دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ مکتب کلامی اهل سنت ( اشاعره ) 2

اشاعره نماینده کلام اهل سنت

نام کامل او " ابوالحسن علی بن اسماعیل بن ابی بشر اسحاق بن سالم بن اسماعیل ب عبدالله بن موسی بن بلال بن ابی پرده ب موسی اشعری " است . بدین سان نسب او با نه واسطه به ابوموسی اشعری که از صحابه است میرسد .

او در سال 206 هجری در بصره متولد شد و پس از مرگ پدرش تربیت و کفالت او به عهده زکریابن یحیی ساجی رسید .

اشعری در دورۀ آغازین حیات بر مذهب فقهی حنفی و عقیده کلامی معتزله بود زیرا بعد از ازدواج مادرش با ابوعلی جبائی ، توسط جبائی تعلیم یافت و علم کلام آموخت .

از قرار معلوم او در عین حال که یک متکلم معتزلی بود در زوایای روح خود متمایل به اصحاب حدیث بوده و برای جدایی از معتزله در پی بهانه بوده است .

 

علت غلبه اشاعره بر عقاید ومکتب معتزله

1 – اکثر مسلمانان عوام و ظاهربین و بعضی فقها و اهل حدیث ، که مخالف تفکر و تعقل آزاد بودند از جهت کینه ای که نسبت به معتزله و فلاسفه داشتند به گرد اشعری درامدند و او را به دشمی با معتزله تشویق و یاری کردند .

2 – بعد از الواثق که متوکل خلیفه شد به بعد ، خلفای عباسی به ویژه القادربالله ، اشعری و پس از او اشاعره را حمایت کردند .

3 – معتزله با دیگران سختگیری میکردند و با آزارهای خود مسلمانان را به خود بدبین کردند .

 

اندیشه های کلامی اشاعره

1 – خداوند و مسأله صفات الهی :

پیش از اشعری ، در این مورد دو دیدگاه وجود داشت :

از سویی گروههایی از صفاتیه و مجسمه و مشبهه و حشویه بودند که همه صفات ذکر شده در قرآن حتی آنها که به جنبه های مبتنی بر تجسیم اشاره دارد برای او ثابت می دانستند ، هر چند این امر به تشبیه و همانند دانستن خدا با انسان و یا وجود جنبه های جسمانی در او انجامیده باشد .

در سوی دیگر معتزله بودد که در دفاع از یگانگی ذات خدا ، هرگونه صفت زائد بر ذات را برای خدا نفی کردند و تا آن اندازه در این تنزیه پیش رفتند که مخالفان توانستند نام " معطله " را بر انان نهند .

اشاعره راهی میانه گرفتند و گفتند : " بر خلاف آنچه معتزله و فلاسفه می گویند خدا دارای صفات هست ، اما این صفات بدان کیفیت نیست که موجب تجسیم و تشبیه باشد . بدین سبب اشاعره گفتند : خدا عالم است به علمی نه چون علوم ، قادر است به قدرتی اما نه چون دیگر قدرتها " .

از دیدگاه آنها می بایست همه صفاتی که در متون دینی برای خدا ذکر شده پذیرفته شوند ، اما بدون جستجویی در کیفیت انها .

 از دیدگاه اشاعره صفات خدا در دو دسته صفات وجودی یا وجوبی و صفات سلبی جای می گیرد و صفات وجوبی یا صفات عقلی خدا شامل هفت مورد یعنی علم ، قدرت ، حیات ، اراده ، سمع ، بصر و کلام است .

عقیده اشاعره در مورد قدیم بودن یا حادث بودن صفات نیز براین استوار شده که صفات ذات و صفات فعل را از همدیگر متمایز دانسته و صفات ذات را قدیم و صفات فعل را حادث شمرده اند .

2 – مسأله قدم یا حدوث قرآن :

در این مسأله ، سلف یا اهل سنت نخستین بر این عقیده بودند که قرآن به کلی کلام خداست و از آن روی که صفات خدا از جمله کلام الهی قدیم هستند قرآن نیز قدیم است . برخی از افراط گرایان حنابله و ظاهریه حتی تا انجا پیش رفتند که گفتند جلد و شیرازه قرآن نیز قدیم است .

