دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ شعر 1

وه چه ملال خاطره انگیزی در این گسترۀ شب .
من از اوج مهتاب و غم
از دریچه و چراغ
من از تنهاترین جای جهان با تو سخن می گویم .
من تقدیر را در خاموشی اعتقاد خویش
معنا می کنم .
بنگر تا چه سان در این ظلمت
حیات در دوردست زمزمه جاری ست .
خیالی گستاخ تو را می سراید
و نگاه سرشار از حجم حضور توست .
.......
خوابی تلخ
رویا را ربود .


بود راستین تو را
به اثبات برهانی نیست
جز دندانی که بر هم می فشارم .
کاش تو را بر من باری نبود
تا در بیخیالی دردی گذرا
در فراموشی ات می جستم .



نگاهش بر من
واژه ای به تلخی نگفت چنان رازی به اشاره
پری وار حضور مکرر رویاهای من
با شکوه لبخندی به لب
همچنان ، هیچ سخن نگفت .
هر دو در برابر
و سکوت در میانه بود .
در گلو بغض اشتیاق و در نگاه خون انتظار
لیک رؤیا را تا حقیقت
به اشکها هیچ اثر نبود .
برخوانمت به خویش
با تمامی سکوت
از این ملال
هیچ بر دل اثر نبود .





ما نیز در تنگ مجالی خویش
تقدیر را هزاران رنج گشته ایم
و از دریچه تنهایی مان فریادها کردیم
فاش بودیم و در دشواری راه
ناپیدایی رازگونه اندیشه را
در وظیفه پیمودن اجبار شدیم .

شهامت تردیدمان نبود
اعجاز آفرینش را ، التزام زیستن را .
و چنین آزرده ، در حصار تنگ نبایدها ، مبهوت مانده ایم .


اشتیاقی در حسرت شدن گریست
و هستی ، در هر سپیده
نومید و خسته ، در شبهای دلتنگ مکرر می شود
واژه ها
آرزوهای نهان را تفسیر می کنند
تا زمان در رویایی دلپذیر دگرگونه بگذرد

زاهدان
در هجوم آفتاب و ابر
با صلابت جاودان کبودشان ، نماد استقامت اند .
اینان شکوفندگان اندیشه اند
جویندگان حقیقتی مطلق .
چنین باشکوه
در تقدس انجام
رؤیای آدمیان را سایه بان اند .
پیشبازان افقهای دور
درود گویان صبح اند
همداستان غربت غروب ، وداع کنندگان ستاره
عارفان تنها
فاتحان احساس اند.
زاهدان خسته
عابدان مقدر ............



باور
نقش اطمینان بخش ادراک سرنوشت را بر نمی تابد.
که یقینی بر عدالت تاریخ نیست .
چنین است احتضار مجالی خنجر بر گلو نهاده
که آغاز و پایان را اختیاری نیست .


نویسنده : MEHDI ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک