دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فضیلت عشق ( اروتیک ) ( 4 )

تاریخ عشق

پس از بیان این مطالب ، اکنون می توانیم تصدیق کنیم که تلقی غربی از عشق ( در شکل ناهمجنس گرایانه و در اشکال بشری ان ) در قرن بیستم – اگر نگوییم " ابداع " یا " کشف " شد – دست کم به نحوی پرورانده شد که کاملا بیسابقه بود . فقط در این ایام بود که بشر توانست به نحو منظم و پیگیری دربارۀ نحوۀ هماهنگ کردن کنشهای شدید جنسی و انگیزه های ایده آلیستی بیندیشد ، و ببیند که چگونه می تواند از روابط نزدیک جنسی نه به عنوان راهی برای بقای نوع ، یا تکریم خداوند ، یا نیل به یک سر خفی متافیزیکی ، بلکه به عنوان غایتی فی نفسه که زندگی را درخود زیستن می کند ، دفاع کند .

ایروینگ سینگر ، ماهیت عشق

 

مطابق رأی السدیر مک اینتایر فضائل اموری تاریخی هستند . انها در جوامع مختلف نقشهای مختلفی ایفا می کنند ، و نباید انتظار داشت که فضائل مربوط به سلحشوری در یونان عصر هومر مشابه فضائل یک جنتلمن در انگلستان دوران جین اوستین باشد . عشق هم به عنوان یک فضیلت امری تاریخی و تابع است . ویژگیها و تمایلات جنسی هم به انحای مختلف در متن جوامع مختلف " جا می افتند " و به تبع ، تلقی از عشق و ازدواج نیز دستخوش تغییر می شود . هر چند که نقش کلی مقاربت جنسی میان دو جنس مخالف در بقای جوامع " بدیهی " به نظر میرسد ( نقشی که به طور وقفه ناپذیر جاری و معمول بوده است ) ، اما تمایلات جنسی هرگز در عمل به این غایت محدود نبوده است و آداب و رسوم ، قیود اخلاقی ، و عواطف فراوانی را که فرهنگهای بشری دربارۀ دوران پیش از ازدواج وضع و ابداع کرده اند حکایت از ان دارد که این شهوت بدوی و بنیادین را می توان در خدمت طیف وسیعی از غایات قرار داد . بنابریان ، فضائل عشق غایات ذاتی ای است که اروس در خدمت انا می کوشد ، و چه بسا یکی از انها ، انچنانکه استدلال میکرد ، عبارت باشد از نفس وجود عشق برای عشق .

ممکن است تمایل جنسی امری ثابت در طول تاریخ به نظر برسد ، اما آشکارا موضوع این تمایل و سرچشمه ، ماهیت و مقومات آن به اندازۀ جوامع و فلسفه هایشان متنوع است . عشق بیش و پیش از هر چیز برمبنای ایده ها تعریف می شود نه سکس یا شور جنسی و عشق رومانتیک ( که مفهومی بسیار جدید است و سابقه ان به قرن 18 میرسد ) متضمن پاره ای ایده های خاص دربارل سکس ، جنسیت ، ازدواج ، معنای زندگی و نیز محرکات بیولوژیک پایدار می باشد . به بیان دقیق ، در رسالۀ میهمانی ( و تمام منابع تا قبل از قرن 17 ) هیچ چیزی دربارل عشق رومانتیک نیامده است . عشق رومانتیک بخشی جدایی ناپذیر از نهضت رومانتیسیسم ( که نهضتی کاملا مدرن است ) می باشد . رومانتیسیسم اعتقاد فوق العاده ای استواری نسبت به حریم خصوصی و خودمختاری فردی دارد ، و به نحو نسبتاً بیسابقه ای عواطف را صرفاً از ان حیث که عاطفه اند بزرگ می شمارد ، و بر متافیزیکی بنا شده است که به نحو مبالغه آمیزی وحدذت را پاس می دارد – ودران ، وحدت و یکی شدن جنسی خصوصاً نمونه ای شورانگیز و ملموس تلقی می شود . ( هگل را ببینید ، " در عشق امر مفارق همچنان برجای است ، اما این بار به مثابۀ امری که وحدت یافته است ، نه دیگر به مثابۀ امری مفارق ، " یا شللی که می گوید " روح واحدی که به شعله ای در هم تنیده متعلق است ) .

