دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ صوفیان - اولیا - کرامات

اولیاء سلسله مراتبی نامرئی دارند که به عقیده صوفیان نظام دنیا بر آن استوار است . آنکه در رأس آهاست " قطب " لقب دارد . او بزرگترین و والاترین صوفی عصر خود است و ریاست عالیه محافل ایشان را بر عهده دارد . اعضای این محافل را هیچ مانع زمانی و مکانی از حضور باز می دارد ، به سهولتی که افراد عادی از راهها میگذرند بزرگاه صوفیه دریاها و کوههاو صحراها را پشت سر می گذارند و از اطراف و اکاف جهان در طرفة العینی طی الارض می کد و گردهم می آیند . بعد از قطب ، دیگر طبقات و درجات اولیاء در منزلتی فروتر قرار دارند .

هجویری آنان را به ترتیب تصاعدی چنین برمی شمرد : " ... اما آنچه اهل حل و عقدند و سرهنگان درگاه حق سیصداند که ایشان را اخیار خواند ، و چهل دیگر که ایشان را ، ابدال خوانند و هفت دیگر که ایشان را ابرار خواند و چهارند که مر ایشان را اوتاد خوانند و سه دیگراند که ایشا را نقیب خواند ... " .

" همه اینها یکدیگر را می شناسند و بی رضایت یکدیگر می توانند عمل کنند ، کار اوتاد این است که هر شب گرد زمین طواف کند و اگر نقطه ای باشد که چشم آنان به آن نقطه نیفتد ، دیگر روز در آنجا عیب و آشوبی رخ خواهد مود ، پس آنگاه باید قطب را با خبر سازند تا عنایت خویش را به ای مکا نااستوار و بی ثبات معطوف دارد ، به یمن و برکت وی کاستی برطرف گردد " .

 

از دیدگاه اسلام دامنۀ اطلاق مفهوم و واژۀ ولّی – به فردی که وجودش در ید اختیار خداوندمی باشد – بس پهناور است : دامۀ استعمال عام آن از بزرگترین عرفا چون جلال الدین رومی و ابن عربی تا کسانی که عقل از انان باز گرفته شده است – یعنی قربانیان و مبتلایان به صرع و حمله های عصبی ، سبک مغزان نیمه عاقل ، و مجانین  بی آزار { که در بین صوفیه به عقلای مجانین معروفند } همه را در بر می گیرد .

 

قشیری و هجویری به این پرسش که " آیا ولی می تواند از ولایت خود اگاه باشد ؟ پاسخ مثبت می دهند . مخالفان آنان احتجاج می کنند که آگهی ولی از مقام ولایت اطمینان یافتن از رستگاری اوست که امری ناممکن است ، چه اگاهی بر سعادت اخروی هیچ کس را مسلم نیست . دلیل موافقان این است که احتمال دارد خداوند از روی کرامت ولی را از رستگاری مقدر وی مطمئن سازد و در همان حال او را در سلامت نفس نگاهدارد و از نافرمانی حفظ کند . ولّی ، چو پیامبران ، معصوم نیست اما پشتوانۀ حفظ حق و عنایت ربوبی تضمینی است که نمی گذارد ولّی به ورطۀ گناه درغلتد ، هر چند احتمال دارد موقت بیراهه رود .به اعتقاد بسیاری از بزرگان اهل تصوف ، مقام ولایت بسته به ایمان است نه سلوک و عمل ، به طوری که هیچ گناهی جز کفر سقوط آن را موجب نمی شود . این نظریۀ مخاطره آمیز که بابی را در خلاف شریعت و تنازع احکام می گشاید ، با تأکید بر رعایت احکام شرع اعتدال یافت .

با اینحال شماری از اولیا پیروی از ظواهر شرع و احکام را تا زمای ضروری می شمرند که سالک در مقام مریدی و مرحله سلوک است . و چون به مقام ولایت رسد می تواد از رعایت انها در گذرد . بنابرای عقیده ، ولّی مقامی والاتر از مردما معمولی دارد و هر عملی از او صادر شود که بظاهر خلاف موازی شرع نماید نباید بر او خرده گرفت و ا را محکوم کرد . در حالی که صوفیا متقدم بر ای اعتقاد پای می فشردند که هر گاه از ولّی عملی خلاف شرع سر زند ، شیاد است ؛ اعتقاد عموم سبت به اولیا و رشد سریع پرستش ولّی – به حساب شریعت- به مبالغه و گزافه گویی گرایش داشت و بر این ایمان استوار بود که هر آن کس که مشربش سرچشمه عایت و رحمت الهی است ، سر مویی خطا می کند ، یا دست کم افعال و اعمال او را نباید به ظاهر برسنجید . قصه موسی و خضر که در قرآن امده موۀ آشکاری است از این دست حقوق الهی که به دوستا خدا عطا می شود . خضر – که در قرآن به ام او اشارتی می رود – حکیمی است رازدان که خداود به او حیات ابدی بخشید و گوید با صوفیان کثیرالسفر هم صحبت می شود و انان را از علم لدنی خویش بهره ور می سازد .

صوفیان مشتاقند آیات و شواهد غیرقابل اکار فوق را دلیل روش این امر بداند که مقام ولی ورای انتقاد برش است و این که به گفتۀ جلال الدین رومیس حتی دست ولّی دست خداست . بیشتر مسلماا صحت این ادعا را می پذیرند . چه از سجش اعمال اولیا با معیارهای اخلاقی معمول و مرسوم تن می زد .

