دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ مسیحیت پر.تستانی و عرفی شدن

مسیحیت پروتستانی و عرفی شدن

( اصلاح طلبی ) اگر چه به لحاظ زمان متأخر ( رنسانس ) است و از این حیث ، متأثر از اجوای مساعد آن در قرون 15 و 16 اروپا ، با این حال ، نباید ان را دنبالۀ رنسانس فرضکرد . شواهد و قرائن فراوانی است کهنشان می دهد ، آنها دو جریان موازی و بلکه متنافری بوده اند که درون قرون وسطی و از زمینه ها و پیشینه های کاملاً متفاوت ریشه گرفته اند و ضمن تأثیرگذاری بر یکدیگر ، مسیرهای کاملاً مجزایی را تا درون عصرجدید در قرون 18 و 19 پیموده اند .

این قضیه دربارة جریان ( روشنگری ) و نسبت آن با رنسانس و اصلاح طلبی نیز به میزان زیادی صادق است .

سرچشمه های این سه جریان مهم ، یعنی رنسانس ، اصلاح طلبی و روشنگری را باید در ربع آخر قرون وسطی دید .

قبل از ورود تفصیلی به این تحولات پشت هم وبررسی آثار و عوارض آن برجریان ب وقفه و بی امان عرفی شدن ، جا دارد به زمینه ها و مقدمات تسهیل کنندۀ این پدیده های مربوط به دورل گذار در قرون پیش از آن  به اجمال نظری بیافکنیم .

 

 

رویکرد تجزی گرا و نگاه تقابلی در قرون وسطی

مسیحیت که در تمامی دوران رشد و بالندگی اش در هزارۀ میانه نتوانسته بودبه تعارضات درونی اش به نحو معتدل و متعادلی پاسخ گوید و انسان و جامعل مسیحی را از زیرفشار انتخاب های دشوار میان گزینه های زوجی ( انسان / خدا ) ، ( طبیعت / ماوراء الطبیعه ) و ( عقل / ایمان ) برهاند ، وارد مرحلۀ جدیدی از حیات پرفراز و نشیب خویش گردید . دورانت به حوادثی نظیر شکست مسیحیان در جنگهای صلیبی ، آشنایی بیشتر اروپا با اسلام ، توسعۀ بازرگانی از طریق دریا ، تقویت تمایلات ملی گرایانه به زیان هژمونی فرا ملی پاپ ها .. به عنوان برخی از عناصر مساعد در این دگردیسی اجتماعی یاد کرده است . او از اختراع فن چاپ به عنوان یکی دیگر از عوامل مؤثر در انتقال و ورود به عصر جدید اشاره نموده است .

اهتمام بزرگ و درخور تحسین کلیسای رم در رشد و گسترش مسیحیت و تقویت مبانی کلامی و بنیۀ نهادی آن ، آیین ساده و بی آلایش مسیح را برای بقای در دنیا ئتعامل فعال با آن به خوبی اماده ساخت ، اما اموزه های تعارض افکن و قابلیت های محدود آن برای بازخوانی های عصری ، به مسیحیان اجازه نداد نا طریق وسطای خویش را در میان این قطب های ناهمسو و ناسازگار بیایند .

تضارب بی سرانجام میان ایمان گرایی و عقلی گری رویۀ دیگر و بلکه مهم تر این تاریخ هزار ساله است که بی آنکه سرانجام روشنی پیدا کند ، به مرحلۀ جدید حیات خویش منتقل گردید . تلاش و اهتمام کسانی چون شارلمانی ( 800- 814 ) ، فیلیپ چهارم ( 1285-1314 ) و هنری ششم ( 1547- 1509 ) ، سن آنسلم ( ف. 1109 ) و اکویناس ( ف. 1274) و اومانیست های مؤمنی چوناراسموس ( ف. 1526 ) و پاپ لئوی دهم ( 1521- 1513 ) در به هم آوردن دین و دولت و سازگار نمودن عقل و ایمان و ایجاد مصالحه میان انسان و خدا نیز دراین دوران ، ره به جایی نبرد و هرگز به جریان غالب در حیات مسیحی بدل نشدند .

 

لزوم اصلاح تلقی اسطوره ای از دو عصر میانه و جدید

گمان و تلقی رایج براین است که انسان غربی ، پس از عبور پرخوف و عذاب از تونل وحشت قرونوسطی و سپری کردن یک دورۀ هزار سالۀ بی حاصل ودر اوج تباهی و بی خبری ، ناگهان به باغ علم و دانایی ، سرزمین سعادت و خوشبختی وبه دریای عشق و ایمان پرتاب شده است .

والتر استیس در سرآغاز کتاب دین و نگرش نوین در عبارتی کوتاه ، چند خدشه براین گمان اسطوره ای از قرون وسطی و عصرجدید وارد ساخته است . او می گوید : .... هر چند صبغۀ غالب در جهان بینی قرون وسطی با ( دین ) ودر جهان بینی جدید با ( علم ) است ، اما نه آن عصر از علم ونه این عصر از دین تهی بوده است ..

چنانچه به این فرایند از فاصله ای دورتر و از منظری فراتر وبه دور از اجوای حاکم برباورداشت های تاریخی نظر شود ، مشخص میگردد که این دو جامعه و جهان بینی به ظاهر متفاوت ، هنوز بر یک گردونه سوارند ، البته در موقعیت هایی که هیچ گاه به هم نمی رسند وبا هم نمی نشینند و همواره با فراز آمدن یکی ، دیگری در فرود می افتد .

تیلیش معتقد است که از حیث رویکرد تجزی گرا و نگاه تقابلی ، تفاوت چندانی میان الهیات ( راست دینی انحصار طلب ) و ( الهیات عرفی طرد کننده) وجود ندارد و آنها از دوسودر مقابل الهیات ( جامع نگر ) قرار می گیرند .

والتر استیس در کتاب دین و نگرش نوین نشان داده است که چگونه جهان بینی های قرون وسطی وجدید با غیرقابل جمع دانستن اصول موضوعۀ خویش ، به یک نگرش قطبی متوسل و دچار بوده اند .

 

عناصر وصل و فصل در جریانات پدید آورندۀ عصر جدید

عصر جدید که پس از گذر از دروازه های ( رنستنس ) و ( اصلاح طلبی ) آغاز گردید ، حل پارادکس های ریشه دار در تاریخ اندیشۀ غرب و برخاسته از مواجهۀ مسیحیت با دنیا قلمدادشده است .( اومانیسم ) ف ( طبیعت گرایی ) و (عقلی گری ) به عنوان راه حل های دنیای جدید برای برون شد از سرگردانی و بلاتکلیفی در برابر دوسویه های ( انسان / خدا)،(طبیعت/ ماوراء الطبیعه ) و(عقل / ایمان) پیشنهاد شد وسرانجام نیز با پیش پا افتادن و کامل شدن سویه های دنیوی در قرن 19 و 20 ، به دنیایی کاملاً عرفی شده وارد گردید.

( رنسانس ) جریانی است نوستالژیک که نگاه حسرت باری به گذشته دارد ومسائل و واقعیت های عصر خویش را از یک دیدگاه عاطفی رمانتیک ونه عقل گرایانه تحلیل می کند. اومانیسم مسیحی و اومانیسم ملحدانه ای که حامیان فراوانی نیز در میان متفکرین قرون 19 و 20 پیدا کرد ، از تمایلات انسانگرایانه و رمانتیک همین جریان برخاسته است .

