دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ خدایی به نام حلاج

در اوایل قرن 10 میلادی ، حلاج ( حسی ب مصور ) به فجیعترین وضعی در بغداد کشته شد . او دو واژه بر زبان رانده بود " اناالحق " – من خدایم - .

 

پژوهشهای ماسینیون سبب گردید که به مفهوم واقعی گفتۀ حلاج پی برده شود و امکان ذکر این نکته فراهم آید که سخ معروف او با تدویلهای رسمی تر صوفیان متأخرتر از مکتبهای متعدد نمی خواند . به عقیدۀ حلاج انسان در ذات الهی است . خداوند آد را بر صورت خود آفرید ، او را مظهر صفات خود قرار داد ، از عشق ابدی خویش او را مستفیض ساخت و دل او را آینۀ جمال خود قرار داد .به همی جهت خداود امر فرمود تا ملایک آدم  را - که چون عیسی در وی تجسد یافته بود - سجده کند .

" مزه باد اکه ناسوتش

راز روشنایی لاهوتش را آشکار کرد ،

پس آنگاه در میان آفریدگان خویش آشکار شد

در چهره خورندگان و نوشندگان " .

از انجا که ناسوت خدا همۀ سرشت جسمی و روحی انسا را در بر می گیرد ؛ لاهوت او می تواند با آن سرشت متحد گردد مگر از طریقی تجسد { حلول لاهوت در ناسوت } یا انگونه که ماسینیون اصطلاح می کند از راه حلول روی الهی ، همانند دخول روح انسای به تن .

حلاج در شعری می گوید :

" روحم آمیخت به روحتو چنانک

بادۀ ریخته در آب زلال

هر چه بپسودت ، بپسود مرا

پس بدینسان تو منی در همه حال " .

آشکار است که آییت تقرب فرد به مقام الوهیت { تألۀ انسان } به صورتی خاص که حلاج برآ مهر زد با تعالیم اساسی مسیحیت خویشی و پیوند دارد اما از دیدگاه اسلامی بدتری کفر شمرده می شود .ای آیین تنها میان پیروا بلافصل حلاج دوام یافت . بطور کلی ، صوفیان و اهل ست به شدت حلولیان را انکار می کند و به رد عقاید آنا می پردازند . اما در حالی که صوفیان بی هیچ درنگی به رد آیین حلولی پرداخته اد ، در عی حال سخت کوشیده اد تا بدگمای اندیشه ای که حلاج ان را در سر داشت ، برطرف سازند .آنا بر اساس سه مبنا از وی دفاع می کنند :

1 ) حلاج در باب حقیقت دست از پا خطا نکرد ، گناهی مرتکب نشده است . اما به خاطر روا داشت توهیی بزرگ نسبت به احکام شرع ، بحق عقوبت دیده است . او آشکار از اسرار الهی پرده برداشت . اسراری که می بایست در ضمیر برگزیدگان پنهان می ماند .

2 ) حلاج در نشأت جذبه و مستی سخ گفته است ؛ او گما می برد که به ذات الهی اتصال یافته است ، حال آنکه در حقیقت او به صفتی از صفات حق متصل گردید ه ذات .

3 ) حلاج می گفته است از انجا که وحدانیت خداوندی کل وجود را در بر می گیرد ، میان خالق و مخلوق تفاوت ریشه ای یا جدایی وجود ندارد .کسی که از نفسانیات خویش وارهد ، در ذات حقیقی –که خداست – زنده است .

من و ما و تو نیست در حضرتت    من و ما ، تو و او ، همه خود یکی است

حلاج نبود که فریاد اناالحق برداشت ، خدا بود که از زبان حلاج بی خویش سخن می راند ؛ هماگوه که خداوند به زبان درختی مشتعل با موسی سخن گفت .

اکثر صوفیان تأویل اخیر را – که در ان اناالحق به یک امر بدیهی و توحدی غیر شخصی بدل می شود – به منزلۀ تعلیم راستی حلاجیان می پذیرند . مولانا در غزلی به چگوگی درخشش یک ور به هزارا شکل از تمام زوایای عالم اشاره می کند و نشان می دهد که چگونه ممکن است یک ذات و حقیقت که همواره یکسان است در هر دورا در مظاهری به ام ولی و نبی – که شاهدان او نزد خلایقند – جلوه گر گردد .

" هر لحظه بشکلی بت عیار درآمد   دل برد و نهان شد ..... "

در آسیای غربی و مرکزی ، رعایا ، خسروان ایرانی را همچون خدا می انگاشتند و آیینهای تجسد ، تشبیه { انسان گاری خدا ، تألیۀ انسان } و تناسخ ، طبیعی و فطری مردم آ سامان است . بنابراین اندیشۀ انسان خدایی چندان ناآشنا و غیرطبیعی نبود که وجدان عمومی را بسختی لرزاند . در چنی سرزمینی حلاج آن اندیشه را به گونه ای به ضابطه درآورد که عرفان اسلامی پذیرش و مدارای با آ را برنتافت . ادعای این نکته که احتمال دارد ذات الوهیت و بشر در هم آمیزد و حلول به حاصل آید . اصل توحید را که اسلام بر ان استوار است انکار می کند ، در ادوار بعد ، تاریخ تصوف چگونگی اسن همانی خداوارگی و اتحاد را نشان می دهد . این برابر نهاده – یعنی دو نقیض خدا و انسان – در بوته نظریۀ وحدت وجود که ذکر آن گذشت ، گداخت . جز خداوند ، هیچ حقیقتی وجود ندارد . انسان فیض ، بازتاب یا سایه ای از وجود مطلق است . آنچه تشخص می پذیرد در حقیقت عدم هستی نماست و جدایی یا اتحادپذیر نیست ، زیرا از وجود نشانی ندارد . انسان خداست ، اما با ین تفاوت . به گفتۀ این عربی ، ازلی و عرضی وجوه مکمل حقیقتی واحد و ملازم یکدیگر است  . مخلوقات تجلی برونی خالقند و انسان سِر خداست  که در دایرۀ آفرینش پدید آمده است . اما از آنجا که ذهن انسان محدود است و نمی تواند همزمان به تمامی متعلقات و مصادیق اندیشه فکر کند و در نتیجه تنها بخشی از سِر الهی را می نمایاند ، مجاز نیست ندای اناالحق سر دهد  . وجود انسان پاره ای از حقیقت است ، اما تمام حضرت حق نیست . دیگر صوفیان از جمله مولانا حتی در غلبات جذبه و خلسه از ای وجه تمایز ظریف چشم می پوشند .

چکیدۀ خداوارگی در اسلام این است که صوفی فنای نفسانی را تحقق وحدانیت خود و خدا می بیند .

ادامه دارد ....