 

امر خارق عادتی را که به دست ولّی اجام می شود " کرامت " گویند که عنایتی عطا شده از سوی خداست در حالی که خارق عادتی که از بی صادر می شود " معجزه " نام دارد ، عملی که هیچ کس بر انجام ا قادر نیست . تمیز میان کرامت و معجزه چندا روشن نیست و مورد اختلاف است . اما وجه تمایر فوق راه فراری است در برابر اعتراض کسانی که قدرت ظهور کرامت اولیا را دست درازی آشکاری به امتیاز ویژۀ پیامبران تلقی می کنند . صوفیانی که به شباهت بنیادین کرامت و معجزه مقرد ، در مایاند تفاوت ویژگیهای هر یک ، به زحمت می افتند ، هر چند ادعا می ککد که اولیا شاهدان زنده پیامبرند و تمامی کرامت انان در حقیقت از وی سرچشمه می گیرد !!! چون قطره ای که از ظرفی لبالب از عس ل فرو چکد . ای رأی درستی است و عارفان مسلمانی که شریعت و حقیقت را می پذیرند از آن پشتیبانی می کنند ، گرچه در مواردی ، بیش از عقیده ای پارسایانه به آن بها داده شده است .

 

صوفیان اوایل چندان اهمیت به عنصر کرامت و معجزه می دادند ولی بعدها که پرستش اولیا در سلسله های درویشان به تمام و کمال شایع شد ، اهمیت بسزا یافت .

قشیری گوید : " هرگاه هیچ کرامتی از ولّی صدر نشود ، خللی به ولایت او نمی رساند " . در شیوۀ زندگی صدر اسلام ، برخورد به اقوالی که یروهای خارق العاده را به چیزی می شمرد ، امری معمولی و عادی است . از سهل ب عبدالله تستری قل است که به ظرافت گفت : " بزرگتری مقامات آن است که خوی بد خویش به خوی نیک بدل کند " . و در کتاب اللمع ( ابونصر سراج ) مونه های بیشمار می آید که خواص اولیا از کرامات اکراه داشتند و انها را به چشم وساوس می گریستند . نقل است که بایزید گفت : " در بدایت احوال ، خداوند آیات و کراماتی بمن نشان می داد ولی من به آیات و کرامات توجهی نداشتم ، چو خداوند مرا چنین یافت راه معرفت خود را بمن نمود " . جنید بغدادی گفته است که تکیه بر کرامات از جمله " حجابهایی " است که بندۀ برگزیده را از راه برد به حریم حقیقت مانع می شود . چنین آیینی از سطح فکر تودۀ مسلمانان بسیار بالاتر بود و سرانجام اندیشۀ عامیانه مردم از مسئله ولایت ، بر تصور و مفهوم عرفای و اشراقی آن غلبه کرد . همه این هشدارها و وسوسه ها را همان انگیزه و غریزۀ استواری از میان برد که اظهارات جدی حضرت محمد را ناچیز شمرد : او به صراحت می گفت که هیچ  چیز ماوراء الطبیعی در مورد من وجود ندارد و این سخ که " من هم چون شما بشری هستم " { در طی زمان } از پیامبر تاریخ ، پیشوایی همه توان و خارق العاده ساخت . تقاضای عامه نسبت به کرامات از میزان عرضه درگذشت اما انجا که اولیا در اظهار کرامات در می ماندند یا کوتاهی میکردند ، وهم و خیالی سرزنده از زودباوری به جات اان امد و انها را ه آنگونه که بودند ، بلکه انگونه که می بایست باشند ، معرفی میکرد .  افساه های شگفت اگیز اولیا ، سال به سال فزونی می یافت و شکوهمندتر می شد .زیرا مدام از دریای بی انتهای افسانه ای شرقی مایه می گرفت و گوهرهای تازه از ان بر می آورد .

 

ولّی مسلما به صدور کرامت از قِبَل خویش قایل نیست ، بلکه می گوید " فلان کرامت به من داده شد یا بر من ظاهر شد " بابر نظری ، احتمال دارد از کرامت اگاهی کامل داشته باشد ، اما بسیاری از صوفیان معتقدند که چنان " ظهوری " جز در حال خلسه و بیخودی ، یعنی زمانی که ولّی کاملا تحت ارادۀ الهی است روی نمی نماید . در آن هنگام ، ولّی هیچ تعیین و تشخصی ندارد و انان که در ان حال معارض او شوند یا با وی مخالفت کنند یا با قادر متعادل مخالفت کرده اند چون در آن دم خداوند از لب او سخ می گوید و با دست او کار می کند . {{ مولانا که به گونه ای ضمنی از تمثیل مردی ج زده ، که چون تیغی دو دم است استفاده می کند ) حکایت زیر را از بایزید بسطامی ولّی بنام ایرای نقل می کند که بارها در حال جذبه عبارت "سبحانی مااعظم شأنی " را بر زبان آورده بود . یکبار ، پس از انکه از این حالت بخود امد و دریافت چه کفریاتی بر زبان رانده است ، به مریدان خود امر کرد اگر بار دیگر کفری بر زبانش جاری شد او را با کاردهای خود بکشند .}}

بعضی بر این اعتقادند که برخی از اولیا می توانند به هر شکل و شمایلی که بخواهند درآیند .

در تعالیم صوفیان بلد پایه ، قدرت خارق العاده از اولیا نقش چندان مهمی بازی نمی کند و اهمیت فزاینده ای که سلسله های درویشان برای این امر قائلند ، یکی از روشنترین نشانه های انحطاط انان است .