سخنوارن در رسالۀ میهمانی افلاطون شجاعت ، فرهیختگی ، و حکمت را به عنوان فضائل عشق می ستایند ، اما سخن چندانی دربارۀ فضائل روابط میان دو جنس مخالف ندارند ( البته به جز نقش ان در تولید آتنی های بیشتر ) .

نیکوکاری ، ایثار ، و پاکدامنی به عنوان فضائل عشق مسیحی مورد ستایش بود ، اما سخن چندانی دربارۀ لذت مناسبات جنسی در میان نبود .( به این پبش درامد کلاسیک در قرن 17 توجه کنید : " بگذارید فغضیلت تحسین شود ، و رذیلت تقبیح ، و پاکدامنی بدان سان که درخور ان است ، نگریسته شود ) از جمله فضائل عشق رومانتیک عبارتست از انکه به لحاظ متافیزیکی تمایل جنسی را مجاز می داند ، انگیزه ای برای ازدواج است ، و زن و مرد را همسنگ و همتراز یکدیگر می کند ، و این بدون تردید بخشی از عشق یونانی نبود و جای تردید است که پاره ای از عشق مسیحی سنتی نیز بوده باشد . ( البته تلقی امروزین مسیحیت از عشق بخش عمده ای از ایدئولوژی رومانتیک رابرگرفته و در خود جذب کرده است ) . از جمله فضائل عشق رومانتیک این است که من فرد را چندان بسط می دهد که دیگری را در گیرد و البته این امری است که در جوامعی که در انها حداکثر هویت مشترکی که فرد می تواند به تصور آورد عبارتست از شهروند بودن یا کارمند بودن ، چندان ضروری نمی نماید . از جمله فضائل عشق رومانتیک این است که از انچه ما مبهماً " من درونی " می نامیم پرده برمی دارد ، هر چند این امر هم در نگاه جوامعی که بیشتر ذهنیت اجتماعی و کمتر ذهنیت روانشناختی دارند ، فضیلتی بشمار نمی رود . لب مطلب ( فارغ از استدلال ) این است که عشق رومانتیک محصول پیدایش جوامع تازه صنعتی شده ای است که موجب گسترش خانواده هایی به لحاظ اقتصادی مستقل و به لحاظ اجتماعی کوچک ( خانواده های " هسته ای " ) شد ، محصول دورانی است که زنان نیز همچون مردان تاحد زیادی امکان یافتند شریک زندگی خود را خود برگزینند ، محصول روزگاری است که رمانهای عاشقانه رومانتیک ان حقیقت ( ایدۀ عشق رومانتیک) را در میان خیل عظیمی از زنان طبقۀ متوسط پراکند ( نباید از یاد برد که عشق سلحشورانه امتیازی بود که فقط شمار اندکی از بانوان طبقۀ اشراف از ان برخوردار بودند ) ، و سرانجام به لحاظ فلسفی مهمتر از همه ، عشق رومانتیک وقتی ممکن شد که تقابل دیرین و چندصدساله میان عشق مقدس { یا " حقیقی " } و دنیوی { یا " مجتزی " } درهم شکست ، و در قالبی عرفی تلفیق یافت ( همچون بسیاری از ایده های عصر روشنگری ) . عشق رومانتیک قائل به ان چیزی بود که روبرت استون " فردگرایی عاطفی " نامیده است ، یعنی نگاهی به فرد و اهمیت عواطف او که تا عصر جدید ظهور نیافته بود و نمی توانست ظهور یابد .

بسیار مهم است که ما خصلت تاریخی عشق را از یاد نبریم ، و فریب ان تصور ظاهراً فارغ از زمانی را رسالۀ میهمانی { از عشق } به دست می دهد ، یا ان دیدگاه همیشه آشنا ( و بدبینانه ای ) که عشق را چیزی نمی داند جز غلیان هورمونها همراه با تردید و ناکامیهای دوران پیش از ازدواج ( یا به تعبیر فروید ، " شهوت بعلاوۀ مصیبت مبادی آداب بودن" نخوریم . مطابق این تلقی { غیرتاریخی} ، عشق خود امری فازغ از زمان و کلی است ، پدیده ای واحد است که صرفاً تعابیر و اشکال فرهنگی آن متنوع است اما غیر از ان همه جا یکی است . در واقع ، حتی رسالۀ میهمانی هم چندین تلقی متفاوت از عشق به دست می دهد ، و روشن نیست که این تلقی ها تا کجا ناشی از اختلاف آرا دربارۀ ماهیت اروس است ، و تا کجا ناظر به انواع مختلف اروس ، خصوصاً سقراط بی شک درک تازه از عشق به ما عرضه می کند ، نوعی " تعریف اقناعی" .

به لحاظ تاریخی می بینیم که این قرائتها در مقیاسی کلان ماندند و بسط یافتند ، سقراط بذر درکی آسمانی از عشق را افشاند که بعدها در الهیات مسیحی به بار نشست ، آلکبیادس آن " شعف و ملال " و اشارات و کنایاتی را از خود بروز داد که بعدها مشخصۀ عشق سلحشورانه در قرون وسطی شد ، و آریستوفانس عشق رومانتیک به معنای مدرن آن را پیش بینی کرد . اما از منظر باورهای شرک آمیز به هیچوجه نمی توان درک درستی از دامنه و پیچیدگیهای تلقی های رومانتیک از عشق در روزگار مدرن پیدا کرد . برای فهم عشق آنچنانکه ما می شناسیم ، لازم است که قوت و نفوذ تاریخ بلند تلقی مسیحی از عشق را ( ولو در مقام یک رقیب ) بدرستی بشناسیم و تصدیق کنیم .

سرنوشت عشق اروتیک عمیقاً از اینواقعیت که اندیشۀ مسیحیت عشق جنسی ( به معنای دیقیق کلمه ) را خوار می داشته متأثر بوده است ، اما علاوه بر ان تأکیبد مسیحیت بر روح " درونی " فرد و اهمیت عواطفی همچون ایمان و سرسپردگی نیز در سرنوشت ان نقش تعیین کننده داشته است . نبوغ مسیحیت آن بود که عشق اروتیک را در قفس کرد و از ان چیز دیگری ساخت ، این همچنان عشق به یک انسان بود و حتی چه بسا عشق به همسر بود ، اما دیگر به طور خاص امری جنسی نبود ، دیگر امری شخصی و صرفاً بشری نبود . عشق در وجه مثبت آن به نوعی آرمان سازی ، حتی نوعی پرستش تبدیل کند ، به تلاشی برای استعلا جستن از خویشتن و منافع شخصی خود ، و بالاتر از ان ، به تلاشی برای فرا رفتن از تعلقات تنگ نظرانه و خویشتن مدارانۀ یک خودمحوری دونفره . تلقی مسیحی از عشق بیش از انکه در مقام نفی امور جنسی یا شخصی باشد ، همواره امر " رفیعتر " را هدف قرار می داد ، و حتی بیش از انکه معطوف به فضیلت و سعادت باشد ، معطوف به نفس کمال بود . در وجه منفی ان ، می باد گفت ( همانطور که غالبا گفته اند ) تلقی مسیحی از عشق در عین حال سنگدلانه و عیرانسانی بود ، نه فقط کششهای " طبیعی " ما را انکار میکرد ، بلکه تصور ازدواج مبتنی بر عشق ( به معنای دقیق کلمه ) را هم مرددو می دانست . سنت پل می گفت که " بهتر است ازدواج کرد تا در آتش سوخت " و این تازه از جمله ملایم ترین احساساتی بود که دربارۀ ان تلقی تجدیدنظر شده از عشق ابراز می شد . ترتولیان تنها کسی نبود که بجد معتقد بود فرد حتی اگر به همسر خود از سر شهوت نگاه کند مرتکب گناه شده است . در اینجا عقیدۀ آریستوفانس به فراموشی سپرده شده ، او بر این باور بود که عشاق " شوقی بی نهایت " را می آزمایند ، شوقی که خویشتن را در رابطۀ جنسی جلوه گر می سازد و فقط به نحو موقت در چنان رابطه ای سیراب می شود . در واقع تمام این قبیل تمایلات ، به جای انکه ترجمان عشق باشند ، به ضد ان تبدیل شدند . از نظر نیچه مسیحیت افلاطون گرایی برای توده هاست ، و می توان بر ان افزود که به خاطر روانشناسی مسیحیت است که ما روانکاوی داریم .