اما معتزلیان برای پاسداری از یگانگی خدا و به هدف جلوگیری از این توهم که قدیم ها متعدد هستند قران را بسان کلام الهی حادث و مخلوق دانستند . همین نزاع ماجرای محنه را به وجود اورد .

اما اشاعره هرچند در کلیات بیشتر دیدگاه حنابله را تقویت و تأیید میکرد ، اما برپایه آن میان آنچه حقیقت کلام خداست – کلام نفسی – و آنچه در مصحف موجود است تفاوت نهاده شد . بر این اساس ، کلام نفسی که همان نیز حقیقت کلام الهی است قدیم است ، و اصوات و حروف بسان همه اجسام ، الوان و اصوات دیگری که در عالم هست حادث هستند و در بستر زمان خلق شده اند .

 

3 – رؤیت ، تشبیه و تجسیم :

در این مسأله معتزله معتقد به عدم امکان رؤیت بودند و عقیده داشتند از آن روی که رؤیت مستلزم مادی بود مرئی است باید آیه ها و احادیث حاکی از ان را تدویل کرد . از سوی دیگر اهل سنت عقیده داشتند رؤیت خدا از آن روی که متون دینی از آن سخن به میان آورده اند امکان پذیر است و برخی تا انجا پیش رفتند که رؤیت خدا را در سیمای انسانی امکانپذیر دانست .

در این میان اشعری این نظریه را مطرح کرد که رؤیت امکانپذیر است و لازمۀ ان جسم بودن خدا نیست و این رؤیت نه فقط ممک بلکه یک واقعیت اکارناپذیر است .

اشاعره همسوی با این اعتقاد و برخلاف معتزله که ( استواء " بر عرش را به قدرت و استیلا و عین ذات خدا را به رؤیت اشیاء از سوی خدا و علم و احاطه او به انها تأویل کرده و در دیگر صفات خبریه نیز به همین ترتیب راه تأویل درپیش گرفتند . و عقیده داشتند همه این صفات در همین ظاهرش درست و پذیرفته است ، بی انکه لازم باشد از کیفیت آن آگاهی دقیقی در دست باشد .

4 –  نظریه کسب :

نظریه کسب تلاشی است برای یافتن برون شدی از تنگنای مسألۀ جبر و اختیار و حدود اختیار انسان و چگونگی سازگاری یافتن آن با یگانگی قدرت خدا ، به گونه ای که ه خالقی عیر از خدا برای افعال تصور شود و نه مسئولیت انسان در برابر آنچه اجام می دهد از او سلب گردد .

جبرگرایا خستین گفته اند : همه افعال انسان به قضا و تقدیر خداست و انسان را درآنچه می کند اختیار و اراده ای نیست .

معتزطله از اختیار انسان دفاع کردند تا عقلانی بود مسئولیت او را در برابر افعال و اعمال خویش ثابت کنند .

در این میان از دیدگاه اشعری ، موضع معتزله با توحید سازگاری نداشت و عقیده به وجود خالقی دیگر در کنار خدا – بدان اعتبار که برپایه دیدگاه معتزلی انسان خالق افعال خویش است – با شرک همسان بود .

از نگاه او موضع اهل حدیث و جبرگرایان نخستین نیز با این دشواری و پرسش رویارو بود که اگر انسان فاعل افعال خود نیست و اگر این افعال را نمی توان حقاقاتاً به انسان نسبت داد پس چگونه می توان تکلیف شرعی را متوجه او دانست و یا او را در برابر آنچه از وی سر زده است مسئول دانست .

از اینروی اشعری خود نظریه کسب را دعوت کرد و برپایه ان میان افعال ارادی و غیرارادی انسان تفاوت نهاد و در مورد افعال ارادی انسان مدعی شد اینگونه افعال در عین حال که آفریده خداست ، ولی انسان ان را کسب می کند . به دیگر سخن ، او مدعی بود خدا در انسان قدرتی برای انجام ان فعل قرار می دهد و این انسان است که به استناد ارادۀ خود و به کمک آن قدرت ، فعلی را ( کسب ) میکند . این در حالی است که از دیگر سوی اختیار انسان نه تابع قدرت ، بلکه تابع همین اراده است و مسئولیت او نیز به همین اراده بازمیگردد و بدین اعتبارهیچ معضلی فراروی مسئول دانستن انسان نسبت به آنچه ( کسب می کند ) وجود ندارد .