برخلاف رنسانس که سمت و سویی غیردینی و بعضاً ملحدانه داشت و ارزش های غیرمسیحی فرهنگ هلنیستی را برتر و انسانی تر از سنت مسیحی می شمرد ، روح حاکم بر ( اصلاح طلبی ) مؤمنانه و مقاصد آن احیاگرانه است . گذشتۀ زرین برای این جریان ، در زندگی کوتاه مسیح و در عصر حواریون قرار دارد و مرکز توجه و غایت اهتمام آنان ، همچنان خداوند است .

اما آنچه که به عنوان جریان روشنگری از آن یاد می شود ، در بسیاری از جهات با این دو جریان پیش گفته متفاوت است .مهم ترین ممیزۀ جریان اخیرالذکر،عقل گرایی مفرط آن است که آن را هم زمان در برابر عاطفه گرایی رنسانس و ایمان گرایی اصلاح طلبی قرار می دهد .

طبیعت گرای و اهتمام به علم و معرفت تجربی ، جریان دیگری است که در قرن 17 با به میدان آمدن عالمان بزرگی چون کپرنیک ( ف. 1543) و گالیله مغایر با عقاید کلیسا ، انقلاب معرفتی مهمی را بر علیه ماوراء الطبیعه به راه انداخت .این جریانکه کمتر ازآن به عنوان یک نقطۀ عطف تاریخی شاخص ، در کنار سه جریان فوق الذکر یاد می شود ، تدثیرات بسیار مهمی در تسریع و تعمیق  فرایند عرفی شدن در غرب داشته است .

به رغم تفاوت های مهم این جریانات پی در پی تاریخی ، دو ویژگی مشترک آنها را به هم پیوند می زند ، یکی تدثیرات قصد شده و قصد ناشده ایست که برفرایندهای بی وقفۀ عرفی شدن دین ، فرد و جامعه در غرب مسیحی باقی گذاردند و دیگری سرنوشت نسبتاًمشابهی است که در مسیر تحولات نوبه نوی جوامع غربی پیدا کردند . بدین معنا که هرسه جریان شکل دهندل دنیای جدید ، بر حسب اجلی که برای هریک مقدُر بود ، بی آنکه مزد خدمت خویش را از پیوستگان به این کاروان بستانند ، در گردنه ای از راه ، از قطار پرشتاب و بی مقصد غرب به بیرون پرتاب شدند ، چرا کهآنها بر نوعی باور و نگاه ارزش شناختی مغایر با مبادی ( نسبی گرایانه ) و ( فارغ از ارزش ) در عصر خاتمۀ ایدئولوژی ها متکی و استوار بودند .

 

همراهی و همگامی فرایندهای عرفی شدن

فرایند عرفی شدن غرب به رودخانل عظیمی می ماند که از به هم پیوستن نهرها و رودهای مختلف فکری ، سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی پدید امده و از قرن 18 به بعد ، شکل یک سیلاب گسترده و بی امان را به خود گرفته است .

عرفی شدن در غرب ، جریان یک پارچه و واحدیست که برحسب بستر وقوع و حوزۀ تدثیر ، لااقل در قالب سه فرایند هم گرا قابل تشخیص و بازشناسی است . تجزیۀ جریان عرفی شدن به سه فرایند ( عرفی شدن دین ) ، ( عرفی شدن فرد ) ، ( عرفی شدن جامعه ) ، صرفاً یک آنالیز نظری است که به منظور تسهیل در بازیابی و بازشناسی مصادیق و تحلیل و مقایسۀ دقیقتر موقعیت های عینی صورت میگیرد .در صحنۀ واقعی جریان یافتن فرایندهای عرفی شدن ، این بسترهای سه گانه به شدت در هم تنیده و با یکدیگر همراهند و بعضاً دارای حیطه های متداخل و عرصه های بر روی هم افتاده ، لذا شناسایی و بازنمایی صورت های خالص و ناب هریک از این فرایندها در پهنۀ تاریخ به شکلی که اثر دیگر فرایندهای عرفی شدن کنترل یا خنثی شده باشد ، دشوار و بلکه محال است .

بی انکه بخواهیم در این مجال وارد بحث های مفصل تاریخی دربارۀ روند و مسر پیموده شدۀ عرفی شدن در غرب مسیحی شویم ، به بازبینی مهم ترین اتفاقات سیاسی – اجتماعی و جریانات فکری – دینی تدثیرگذار بر این فرایندهادر فاصلۀ زمانی پنج قرنۀ اخیر اروپا می پردازیم .

 

قرون وسطی و ( دنیوی شدن مسیحیت )

سخن اصلی در تکمیل فرایند عرفی شدن دین ، فرد و جامعه مسیحی را در بحث از دوران گذار و انتقال به دنیای جدید پی خواهیم گرفت ، لیکن به نظر لازم می آید که پیش از ورود به آن دورۀ سرنوشت ساز ، اشاراتی موجز به مهم ترین سرفصل های تجربۀ تاریخی مسیحیت در قرون وسطی و نقش تدثیرگذارشان در حوادث بعدی داشته باشیم .

تمامت خواهی کلیسا

دورانت ، پاپ گریگور کبیر ( اول ) را از چند حیث نمایندۀ اصلی تفکر قرون وسطایی می شناسد او می گوید :

(( از لحاظ تفکر ، وی اولین قرون وسطایی به تمام معنا بود .در حالیکه به ادارۀ یک امپراطوری پراکنده اشتغال داشت ، افکارش تنها به فساد طبیعت آدمی ، وسوسه های شیاطین حاضر در همه جا و قیامت قریب الوقوع معطوف بود . وی با اقتدار تمام به اشاعۀ آن دین مرعوب کننده ای پرداخت که قرار بود قرنها افکار بشررا تاریک نگه دارد .

هرگونه باور به وجود یک نظم عقلانی در کائنات از فکر وی رخت بربسته بود . در چنین دنیایی علم به هیچوجهراه نداشت و فقط یک ایمان هولناک به جا مانده بود .

سرنوشت قرون وسطی را بیش از هز چیز، تحکیم موقعیت پاپ ها در کلیسای روم و تفوق تدریجی آنان بر امپراطوران و پادشاهان حاکم بر ممالک اروپا رقم زد .

نقش پاپ گریگور در تقویت موقعیت کلیسا و کسب استقلال عمل نسبی آن در بخش غربی قاره و به دست اوردن پایگاه و نفوذ مردمی بیش از پیش در آستانۀ ورود به قرن 7 بر حسب آنچه دورانت و دیگران گفته اند تردیدناپذیر است .

الگوهای عملی گریگور و شارلمانی دربه هم آوردن دین و دولت در طول قرون میانه ، هیچگاه به رویۀ غالب در مناسبات میان پاپ و امپراطور بدل نشد و همچنان بی مثال و آرمانی باقی ماندند . اما ترفند لئوی سوم در اثبات تفوق کلیسایی همراه با قبول تمایز و جدایی کامل میان دوعرصۀ دین و سیاست ف با شدت وضعف و فراز و فرودهایی ، الگوی رایج در تمام قرونوسطی گردید .حق برتری و فرض جدایی عرصه ها ، همواره کلیسا را بدون دخالت مستقیم در امور اجرایی و طبعاً بدون هرگونه مسئولیت پذیری در قبال مسائل اجتماعی ، در لفافی از معصومیت و رجحان معنوی بر فراز پادشاهان و امرای محلی قرار می داد و ضمن سلب حق هرگونه مداخله در امور دینی از ایشان ، آنان را در پاسداری ، صیانت ، تقویت و حمایتاز تصمیمات کلیسا ، در خدمت پاپ ، اسقف ها و کشیشان محلی قرار می داد .

دست اندازی فیلیپ چهارم معروف به فیلیپ زیبا ، پادشاه فرانسه به حصار مستحکم کلیسا و مقابله جویی با پاپ بونیفاکیوس برسر اخذ مالیات از اموال پاپی در فرانسه و فائق آمدن اقتدار پادشاهی بر اقتدار پاپ ها ، از نشانه های خاتمۀ عصر ایمان با مشخصۀ غلبۀ دستگاه پاپی و از طلایع ورود به عصر جدید است .

پس از این دیگر کلیسای رم امکان سرافرازی ، تمامت خواهی و برتری جویی نسبت به سپهر سیاسی را نیافت و تنها به داشتن نفوذی معنوی در میام مسیحیان ، بدون هرگونه ادعایی بر عرصه های عرفی حیات ایشان اکتفا کرد .

 

ثروت کلیسا

ثروت کلیسا همچون آفتی عفن ، موجبات تباهی و فساد کشیشان و دستگاه پاپی را فراهم آورد این دارایی ها که طی قرون متمادی و از طرق مختلفی گرد امده بود .در قرون 13 و 14 به حدی رسید که هیچ یک از امپراطورهای عالم و پادشاهی هایثروتمند آن زمان توان همترازی با ان را نداشتند .

دورانت به منظور دادن تصوری از این ثروت هنگفت می گوید که در آغاز قرن 13 ، کلیسا مالک خمس اراضی انگلستان ، ربع اراضی اسپانیا ، ثلث اراضی آلمان ونصف اراضی لیوونیا بوده است .

این ثروت انباشته از دو جهت موجب نقمت و گرفتاری کلیسای کاتولیک گردید : یکی به جهت فسادی بود که عاقبت دامان تمامی عناصر وابسته به این امپراطور سرکش ، پادشاهان طماع و اشراف زراندوز اروپایی بر می انگیخت و بهانۀ بسیاری از منازعات و تعرضات نسبت به رم گردید ، ضمن این که رجش خاطر و بی اعتمادی مردمان را نسبت به وارثان پطرس حواری و متولیان آیین بی آلایش مسیح که مبلغ و مروج راستین زندگی فقیرانه و توآم با رنج به منظور حفظ امادگی برای وارد شدن به ملکوت آسمان بودند ، پدید می آورد .

یکی از علل رشد فرقه های احیای و از نظر کلیسای رم ، بدعت گذار – به نظر دورانت حدود 150 فرقه – در این دوره ، واکنش های سازمان یافتۀ برخی از مؤمنین نسبت به دنیاطلبی افسار گسیخته ای بود که کلیسای کاتولیک بدان گرفتار شده بود .

 

رهبانیت

( رهبانیت) از آرمان کهن عمل به سیرۀ حواریون و زندگی به شیوۀ مؤمنین صدر مسیحیت برخاسته است .

هرگاه یک مؤمن مسیحی ، آزرده از اوضاع نامراد و سرخورده از رویۀ سوئ کلیسا و ناخرسند از بی عملی کشیشان رسمی ، قصد میکرد تا یک مسیحی واقعی باشد ، بلافاصله راه دیرها و صومعه ها را در پیش میگرفت . وبا سرکوب بیرحمانۀ غرایز طبیعی ، یک زندگی پرتکلف مملو از مناسک ، دعاخوانی و کارسخت در بیغوله ای به دور از اجتماع و انبوه مردمان را پیش میگرفت و به عبارتی خود را بدینسان ، وقف خدا میکرد .

کلیسا که در آغاز نسبت به گسترش فرقه های رهبانی و افزایش دیرها و صومعه ها در گوشه و کنار قلمرو خویش ، احساس نگرانی میکرد وبه طرق مختلف از گسترش آن جلوگیری می نمود ، به تدریج وجود آنان را به عنوان واقعیت های ناگزیر ، پذیرفت و از طریق سازوکار تأیید وبه رسمیت شناسی ، تلاش کرد تا تعالیم و فعالیت های آنها را تحت کنترل خویش درآورد .این حرکت با تدبیر پاپ ها ، از خروش بازایستاد و در نسل ها و عصرهای بعدی ، همچون ابزاری در خدمت اهداف و برنامه های کلیسای رم قرار گرفت . مشهور است که بعضی از این فرقه های رهبانی در دوران سخت تفتیش عقاید ، یعنی در فاصلۀ میان قرن 12 تا 16 ، خدمات بزرگی به کلیسا نموده اند .

 

تفتیش و تکفیر

کلیسای مسیحی در قرون وسطی، خصوصاً در فاصلۀ قرون 11 تا 14 برای ملزم ساختن اعضای جامعل مسیحی به پیروی از قوانین کلیسا و پرداخت به موقع حقوق کلیسا ، از ابزار ( تکفیر ) و ( تفتیش ) استفاده می برده است .

تفتیش عقاید و مجازات سخت بدعت گذاران ، ظاهراً در کلیسای غربی دیرتر از شرق رواج پیدا کرد و آن نیز به دنبال رشد فرقه های بدعت گذار در قرون12 و 13 که ابزار تکفیر به تنهایی در موردشان کارایی نداشت ، اتخاذ شد .

در آغاز جدیت و همیت مردم برای تعقیب و مجازات بدعت گذاران بیش از کلیسا بود ، اما به تدریج اینکار نیز شکل نهادینه و رسمی تر خود را پیدا کرد و اجرای این وظیفه با اشارۀ دستگاه پاپی ، به عهدل حکومت ها سپرده شد .

 

جنگ های صلیبی

نخستین رویارویی میان مسیحیان و مسلمانان که به جنگهای صلیبی معروف شد ، در دورل اوربانوس رخ داد .جهاد مقدس با تمام خسارات جانی و  مالی فراوان دستاوردهای مهم و پیش بینی نشده ای برای مسسیحیت غربی به ارمغان آورد که سرنوشت آن سامان را به کلی دگرگون ساخت . دورانت به مواردی از این دستاوردها چنین اشاره کرده است .

1)    تضعیف و فروپاشی فئودالیسم اروپایی ، همراه با افزایش قدرت و ثروت پادشاهان

2)  تضعیف موقعیت امپراطوران غربی و شرقی بر اثر شکست های پیاپی در این جنگها و در مقابل ، افزایش نسبی موقعیت دستگاه پاپی

3)    متمول شدن کلیساها

4)    آشنایی مسیحیان ، با فرهنگ ، دانش و صناعت پیشرفتۀ مسلمان

 

عقاید دینی مردم

در باب اصول دینی مردمان در قرون وسطی می توان چنین گفت :

1)    آنان علیرغم تدخیر هزار ساله ؛ هنوز به قریب الوقوع بودن خاتمه عالم وبرپایی ملکوت آسمان امیدوار بودند

2)    برای ایشان چهرۀ عقوبتگر و منتقم خداوند . بیش از صورت دیگر دین شناخته شده بود .

3)    حضور شیطان و شیاطین در حیات انسانهای قرون وسطی، خیلی جدی ، ملموس و مکشف و فراگیر است .

4)    اعتقاد به خرافات و امور مرموز و ماوراء الطبیعی بسیار شایع بود .

5)  تصور و تلقی عمومی براین بود که عدد نفوس نجات یافته به مراتب بسیار کمتر از ملعونین و گرفتاران عذاب الهی خواهد بود .ازبین آنها نیز تنها قلیلی را مستحق رستگاری می شناختند .

6)  اصلاًمردمان در این دوره نسبت به علم ، عقل و معرفت بدگمان بودند و خود را نسبت به آنبی نیاز احساس میکردند .

 

اصلاح طلبی و ( عرفی شدن مسیحیت )

پیش از این نیز گفتیم عرفی شدن دین پدیده ایست که اساساً دامان ادیان ( اشتمالی ) و ( جمع گرا ) و با تعرض به ابعاد شریعتی ، کلامی ؛ اخلاقی و مناسکی انها بیشترین تهدید را متوجه (ایدئولوژی گرایی ) این نوع ادیان می سازد .