چه بسا الهیات مسیحی عشق را تشویق میکرد و ان را بیش از هر چیز دیگری مورد تکریم قرار داد ، اما این عشق اروتیک نبود که بالید و شکفت . نامهای دیگر عشق – " کاریتاس " { احسان} و " آگاپه " { ایثار و کرم } – چه بسا از حیث پژوهشهای عالمانه روشنگر بود ، اما نوری بر پدیدار شناسی آن عاطفه نمی افکند . هنگامی که کسی عاشقانه به دیگری نظر می کرد ، چه کسی می توانست بگوید که ان احساس مصداق کاریتاس الهی بود یا اروس ناپاک ، جز آنکه شخص می دانست که می باید چیزی از نوع نخست را احساس کند . کل ادبیاتی که بدینسان پدید امد  ( و پاره ای از دیالوگهای محبوب و دست اول ما نیز از ان نشأت گرفته است ) عشق ورزی را از تماسل جنسی متمایز کرد ، گویی این دو مقوله همواره مجزا و حتی متضاد بود . وقتی به قرن 14 رسیدیم ، این خطا تحت عنوان عشق افلاطونی صورتی مقدس به خود گرفت ، و این البته امری است که باید به خاطر ان افلاطون ( یا دست کم سقراط ) را ملامت کرد . عشق افلاطونی اگاتون ، آریستوفانس و دیگران را به کناری نهاد ، و طرف دیوتیما را گرفت ( که نامش هم به معنای " تکریم خداوند " است ) و ایمان مسیحی را به جای حکمت مشرکان نشانید . عشق بیش از انکه سقراط اصرار می ورزید آرمانی شده بود ، اما انچه از این طریق در ساحت معنویت به دست اورده بود بیش از ان چیزی بود که به واسطۀ نفی هیجانات جنسی و اهمیت فی حدذاتۀ روابط انسانی کامیاب از کف داده بود .

  عشق سلحشورانه در قرن 12 واکنشی بود به این بی اعتنایی نسبت به عواطف و تمایلات انسانی ، به لحاظ تاریخی غالباً عشق رومانتیک را با عشق سلحشورانه ( که بحق ان را نیای اصلی عشق رومانتیک در اواخر قرون وسطی می دانند ) یکی می انگارند . اما همانطور که ایروینگ سینگر در کتاب خود ماهیت عشق استدلال کرده است ، این دو کاملاً از یکدیگر متمایزند . این دو نوع عشق غالبا با یکدیگر خلط می شوند ( برای مثال ، دنیس دو روژه مونت در پژوهش مشهور اما غیرقابل اعتماد خود دربارۀ این موضوع مرتکب همین  خطا شده است ) ، و خصوصاً عشق سلحشورانه یکسره به تصوری مضحک از یک خنیاگر دوره گرد و شهوت زده فروکاسته می شود که به نحو رقت باری در برابر برج ( بسیار بلند) بانویی کاملاً عفیف و دور از دسترس آواز می خواند . باید توجه داشت که اصطلاح " عشق سلحشوران" نامی نبود که عاملان آن خود به کار می بردند ، بلکه این نام بعدها – در دورۀ رمانتیک – توسط گاستون پاریس به کار رفت . گاستون این نام را در مورد  لانسلوت و گوینه وره ، زوج خستگی ناپذیر و جدا ناشدنی ، به کار برد . در واقع بهترین نمونۀ عشق سلحشورانه ملازم با عفت و ناکام نهادن غرایز ( ولو به تعبیر شاعرانه ) نبود ، بلکه عبارت بود از عشقی سرّی ، زناکارانه ، و کاملاً آزاد . ( سی . اس . لوئیس به خوبی این پارادایم را تا قرن حاضر پی می گیرد ) .