از دیدگاه اشعری ( فرق آفرینش با کسب در این است که آفرینش حاصل قدرت قدیم است ، در حالیکه کسب حاصل قدرت حادث فاعل است و به همی جهت است که عمل واحد آفریدۀ یکی – خداوند – و کسب دیگری – بشر – است ) .

واقعیت آن است که نظریه کسب اشعری همان دیدگاه اهل حدیث و جبرگرایا نخستین است .

5 – نظریه در مورد خلقت جهان :

در ای مورد دیدگاه اشاعره در نکاتی با معتزله تفاوت دارد .

-           آنکه از دیدگاه اشاعره جهان قدیم نیست و به هر ترتیب حادث است و از دیگر سوی هر حادثی باید علتی داشته باشد و این علت خود نمی تواند حادث باشد

-           آنکه عرضها حادث هستند و هم جواهر حادثند و این خدا است که جوهر و عرض را می آفریند و او خود علت مباشر همه تغییرها و دیگرگونیها حادث بر جوهر است . از اینروی نظام ثانوی دیگری به عنوان نظام علّی و معلولی طبیعی وجود ندارد و هر چه هست فعل خداست ، هرچند انچه از ان به ام علت و معلول و سخیت علت و معلول یاد می شود مناسبتهایی در فعل الهی هستند .

به همین ترتیب غزالی اصل علیت را به عادت و تکرار بازگرداند و بدان معنا دانست .

-           از دیدگاه اشاعره و به ویژه باقلانی آنچه اصالت دارد جوهر فرد یا ذره یا همان جزء لایتجزا است .

6 – قلمرو عقل و شرع :

هرچند معتزله و اشاعره ، داوری عقل را دربارۀ مسائل پیش از شرع یعنی آچه ما را به پذیرش شرع و اثبات خدا و مسائل مثل این پذیرفته اند و اگرچه هر دو گروه دربارۀ عقلی بود حسن و قبح در دو مورد از معانی سه گانه اش اتفاق نظر دارد .

درباره حسن و قبح در معنای سومش یعنی اچه مستلزم پاداش و کیفر دینی است ، اشاعره برخلاف معتزله  معتقدند این نوع از حسن و قبح تنها از رهگذر شرع و بواسطه اعتباری که شرع لحاظ کرده است دانسته می شود و عقل را در این اعتبار جایگاهی نیست ، مگر به همین اندازه که اعتبار شرع را تشخیص دهد . در نتیجه این نگرش ، اشاعره معتقدند وجوب اموری چون شکرمنعم تنها به شرع دانسته می شود . چنانکه نمی توان خدا را به حکم عقل ملزم به چیزی دانست و یا رعایت صلاح و اصلح را بر او لازم شمرد ، هرچند او خود به فضل و امتنان خویش مصلحت بندگان را رعایت کند و در احکامی که مقرر می دارد حکمتی را لحاظ بدارد .

همچنین در نتیجه ای نگرش ، اشاعره خیر و شر را زادۀ مشیت الهی میدانستند و در مورد ایمان و تفسیر آن براین عقیده بودند که ایمان تنها باور داشتن خداست و فسق موجب سلب نام ایمان نمی شود ، و از این روی مرتکب کبیره را هم می توان مؤمن نامید .

 

عبدالقاهر بغدادی عقاید کلامی و مسائل اساسی مکتب اشعری را چنین بیان می کند :

.... رکن دوم : سخن در حدوث جهان است و اهل سنت گفته اند که جهان عبارت از هر چیز جز خداست و هر چیز که جز خدا و صفات ازلی او باشد ، آفریده و ساخته شده است و سازندۀ ا ، مخلوق و مصنوع و از جنس جهان و با جزئی از اجزای آن نیست و سنیان قائل به فرشتگان و جن و شیاطین در میان اجناس جاوران این جهان شدند ، باطنیان و فلاسفه را که منکر وجود انها شده اند ، کافر شمرند .

رکن سوم : سخن در کردگار جهان و صفات ازلی و صفات ذاتی اوست که ذات وی را شاید ، و گفتند که حوادث را محدث و پدیداورنده ای است و قائلند که حوادث پیش از حدوث و پدیدامدنشان ، چیز و عی و جوهر و عرض نبودند و قائلند که کردگار جها قدیم است و پیوسته بوده است ، کردگار جهان را حدود و کرانی نیست به خلاف سخن گروهی از غلاة رافضی و پیروا داوود جورابی که گفته اند : خدا به صورت آدمی است و بر این سخن هم داتسان شدند که خدا یکی است ، به خلاف ثنویه که گفتند جهان را دو خداست .

رکن چهارم : سخن در صفات خدا :  که علم و قدرت و حیات و اراده و سمع و بصر و کلام او باشد که همه انها صفات ازلی و نعمتهای ابدی او هستند ، براین سخن همداستانند که قدرت خدا به همه مقدورات یک قدرت است که ان را از طریق اختراع ، نه اکتساب ، برآنها تقدیر می نماید ، و این عقیده که چشم و گوش خدا به همه شنیده ها و دیدنیها محیط است و پیوسته خویش را می بیند و سخن خود را می شنود .

و معتقدند که خدارا در روز قیامت ،مؤمنان می بینند ، و گفته اند که دیدار خدا در همه حال و برای هر زنده ای از راه عقل روا بود و وجوب رؤیت و دیدار او در روز بازپسین بویژه برای مومنان از طریق خبر و حدیث ثابت و مسلم است .

و معتقدند که اراده خا مشیت و خواست اوست و مراد از اراده ، ارادۀ اوست به چیزی که کراهت او در عدم آ است و گفته اند که چیزی در جهان جز به ارادۀ او پدید نیاید ، آنچه را که خواهد بود ، بشود و انچه را که نخواهد ، نخواهد شد .

و گفتند : شرط دانایی و رؤیت و سمع در خدا ، حیات است و ان را که زنده نیست نتوان دانا و توانا و مرید و شنوا و بیجا پنداشت ، و معتقدند کلام خدا را صفتی ازلی و غیرمخلوق است و محدث و حادث نیست .

رکن پنجم : نامهای خدا و صفتهای اوست . نامهای خدا را یا از قرآن و یا از سنت و یا از اجماع امت دانند و به روش قیاس ، اطلاق اسمی بر او جایز نیست ، اهل سنت گفته اند که در سنت صحیح آمده است که خدا را 99 نام است و هرکه آنها را بشمارد به بهشت خواهد رفت و مرادشان از شمارش ، علم و اعتقاد به معانی آنهاست ، زیرا کافر هم انها را می تواند بشمارد .

رکن ششم : سخن در عدل خدا و حکمت اوست . گفته اند : که خدا از نیک و بد ، آفریدگار جسمها و عرضها و پیشه ها و کسبهای بندگان است و آفریدگاری جز او نیست ، هرکه گوید بندۀ کسب کنندۀ کار و پیشۀ خود است ، او سنی و پاک از جبر و قدر است .

اهل سنت گویند :  خدا بدۀ خود را به دو راه راهنمایی می کند : یکی از جهت روشن کردن راه راست و خواندن او بدان راه ، و نمودن دلایلی به او ، - این وجه هدایت خاص پیامبران و هر دعوت کننده ای است به سوی دین خدا .

روش دوم آن است که خدا پرتو هدایت را در دلهای بندگان خود ادازد و بدینگونه از راهنماییها ، جز خدا کسی توانایی ندارد ، هدایت نخستین خدا شامل همۀ مکلفان است و راهنمایی دوم ویژۀ راه یافتگان می باشد .

گمراه کردن بندگان از طرف خدا در زد اهل سنت چنان است که ، خدا گمراهی را در دل گمراهان می آفریند .

اهل سنت درباره مرگ گفته اند : هرکس بمیرد یا کشته شود و به اجل خدای خود درمی گذرد ، خدا تواند او را زنده نگاهدارد و یا به عمر او بیفزاید ، اما اگر او را تا هنگامی که باید زنده بماند نگه ندارد ، اجل او فرا رسیده است .

درباره تکلیف گفته اند که خدا اگر بندگانش را به چیزی مکلف نکند ، عدالت ورزیده است و گفته اند اگر خدا بندگانش را نمی آفرید ، از حکمت بیرون نمی شد اگر چه در علم او بوده است که باید آنها را بیافریند ، و گفته اند خدا اگر تنها جمادات را می آفرید ، از بزرگواری او بود ، ما برای خدا و محمد تکلیف و دینی را نمی پسندیم .

رکن هفتم : درباره بوت و رسالت و اثبات این سخن است که فرستادگان ، پیامبر خدا بسوی بندگان او هستند ، برخلاف سخن براهمه که با اینکه به یکتایی خدا باور دارند ، ولی رسالت و نبوت پیامبران را منکرند .

و در فرق میان رسول و نبی گفته اند : هرکه بر او از سوی خدا به زبان فرشته ای از فرشتگان وحی شود ، و برخی کارهای نیارستنی ( معجزه ) از وی سر زند ، و هر که این صفت را برای او حاصل گردد ، و نیز آیین و شریعتی ویژه آورد و برخی از احکام شرایع پیش را از میان بردارد ، رسول است ، و برآنند که انبیاء بسیارند ولی رسولان 313 تن بودند که نخستین آنان آدم ابوالبشر و آخرین آنان محمد است .

اهل سنت قائل به برتری انبیاء برملائکه گشته اند و گفته اند ابیاء از اولیاء برترند ، پیامبران را معصوم از گناه دانسته و لغزشهایی را که به ایشان نسبت داده اند ، تأویل کرده گفته اند پیش از نبوت از آنان سر زده است .

رکن هشتم : درباره معجزات و کرامات است . معجزه کاری است که به خلاف عادت می باشد و نیارستنی است که مدعی نبوت به توسط آن بر قوم خود پیرذوزی یابد ، و آنان از اوردن درمانند ، بطوریکه ان معجزه در زمان تکلیف بر راستگویی دلالت کند و گفته اند که پدیدامدن کرامات از اولیاء ، که دلالت بر صدق احوال ایشان کند ، جایز است و معتقدند که برخداست کسی را که در دعوی نبوت خود راست گوید ، معجزه ای بخشد که مردم او را تصدیق کنند ، و روا نیست که به پیامبر دروغی معجزه دهد و در فرق میان معجزه و کزامت گفته اند : " بر صاحب معجزه است که ا را اظهار کند و به توسط آن بر دیگران غلبه کند ، ولی صاحب کرامت بر دیگران پیروزی حاصل نکند و چه بسا ممکن است که کرامت خود را پنهان کند " .

به خلاف نظام و گروهی از قدریه که گفته اند : در نظم قرآن اعجازی نیست ، و قائل به معجزات پیامبر ما محمد ، مانند شکافتن ماه و سیرکردن او مردم بسیاری را از خوراک اندک و ستایش سنگ ریزه در دست او و جوشیدن آب از میان انگشتانش ، نیستند .

رکن نهم : ارکان آیین اسلام : اهل سنت گویند : اسلام بر 5 پایه نهاده شده است که گواهی به یکتایی خدا ، پیامبری محمد ، خواندن نماز ، دادن زکات ، روزۀ ماه رمضان و حج باشد و گفته اند : هر که واجب بود یکی از این رکن ها را اسقاط کند کافر است .

آنان کسانی از خوارج و روافض ( شیعیان ) را که نماز جمعه را در غیبت امامشان واجب ندانستند کافر شمرند .

و گفته اند که اصول احکام شریعت ، قرآن و احکام و سنت و اجماع پیشینیان است و انان که مانند خوارج و برخی از شیعیان اجماع را حجت ندانند ، کافر خوانند ، چنانچه برخی از شیعیان گفته اند که حجت در سخن امام است ، که چشم به راه اویند و همه ایشان سرگردانند .

رکن دهم : در فنای بندگان و احکام ایشان در معاد : اهل سنت معتقدند که خدا بر نیست کردن و نابودی همۀ جهان و برنابود کردن برخی از جسمها و یا ابقای برخی از انها تواناست ، و معتقدند که خدا در روز بازپسین مردمان و جانوران را که مرده اند ، بازگرداند و قائل به آفریده شدن بهشت و دوزخ شدند و به دوام نعمتهای بهشت و عذابهای دوزخ بر اهل آن قائل اند .

و گفته اند که جاودان بودن در آتش جز برای کافران نباشد . و قائل به سؤال قبر شدندو قائل به حوض کوثر و صراط و میزان شدند ، هر که منکر آن شود نوشیدن آن آب بر او حرام باشد و گام او بر پل صراط بلغزد و به دوزخ افتد .

رکن یازدهم : گویند که امامت بر امت اسلام فرض و واجب است و معتقدند که در امت اسلام پیمان امامت بستن با امامی از راه اجتهاد و اجماع است ، و پیامبر شخص معینی را به امامت نامزد نکرده است ، به خلاف شیعیان که گفته اند : او به نص صریح علی را به امامت نامزد کرد ، و اگر چنین بود این خبر را همه مردمان نقل میکردند و نه فقط گروهی اندک .

اهل سنت گفته اند : شرط در امامت این است که امام از قریش باشد و آنان – قریشیان – فرزندان نضربن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن نزار بن مُعِد بن عدنان هستند .

و گفته اند از شرایط امامت ، علم و عدالت و سیاست اوست . از علم ان قدر برای او لازم دانند که بتواند در احکام شرعیه اجتهاد نماید ، و در عدالت باید بدان پایه رسد که حاکم شهادت او را قبول کند ، و در دین خودئ عادل و بر کاری که به او سپرده اند مصلح باشد و مرتکب گناهان کبیره نشود و بر سغیره اصرار ورزد و در کارها جانب جوانمردی را فروگذارد .

شرط در امامت ، عصمت او از همه گناهان نیست به خلاف شیعیان که او را معصوم از همه گناها دانسته اند و بر انند که امامت به بیعت با کسی که شایسته آن مرتبت است منعقد گردد به ظرط آنکه پیمان کنندگان از روی عدالت و اجتهاد بدان کار دست یازند .

اهل سنت یکدیگر را کافر نشمارند و اختلافی که موجب تکفیر شود در میان انان نیست و به نقص گفتار هم نپردازند و زنان و یاران و فرزند زادگان پیامبر را جز به نیکی یاد نکنند .

{ عقاید اشعری رادر اغاز پیروان مذهب فقهی شافعی پذیرفتند و پس از ان از اواخر قر 4 هجری کلام اشعری اساس عقاید کلامی و فلسفه دینی پیروان مذاهب اهل سنت ، به استثنای مذهب ابوحنیفه قرار گرفت ، زیرا پیبروان مذهب ابوحنیفه از عقاید کلامی ابومنصورماتریدی پیروی کرده اند } .

اشعری در کتاب الابانه در مورد کلیات اندیشه و دیانتی که بدان پایبند است پس از ان که به پایبندی خود به انچه – ابن حنبل بدان معتقد شده است – تصریح می کند ، اصول و کلیات عقیده اهل سنت را چنین گزارش می کند :

{{  کلیات عقیده ما این است که به خداوند ، به فرشتگان ، کتابها و پیامبران او و همه انچه از جانب خداوند اوردند و انچه راویان ثقه از پیامبر از خدا نقل کردند اقرار کنیم و هیچ چیز از این مجموعه را رد نمی کنیم . هم معتقدیم که خداوند ، خدایی یگانه است که جز او خدایی نیست ، فرد و صمد است و نه همدمی گرفته و نه فرزندی برای اوست محمد بنده و فرستاده اوست که وی را هدایت و دین حق فرستاده است ، بهشت و دوزخ حق است ، خدا بر عرش برهمان وجهی که خود گفته وبه همان معنایی که خود اراده کرده بر عرش استقرار یافته است ، استوائی پیراسته از ممارست ، استقرار ، تمکن ، طول و انتقال ، او را وجهی است بدون کیفیت .... ، دو دست است بدون کیفیت ... ، و دو چشم است بدون کیفیت ، هرکس مدعی شود اسماء الهی چیزی جز اوست گمراه است ، خداوند را علمی است ... ، و برای او سمع و بصر را ثابت میدانیم و نه انچنان که معتزله و جهمیه و خوارج انها را نفی کردند انها را نفی می کنیم .

این را ثابت میدانیم که خدا دارای قوت است ... و می گوییم : کلام خدا غیرمخلوق است و او هیچ چیز را خلق نکرده مگر اینکه به کلمه " کُن " آن را خطاب فرموده است ، در زمین هیچ خیری یا شری واقع نمی شود مگرانکه خدا خواسته است و همه اشیاء به مشیت او موجود می شوند و هیچ کس نمی تواند چیزی را پیش از آنکه خدا انجام داده باشد انجام دهد ، هیچ کس از هم از خدا بی نیاز نمی شود و نمی تواند از دایرۀ علم او بیرون رود ، خدایی جز الله نیست و اعمال بندگان همه مخلوق و مقدر خداست ، ... و بندگان نمی توانند هیچ چیز را خلق کنند و خود نیز آفریده می شوند ... .

هم ایمان داریم که خدا مؤمنان را به طاعت خود توفیق داده است و به انان لطف فرموده و انان را به نظر رحمت نگریسته و اصلاح و هدایتشان کرده است و کافران را گمراه ساخته و هدایتشان نفرموده و به انان که ایمان لطف نکرده است ... ، در حالی که اگر به انان لطف کرده و به صلاحشان آورده بود صالح بودد و اگر هدایتشان فرموده بود هدایت یافته بودند .

خدابر این قادر است که کافران را به صلاح اورد و به انان لطف کند تا مژمن شوند ، اما او خود خواسته است که چنانکه می داند و خوار و زبونشان و بر دلهایشان مهر نهاده است انان کافر باشند . خیر و شر به قضا و قدر خداوند است و ما به قضا و قدر خداوند ، خوب و بد ان و شیرین و تلخ ان ایمان داریم و می دانیم که انچه به ما نرسیده هیچ نمی توانسته است به ما برسد و انچه به ما رسیده هیچ نمی توانسته است به ما نرسد ...

ما بدان ایمان داریم که خدا در روز قیامت به چشم دیده می شود ، آنسان که ماه در شب بدر دیده می شود . برخلاف انچه خوارج عقیده داشتند کسی را به صرف ارتکاب گناهی چون زنا و دزدی و شرب خمر کافر نمی دانیم و البته می گوییم : هر کس گناهی از این قبیل را در حالی انجام دهد که ان را حلال می شمرد و به حرمت ان عقیده ندارد کافر است .

به خدا ، قبر و حوض ایمان داریم و معتقدیم میزان حق است و صراط حق است ، رستاخیز پس از مرگ حق است و خداوند بندگان را در موقف می ایستاند و از مؤمنان حساب می کشد .

ایمان عبارت است از قول و عمل و کاستی و فزونی می پذیرد .

ما روایات صحیح رسیده از رسول خدا را که راویان ثقه ، عدل از عدل نقل کرده باشند تا به پیامبر خدا برسد می پذیریم ، به دوستی سلف ... ایمان داریم ... و می گوییم امام فاضل پس از پیامبر ابوبکر صدیق است ... و سپس عمر بن خطاب و سپس عثمان بن عفان – و کسانی که او را کشتند به ستم و تجاوز کشتند – و سپس علی بن ابیطالب ، اینان پیشوایان پس از پیامبر خدا هستند و خلافت انان خلافت نبوت است .

می گوییم : خدا در روز قیامت می آید – او او هرگونه که اراده کند به بندگان خویش نزدیک می شود ...

ما به نادرستی قیام به شمشیر و همچنین به وانهادن جنگ در شرایط فتنه معتقدیم ، به عذاب قبر و منکر و نکیر و پرسش انان از دفن شدگان ایمان داریم ، حدیث معراج را باور داریم ... و به صدقه دادن برای مردگان مسلمانان و دعا برای انان معتقدیم و ایما داریم که خدا بدین امور انان را سود رساند ...

عقیده ما دربارۀ اطفال مشرکان این است که – همانگونه که روایتی در این باره امده است – خداوند در اخرت برای انان آتشی برمی افروزد و انان را می فرماید : بدین آتش درآیید .

ما معتقدیم که خداوند همه آنچه را بندگان انجام خواهند داد و سرنوشتی را که بدان در خواهند امد و آنچه را هست و خواهد بود می داند و دربارۀ انچه نیست هم می داند که اگر بنا بود باشد چگونه می بود .

ما به جدایی از هر کس که به بدعتی فرا خواند و نیز به دوری گزیدن از هواپرستان عقیده داریم. }} .