دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فرقه های معتزله

 

فرقه های معتزله

1 ) واصلیه :

او پایه گذار اندیشه معتزلی معرفی شده است .

او در سال 80 قمری در مدیه متولد شد . نام کامل او " واصل بن عطاء " و ملقب به " غزال " است . برخی او را مستقیما شاگرد " ابوهاشم عبدالله بن محمدحنفیه " دانسته اند .

اصول اندیشه واصل را چنین برشمرده اند :

1 – نفی صفات : او تعلق صفات علم ، قدرت ، اراده ، حیات را به ذات الهی ، بدان معنا که صفاتی قدیم باشند نفی کرده است چرا که به تعدد قدما می انجامد .

2 – مختار بودن انسان : بر پایه این اصل ، مختار بودن انسان از لوازم عقیده به عدالت خداست و خدایی که به انسا دستورهایی داده است نمی تواند خلاف آن را نیز برای او اراده کرده باشد .

3 – جایگاهی میان دو جایگاه :

یعنی مرتکب کبیره نه مؤمن است و نه کافر ، و مکنزلتی میان این دو منزلت دارد .

4 –موضع میانه در اختلافهای سیاسی :

در عمده ترین اختلاف سیاسی زمان او ، در یکسو خوارج بودند که هم علی و هم مخالفان او را در جنگهای جمل و صفین کافر میدانستند – در سوی دیگر اهل حدیث بودند که این دو گروه را مسلمان میدانستند و معتقد بودند آنچه رخ داده نتیجه اختلاف در اجتهاد است و موجب تکفیر نیست – در سویی هم شیعیان بودند که تنها یک جنبه یعنی مخالفان علی را فاسق و بدکار می شمردند .

 

2 ) عمرویه :

عمرویه و عمریه نام فرقه منتسب به "عمروبن عبید " ، ملقب به " ابوعثمان " است و از موالی بنی تمیم .

عمرو در سال 80 قمری ولادت یافت و در مکتب حسن بصری پرورش یافت . از او به عنوان یکی از گروندگان به دعوت عباسی یاد می شود و در سال 144 هجری درگذشت .

 

3 ) هذیلیه :

فرقه منسوب به ابوالهذیل علّاف " است . در 131 یا 134 هجری متولد و در 227 یا 232 وفات کرد .

اصول اندیشه های او که از دیگرمعتزلیان او را جدا می کند :

1 – درباره صفات عقیده داشت که صفات خدا چیزی ورای ذات او نیست بلکه صفات عین ذات او و به قدم ذات او قدیم است .

2 – او اراده هایی را برای خدا ثابت می دانست که " لا فی محل " هستند و خدا بواسطظه آنها اراده می کند و اراده او غیر مراد اوست .

3 – در مورد کلام خدا عقیده داشت برخی از آنها یعنی همان قول " کُن " ، لافی محل و برخی دیگر چون امر و نهی و خبر و استخبار او در محل هستند .

4 – در مسألۀ قدر یا تفویض در کلیات بسان دیگر معتزلیان می اندیشید با این تفاوت که نسبت به امور دنیا قائل به اختیار و در آخرت قائل به جبر بود .

5 – معتقد بود جاودانگان بهشت و دوزخ به سکونی دائم و پایدار میرسند که در آن برای بهشتیسان همه لذتها و برای دوزخیها همه دردها اماده است .

6 – او استطاعت را عرضی غیر از صحت و سلامت میدانست و میان افعال قلوب و افعال جوارح تفاوت می نهاد .

7- او معتقد بود بیش از ورود شرع و ادله شرعی نیز انسان به حکم عقل مکلف به شناخت خداست و اگر کوتاهی کرد مستحق کیفر است .

8 – در مورد اجل و روزی عقیده داشت اجل مشخص است و اگرکسی در آنوقت که اجل اوست کشته نشود به منرگ عادی بمیرد و در عمر کاستی و فزونی نشود . او رذوزی را بر دو نوع میدانست .

9 – در مورد آنچه انسان شاهد آن نیست تنها به گواهی 20 نفر که یکی از آنها – دست کم – بهشتی باشد حجت و دلیل تام شکل می گیرد  و " نظریه های جوهر فرد " ذره " و مرکب بودن عالم از آن ، تولد یا همان نسبت علّی میان فعل فاعل و نتیجه آن از ابوالهذیل است " .

 

4 ) نظامیه :

فرقه منسوب به نظام است که نام کاملش " ابواسحاق ابراهیم بن سیار بن هانی بصری " است . او از مردم بصره و در سال 231 هجری درگذشت .