مسیح هیچگاه مبشر یک دین اشتمالی و جامع از ان نوع که ناظر به تمامی ابعاد وجودی انسان بودنه و خطوط اصلی حیات اجتماعی در ان ترسیم شده باشد نبود ، هر چند که رسولان و حاملان این آیین چنین سرنوشتی را برای ان رقم زدند . مسیحیت کلیسایی نیز طی قرون میانه ، در فاصلۀ میان قرن 5 تا 14 ، به تدریج تمامی اجزایی را که یک آیین کامل برای پاسخگویی به پرسش ها و درخواست های موالیان بدان نیاز داشت ، در خود پدید آورد و رشد داد .با این حال، هیچگاه نتوانست فعالانه بر اوضاع سوار شود .اصلاح طلبی پروتستانی که عمدتاً به عنوان واکنشی درون دینی در مقابله با نهاد کلیسایی و الهیات کاتولیکی شناخته شده است ، در واقع تلاشی بود برای برون رفت از تعارضات حل نشده میان ( انسان و خدا ) ، ( طبیعت و ماوراء الطبیعه ) و ( عقل و ایمان )

پروتستانیزم را باید بیش از هر چیز ، یک واکنش درون دینی از سوی مؤمنین در برابر تعالیم و ساختارهایی دانست که فاصلۀ میان بسیاری از آموزل نخستین مسیح پیدا کرده بودند . تبدیل شدن پیام بی پیرایۀ محبت وتقوا به شریعتی پرتکلف ، مسیحیان زخم خورده از جور کلیسا و سرخورده از دنیاطلبی کشیشان را به تدمل در جوهر و حقیقت این آیین واداشت . اعتراض به صور نهادینه و متجمد شدۀ دین موجب خط مشی جریان جدیدی در مسیحیت گردید که به ( اصلاح طلبی ) شناخته شده واز پی ان فرقه ها و مذاهب متکثر و متنوعی سربرآوردند که جملگی در سنت پروتستانی جای میگرفتند .

 

رنسانس

مهم ترین حادثه ای که مسیحیت را از درون با تهدیدی به نام عرفی شدن مواجه ساخت نهضت اصلاح کلیسا بود .اصلاح طلبی در بستری از حیات اجتماعی و فکری اروپا رخ داد که پیش از ان توسط جریان دیگری به نام ( رنسانس ) به خوب کوبیده و اماده شده بود .

در ادبیات بازمانده از هر دو جریان ( رنسانس ) و ( اصلاح طلبی ) ، دو موضع و مدعای سلبی و ایجابی قابل شناسایی و تشخیص است .در موضعگیری سلبی ، هر دو جریان به نحوی به تعارض و تقابل با مسیحیت قرون وسطایی و کلیسایی کاتولیک برخاسته اند .لیکن در جهت گیری های ایجابی هرکدام به  راهی متفاوت از دیگری میروند .

رنسانس با بی تفاوتی لاادری گرانه و جهت گیری شبه ملحدانه اش نسبت به یکتاپرستی یهودی – مسیحی و بازگشت به سوی خدایان المپو اسطوره های مقدس دوران بت پرستی در یونان و رم باستان ، نمی توانست جز در میان طبقات و اقشار خاصی از اجتماع ، هواداران چندانی بیابد ، به همین خاطر نیز هیچگاه نتوانست به یک نهضت فراگیر اجتماعی همچون ( اصلاح طلبی ) بدل شود .

آنچه که رنسانس را از فرهنگ و تلقیات قرون وسطایی جدامیکرد و آن را به عنوان نقطۀ عطفی مهم در روند تحولات مطرح می ساخت ، همانا توجه به ارزش های زیبایی شناسانه در طبیعت ، در انسان ودر ادبیات و هنر بود و البته در بذل توجه بیشتر به زندگی شادمانه و بهره مندی از لذایذ این جهانی و همچنین توجه به افتخار و کسب شهرت زمینی به جای رستگاری و فیض آسمانی .

رنسانس از شمال ایتالیا و مشخصاً از شهر فلورانس آغاز شد وپس ازرسیدن به کمال نسبی خویش ، با یک قرن تدخیر به دیگر مناطق اروپایی در شمال قاره انتقال یافت .

در این عصر ، سمت وسوی مطالعات از موضوعات مربوط به دین و الهیات ، به خود انسان ، توانایی ها ، زیبایی ها ، تمایلات و عواطف و اندیشه و خرد او معطوف گردد .

رنسانس پس از آن که با همراهی شرایط ذهنی و مساعدت عوامل عینی دیگر ، نقطۀ پایانی بر هژمونی بی معارض ایمان مسیحی در قرون وسطی گذارد ، بقیه راه را در دو مسیر متفاوت ادامه داد .( روشنگری ) جریانی بود که با اخذ عناصری چون دنیاگرایی و انسان محوری ، میراث ملحدانۀ رنسانس را حفظ کرد وبا خود به انقلاب فرانسه و از آنجا به علوم انسانی و جنبش های سیاسی – اجتماعی در اروپای جدید برد .اما بستر فکری – اجتماعی آلمان ، با جنبه های دیگر رنسانس ، مثل روح رمانتیک و جلوه های عاطفی و شهودی آن ارتباط و هماوایی بیشتری پیدا کرد و میراث انتقادی و در عین حال غیر عقلی آن را در ( اصلاح طلبی ) و آیین پروتستانی متجلی ساخت .

 

اصلاح طلیبی

شهرت مارتین لوتر ( ف.1546) و ژان کالوین (ف. 1564) به دلیلی نقش تعیین کننده ای شانه شان در شکل دهی به نهضت اصلاح دین و الهیات پروتستانی باعث شده تا در بحث های مربوط به تحولات درون دینی مسیحیت وانشعاب و شکل گیری کلیساهای مستقل ، عمدتاض از این دو چهره شاخص نام برده شود .

بی آنکه قصد ورود تاریخی و تفصیلی به سرگذشتاصلاح طلبی را داشته باشیم . به ابعاد و جوانبی از این حادثۀ گسترده و پردامنه اشاره می نماییم .

اگرچه جنبش فراگیر وتأثیرگذار اصلاح طلبی ، مهم ترین گام هایش را در دهۀ دوم و سوم قرن 16 برذاشت ، اما زمزمه های مخالفت با کلیسا و جرقه های اولیه اعتراض ، به قرن 13 و 14 و حتی به تاریک ترین سالهای قرون وسطی ، یعنی قرنهای 10 و11 برمیگردد. شاه د مثال آن نیز مخالفین الهیاتی و نهادی کلیسای رم در این سالهاست .

در واقع لوتر هنگامی حرکت خود را آغاز کردکه افکار اومانیستی و اصلاح طلبی حتی در میان بعضی از کلیساها ، اسقفها و پادشاهان و امپراطوران و پاپ ها از اقبال نسبی برخوردار گردیده بود .

پادشاهان وامرای محلی امیدوار بودند که در صورت پیروزی پروتستانها بر کلیسای کاتولیک رم ، علاوه بر به دسشت آوردن استقلال کشور خویش ، بر کلیساهای ملی و محلی نیز سیطره پیدا نمایند و حق تعیین و انتصاب  روحانیان و مقامات دینی و کلیسایی را از ان خود سازند .