به لحاظ اجتماعی ، عشق سلحشورانه دست مایۀ سرگرمی طبقات بالا بود . بیشتر حرف ( و زمزمه ) بود تا عمل ، و شاید مهمتر از همه ، امری کاملا مستقل از ازدواج ، و حتی مخالف ان بود . ( مایه تعجب نیست که متون و نظریه هایی که دربارل مردان خنیاگر دوره گرد بود – خصوصاً اندریاس کاپلانوس – نوعاً از نصایح هوسبازانۀ اوید سرچشمه می گرفت . اما طرفهای مؤنث – مثلا النور آکویتانی – هم عشق و هم ازدواج را چندان جدی تلقی نمی کردند ، این امر تا حدی ناشی از ان بود که تقریباً همۀ انها زنان شوهردار بودند ) . غالبا ادعا می شود که عشق سلحشورانه به ندرت به وصال انجامید ، اما این ادعا نادرست است . در واقع ، اگر یک چیز دربارۀ عشق سلحشورانه صادق باشد این است که این عشق بیش از عشق رومانتیک در روزگار ما معطوف به سکس بود . درست است که وصال دیر و پس از کوششهای فراوان دست می داد . اما این امر به هیچوجه این واقعیت را تحت شعاع قرار نمی دهد که نیل به وصال غایت آشکار ، و گاه تنها غایت آن تلاش توانفرسا بود .

درک ما از عشق در طول تاریخ تحول پذیرفته است و تاریخ این تحولات تا حد زیادی با تلاشهای مرتبط است که برای جمع  وتلفیق میان دو مقولۀ مهم صورت پذیرفته است : ایده آل سازی ای که افلاطون و عشق مسیحی مطرح می کردند از یک سو ، و ان تمنا و هوسی که زوجهای عاشق به واقع می آزموده اند از سوی دیگر . فضیلت " عشق سلحشورانه " در این بود که می کوشید ان جمع و تلفیق را به سرانجامی برساند و در عین حال نوعی حس ارضای زیبشناسانه و جنسی را هم به جهان ازدواجهای مصلحتی وارد کند ، ازدواجهایی که یکسره بر مبنای ملاحظات اجتماعی ، سیاسی ، و اجتماعی بود ( و بنابریان میان عشق سلحشورانه و ازدواج تمایزی بود – اگر نگوییم تضادی ) در عین حال این عشق سلحشورانه است که این تلقی رومانتیک و مهم را مطرح می کند که عشق اروتیک فی حدذاته خوب است ، این تلقی در غایت شناسی رسالۀ میهمانی و بدون شک در درک مسیحیت از عشق یافت نمی شود . سینگر در مطالعات خود پنج ویژگی کلی را که مشخصۀ عشق سلحشورانه است برمی شمارد :

1 – عشق جنسی میان زنانا و مردان فی حد ذاته آرمانی است که کوشش در راه ان ارزشمند است

2 – عشق ، عاشق و معشوق ، هر دو را بر می کشد .

3 – عشق جنسی را نمی توان به تحریکات شهوانی فروکاست .

4 – عشق با مصاحبت و مغازله نسبتی دارد اما نه ( لزوماً ) با ازدواج

5 – عشق مستلزم نوعی " وحدت مقدس" میان مرد و زن است .

همانطور که سینگل به تفصیل استدلال می کند ، این نکته باید روشن باشد که عشق سلحشورانه کوششی بود برای تلفیق درک شرک آمیزو مسیحی از عشق ، تلاشی بود برای آشتی دادن و درامیختن آرمانهای اخلاقی و تمایل جنسی . ویژگی نخست اعلان جنگ است به تلقی سنتی مسیحیت از عشق ، و ویژگی سوم در رد این تلقی عوامانه است که عشق چیزی نیست جز غریزۀ جنسی . شایان ذکر است که آخرین ویژگی آن فهرست تا حد زیادی با بخش عمده ای از الهیات مسیحی سازگار است ، و در واقع ریال تلقی آریستوفانسی از عشق ( یعنی عشق به مثابۀ نوعی " وحدت " ) در تمام دوران رمانتیک همچنان از جمله موضوعات محوری – گیرم پیچیده ( و بنابریان در غالب موارد " جادویی " یا " رازآمیز " ) – در باب عشق باقی ماند . من می کوشم تا در بخش بعدی این مفهوم را به نحو غیرمجازی تری بسط دهم .

تمایز میان عشق و ازدواج در تاریخ عشق از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده است و شایان ذکر است که این دو همیشه ، برغم آن ترانۀ عامیانه ، مانند " اسب و گاری " به هم پیوسته و جدایی ناپذیر نبوده اند . درآثار افلاطون ، بنابه دلایل کاملا آشکار ، در بحث از اروس ( دست کم ان نوعی از اروس که در خور تأملات فلسفی است ) مسألۀ ازدواج اساساً مطرح نمی شود . اوید عشق و ازدواج را مغایر هم می داسنت ، هر چند از منظر او ازدواج محبوب میتوانست مانعی دشوار پدید اورد و از این طریق بر هیجان ماجرا بیفزاید . تاریخ بلند ازدواج به عنوان امری مقدس سخن چندانی دربارۀ عشق جنسی ندارد و بلکه گاهی اوقات سخنان بسیاری در مخالفت با ان دارد ، و در روزگار عشق سلحشورانه ، مغازلات خارج از ازدواج به جای انکه مقدمه ای برای ازدواج باشد یا اساساً ربطی به محتوای ازدواج داشته باشد ، نوعاً مفری برای ازدواجهای بدون عشق فراهم میکرد .برجسته ترین مصداق عشقهای سلحشورانه نزد گاستون پاریس و سی .اس .لوئیس ع8شق میان لانسلوت و گوینه ور بود ، و چه بسا این نمونه بیش از حد رابطۀ میان عشق و تمام نهادهای اجتماعی و دینی ، به ویژه ازدواج ، را خصومت امیز نشان می داد ، اما عشق سلحشورانه را هر چه بدانیم ، نمی توانیم ان را مقدمه ای برای ازدواج یا دلیلی موجه برای ان بدانیم . در واقع این ایده که ازدواج نقطۀ اوج عشق است ، حدوداً در قرن 17 و در قالب نمایشنامه های شکسپیر و خصوصاً کمدیهای آن عصر شایع شد . ودر قیاس با ، برای مثال ، خوی و منش سختگیرانه در رمانهای جین آستین ، باید گفت که درک کنونی ما از عشق و ازدواج بسیار درهم و مغشوش است .

اکنون می توانیم بگوییم که عشق رومانتیک از منظر تاریخی محصول تلفیق دردناک و طولانی عشق اروتیک دوران شرک و عشق آرمانی مسیحیت است ، یا از منظری غیرتاریخی تلفیقی است از آریستوفانس و آلکبیادس از یک سو و سقراط اط سوی دیگر . عشق رومانتیک امری صرفاً جنسی ، یا حتی عمدتاً جنسی ، نیست بلکه صورت آرمانی و به روز شده اس است از فضایل دوران شرک یعنی باروری و لذات حسی و نیز سرسپاری و وفاداری مسیحیت ، در بستر عاطفه ، خودمختاری ، و حریم خصوصی فردی روزگار مدرن . اگر فکر کنیم که عشق رومانتیک فاقد هر گونه فضیلتی است ، آشکارا رومانس را با عیاشی جنسی یا نوعی آرمان سازی غیرواقعی اشتباه گرفته ایم و تمام بسط و تکامل تاریخی ای را که حتی در پس امور عاشقانۀ بسیار عادی نهفته است نادیده گرفته ایم . اما اکنون وقت ان فرا رسیده است که دربارل ماهیت عشق رومانتیک ، به طور خاص ، بیشتر بحث کنیم .