اصول اندیشه نظام :

1-                        نفی قدرت خدا بر انجام شر

2-                        نظام برخلاف دیگر معتزلیان که عقیده داشتند خدا بر انجام آنچه اگرانجام دهد قبیح خواهد بود قادر است ، منکر قدرت خدا بر انجام شر بود .

3-                         نظام در مورد اراده الهی معتقد است اراده خداوند چیزی جدا از قدرت بر فعل و خود فعل نیست و بنابراین وقتی از اراده خدا سخن می گوییم مقصود آن است که وی اشیاء را از سرآگاهی و قصد و برحسب علم خود ایجاد کرده و به دیگر سخن اراده الهی عین فعل اوست .

4-                        نظام منکر جزء لایتجزی است و معتقد است هیچ جزئی نیست مگر اینکه خود دارای اجزاء است ، به دیگر سخن از دیدگاه نظام ذره به صورت نامتناهی قابلیت تقسیم شدن دارد .

5-                        نظریه کمون و تداخل : از دیدگاه نظام ، آفرینش فعلی واحد از سوی خداست و به موجب آن همه چیزها دفعتاً و همزمان ایجاد شده و به حالت کمون درآمده اند و از همین حالت کمون آغازین بوده که همه پدیدارها به تدریج ظهور یافته اند و همچنین از دیدگاه او هر چیز ممکن است با ضد و خلاف خود تداخل داشته باشد .

6-                        از دیدگاه نظام انسان همان روح اوست و روح نیز جسمی است لطیف که بصورت تداخل در دون است جسم کثیف قرار گرفته است .

7-                        نظریه صرفه : او تفسیر نموین از اعجاز قرآن ارائه کرد . از دیدگاه او اعجاز قرآن از آن روی است که خداوند مخالفان عرب را از اوردن همانندی برای کتاب منصرف داشت .

نظام در مباحث اعتقادی و احکام دیسنی نیز منکر حجیت اجماع و قیاس بود و یگانه تکیه گاه را قول امام معصوم میدانست و چنانکه در مسألۀ ولایت و امامت نیز معتقد بود " عمر امامت علی را که به موجب نص پیامبر معین شده بود زیرپا گذاشت . او مخالفان علی در جنگهای جمل و صفین و نهروان را خطاکار و علی را برحق میدانست "

آموزه های نظام در پاره ای از آثار برجاحظ و آثار شیعی برجای مانده است .

 

5 ) ثمامیه :

نام پیروان " ثمامة بن اشرس " است . او در سال 213 هجری درگذشت . او در روزگار فرمانروایی هارون و مأمون پیشوای قدریه بود .

اصول اندیشه های ثمامة :

1 – او افعال تولیدی را افعال بدو فاعل میدانست چون به عقیده او نسبت دادن فعل متولد به فاعل سبب منطقا درست نیست زیرا لازم می آید اگر کسی پس از خلق سبب فعلی بمیرد و پس از مرگ از ا سبب ، فعلی دیگر تولید شود آن مرده فاعل این فعل تولیدی دانسته می شود .

از دیدگاه او ، خدا را نیز نمی توا فاعل چنین افعالی دانست چرا که برخی از این افعال در شمار شرور هستند و نسبت دادن شرور به خداوند روا نیست .

2 – حسن و قبح عقلی است و معرفت خدا حتی پیش از انکه شرعی رسیده باشد به حکم عقل واجب است ، معارف همه ضروری هستند ، اما اگر کسی به ضرورت به معرفت خدا نرسیده باشد به این معرفت مکلف نیست .

3 – از دیدگاه او عالم همچون خداوند ازلی است و ابدی نیز خواهد بود و خدا نه بر حسب اراده ، بلکه برحسب طبع خداوندیش آفریدگار گیتی است .

4 – شناخت از تأمل و تفکرذ تولید می شود و از اینروی به سان دیگر افعال تولیدی فعل است بدون فاعل .

5 – از دیدگاه او در قیامت کافران ، مشرکان ، مجوسان ، یهودیان ، مسیحیان ، زندیقان ، دهری مسلکان ، اطفال و حیوانات خاک خواهند شد به این دلیل که این گروه از موجودات به معرفت خدا نرسیده اند و استطاعت شناخت خدا را نداشته و از همین روی به چنین شناختی مکلف نیز نبوده اند .

6 – از دیدگاه او انسان تنها فاعل اراده خویش است و دیگر چثیز ها که از اراده تولید می شوند افعالی بدون فاعل هستند .

شاید روح کلی این آموزه ها سلب مسئولیت از انسان نسبت به شناختهایی باشد که بطور طبیعی و یا غیر ارادی و بسته به شرایط و اوضاع برای او شکل می گیرد .

 

6 ) معمریه :

این نام فرقه منسوب به " معمربن عباد سلمی " است . به روایت شهرستانی : او از بزرگترین قدری مسلکان در کلام دقیق دربارۀ نفی صفات و نفی تقدیر از جانب خداوند است .

اصول اندیشه های معمر :

1 – خدا تنها اجسام را آفریده است و اعراض از اجسام پدید می آیند خواه به طبع ، خواه به اختیار .

2 – عرضها در هر وعی نامتناهی هستند و هر عرضی که به محلی قائم شده بواسطه و (معنا)یی است که چنین چیزی را ایجاب کرده است . به اعتبار همین نظریه وی و اصحابش ( اصحاب معانی ) نام گرفته اند .

3 – اراده خدا در مورد یک چیز غیر از خداست و همچنین غیر از آفرینش آن از سوی خدا ، اامر وی نسبت به آن ، خبر دادن او از آن و یا حکم کردن او نسبت به آن .

4 – قدیم بودن خدا به معنای قدم زمانی نیست ، چرا که وجود باری ، وجودی زمانی نیست .

5 – بنابر نقل جعفر بن حرب از او ، محال است که خدا به خود عالم باشد ، زیرا در این صورت لازم می آید عالم و معلوم یک چیز باشد .

6 – قرآن یک عرض است و از این روی فعل خداوند نیست ، چرا که خدا فاعل اعراض نیست .

 

7 ) بشریه :

از او به عنوان پایه گذار شاخه معتزله بغداد یاد می شود . نام کامل او " ابوسهل بشر بن معتمر هلالی کوفی بغدادی " است . او در سال 210 هجری درگذشت ، او شاگرد حوزه فکری نظام بود .

 

اصول اندیشه های بشر :

1 – مهمترین نظریه او ، نظریه " تولید " یا " تولد " است .

مقصود بشر از تولد آنست که هرچه از افعال ما ( متولد ) میشود آن نیز فعل ماست ، خواه قادر به ادراک حقیقت آن باشیم و خواه نباشیم و به دیگر سخن ، انسان در افعال اختیاری خود به دوگونه این افعال را پدید می آورد : یکی آن که مستقیم و بیواسطه کاری را به انجام میرساند و دیگری آنکه سبب کار را بوجود می آورد و از این رهگذر آن کار را – تولید – می کند .

وی معتقد بود رنگ ، بو ، مزه و دیگر ادراکات از قبیل رؤیت و سمع می توانند از فعل انسان متولد شوند ، البته چنانچه اسباب این ادراکات فعل شخص باشد .

2 – از دیدگاه بشر اراده خدا فعلی از افعال اوست و این یا صفت ذات است یا صفت فعل .

از این حیث که صفت ذات است خداوند از ازل اراده کننده همه افعال خود و همه طاعات بندگان است . از این حیث که صفت فعل است اگر فعل خویش را به هنگام احداث آن اراده کند این اراده همان آفرینش آن چیز از جانب خداست و اگر فعل غیر را اراده کند او در حقیقت امر به ان چیز است .

3 – بشر بر خلاف نظام که نظریه اصلح را مطرخ میکرد و معتقد بود خداوند آنچه را اصلح است انجام داده و بر اصلح از ای قادر نیست ( چون اگر قادر بود به اجام رسانده بود ) عقیده داشت خدا بر مردم لطفهای بی پایان دارد و اگر اراده میکرد این لطفها را به کافران دهد آنان همه ایمان اورده بودند ، اما خدا چنین نخواسته است پس بر خدا لازم نیست همواره اصلح را انجام دهد ، چرا که فراتر از هر اصلح چیزی دیگر هست که باز در مقایسه با آن اصلح است .

4 – بشر بر خلاف ابوالهذیل که انسان را تنها جسم میدانست و در برابر نظام که او را فقط روح میدانست ، انسان را آمیخته ای از جسم و روح معرفی میکرد .

5 – وی جسم را مرکب از هشت جزء و متحمل اعراضی میدانست و معتقد بود خدا اعراض را خلق نمی کند و این انسان است که اعراض را خلق میکند و خدا نیز انسان را بر خلق آها توانمند می سازد .

6 – او معتقد بود خدا می تواند کسانی را هم در خردسالی مرده اند کیفر دهد . اما اگر چنین کند ظلم خواهد بود و از آنسوی روا نیست در مورد او چنین گفته شود .

7 – او عقیده داشت چنانچه کسی از گناه کبیره ای توبه کند و سپس دیگر بار آن را انجام دهد مستحق کیفر بر آن کبیره خست که از آن توبه کرده است نیز خواهد بود ، زیرا پذیرش توبه او مشروط به نرفتن مجدد به سراغ آن گناه بوده است .

 

8 ) هشامیه :

پیروان " هشام بن عمرو " را هشامیه و گاه هاشمیه گفته اند و از موالی بنی شبیان بوده و در سال 226 هجری درگذشت .

 

اصول اندیشه های هشام :

1 – او جسم را دربردارنده 36 جزء تجزیه ناپذیر میدانست و معتقد بود جواهر همه جنسی واحد هستند ، اعراض دلیلی بر خدا نیست و انچه ما را به سوی او راه می نماید اجسام محسوس است .

2 – درباره قدرت خدا معتقد بود که خدا چون چیزی را بیافریند برآفرینش همانندی برای آن قادر نیست ، همچنین معتقد بود خدا قادر و عالم است ، اما می توان گفت : از ازل عالم به اشیاء بوده زیرا لازمه این سخن ثابت دانستن اشیاء در ازل است .

3 – هشام معتقد بود بهشت و دوزخ هنوز آفریده نشده زیرا فایده ای ندارد .

4 – او نسبت دادن افعالی را که جنبه حسی دارد به خدا نادرست می شمرد و می گفت درست نیست این افعال به خدا نسبت داده شود .

5 – از دیدگاه او اعقاد امامت تها در دورا آرامش صحیح است و در شرایط آشوب امامت برای هیچ کس منعقد نمی شود . از دیدگاه بغدادی هدف هشام از ای سخن نفی انعقاد امامت برای هلی بوده است .

6 – او در مورد رخدادهای پیش از حکومت علی بر این نظر بود که عثمان یکباره محاصره نشد بلکه گروههایی به تدریج برای شکایت کارگزاران عثما نزد او جمع شده بودند اما برخی بدو اطلاع ای مسلمانان خلیفه را به قتل رساندند . در مورد جنگ جمل می گفت علی و طلحه و زبیر موافق جنگ نبودند و برای گفتگو در بصره گروهم آمدند اما سربازان به جنگ شتافتند .

7 – هشام در برابر عموم معتزلیان مخالف ان بود که گفته شود : خداوند به چیزی مشروط به شرطی علم دارد و یا از چیزی مشروط به شرطی خبر می دهد و

8 – او معتقد بود حتی این اندازه روا نیست که گفته شود ، اگر خدا ظلم کند ، چه حکمی خواهد داشت زیرا چنانچه این پرسش به معنای تردید باشد حقیقت است و این در حالی است که در نفی شراز خدا هیچ تردیدی نیست .

 

9 ) مرداریه :

نام مرداریه را صاحبان ملل و نحل بر پیروان " عیسی بن صبیح " مشهور به " ابوموسی مردار " نهاده اند و او را " راهب معتزله "گویند .

او در نظریه تولد همرأی استاد خود بشر بود ، با این تفاوت که وقوع فعلی را به تولید از سوی دو فاعل نیز روا میدانست . او در مورد اکار اعجاز نظم آهنگ قرآ و عقیده بر صرفه ، دیدگاهی آشکارتر از دیدگاه نظام داشت و امکا ن آوردن همانندی را برای قرآن نفی می کرد .

او همچنین عثمان و قاتلانش را دوزخی می پداشت ، از آنروی که او به رفتارهای خود فاسق شد و قاتلانش نیز به موجب این قتل فاسق شدند .

 

10 ) جعفریه :

پیروا دو اندیشمد معتزلی یعنی " جعفر بن مبشر " و " جعفر بن حرب " که هر دو از معتزله بغداد هستند ، جعفریه گفته اند .

جعفر بن مبشر ، فاسقان امت را از یهود بدتر می دانست و عقیده داشت که حد شرب خمر را صحابه به رأی خود معین کرده اند و این اجماع خطاپذیر است و همچنین معتقد بود هر کس به اندازه سر سوزی دزدی کد فاسق و دوزخی است و گناهکارا به حکم عقل برای همیشه در دوزخ می ماند .

 

11 ) اسواریه :

پیروان " علی اسواری " را اسواریه گویند . او به سال 240 هجری درگذشت .

به روایت بغدادی وی در آغاز بر مذهب ابوالهذیل بود و بعد به مذهب نظام گروید و این نکته را افزود که انچه را خداوند میداند که شدنی نیست ، مقدور او هم نیست ، چنانکه در برابر ، نمی تواند از آفریدن آنچه خود میداند که آن را می آفریند یا از آفرینش آن خبر داده است امتناع کند .

 

12 ) اسکافیه :

پیروان " ابوجعفراسکافی " را می نامند . او در سال 240 هجری درگذشت .

اسکافی بر مذهب جعفر بن حرب بوده است . اسکافی معتقد بود خدا بر ستم کردن بر عاقلان قادر نیست و معتقد بود خدا را نمی توان متکلم نامید زیرا این عوان به ابهام دارد که تکلم قائم به اوست ولی با اطلاق نام مکلّم بر خدا مخالفتی نداشت . بنابر عقیده او ، کلام خدا مخلوق است و در وقت واحد در جاهای بسیار موجود می باشد .

 

13 ) حائطیه و حدثیه :

این نام بر پیروان " احمد بن حائط " و " فضل حدتی " اطلاق شده و این دو تشکیل یک فرقه میدهند و گاهی این فرقه را خابطیه می نامیده اند . ابن حائط در 232 هجری و فضل حدثی در 257 هجری درگذشته اند .

این دو نفر از شاگردان نظام بوده اند . با ای تفاوت که نکاتی دیگر را افزوده اند :

1 – گفته اند : مقصود از آن رؤیت که در قرآن و حدیث از آ سخن به میان آمده ، رؤیت عقل اول است یعنی همان که پیامبر درباره اش فرموده : ان الله لماخلق العقل و قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر...

2 – گفته اند : خلق را دو خدای است : یکی قدیم و دیگری محدث و این اخیر عیسی بن مریم است .

3 – نوعی نظریه تناسخ را نیز به آان نسبت داده اند و آن اینکه خدا روح فرمانبران محض را در سرای نعیم و روح نافرماننان محض را در سرای کیفر و روح کسانی را که نیمی فرمانبری و نیمی نافرمانی کرده اند در سرای ابتلا برمی انگیزد و این گروه اخیر بسته به مقدار اطاعت و معصیت در اشکال گوناگونی از جانداران و جانورا ظهور می یابد . این فرقه ان اندازه به افراط گرایید که دیگر معتزلیان از آن برائت جستند .

 

14 ) مویسیه :

این گروه را به " مویس بن عمرا " نسبت می دهند .

 

15 ) صالحیه :

این نام را به طور مشترک هم بر یکی از فرقه های زیدی و هم بر یکی از فرقه های معتزلی و هم بر یکی از فرقه های مرجئه اطلاق کرده اند .از این میان ، دو نام آخر به یک گروه نظر دارد و آن قدری مسلکان معتقد به ارجاء هستند که گاه از آنان با نام اصحاب " صالح قبّه "  یاد می شود . او در سال 246 هجری درگذشت .

از دیدگاه صالح ، جزء لایتجزا وجود دارد و وجود جزء خالی از همۀ اعراض امکان پذیر است . و به صالحیه نسبت داده اند که قیام علم ، قدرت ، سمع و بصر را به مرده امکانپذیر دانسته اند .

 

16 ) جاحظیه :

پیروان جاحظ را می نامند . او در 160 هجری متولد و در 255 هجری درگذشت و شاگرد نظام بود .

 

اصول اندیشه جاحظ :

1 – او معتقد بود معرفت ضروری است ، یعنی امری است که به خودی خود و از طبع انسان حاصل می آید و انسان در آن انتخاب و اراده ای ندارد .

2 -  او بسان فلاسفه طبیعی ، طبع را برای انسان ثابت میدانست و معتقد بود افعال انسان از همین طبع سرچشمه می گیرد و در این میان اراده تنها یکی از گونه های علم است و عرضی است از عرضهای علم ، پس فعل ارادی نیز تنها فعلی است که برای فاعلش معلوم باشد .

3 – جاحظ معتقد بود خدا کسی را به دوزخ نمی افکند و دوزخیان به عوا کیفر در آتش می مانند ، بلکه دوزخیان به طبع آتش در می آیند و این آتشی است که اهل خویش را بسوی خود جذب میکند .

4 – از دیدگاه او مسلما کسی است که باور داشته باشد خدا آفریدگار اوست و به پیامبر نیاز دارد ، و خدا صورت و جسم دارد و به چشم دیده نمی شود و همچنین مسلمان کسی است که باور داشته باشد خدا عادل است ، ه بر کسی ستم روا می دارد و ه معصیت را اراده می کند .

 

17 ) شحّامیه :

نامی است که بر پیروان " ابویعقوب یوسف ب عبدالله ب اسحاق شحّام " نهاده اند . او از شاگردان ابوالهذیل بوده و در سال 267 هجری درگذشت .

اندیشه های کلامی او عمدتاً همان اندیشه های استادش است . وی در کنار ابوالحسن خیاط از نخستین کسانی است که نظریۀ " معدوم نیز شیء است " را مطرح کرد تا بگوید : همانگونه که فلسفه می گوید عالم قدیم است و همانگونه که دین می گوید ، خدا عالم را آفریده است ، اما آفرینش نه به معنای بیرو کشیدن شیء از لاشیء ، بلکه به معنای ایجاد است و به او نسبت داده اند که مثل استاد خود ، به استطاعت دو قادر بر یک مقدور معتقد بوده است .

