حق این مطلب را ادا کنم اما بگذارید دست کم این ادعا را مطرح کنم : هویت مشترک غایت و غرض عشق است ، و فضایل عشق اساساً چیزی نیست جز فضایل همین هویت مطلوب . این به معنای انکار یا نادیده گرفتن سکس نیست بلکه به معنای ملاحظۀ آن در یک زمینۀ خاص است . این تحلیل تأکید زیاده از حدی بر ازدواج ( که هویتی قانونی است ) ندارد ، اما توضیح می دهد که چگونه عشق رومانتیک و ازدواج تا این حد دوشادوش هم اند ، مطابق این تصویر ازدواج نقطۀ اوج عشق رومانتیک به شمار می رود .

پیش از اینکه در این باره چیز بیشتری بگوییم ، بگذارید هشداری سقرالط مآبانه بدهم ، به گمانم ضروری است که عشق را همانطور که به واقع هست بازنماییم ، و ان را با تمام چیزهای خوب دیگری که دوست میداریم و ملازم با ان می دانیم اشتباه نگیریم – چیزهایی مثل همدمی ، سکسی خوب ، دوستی ، داشتن یک همسفر ، داشتن کسی که حقیقتاً برای ما دل نگران است و نهایتاً ازدواج . البته ما طالب این چیزها هستیم ، و ترجیحاً همۀ انها را هم یکجا می خواهیم ، اما عشق را می توان و می باید مستقل از همۀ اینها دید . بگذارید بدون آنکه دچار افسردگی شویم به یاد خود بیاوریم که عشق در غالب موارد به بیراهه می رود ، عشق می تواند یکجانبه باشد . عشق می تواند مانع سکس خوب شود یا دست کم عاشقی ضامن زندگی جنسی ارضاء کننده نیست ، عشق و دوستی گاهی خلاف یکدیگرند , عشق می تواند احساس دلتنگی عمیقی برانگیزد ، عشق می تواند وسواس آمیز و حتی جنون آمیز باشد . عشق لزوماً یا در غالب موارد ملازم این قبیل دشواریها نیست ، اما می تواند اینطور باشد ، و لذا بهتر است ، همانطور که سقراط تأکید ورزید ، به فضائل خود عشق نظر کنیم ، نه به پیامدهای ان یا به زیور و آرایه های فوق العاده خواستنی ان .

ماهیت یکی شدن در عشق به توضیح مختصر از این قرار است ) بدون شک ملاحظه خواهید کرد که بحث زیرتا حدی وامدار هگل و سارتر است ) . ما خود را ( برخلاف ادعای اگزیستانسیالیستهای تازه بالغ یا روانشناسان سالخورده ) نه بر مبنای خودمان که بر مبنای یکدیگر تعریف می کنیم . در جامعه ای همچون جامعۀ روزگار ارسطو ، فضائل به نحوجمعی و اشتراکی تعریف می شود و نسبت داده می شود ؛ ایدۀ فضیلت " فردی یا خصوصی " غیرقابل فهم است . اما ما قاطعانه میان امر خصوصی و عمومی تفکیک قائل شویم ، و نوعاً خصایص شخصی و خصوصی خود را بیش از چهرۀ عمومی خود ( که گاه ان را سطحی ، غیرشخصی ، " مصنوعی " و صرفاً مزورانه و ابزاری می انگاریم ) مهم و ارزشمند می شماریم . شخصیت فرد را ان کسانی بهتر درمی یابند که " او را واقعاً می شناسند " و برای ما هیچ عجیب نیست که فردی که عموماً به نابکاری مشهور است ، صرفاً به گواهی همسر یا یکی از دوستان نزدیکش فردی نیک تلقی شود ( " اما اگر تو فلانی را انطور که من می شناسم می شناختی ، می دید که ..." ) در این جهان پندپاره که بر مبنای حریمهای خصوصی بسیار شخصی بناشده ، عشق حتی بیش از خانواده و مناسبات دوستانه هویت و خویشتن ما را معین می کند . ولی ما دربارۀ " خود واقعی " یا " صادق بودن با خود " سخن می گوییم ، غالبا مقصودمان صادق بودن با ان تصویری از خودمان است که با انان که بیش از همه دوست می داریم در میان می نهیم . ما می گوییم ( و خلاف انتظار هم نیست که بگوییم ) آن خودی که در صحنۀ عمومی نمایش می دهیم ، ان خودی که در محیط کار عرضه می کنیم ، ان خودی که به آشنایان نشان می دهیم ، خود واقعی نیست . گاهی اوقات ما رنج بسیار می بریم تا ثابت کنیم خودی که ما در خانواده نشان می دادیم ( نوعی تاریخی از عشق ) دیگر ان خودی که واقعیش می انگاریم ، نیست .و به هیچوجه مایه تعجب نیست که ان خودی را که مایلیم واقعیترین خود خویشتن تلقی کنیم ، ان خودی است که در مقام محرمیت پدیدار می شود ، و فضائل ان نوعاً فضائل مربوط به عرصۀ خصوصی است ، فضائلی همچون صداقت در مقام احساس و بیان ، شورمندی در مناسبات بیناشخصی ، مهربانی ، و حساسیت .

ایدۀ اتحاد آریستوفانسی – اتحاد مجدد دو نیمه ای که روزگاری به یکدیگر تعلق داشته اند – ایده ای جذاب و تدمل انگیز است ، اما این فقط نیمی از ماجراست . نیمۀ دیگر ماجرا از اختلافات و لجاجتهای ما آغاز می شود ؛ از این واقعیت که حتی پس از گذشت سالها مصالحه و زندگی مشترک چه بسا هنوز با یکدیگر جفت و جور نیستیم .آزادی انتخاب عرصۀ تقریباً نامحدودی برای تمنیات رومانتیک ما می گشاید ، اما در عین حال این امر در غالب موارد گزینش ما را دشوار ، اگر نگوییم به لحاظ اجتماعی ناممکن ، می کند – این نکته از جمله مفروضات عشق سلحشورانه نیزبود . ( کدام  دختری در ورونا بود که رومئوی جوان نمی بایست برمی گزید ؟ و گدام زنی بود که { احتیار کردن آن } برای لانسلوت ممنوع بود ؟ ) فرایندی که در طی ان طرفین هویت خویشتن را با هم یکی می کنند با یکی از پیش فرضهای خود به تعارض می افتد – یعنی با آرمان فردگرایی مبتنی بر خودمختاری . خودهایی که بناست درهم بیامیزند از این مزین محرومند که خود را ، پیش از انکه انعطاف ناپذیر و کاملا شکل گرفته شوند ، با یکدیگر تنظیم و تکمیل کنند –در جوامعی که خانواده ها ازدواج را میان فرزندانی که با یکدیگر بزرگ شده اند ترتیب می دهند ، این مزیت وجود دارد و هر چند که همگان با حسرت از : عشق اول " و نمونۀ مثالی رومئو و ژولیت یاد می کنند ، ولی حقیقت این است که غالب ما وقتی عاشق می شویم که در سیر تکمال زندگی خود کاملا پیش رفته ایم ، و حتی به مرحلۀ سالمندی رسیده ایم، یعنی وقتی که خود کاملا شکل گرفته است و {در اینجا } یکدیگر را تکمیل کردن در غالب موارد در واقع تمرین با یکدیگر کنار آمدن است . بنابراین ، بسر و تکامل عشق بر بمنای نوعی رابطۀ دیالکتیکی تعریف می شود ، رابطه ای که در غالب موارد نرم و ملاطفت آمیز است اما گاه از حیث وجودی رذیلانه می شود ، رابطه ای که در ان هر یک از طرفین رابطۀ عشقی می کوشد تا سلطۀ خود را بر تصویر مشترکی که طرفین از خویشتن دارند تحمیل کند ، در برابر ان مقاومت ورزد ، آن را مورد بازبینی قرار دهد یا ان را رد کند . از همین روست که عشق ، برخلاف عواطف دیگر ، وقت می برد . بی معناست که دربارل عشق بگوییم فلانی 15 دقیقه عاشق بود اما بعد عشقش رفع شد ( سخنی که می توان دربارل خشم گفت ) اما هیچ یک از این سخنان بدان معنا نیست که چیزی به اسم عشق یکطرفه وجود ندارد ، یا عشق یکطرفه عشق نیست ، چرا که ان رابطۀ دیالکتیکی ، با تماممقاومتها و تعارضهایش ، می تواند دقیقاً به همان نحو که در دو روح جاری است در یک روح هم واقع شود . درست است که بدیت ترتیب ممکن است از قوت و غنای ماجرا کاسته شود اما همانطور که استاندال غالباً ادعاغ میکرد ، شاید از این رهگذر قوۀ تخیل غنای بیشتری یابد . یا به تعبیر گوته : " فرض کم که من عاشق تو هستم ، این به تو چه مربوط است " .