دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ معتزله - عصر طلایی و علل سقوط

 

معتزله ( سپیده دم اندیشه فلسفی )

مکتب اعتزال کهن ترین مکتبها با رویکردی عمدتاً کلامی ست .

نامهایی که طرفداران خردگرایی اسلامی مکتب برخود نهاده اند :

1)                  معتزله : به معنای نفی کنندگان و اهل پرهیز ، دوری و دامن برکشیدن .

به همین دلیل قاضی عبدالجبار می گوید : " هرجا در قرآن واژۀ اعتزال آمده مقصود از آ دوری گزید از باطل است و بدی سان دانسته می شود که نام اعتزال یک ستایش است . او همچنین آیاتی چون " واعتزلکم " و " واهجرهم هجراً جمیلاً " و یا روایاتی چو ( من اعتزل من الشر سقط فی الخیر ) را ناظر به همین اصطلاح می داند و دلایلی بر فضیلت اعتزال می داند .

2)                  اهل التوحید ( موحده ) : به اعتبار آنکه معتقدند در کنار خداود قدیمی دیگر نیست

3)                  اهل العدل ( عدلیه ) : به اعتبار آنکه به عدل و حکمت خداوند عقیده دارند

4)                  قدریه : به اعتبار آنکه به اختیار گرویده اند

5)                  منازلیه : بدان اعتبار که نظریه " منزلت بین منزلتین " را مطرح کرده اند

6)                  وعدیه و وعیدیه

7)                   اهل التنزیه ( منزهه ) : بدان اعتبار که خداوند را از صفات زاید بر ذات تنزیه می کنند

 

نامهایی که مخالفان به آنها داده9 اند :

1 ) معتزله به معنی جداشدگان

2 )نفاة یا نفی کدگا : بدان اعتبار که صفات زاید بر ذات و یا در گزارش مخالفان همه صفات را از خداوند نفی کرده اند

3 ) معطله : بدان اعتبار که از دیدگاه مخالفان ، نفی صفات زایر بر ذات در اندیشۀ معتزلی به معنای نفی صفات از خدا و تعطیل صفات است .

4) جهمیه : بدان اعتبار که همه یا بخشی از عقاید این گروه را به جهم ب صفوان باز گردانده اند

5) مخانیث الخوارج : بدان سبب که همانند خوارج به خلود مرتکب کبیره در دوزخ گراییده بودند

6) مبتدعه : بدعت گزاران

 

جدایی واصل و خاستگاه کلامی اندیشه اعتزال

به روایت بغدادی دران زما درباره مرتکب کبیره سه دیدگاه وجود داشت :

گروهی مرتکب کبیره را کافر می دانند و از دیدگاه انان گناه کبیره کفری است که شخص به سبب آن از آیی بیرو می رود . آنها وعدیه خوارج هستد . گروهی دیگر مرتکبان کبیره را مهلت می دهند و حکم درباره آنان را به خدا وامی گذارند و معتقدند با وجود ایمان گناه کبیره زیانی نمی رساند . از دیدگاه آنان عمل ، رکنی از ایمان نیست و با وجود ایمان نافرمانی زیانی نمی رساند چنانکه با وجود کفر نیز طاعت و فرمانبری سودی ندارد و آنان مرجئه هستند .

در این میان واصل نظریه سومی مطرح کرد و آن اینکه چنی کسی نه بطور مطلق کافر و نه بطور مطلق مؤمن ، بلکه در جایگاهی میان دو جایگاه کفر و ایمان است و تنها می توان نام فاسق بر او نهاد .

 

و وقتی حسن بصری از بدعت واصل اگاهی یافت او را از مجلس خود راند ، وی نیز کناره گرفت و عمروبن عبید هم به او پیوست ( حسن بصری مرتکب گناه کبیره را منافق دانست ) .

این روایت به عنوان یکی از احتمالها در مورد امگذاری اصحاب واصل بن عطاء به معتزله یاد شده است .

ظهور این فرقه در تمدن اسلامی باعث ایجاد نهضت و تحول فکری بزرگی گردید و مسلمین را با علوم و فلسفه آشنا کرد ، به همی جهت مورد بغض و کینۀ شدید محدثین و اشاعره واقع شدند . واصل صاحب گناه کبیره را نه مؤم میداند و نه کافر بلکه بین بی میداند . اصول عقاید معتزله عبارت است از : 1 : " قول به " المنزلة بی المنزلتین " 2 ) قول به توحید 3 ) قول به عدل 4 ) قول به وعد و وعید 5 ) قول به امر معروف و نهی از منکر .

معتزله بر خلاف اشاعره معتقدند که قدرت و ارادۀ خدا در مورد افعال اختیاری بشر به هیچوجه مؤثر نیست بلکه تنها نیروی توانایی و خواست بشر موجد و خالق افعال ارادی اوست ، هم در فعال مباشر و هم در افعال تولیدی ، برخی از معتزله گویند که مجموع دو قدرت یعی قدرت بشر و قدرت خداوند بشر سبب تام وجود فعل می شود و هر یک از این دو قدرت به تنهایی سبب ناقص فعال است ( مصباح الهدایه ، ص 31 ، پاویس 1 ) .

معتزله سیاسی

در منابع تاریخی در جریان جنگهایی که به هگام خلافت علی میان او و مخالفان روی داد از گروهی یاد می شود که از جنگ کناره گرفتند و در آنچه می گذشت بیطرفی اختیار کردند . گاه از ای گروه با عبارت " معتزله " و گاهی " قعّاد " " فرونشستگان از جهاد " سخن به میان می آید . کسانی چون ( سعدبن ابی وقاص ، عبدالله بن عمر ، عبدالله بن سلام ، مغیرة بن شعبه ، حسان بن ثابت و .. " .

اما در برخی از منابع اعتزال سیاسی به دوران پس ازصلح حسن بن علی و معاویه باز گردانده شده است .

ملطی گوید : " آنان خود را معتزله نامیدند و ای هنگامی بود که چون حسن ب علی با معاویه صلح کرد و کار حکومت به او واگذاشت از او و معاویه و همه مردمان کناره گرفتند . آنان که از یاران علی بودند همدم خانه و مسجد خویش شدند و گفتند : به علم وعبادت مشغول می شویم " .

{ این حقیقتی تاریخی است که بستر اجتماعی – سیاسی اندیشه اعتزال به بیطرفان جنگ باز میگردد .همانگونه که اندیشه کلامی ارجاء و فوقه مرجئه نیز از بستر اجتماعی – سیاسی یاد شده برخاسته است } .

 

 

قدریه ، سلف اندیشه اعتزال

برخی معتقدند معتزله کلامی همچنان که استمراری بر حرکت معتزله سیاسی هستند وارث بر اندیشه قدریه نیز شده اند . غیلان دمشقی که از پایه گذاران نظریه اختیار و تفوبض است در شمار رجال معتزله قلمداد شده است .

اما برخی به انکار این فرضیه پرداخته اند :

بدوی می گوید : " صحیح نیست بگوییم معتزله در اصل شاخه ای از قدریه قرن اول و یا ادامه همان اندیشه هستند " .

برخی علاوه بر انکار به انچه سبب چنین اشتباهی شده می پردازند

عرفان عبدالمجید می گوید : " در این نظریه به تفاوتهایی بنیادینی که میان گروههای معتقد به قدر و آزادی اراده انسان وجود داشته توجه نکرده اند و این در حالی است که قدریه در مفهوم عام خود گروههای متفاوتی هستند که همه منکر جبر بودند اما در تعریف مفهوم اختیار اختلاف داشتند : الف ) برخی بر مسلک اما علی و عبدالله بن عمر در کنار تکیه بر آزادی و اختیار انسان ، تقدیر خداوند و علم ازلی او را نیز ثابت می دانستند و می گفتند : اعتقاد به علم ازلی خداوند در بردارندۀ اجبار است و نه به معنای اکراه و اضطرار .

ب ) اما برخی دیگر که همان قدریه خالصند و پیروان معبد جُهَنی و غیلان دمشقی بودند در کنار اثبات اختیار برای انسان علم ازطلی خداوند را هم انکار میکردند و همین کته ای بود که انان را از معتزله جدا می ساخت .

 

هر چند قدریه تواسته بودند معاویه دوم و یزید سوم را بدین اندیشه بگروانند اما درمجموع اندیشه قدریه و سپس اندیشه اعتزال در طیف مخالف با امویان قرار میگرفت زیرا این اندیشه آزادی اراده انسان را تبلیغ میکرد ، خلافت را حق همه مسلمانان میدانست و معتقد بود مسلمانان می توانند شایسته ترین فرد خود را صرفنظر از انتساب به قبیله ای خاص به خلافت برگزینند   . همچنین در جامعه ای که دسته بندی دو طبقه عرب و موالی بود این اندیشه معتزلی نوعی دعوت به برابری میان عرب و وابستگان غیرعرب ( موالی ) به شمار می رفت و این خطری بر دستگاه خلافت امویان بود و افزون بر این پیشوایان قدریه در شام سیاستهای اقتصادی امویان را نقد میکردند و سراجام معبد و غیلان جان بر این سر ای رویارویی نهادند .

 

{ در مورد معتزلیان نخستین وضع چان سخت نبود زیرا گرایش عمومی طرفداران ای مکتب که وعی زهد و تصوف بود بر آن سایه انداخته بود و از طرفی ، بیطرفی نسبی معتزلیان نخستین در مورد نزاع اگیزترین مسأله یعنی امامت سبب می شد تا حدی امنیت داشته باشند و بتوانند تلاش فکری و فرهتگی خود را در دفاع از اسلام در برابر بی عقیدگان سامان دهند . برخی معتقدد اصولا دستگاه اموی از رهگذر برخورد مثبت با معتزلیان ، دستاوردهایی بیش از زیانهای احتمالی داشته است . برای نمونه احمد امین می گوید : جزأت معتزله در نقد رجال به منزلۀ تأییدی قوی برای امویان بود زیرا نقد دشمنانو نشاندن آها در جایگاه نقد و داوری بخشیدن به عقل درباره انان – خواه به سود و خواه به زیان – دست کم اندیشه تقدیس را که در میان توده های مردم رواج داشته است از میان می برد . البته معتزله معاویه را نیز نقد میکردند اما به نظر میرسد که امویان در جریان دستاوردی فراوانتر از خسارتی که بود می دیدند زیرا این جریان – دست کم – علی و معاویه را بر ترازوی نقدی همانند می نهاد } .

 

عصر طلایی

فاصله سالهای 198 تا 232 قمری یعنی از شروع فرمانروایی مأمون تا پایان حکومت واثق را باید دوران طلایی اندیشه معتزلی نامید .

دربارۀ انگیزۀ مأمون :

 برخی معتقدند موضعی از طرف مأمون در روحیه آزادیخواه او و همچین محیط تربیت ایرانی او ریشه دارد و برخی معتقدند این امر از سیاست و راهبرد اساسی وی برای ایجاد وحدت در جهان اسلام باز میگردد .

اما وات با اشاره به این که در اواخر خلافت مأمون مشاغل مهم دیوانی از جمله منصب قاضی القضاة یا قاضی به کسانی واگذار می شد که به معتزله گرایش داشتند و نیز با اشاره به مسألۀ محنت یا تفتیش عقاید در همین دوره می نویسد :

" این موضوع یک مسئلۀ کلامی محض نبود ، دولت می کوشید تا با جلب حمایت شیعیان میانه رو ، پشتیبانان بیشتری برای سیاست خود به دست آورد . ترک این روش در حدود سال 235 قمری در زمان خلافت متوکل احتمالا قبل از هر چیز بر آن دلالت دارد که دولت آن اندازه که امید داشت نتوانست حمایت انان را به دست اورد . ازط ای پس معتزله اهمیت سیاسی خود را از دست داد " .

 

مهمترین نکته تمایل مأمون به اندیشه های معتزله عقیده او به ( مخلوق بودن قرآن ) بود که خشودی معتزله را در پس داشت و پیشبرد این نظریه تا پایان حکومت واثق 232 – 227 ادامه داشت و در همین دوره " محنت اهل سنت " روی داد .