 

18 ) خیّاطیه :

فرقه خیاطیه یا معدومیّه نامی است بر پیروان " ابوالحسن خیاط " او در سال 300 هجری درگذشت .

مهمترین نظریه او افراط در شیء دانستن معدوم است و به همین دلیل خیاطیه را معدومیه نامیده اند . خیاط در علم اصول ، منکر حجیت خبر واحد است .

 

19 ) جبائیه :

این فرقه منسوب به " ابوعلی جبائی " است . او در سال 235 هجری در جبا که یکی از توابع نهروان – در خوزستان –متولد شد . او شاگرد ابویعقوب یوسف بن عبدالله شحّام و از طرفی استاد ابوالحسن اشعری بود .

 

اصول اندیشه های جبائی :

1 – در مورد جوهر و عرض ، جوهر فرد یا جزء لایتجزا را پذیرفته است . همچنین معتقد است جواهر همه از یک جنس و به ذات خود جوهر هستند .او همچنین عقیده داشت که عرضها برخی چون حرارت و برودت باقی و پایدارند ، برخی چون درد و یا اراده و کراهت ناپایدارند و هیچ یک از عرضهایی که موجود زنده بلاواسطه در خود ایجاد می کند بقا ندارد .

2 – در مورد اسماء الله عقیده داشت این نامها نه تعبدی ، بلکه تابع قواعد عادی صرف و نحو و زبان عربی است و از همین روی می توا از هر فعل خداوند برای او نامی مشتق ساخت .در همین بحث است که اشعری او را در برابر این الزام قرار می دهد که بر مبنای عقیده وی باید بتوا خدا را ( محبل النساء ) = ( باردارکنندۀ زنان ) نامید .

3 – او در مورد صفات الهی معتقد بود خدا از ازل سمیع و بصیر هست اما نمی توان او را از ازل سامع و مبصر داشت و دو وصف اخیر تنها هنگامی می تواند به او نسبت داده شود که ( مسموع ) و ( مبصّر ) وجود داشته باشد .

وی در مورد صفات ، معتقد بود صفات زاید بر ذات نیست و همان ذات خدا برای نمونه علم نیز هست و نمی توان صفت علم را به گونه ای که تقرری زاید بر ذات داشته باشد به خدا نسبت داد .

وی در این زمینه برخلاف فرزندش ابوهاشم که به وجود ( حال )گراییده بود حال را نمی پذیرفت و معتقد بود حال که به هیچوجه وجود ندارد و لذا می توان گفت : ( خدا به " حال علم " درآمده است ) .

4 – وی در مورد کلام الهی ، برخلاف دیگر معتزله ، معتقد بود که این کلام مرکب از اصوات و حروف است و خدا آنرا در برخی افراد خلق میکند و لذا متکلم خود اوست ، نه آن جسمی که کلام خدا در آن تقرر یافته است .

5 – وی بر خلاف دیگر معتزلیان که ا لطف را واجب میدانند ، آن را واجب میدانست ، هرچند معتقد بود خدا انچه را برای نظام هستی اصلح بوده انجام داده است و در علم او اصلح از آنچه جهان را آفریده نیست .

6 -  نظریه جبائی در باب لطف با عقاید عمومی اشاعره هماهنگی دارد . با وجود ای وی عقیده داشت چنانچه خدا بندگان را در این دنیا مکلف به هیچوجه تکلیفی نکند ، بر او هیچ چیزی نسبت به انان لازم نیست ، اما اگر آنان را مکلف کند بر وی نیز لازم است عقلشان را کامل سازد و در آنان استطاعت و توانایی نسبت به درک آنچه پسندیده است بیافریند .

7 – جبائی در مسألۀ اطاعت از نظریه عمومی اهل سنت طرفداری میکرد و معتقد بود امامت باید بر پایه اجماع اکثریت باشد .

 

اما جبائی در مسائلی چو امتناع رؤیت خدا ، اختیار و مسئولیت انسان در مورد کارهای خود و وجود لزوم ثواب و عقاب با دیگر معتزلیان همرأی است .

 

2 ) کعبیه :

نام پیروان " ابوالقاسم عبدالله بن احمد بن محمود بلخی کعبی " است . او در سال 273 متولد و در سال 319 هجری درگذشت . اندیشه های او چنان به شیعه نزدیک است که او را از شیعیان میدانند .

1 – وی برخلاف معتزله بصره که مدعی بودند خدا آفریدگان خویش را می بیند اما خود را نمی بیند ، معتقد بود خدا خدا خود را می بیند و نه آفریدگان را مگر آنکه بگوییم مقصود از دیدن علم و آگاهی است .

2 - وی بر خلاف معتزله بصره که خدا را سامع کلام و اصوات دانستند همراه با دیگر بغدادیان منکر این سمع نیز شد ، مگرانکه بگوییم مقصود از این شنیدن اگاهی و علم است .

3 -  کعبی بسان نظّام براین عقیده بود که اراده خدا نسبت به یک چیز به خمعنای اتنجام آن است ، یعنی اگربگوییم کاری از کارهای خود را ارائه کرده معنایش این است که آن کار را انجام داده ، و اگر بگوییم کاری از کارهای غیر را اراده کرده معنایش این است که انجام آن را از غیر خواسته و به غیر در این باره امر کرده است .

4 – کعبی فعل اصلح را برخداوند لازم میدانست .

 

21 ) بهشمیه :

این فرقه را به " ابوهاشم جبائی " نسبت می دهند . او در سال 247 هجری متولد و در سال 231 درگذشت .

او اندیشه های پدر را پذیرفته بود و تنها در مسألۀ ( احوال ) با او اختلاف داشت .

در مسألۀ صفات ، معتزله در برابر اشاعره که صفات را قدیم دانسته اند منکر صفات ازلی اند . اما در چگوتگی نفی صفات ازلی و نیز چگونگی استحقاق صفات با همدیگر اختلاف دارند .

در حالی که ابوالهذیل معتقد است خدا عالِم است به علمی و قادر است به قدرتی ،  ولی این علم و این قدرت عین ذات اوست  و در حالی که ابوعلی معتقد است خدا بواسطۀ ذات خود انفسه عالم است و علم نه یک صفت است و نه یک حالت ، ابوهاشم معتقد است معنی عالم بودن خداوند لذاته ، آن است که خدا دارای حالتی یا برحالتی است که بواسطۀ آن عالِم است .

البته ( حال ) از دیدگاه ابوهاشم صفتی است که به خودی خود نه معلوم است و نه مجهول و به تنهایی و به خودی خود به عنوان صفت شناخته نمی شود و تنها با ذات شناخته می شود . این ( حال ) نه موجود است ، نه معدوم است و نه حتی شیء است .

ابوهاشم همچنین در مورد خلقت عقیده داشت خلق و آفرینش به معنای تقدیر است و مخلوق نیز هر فعلی است که با انگیزه و غرضی از پیش تعیین شده صورت پذیرد ، بگونه ای که با آنچه تعیین شده مطابقت داشته نه بر آن افزونی و نه از آن کاستی داشته باشد .

از دیدگاه او مخلوق ، مخلوق است به واسطه خلقتی و این خلقت همان اراده است .

 

22 ) حماریه :

این فرقه را هم بغدادی و اسفراینی از شمار فرقه های مسلمانان بیرون دانسته اند .

این فرقه همان معتزلیان عسکر مکرم ( نام آبادی ای در خوزستان قدیم ) هستند که به روایت بغدادی نظر به تناسخ را از ابن خابط و نظریه مسخ را از عباد بن سلیمان و نظریه معرفت و این عقیده را که نظر موجب معرفت است و معرفت به همین دلیل فعل بی فاعل است از جعد بن درهم گرفته اند .

 

 

 

 

معتزله جدید

در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 میلادی جهان اسلام شاهد رویکرد عقل گرایانۀ تنوینی بود که در سرزمینهای اسلامی از خاور تا باختر رخ نمود .

این رویکرد نوین که نام جنبش اصلاحگری و تجدد را بر ان نهادند طیف گسترده ای از شخصیتهایی را دربرگرفته است که خواهان نگاهی نو به دین و کنارزدن پوسته های تقلید ، روی اوردن به قرائتهای عقلانی و در پی آن اصلاح اجتماعی بوده اند . هر چند لایه ای از این جنبش نواندیشی دینی در سده های معاصر به محمد بن عبدالوهاب ( 1201 قمری – 1787 میلادی ) در عربستان باز میگردد اما آنچه عمدتاً مورد توجه قرار گرفته جنبشی است که مردتنی چون سیدجلال ( 1315 قمری – 1897 میلادی ) ، عبده ( 1323 قمری – 1905 میلادی ) در مصر ، رشیررضا ( 1306 قمری – 1935 میلادی ) ، در یکسوی و کسانی چون سِرسیداحمد خان بهادری ( 1316 قمری – 1898 میلادی ) و سید امیری علی ( 1306 شمسی – 1935 میلادی ) در هند و پاکستان و در سوی دیگر دربرمی گیرد .و دنباله آن به رجالی چون اقبال لاهوری ( 1313 شمسی – 1938 میلادی ) و در دهه های پسین چون عباس محمود عقاد ( 1385 قمری – 1965 میلادی ) .

جریان واندیشی اسلامی ، خواه در لایه های فلسفی و خواه ابعاد اجتماعی در دهه های معاصر نیز استمرار یافته ، از طرفداران تفکر فلسفی نوین یعنی کسانی چون عبدالرحمن بدوی در مصر و یا رنه حبشی در لبنان تا طرفداران افراطی فلسفه تحصلی چون زکی نجیب محفوظ و تا پرمداران روشنفکری اسلامی و کسانی چون دکتر فتحی عثمان و دکتر حسی ترابی در سودان ( یکی از نظریه های مشهور این دونفرآن است که کیفر قتل برای جرم ارتداد ، در اصطلاح فقهی در شمار حدود یا چیزی است که شرایط روزگارآن را قتضا گرده است و در روزگار وین می تواند اقتضای زمان چیزی دیگر باشد ) که منادی قرائتی نوین ، انقلابی و در عین حال سازگار با سازوکارهای دموکراتیک از اسلام هستند .

هر چند در میان انها یکپارچگی فکری دیده نمی شود اما یک اصل را همه این نیروها پذیرفته اند و مبنای عمل نیز قرار گرفته و آ نگاه عقلانی به دین ، یا رسیدن به برداشتهایی عقلانی و عقلایی از دین است که بتواند با نیازهای جامعه نوین همپای شود .

همی دیدگاه مشترک باعث شده برخی همه اصلاح طلبان و تجدد را در جهان اسلام ( معتزلیان پسین ) قلمداد کنند . اما همه پرچمداران این حرکت نام معتزله را بر خود نهاده اند و از این میان تنها جنبش سرسید احمد خان بهادری و پس از او امیر علی خود را ( معتزله جدید ) نامیده اند .

این جنبش در هند و پاکستان پیروانی یافته و با تأکید بر عنصر تربیت عمدتا به نهادهای دست اندرکار این بخش توجه کرده است و دانشگاه علیگره از یادگارهای این جنبش است .

 

{{ سِر سید احمد خان ، پایه گذار کالج اسلامی – انگلیسی شرق ( 1292 قمری – 1875 میلادی ) که بعدها به دانشگاه علیگره تبدیل شدبر این عقیده بود که ملاک حقیقت تعالین دینی ، سازگاری آنها با معیارهای عقل طبیعی است و باید از رهگذر بازگشت به قرآ و آموزه های سلف و نیز تأویل طبیعی گرایانۀ متون دینی ، به گونه ای که با عقل و طبیعت سازگار افتد ، نگاهی نو به دین افکند و بدین سان تجدد و اصلاح را بنیاد نهاد – در تفسیر سید احمد خان میا اسلام و مسیخیت شباهتی ویژه وجود دارد و هر دو می توانند نمایانگر نوعی اختلاف طبیعی باشند که عناصر مافوق طبیعی از ا زدوده شده است به همین سبب نیز نام نیچری یا طبیعت گرا را بر این جنبش نهادند }}

 

از نظر سِرسید احمد خان هر چیزی که با ان روح کلی اسلام یعنی اخلاق طبیعی و سازگار با عقل ناهمگن نماید ، یعنی مقوله هایی چون جهاد ، بردگی ، اطاعت زنان از مردان ، تعددزوجات ، طلاق و همانند ا مردود است .

سر سید احمد خان میان دین و شریعت و امور دینی تفکیک و تمایز قائل می شود .

او مقوله اول را شامل ایمان به خدا و صفات او و نیز بجاآوردن اعمال عبادی میداند

در مقوله دوم مسائلی را می گنجاند که سروکار با تهذیب اخلاقی و روحی بشر دارد و منکر آن است که همّ پیامبر مصروف مسائل مربوط به زندگی روزمره است .

 

از دیدگاه او ، یکی از عوامل انحطاط مسلمانان پیروی از مقررات فقیهی است که برای برآوردن نیازهای عصرهای کهن تدوین شده است و از همین روی عصرحاضر نظامی فقهی کاملا نویی می طلبد که بتواند امور اجتماعی و سیاسی و اداری را حل و فصل کند و از همین روی ( وظیفه مسلمانان این است که در راه کل نظام فقهی ، مدنی و جنایی از و بیاندیشند و مجموعه قوانین تجارت و درآمد خود را در پرتو دانش جدید از نو بویسند )

 

این آموزه ها معتزله جدید که برخی منکر هرگونه ارتباطی تاریخی با معتزله قدیم هستند ( هنوز در محافل فکری به حیات خود ادامه می دهد ) در هند و پاکستان که طرفدارانی دارد .