نظریات لوتردربارل موضوعاتی چون سنت ناپسند فروش غرف بهشت و آمرزش گناهان، مرجعیت کانونی کتاب مقدس و لزوم ترجمه و در دسترس عامه قرار دادن آن ، ایدۀ همه کشیشی و حذف واسطه ها و حریم های میان خدا وخ لق و بی اعتمادی به الهیات مدرسی که بعدهااز اصول عقاید پروتستانی گردید ، به اندیشه های اراسموس بسیار نزدیک است .

تقارن پیدا کردن رنسانس اروپا با دورل اصلاح طلبی باعث شده است تا مرزهای میان این دو در مواردی آشفته  ومغشوش گردد ، مثالی در این باره راهگشاست ،در حالی که اومانیست ها و اصلاح طلبان هر دو به نوعی در حسرت دور افتادن از دورل درخشانو ذَهَبی در گذشته قرار داشتند ، یکی ، آن را در گذشتۀ فرهنگی- ادبی دورۀ کلاسیک می جست و دیگری در مسیحیت نخستین ، در عصر مسیح ، حواریون و حتی یهودیت می یافت .

به هر صورت ، ویزگی های مسهص که با گذشت زمان ، بیشتر هم متعین گردید ، انها را به روشنی ار هم متمایز واز یکدیگر دور می ساخت :

1)    در حالی که خاستگاه اومانیسم در میان اشراف ، نجبا ، شاهزادگان وبه طور کلی نخبگان وبزرگان جامعه قرار داشت . پروتستانیزم واصلاح طلبی از خاستگاه وحمایت توده ای و ادبیات عامیانه تری برخوردار بود .

2)    ادبیات فخیم و زبان لاتینی و یونانی رنسانس آن را از اصلاح طلبی که براستفاده از زبان های ملی ومحلی اصرار داشتند وهنرشان سخن گفتن به زبانی ساده وهمه فهم بود ، جدا میکرد .

3)    در مقابل روح جهان وطنی اومانیست ها که می توانست با تمایلات فراملی کلیسای کاتولیک به خوبی کنار آید ، تمایلات ملی گرایانه در میان اصلاح طلبان رواج بیشتری داشت .

4)    احتیاط و وابستگی اومانیست ها نسبت به کلیسای رم به مراتب بیشتر از لوتر ودیگر اصلاح طلبان بود .

5)    همدلی و همکاری اومانیست ها با اصلاح طلبان ، تنها در دورل اعتراضات و مطالبۀ اصلاح ، آن هم تا قبل از تشدید مخاصمات و خونین شدن صحنۀ منازعه ادامه پیدا کرد وبا ورود اصلاح طلبان به مرحلۀ تدوین و تعلیم الهیات پروتستانی ، اومانیست ها نیز راه خود را از آنان جدا کردند .

6)    در مقابل سرزندگی وشادمانی و تعلق خاطر این جهانی اومانیستها ، اصلاح طلبان رویکردی آن جهانی داشتند .

بنابراین نهضت لوتر بر علیه کلیسا در واقع اعتراضی  بود بر علیه فساد کلیسایی وبطور مشخص ، بر علیه فروش غُرَف بهشت وتضمین پیشاپیش عفو و آمرزش الهی .

لوتر و دیگران رهبران اصلاح دینی ، هیچگاه آزادی فکر ؛ رشد عقل گرایی و وانهادن دین به منظور پیشرفت در دنیا را مستقیماً وبه عنوان آرمان اصلی خویش ، مطالبه ننمودند ، با این حال ، و البته ناخواسته خدمت بزرگی به این آرمانها در دوران جدید کردند .

جریان اصلی اصلاح دین و آیین پروتستانی از سه طریق اقتدار مسیحیت راکه به شدت وابسته به اقتدار کلیسایی بود ، متزلزل ساخت و اتفاقاً این کار را به قصد قربت وبا نیت تقویت و تعمیق ایمان واقعی و برای پالایش و احیای پیام راستین مسیح  انجام داد :

1)    با ایجاد افتراق و تجزیه در دستگاه کلیسایی و متعدد ساختن مراجع دینی ، از اطلاق اوامر و نواهی دینی به شدت کاست .

2)    با طرح ایدۀ ( همه کشیشی )  و شعار ( بازگشت به انجیل ) و نفیحریم ها و واسطه های میان پیام مقدس و مخاطبین ، مرجعیت یک دست کلیسا را به مرجعیت متکثر ( کتاب مقدس ) بدل ساخت .

3)    با حمایت از کلیساهای ملی ومحلی و استقلال عمل دولت ها در حیطۀ امور سیاسی و دنیوی ، وحدت کاتولیکی و غلبۀ کلیسایی را متزلزل نمود .

با نظربه همین پی آمدها و دیگر آثار عرفی کننده است که بسیاری از دین پژوهان به نقش ناخواستۀ پروتستانیزم و حتی جنبش های احیای دین در عرفی کردن دین و فرد وجامعه مسیحی تأکید کرده اند .راهی راکه لوتر در تنقید و تعرض به کلیسا ودستگاه پاپی گشود و کتاب مقدس را جایگزین مرجعیت کلیسا نمود ، بعدها توسط دیگران ، در بررسی انتقادی خود کتاب مقدس پیموده شد .

رابرتسون ، پوریتانیسم را دنیوی ترین جهت گیری دینی فعال می شناسند . توماس ادی با تکیه بر رهیافت وبری چنین نتیجه میگیرد که ویژگی عقلانی ، زاهدانه و این دنیایی مسیحیت پروتستانی ، خود یکی از عوامل مهم عرفی شدن جامعۀ غربی بوده است و چادویک از آن به عنوان غسل تعمید عرف یاد کرده است .

هرچند که ناظران و تحلیل گران بعد از او ، حرکت لوتر را به عنوان گام بلند مسیحیت و غرب به سوی عرفی شدن قلمداد کرده اند ، لیکن خود او هرگز راجع به نتایج اقداماتش چنین فکر نمیکرد . لوتر به جِدّ معتقد بود که ایمان به مسیح ، ( تنها ) راه نجات است .

ماکس وبر روشنتر و دقیق تر از هر کس ، خدمت قصدناشدۀ پروتستانیزم به دنیای جدید و مولود ویژه آن ، یعنی نظام سرمایه داری مدرن را تشریح کرده است . او به ظرفیت ها و قابلیت های متفاوت فرقه های مختلف پروتستانی در این راه به خوبی واقف است و معتقد است که هرکدام سهم خویش را بنا به ظرفیت ، در مرحله ای از این فرایند ادا نموده اند .

وبر میگوید پروتستانیزم با تعالیم و برداشتهای لوتر ، خیلی زود به نقطه ای رسید که تنها فعالیت اقتصادی را امری مذموم و فعلی ناگزیر نمی شمرد ، بلکه وظیفه شناسی دنیوی در هر موقعیتی را تنها شیوۀ زندگی مقبول خداوند می دانست .

انچه را که وبر به عنوان عناصر مساعد و موافق با روح سرمایه داری در پروتستانیزم و مشخصاً در الهیات کالونی یافته است ، متخذ از بعضی از اصول اعتقادی مندرج در اعتراف نامۀ وست مینستر می باشد که در چهار عقیدۀ اساسی قابل تشخیص و تفکیک است :

1)    آموزل تقدیر

2)    اتکای کامل به خداوند

3)    تلاش برای کشف و بروز نشانه های برگزیدگی

4)    تورات گرایی و عرفان زدایی

وبر ضمن پذیرفتن ( زهد ) به عنوان یکی از ارکان اصلی اخلاق مسیحی  ، میان تلقی کاتولیکی و پوریتانی از این آموزه تفاوت بسیار قائل است . وبر زاهدی چون راهب کاتولیکی راکه پشت به دنیا میکند ، دنیا گریز می نامد ، اما زهد پوریتانی را رو به دنیا می شمرد ، چرا که مؤمن پوریتان خودرابه عنوان وسیلۀ خداوند ، موظف به کسب موفقیت در دنیا ، نمونه بودن در زندگی خانوادگی و داشتن تقوای رفتاری در همۀ شؤون زندگی میداند .

وبر میگوید نزد مؤمن پوریتان آن چیزی که تابو و محکوم شدنی است ، نه تحصیل ثروت ، بلکه تمتع از ثروت است ، به نحوی که موجب تن آسایی و لذایذ نفسانی گردد .

خدمتی که پروتستانیزم به نظام سرمایه داری در دنیای عرفی شده کرد ، نه فقط از طریق رفع تحریم از کار مولد ، ذم مصرف و رعایت انظباطی سخت در تولید و مصرف بود ، بلکه با فردی کردن دیانت و تعطیل نمودن ابعادمناسکی آن ، مؤمنان را در برابر هجوم مکاتب و جریانات متشکل و قوی عرفی ، تنها گذارد .

خدمت دیگر پوریتانیسم به خودی لذت گرای دنیا جدید ،  گسستن پیوند و بستگی میان ( ایمان ) و (عمل) وبه عبارتی (دین) و (اخلاق) بود. همین اعتقاد بود که شناعت ارتکاب  گناه را نزد بسیاری  از مسیحیان از بین برد و آنان را بدون هرگونه نگرانی از نتایج عمل خویش ، دچار یک زندگی غیراخلاقی نمود .

پروتستانیزم ، نقش عرفی ساز خود در حوزل عقاید رانه از رطیق ( دنیوی کردن ) ( انسانی کردن ) و ( عقلانی کردن ) هرچه بیشتر کلام مسیحی ، بلکه بالعکس از مسیر تعمیق شکاف میان طبیعت و ماوراءطبیعه ، میان انسان و خدا و میان عقل و ایمان ایفا نموده است .

انقلاب معرفتی و ( عرفی شدن مسیحیان )

(ایمان گرایی ) متأثر از الهیات آگوستینی که به عنوان رویکردی غالب بر بخش معظم قرون وسطی سیطره داشت ، از دو طریق به کاستن از اطلاق و سخت سری و تن دادن به تفاهم و تلائم بیشتر با عقل ، وادار گردید . نخست از طریق اضطرار در بکارگیری ( ابزار ) همان ملحدانی که به شبهه افکنی فیلسوفانه در عقاید و ایمان خالص مسیحی مشغول بودند و دوم از طریق روآوری مثبت به سوی عقل به منظور تقویت مبانی دینی .

دورانت دربارلۀ همین واکنش ناگزیر و تمسک ابزاری به عقل میگوید : امواج معارف فلسفی به دنبال نهضت ترجمه کتب عربی و یونانی در قرن 12 و 13 چنان سهمگین و قوی بود و چنان با تعالیم مسیحی مغایر ، که اگر مسیحیت قادر به ابداع فلسفۀ متقابلی نمی شد ، تمام الهیاتش در برابر اسن سیل منهدم می گردید.

تمایز میان این دو موج خردگرایی در مسیحیت را از این عبارت توماس اکویناس می توان درک کرد که برخلاف نگرش ابزاری و استمداد جدلی دستۀ نخست از عقل و فلسفه ، میگوید : غرض از فراگرفتن فلسفه ؛ صرفاً اطلاع بر آرای سایرین نیست ، بلکه نیل به حقیقت امر می باشد .

دورانت از جریان سومی به نام ( آزاداندیشان ) نیز یاد میکند که در عیت بی اعتقادی به مسیحیت ، از اندیشه های ابن رشد (ف. 595 ه.ق) و نظریۀ ( دوگونگی حقیقت ) او که امکان سازش میان عقل و ایمان را دشوار می ساخت ، حمایت میکردند . لذا نهضت مدرسی به رهبری آلبرتوس و آکویناس ، مبارزۀ کلامی خویش را در دو جبهه دنبال میکرد، یکی با ( ایمان گرایان عقل گریز ) و دیگر با ( ابن رشدی های آزاداندیش)

 

پروتستانیزم ، دینی برای تمام فصول

چالش میان عقل و ایمان در تمام طول قرون وسطی ادامه یافت وبه رغم تلاش های فراوان از سوی کلیسا و متألهین خارج از کلیسا برای فیصله دادن و یک سویه کردن این نقار ویا به همآوردن و برقراری مصالحه ، تابه آخر نیز  سرانجام روشنی پیدا نکرد وتقریباً با همان الهامات و مشکلات پیشین به دورۀ جدید منتقل گردید.

راه حل دوران جدید برای رفع این مشکل ، با الهام از معلم بزرگ آن یعنی کانت ( ف. 1804) کناره گیری از منازعات درون دینی وبرپانمودن خاکریز مخاصمه در ورای جبهه بندیهای داخلی بود ، یعنی در میانۀ ( دین و دنیا) به جای ( عقل و ایمان ) که هنوز یک کشاکش درون دینی به شمار می آمد . دنیای جدید با حمایت از عقل انتقادی و خود بنیاد و اتخاذ نوعی تحفظ و بیطرفی در قبال هر نوع سازش و چالش رودررو با امور ماوراء الطبیعی و انتقال این قبیل امور ناشناختی ، به درون حصار بستۀ دین – به درون دین محصور شده – و ناکار آمد شمردن ابزار معرفت عقلی در این حیطه ، در واقع ، کار را به نفع جریان ایمان گرای مسیحی تمام کرد .

اساسً علت پذیرفته شدن پروتستانیزم به عنوان دین برای تمام فصول دوران جدید ، تلائم و تفاهم بیشتر از آن با جهان نو و انسان مدرن بوده است .پروتستانیزم به سبب تخلی و عقب نشینی از مواضع تمامت خواهانۀ پیشین و واگذاری بی مخمصۀ بسیاری از عرصه های مورد درخواست مدرنیسم به مدعی ، نه تنها هیچ مانعی برسرراه شکل گیری و تثبیت موقعیت آنپدید نیاورد ، بلکه مسؤولیت و نقش های تکمیلی مهمی در جهت گسترش و تحکیم آن به عهده گرفت .

کم عنایتی بدبینی پروتستانیزم نسبت به مقولۀ عقل و توجیه و تفسیر عقلانی الهیات و عقاید دینی ، به مراتب بیش از کالونیسم بوده است . وبر میگیوید : (تمام موارد ایمان مسیحی کهع خداوند بر ما مکشوف ساخته است ، در ترازوی عقل ؛ ممتنع ، بی معنی و نادرستند ، عقل بزرگترین دشمن ایمان است ... و معروف ترین روسپی شیطان ... او را با همۀ فرزانگیش به زیر پا افکنید ف لگدمال کنید ... بر چهاره اش فضله بپاشد .. ودر حوضچۀ تعمید غرقش کنید )

 

انقلاب علمی

والتر استیس ( 1377 ) سه اعتقاد را فصل ممیز جهان بینی دینی قرون وسطی از جهان بینی علمی قرون جدید می داند .

1)    اعتقاد به وجود خدای ( خالق ) و ( مداخله جو ) در جهان خلقت

2)    اعتقاد به هدفداری جهان

3)    اعتقاد به اینکه یک نظام اخلاقی برجهان حاکم است و اخلاقیات در آن ، حقایق دینی را دارند .

استیس معتقد است که گرچه علم جدید منطقاً متعرض هیچ یک از این اعتقادات نشد ، اما از جنبۀ روانی ضربات مهلکی برآنها وارد آورد علم با کوتاه کردن دست ماوراء الطبیعه از دامان طبیعت و حذف آن از سلسلۀ علل جاری در جاهن طبیعی و نادیده گرفتن صیرورت جهان به سوی اهدافی در ماورا و کنار کذاردن تبیین های غایی از تحولات درونی آن و بالاخره ذهنی و نسبی قلمداد کردن اخلاق در حیات اجتماعی و مناسبات میان انسانها،به این تعارضات دامن زد . ضرباتی که فرضیات و کشفیات علمی در دورۀ جدید ، خصوصاً در قرن 17 بر پیکر مسیحیت و جزمیات دینی آن وارد کرد ، باعث گردید تا ماوراء الطبیعه گرایی به عنوان یکی از پیش فرضهای نظری مسلم ، به کلی از توصیف، تبیین و تفسیر جهان کنار گذارد ه شود . در بروز این شرایط که منجر به عقب نشینی ماوراء الطبیعه به نفع طبیعت گردید ، پیش از هر کس و هر چیز ، کلیسای کاتولیک و متکلمین مسیحی مقصر بودند ، چرا که براساس برداشتی تحت اللفظی از کتاب مقدس و مطلق و مقدس سازی نظریات بعضی از فلاسفۀ یونان و اسکندر و مشخصاً ارسطویی و کیهان شناسی بطلمیوسی ، پای در عرصه ای گذراندند که به حوزۀ عمل وحیطۀ تخصصی آنان هیچ دخلی نداشت و موجب بی اعتباری مدعیات ایشان حتی در حوزۀ الهیات و اخلاق گردید.

استیس می گوید ، چهار فرضیه یا کشف مهم قرن 17 که از آنبه عنوان انقلاب علمی یاد شده است ، یعنی نظریۀ خورشید مرکزی کپرنیک (ف. 1543) نظریۀ گردش بیضوی سیارات کپلر ( ف. 1571) ، نظریۀ حرکت گالیله ( ف. 1642) و قانون جاذبۀ نیوتن ( ف. 1727) ، هیچکدام حاوی مدعایی علیه وجود خدا و ایمان به او نبودند و جزمیات کلیسایی مغایر با این کشفیات علمی جدید نیز از هیچ اصل دینی تخطی ناپذیری برنمی خاست . با این همه ، سماجت و پافشاری کلیسا در ایم مقابله جویی ، ایمان دینی مردمان ، خصوصاً اندیشمندان را تحلیل برد و موجی از یک شک گرایی حاد برعلیه کلیسا و الهیات مسیحی در سراسر اروپا به راه انداخت .

نظریات داروین ( ف. 1882) در قرن 19 در ادامۀ همان چالشی قرار داشت که در دو قرن پیش میان علم و دین درگرفته بود ، با این تفاوت که جسورانه از خط قرمز وجود خالق و ناظم جهان نیز عبور کرد  وخدا را در مرز باریکی میان هستی و نیستی قرار داد . به علاوه فرضیات او سه خدشه و تردید بزرگ  بر آموزه های کتاب مقدس و مدعیات کلیسا افکند :

1)    خدشه بر کیهان شناسی و زیست شناسی سفر پیدایش

2)    خدشه بر داستان خلقت آدم و مسأله هبوط

3)    ایجاد تردید در تفاوت ذاتی و ماهوی میان انسان و حیوان

انقلاب علمی قرن 17 با جانبداری از طبیعت و برافراشتن علم استقلال و اعلام بی نیازی نسبت به مداخلات ماوراء الطبیعی ، به نحوی بر رویکرد ( تقابلی ) کهن صحه گذارد و در عین حال با توفیقاتی که در این راه به دست آورد ، موجب سرافکندگی و عقب نشینی کلیسای کاتولیک از مواضعی گردید که تخطی از آن را در حکم کافر و الحاد می دانست و در دفاع از آن ، به تعقیب و آزار عالمان قرون ماضی پرداخته بود .

 

روشنگری

( عقلی گری ) به عنوان عامل پیدایی و رشد ( روشنگری ) جانبدار این معناست که بشر قادر است به یاری عقل و بدون نیاز به هیچ منبع معرفتی و راهنمای  دیگری، واقعیت جهان را درک کرده و اعمال و رفتار خود را متناسب با آن تعظیم نماید .

عقلی گری در ایم معنا جریان تاریخی فراگیری است که دو رهیافت فرعی تر ( عقل گرایی ) ( قیاسی – برهانی ) و ( تجربه گرایی )( استقرایی ) راکه به عنوان روش های معارض کسب معرفت شناخته شده اند هم ، بر حسب همان شرط جاری در تعریف – بی نیازی به هر منبع معرفت و راهنمای دیگر – در بر میگیرد .

با این حال ، در یک انقسام کلی که خالی از تسامح هم نیست ، سالهای میان قرون 17 تا 19 اروپا را بطور خاص ( عصر خرد ) می نامند ، دورۀ ( روشنگری ) نیز که نقش بسیار مهمی در تقویت جریان عقلی گری در عصر جدید ایفا کرد ، در میانۀ همین دوران واقع است . عصر خرد دورانی است که با ( اکتشافات ) نو به نوی علمی و ( فرضیات ) جسورانه ای که در هر گام ، آموزه ای از مدعیات نیازمودۀ کلیسایی را به مقابله می خواند ، از راه میرسد .

عصر خرد با چنین خصوصیاتی از ادوار ماقبل خود متمایز می گردد :

-         خارج کردن عنان علم و اندیشه از کف ارباب کلیسا

-         ابتناء حجیت و اعتبار علم بر براهین عقلی و مؤیدات تجربی

-         اهمیت یافتن دانش و منطق ریاضی

-         نشاندن ذهن ( عمل پسند ) به جای ذهن ( نظر پسند)

-         بی نیاز ساختن جهان از فاعل گرداننده

-         به زاویه کشاندن اندیشۀ ارسطوئی و الهیات تومایی

-         مجزا ساختن دیانت و تعبد از حوزۀ تحقیقات علمی و تأملات عقلی

( عقل ) ، ( طبیعت ) و ( پیشرفت ) سه مفهوم کلیدی در جهان بینی روشنگری است و مبارزۀ با ( خذافات ) پرهیز از ( جزمیت و تعصب )و دفاع از ( فردگرایی ) از مهم ترین جهت گیریهای روشنگران می باشد .

( روشنگری ) که مولود مشترک جریان بی وقفۀ عقلی گری از یک سو و ضرورت های اجتماعی ان روزگار از سوی دیگر است ، در حد یک جریان فلسفی فکری صرف باقی نماند ، بلکه بیشتر ، ماهیت یک مرام اجتماعی و مسلک ایدئولوژیک را پیدا کرد

 

جمع بندی و نتیجه گیری

مدعایی که این مطالعه تاکنون درصدد اثبات آن بوده است ، این است که ( غرب مسیحی ) با نظر به جوهر مسیحیت و حسب تجربل تاریخی آن در قرون وسطی و همچنین با ملاحظۀ تحولات منجر به شکل گیری دنیای جدید و عناصر و جریانات مقوّم آن ، استعداد و آمادگی بسیار بالایی برای ( عرفی شدن ) داشته است ، هرچند اثر هر یک از این عوامل و شرایط بسی با یکدیگر متفاوت است .

در ذیل تلاش شده است تا با ارائۀ چکیده ای دسته بندی شده از مباحثی که در این دو فصل ، تفصیلشان آمد، صورت کلی مدعای تحقیق بهتر نمایان گردد . این چکیدۀ محوربندی شده ، علاوه بر ارائۀ یک جمع بندی و نتیجه گیری مجمل از بحث های گذشته ؛ ( شاخص ) ها و ( متغیر ) ها موردنیاز برای پیگیری تطبیقی مسأله را در دیگر سنت های دینی و دیگر تجذبیات تاریخی و اندیشه ای در اختیار می گذارد تا ( امکان) و ( چگونگی ) وقوع این فرایند در ( ادیان غیرمسیحی) و ( جوامع غیر غربی ) نیز فراهم شود .

 

جوهر مستعد ( مسیحیت )

آموزه های محوری مسیحیت برحسب تعالیم مسیح حاوی عناصری است که نشان می دهد، این آیین با رویکردی ( تجزی گرا ) و تمایلاتی ( آخرت گرا ) و تعلقات شدیداً ( ماوراء الطبیعی ) دینی بوده است که کمترین کمدعا و مداخلات را نسبت به حوزه ( عرف) و بخش( دنیوی ) حیات داشته باشد . این روح و منش متلأم با زیست عرفی را می توان در خصوصیات زیر یافت :

-         قهر و ادبار نسبت به ( دنیا )

-         بی تفاوتی نسبت به ( اوضاع اجتماعی ) و ( مناسبات قدرت ) در جامعه

-         در پیش گرفتن ( زندگی راهبانه ) به دلیل نزدیک بودن آخرالزمان و برپایی ملکوت آسمان

-         ( خداسازی) پیامبر

-         بدگمانی نسبت به ( انسان) به دلیل تلوث ذاتی

-         ترویج ( ایمان محض ) در تعارض با آگاهی و عمل .

تعارض نخست می توانست به ( رسوخ عناصر خرافی ) در عقاید دینی و تعارض دوم به ( گسست میان دین و اخلاق ) بیانجامد.

 

تجربه ناموفق مسیحیت در ( قرون وسطی)

در حالی که در قرون وسطی مسیحیت در عمل به دنیا اقبال نمود وبه نحو غیذقابل توجیهی با آن درآمیخته بود ، اما همچنان از رویکرد ( تجزی و تقابل )دفاع میکرد و همین امر مؤمن مسیحی را در وضعیتی پارادکسیکال و البته غیرقابل دوام قرار میداد . تصویر بسیار موجز دورانی که غرب معاصر از آن به عنوان ( عصرتاریکی) یاد می کند ، در خصوصیات زیر قابل بازیابی است :

1)    ( نهادینه شدن ) آیین نجات بخش مسیح

2)    آلوده شدن کلیسا به ( قدرت ) و ( ثروت)

3)    ((( متصلب شدن ) کلیسا در عقاید دینی ( الهیات و شریعت ) و در پیش گرفتن ( سیاست های سخت گیرانه ) ( تفتیش و مجازات ) در حق اصلاح طلبان و بدعت گذاران.

 

غرض دینی و نتیجۀ عرفی ( اصلاح طلبی )

اصلح طلبی برخلاف نامش ، رویکردی ( احیاگرانه ) بود و لذابا متلائم سازی مجدد مسیحیت با سپهر عرف ، نه تنها خطر مداخلۀ دین در امر دنیا را برطرف ساخت ، بلکه به عنوان طرق به تحکیم ساختار تمایزی و تقویت عرف در مقابل دین مدد رساند :

1)    تشدید ( تجزی و تقابل ) میان دو سویه های ( دین ودنیا) و تحکیم و تقویت جدایی ها میان طبیعت و ماوراء الطبیعه ، میان انسان و خدا ، میان عقل و ایمان ، میان ایمان و عمل ، میان دین و دولت و بالاخره میان فرد واجتماع.

2)    ( فردی کردن ) مفرط دین از رطیق مبارزه ، با مرجعیت کلیسا و اجتماعات مناسکی و شعائر جمعی.

3)    به فراموشی سپردن رویکرد ( آن جهانی ) پروتستانها ، در ذیل اموزۀ تقدیر و در شعاع اعتقاد به عدم امکان تأثیرگذاری بر سرنوشت مقدّر در آن دنیا . آنها که در آغاز برای یافتن نشانه های رستگاری اخروی ، درگیر مسایل ( این جهان ) شده بودند ، در ادامه به خاطر خود دنیا ؛ بیش از پیش گرفتار آن گردیدند .

4)    حمایت از (دولت های عرفی ) وبه رسمیت شناختن تفوق آنها بر دین وکلیسهای محلی

5)    اهمیت قائل شدن برای مرزبندی های ملی و سرزمینی بیش از مرزهای اعتقادی

6)    شکستن ( هژمونی کلیسای کاتولیک ) از درون ، کاری که توسط جریانات بیرونی به دشواری میسر بود .

7)    ( راز زدایی ) از دین وایمان ، خصوصاً در نحله های پوریتانی

8)    ( زهد گرایی ) مؤمن پوریتان ، او را از دو سو در سختی و فشار قرار می داد و استمرار آن را نامحتمل می ساخت . یکی از طریق ( کار سخت ) و الزام به رعایت ( انظباطی دقیق ) و دیگری از طریق ( محروم ساختن خویش ) از مواهب حاصل از آن .

9)    قرار داشتن مؤمن پوریتان در یک اضطراب و نگرانی غیرقابل علاج به سبب اگاهی از سرنوشت مقدر خویش و ناتوانی در تغییر آن .

10)                        بی اعتنایی مسیحیت ، خصوصاً مسسیحیت پروتستانی به ارزش های ( زیبایی شناسانه ) و ( حقیقت شناسانه ) و در نتیجه ارضاء نشدن بخشی از تمایلات فطری بشر در این آیین و ( رجوع ناگزیر ) به دیگر منابع ارزش آفرین در بیرون از دین .

 

جریانات عرفی ساز ملحدانه

به جز ( جوهر مسیحیت ) ( تجربۀ تاریخی قرون وسطی ) و ( پی آمدهای ناخواستۀ اصلاح طلبی ) در عرفی کردن دین ، فرد وجماعۀ مسیحی ، برخی جریانات و حوادث برون دینی منجر به شکل گیری دنیای جدید نیز مساعدت های چشم گیری به این فرایند نموده اند که به برخی از آنها اشاره می شود :

1)    پیوند خوردن ( منافع ) و (سرنوشت) کلیسای کاتولیک با فئودالیسم که  عمر آن با ظهور پادشاهی های متمرکز در اروپا ، اهمیت یافتن تجارت ، انقلاب صنعتی ، گسترش شهرها و رشد بورژوازی در اواخر دوران میانه به سرآمده بود .

2)    ( کشفیات و اختراعات شگرف علمی ) که در هر گام ، بخشی از مرجعیت کلیسا و اعتبار مدعیات ان را زیر سؤال می برد و متزلزل می ساخت .

3)    رشد و گسترش تمایلات ( اومانیستی) با جهت گیری لاادری گرانه و ملحدانه .

4)    تقویت جریان تاریخی  ( عقلی گری )برپایۀ اعتقاد به عقل خود بنیاد و ب نیاز از تأیید هر مرجع فراعقلی ، این جریان در دورل جدید از ( ابن رشدی ها آزاداندیش) ریشه گرفت و به ( خردگرایان دئیست) و بعضاً ( لاادری ) رسید و بالاخره از ( پوزیتیویسم ملحد ) و ( عقلانیت ابزاری ) سردرآورد .

5)    رشد و رواج ( عقاید دئیستی ) به جای ( ایمان مسیحی ) در میان اندیشمندان .

6)    ظهور تعلقات مرامی و رویکردهای ایدئولوژیک در قالب مکاتبی چون ( ماتریالیسم ) ، (پوزیتیویسم) ، ( پراگماتیسم ) ،( اندیویدوآلیسم ) ، ( هدونیسم ) ( یوتیلیتاریاتیسم ) و بالاخره ( سکولاریسم )

 

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها: دین
comment نظرات () لینک