{ محنه " تفتیش عقاید " : در سال 218 هجری قمری مأمون بخشنامه ای برای کارگزار بغداد اسحاق بن ابراهیم بن مصعب فرستاد و از او خواست همه قاضیان و محدثان را در مورد مسأله خلق قرآن بیازماید و هر کس را که بدین نظریه اعتقاد نداشته باشد کیفر دهد و همچنین از آنان پیمان بگیرد که حتی گواهی قضایی هر کس را که بر خلاف این نظریه عقیده داشته باشد نپذیرد } .

علل سقوط

1 ) شاید یکی از دلایل آن باشد که معتزله در تکیه زدن بر بیادهای عقلی راه افراط در پیش گرفتند و به خود حق دادند از دیگر شیوه های اندیشه مثل اهل حدیث و اصحاب نقل رویگردان شوند تا جایی که زمیه متهم شدن به ترویج عقاید و اندیشه های مسیحیان و یهودیان را فراهم ساختند .

2 ) دلیل دیگر آنکه معتزلیان با برخوردار شدن از پیتیبانی سیاسی دستگاه حکومت رویکرد نخستین که بی اعتنایی به سیاست و بازیگرا میدان سیاست بود و تا حدی از زهد و تصوف نشان داشت ، واهادد و ساختار یک ( دین رسمی حکومتی ) به خود گرفتند و ای نتایج ناگواری داشت : الف ) یکی آنکه در مباحث علمی موضع آان از موضع یک گروه همتراز به موضع گروه مسلط تغییر یافت و آنها می توانستند آزادی عقیده دیگران را محترم نشمارند و نسبتهای ناروا به دیگران بدهند .

ب ) دیگر آنکه اتکا آنان به حکومت باعث می شد رفتارهای حکومت را به حساب اندیشه معتزلی بگذارند .

ج ) دیگر آنکه ( عموما اینطور است که اگر دستگاه خلافت از عقیده ای حمایت کرد ممکن است اهمیت آن عقیده از نظر عامه کاسته شود ) زیرا می گویند : اگر دلایل آن عقیده استوار بود به تقویت و حمایت دستگاه حکومت نیازی نداشت .

3 ) شاید دلیل دیگر آن باشد که حکومت طرفدار اندیشه اعتزال روا می دید که در برخورد با مخالفان از خشونت بهره جوید . چنانچه موضع سرسختانه حکومت از دوره مأمون با محرومیت مخالفان از مناصب دولتی و عدم پذیرش گواهی آنان در محاکم آغاز شد و تا پایان دوره واثق ادامه داشت .

یکی از نامورترین چهره ها که مورد آزار قرار گرفت احمد بن حنبل بود .

4 ) دلیل دیگر آن است که از پس اتخاذ چین سیاستهایی و همچنین در پی ابراز برخی عقاید صرفا خردورزانه از سوی معتزلیان که گاه با ظاهر متون دینی – دست کم در زمان ظهور آنها – ناسازگاری به هم میرساند ، خشم فقیهان و محدثان برانگیخته شد و این گروه دست به کارمعارضه ای سخت با معتزلیان شدند و اتهاماتی سخت زدند و عامه فقیها آنان را بدعت شمردند تا جایی که گفتند : " اگر بنده ای با هر گناهی – بجز شرک – خدای را ملاقات کند بهتر از آن است که با داشتن گناه کلام او را دیدار کد " . یا شافعی می گوید : " حکم من درباره اهل کلام آن است که انان را با تازیانه و پای افزار بزنند و در قبایل بچرخانند و گفته شود این کیفر کسی است که کتاب خدا و سنت پیامبر را واگذارد و به کلام مشغول شود " .

یا اما حنبل می گوید : " عالمان کلام زندیق هستد " و یا ابویوسف می گوید : " هر کس دین را از رهگذر کلام بیند زندیق شده است ". هم شافعی و ابن حنبل و سفیان و همه سلف اهل حدیث کلام را تحریم کردند .