دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ شعر..

یأسی
چنان همیشگی حضور زمان
در جاودانگی رسوایش
معبر تصمیم را بر گامهای تحقق بسته ست
محصور در لحظه های ناخواسته
که انسان را با تمامی رؤیایش
در تلخکامی بایدها
غرقه می سازد
این است روزگاری
که به سخاوتش دلخوش داشته اند




بسی خاطره که به حسرت آهی شد
و شب چنان سنگینی غمی
در سماجت کبودش خسته ست
تصویری از رؤیای خواب
در عبور شب پر ملال
آنجا که رسالت آفتاب در حجاب سایه ها از یاد رفته ست
و عشق چنان درخشش ستاره ای
در دوردست حضور خویش
نهایت شکوه ست و اعجاز
و هر نگاه
آسمانی پرستاره
در پناه چهره های سرد وسعت من
عشق
در پس کدامین نگاه
خاموش است و نهفته
که اثبات آن را
انتظاری مضاعف می باید .



وسوسه ای پنهان گسترۀ بیکران تفکر را پیمود
تا زبان
گویایی تصویر اکنون تو باشد



چه بسیار آرزو
که در پوچی رویا گذشت
و شب بی حوصله باقی ست .
آنجا که رسالت آفتاب
در حجاب سایه ها از یاد رفته است
..............
............



از اوج بلند بر فراز غروب دامان گستر
به سکوت در پیرامن بیرنگ
صراحت را ، در کلامی به نغمۀ جادویی مهتاب ، جلوه ای شو .
در دل نیم شبی به فانوس ستاره
راه یابی به اضطراب ، از پس تصویر دروغین لبخندها .



چه ساده ، صداقت اندوه در جاری اشکها تصویر می شود
آنجا که غرور در هیات حضوری بی احساس
قاطع و بی تردید ، همگام زمان است .
و چنان همیشه و اکنون
بغض را در حجاب قاطعیت
رعایت می کند .
با دریچه
تنها در آمیختن و رنج را بر تجسم صبر زمزمه کردن
تا زمان سهم تو را در اشکهایت پیمانه کند .
چرا که زیستن ، همه غرور است و اشک !
شکست بغض ترجم را
بر تو گزیری نیست
که زمان
سرشاری شفقت و اجابت است .




هراس ناگفتنی انکار
انکار ناشدن های همیشه
همیشۀ جوئیدن خویشتن
در خواب آشفتۀ امروز
خاطره غمگین دیروزی ست
که در بی انجامی تصمیم فرو مرده



چنین بی ترانه بر که آواز می کنی نگاهت را
از دیرگاه عبور و اشتیاق
چنین پریشان در معبر زمان
درگاه بسته رضایت را
بر کدامین خاطر می گشایی ؟



نگاهی منتظر از همیشه و در هنوز
آشفته جانی که حال مقدر را
در انتظاری تلخ غرقه است.
آنکه اشارت را با نگاه درآمیخت
تا در سکوت ، غربتش را زبان ابراز باشد
دریچه را گو پلک بگشا
بر تارو و پود خاطره ای در دوردست
در معبری تهی
از حکایت گام پر طنین
من با حضوری همه امید
پای فرسوده ام بسی به راه .
شکوه حماسه است
تمام جستجوی من


مگر یقین بودن را
در آیینۀ نگاهی جوییم
که سایه ها حضور را شهادت نمی دهند
زمان راه خویش را در لبخند و بغض می گشاید
تا در میلاد یکی لحظه
ما را در سکون سکوتی رنجور مدفون کند
تو چه دانی اشک :
قداست شگرف جانی پاک است
اشک غربت از آیینه و سایه



نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک