دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ فضیلت عشق ( اروتیک )

فضیلت عشق ( اروتیک )

روبرت سالومون

ترجمه از آرش نراقی

 

کانت در عباراتی مشهور – یا غیرمشهور- به محوی سرسری یکی از عناصل اخلاق را از صحنه بیرون می راند : " عشق که از سر میل و هوس است قابل توصیه نیست ؛ اما محبتی که از سر ایفای وظیفه است – هر چند هیچ میلی ما را به ان واندارد ، وحتی وقتی که کراهتی ذاتی و مقاومت ناپذیر بر سر راه ماست – عشقی عملی است و نه بیمارگونه ، عشقی است که در اراده ریشه دارد نه در رقت قلبی نازکدلانه " از سوی دیگر ، دررساله میهمانی ، فایدروس یکی از جمله اظهارنظرهای شاذ افلاطون را در ستایش اروس برای ما مطرح می کند ؛ " هم از اینروست که من میگویم عشق کهنسالترین و نیکوترین خداست و بهتر از همۀ خدایان می تواند ادیمان را در کسب فضیلت و نیکبختی ، چه در زندگی و چه پس از مرگ ، یاری کند " . این مقاله دو هدف را دنبال میکند ؛ تصدیق اینکه عشق اروتیک ( رومانتیک ، بیمارگونه ) فی حدذاته یک فضیلت است ، دوم اینکه دید مارا نسبت به اخلاق وسعت بخشد .


اروس و اخلاق

 

عشق هیچ ابائی ندارد که با تمام خزعبلاتش از راه برسد ... عشق میداند که چگونه نامه های عاضقانه و طرۀ زلفش را حتی در اسناد دیوانی و مکتوبات فلسفی پنهان راه دهد . عشق هرذ روز زمینه ساز وموجد شنیعترین و حیرت انگیزترین منازعات و مشاجره هاست ، ارزشمندترین روابط انسانی را نابود می کند و استوارترین پیوندها را از هم می گسلند . این همه هیاهو و قیل و قال برای چیست ؟... این همان ماجرای هیشگی مجنون است که لیلای خود را یافته . ( خواننده گرامی باید این عبارت را به زبان دقیق و گزندۀ آریستوفائس تعبیر کند ) چرا امری چنین حقیر نقشی چنین عظیم ایفا می کند ؟

آرتور شوپنهاور ، جهان همچون اراده و بازنمایی

 

آیا عشق فضیلت است ؟ پاسخ به این سؤال آسان نیست . بدون تردید عشق مادرانه فضیلت است ، عشق به میهن نیز شاید فضیلت باشد . بدون شک عشق به بشریا هم فضیلت است . اما عشق رومانتیک چه ، عشق اروتیک ؟ آیا شوری که از ما ابلهی می سازد و مایه تباهی آنتونی ، کلئوپاترا ، رومئوی جوان ، ژولیت ، و کینگ کونگ شده است ، فضیلت است ؟ عشق امرخوشایندی است ، اما فضیلت نیست . شاید حتی خوشایند هم نباشد . هیسی ئد در منشأ خدایان اروس را نیرویی خلاف عقل و در تضاد با ان تلقی کرد و علیه ان هشدارمی داد . سوفلکس و یوریپیدیس هر دو ، به ترتیب در آنتیگون و هیپولیتوس ، از اروس تبری جستند و حتی ویرژیل هم تردید های خاص خود را داشت . در دوره های متأخرتر ، شوپنهاور معتقد بود که عشق تماماً امری جنسی و نکوهیده است ، وامروزه به احتمال خیلی زیاد ما با طرافت جمع خودخواهانۀ اسکاروایلد و کینگزلی امیس بیشتر احساس همدلی می کنیم تا ابراز احساسات آبکی عشق شناسان دوره های بعدتر . در واقع اگر به تاریخ اندیشه مغرب زمین نگاه کنیم ، بی اختلاف از اختلاف آراء در باب این مفهوم مهم و پرآوازه شگفت زده می شویم . این مفهوم هم به عنوان امری خلاف عقل و ویرانگر مورد لعن واقع شده و هم به عنوان سرچشمۀ کائنات ستوده شده است . اروس به خاطر بلاهتش بر سر زبانهاست ودر عیم حال به مرتبه خدایان برکشیده شده ، و همچون خدایی مورد پرستش است ( البته در ابتدا بیشتر خدایی حاشیه ای وغیرمهم تلقی می شد ، اما در دوران صدرمسیحیت چیزی فروتر از حدا به معنای دقیق کلمه نبود ) .

امروزه ما بر سر دو راهی ملاحظات دنیایی ای همچون وابستگی یا استقلال ، امنیت یا آزادی مشکوک " نامتعهد " ماندن ، گرفتار شده ایم . بنابریان دشوار است که به یاد خود بیاوریم که تاریخ عشق همانا جنگ میان حیوانیت از یک سو و الوهیت از سوی دیگر بوده است . واژۀ عشق در غالب موارد به معنای شهوت به کار رفته است و شهوت را دشوار بتوان به معنای واقعی کلمه فضیلت شمرد . در عین حال در تاریخی به همان قدمت ، عشق توسط برای مثلا کسانی همچون پارمنیدس ، امپدوکلس ، و فلوطین شأنی جهان شناختی یافته است ، و لذا تا حدی تنگ نظرانه می نماید که عشق را یکسره به عامل ومنشأ مناسبات انسانی تقلیل دهیم . از همین روست که شاهدیم در این عرصه فیلسوفان مدرن مقوله عشق را نادیده گرفته اند ( در این میان شوپنهاور ، همچون پاره ای موارد دیگر تا حدی استثناء است ) ، اما اخلاقیون در میدان سرخوشانه ترکتازی کرده اند و یک وجه ( یعنی شهوت ) را علیه وجه دیگر( یعنی فیض الهی ، پارسایی ، و تحقیرامور جسمانی – خصوصا ان دسته از امور جسمانی که در حضور انسانی دیگر به اوج خود میرسد ) بکار گرفته اند .

در تمام بحثهایی که دربارل عشق به مثابۀ یک فضیلت مطرح می شود ، لازم ( و امروزه مرسوم است ) که به انواع مختلف عشق اشاره شود .( مفهوم " انواع " در اینجا چه بسا پیشاپیش متضمن نوعی مصادره به مطلوب است ، زیرا موضوع دشوارتر احتمالا این است که کدام رشتۀ اتصال ان انواع ( یعنی دوستی ، عشق جنسی ، و عطوفت مادرانه و پدرانه ) را به یکدیگر ربط دهد نه انکه وجه افتراق انها چیست ) به طور خاص ، لازم است که میان اروس و اگاپه تمایز قائل شویم ، اروس را معمولاً به عشق جنسی ترجمه می کنند و اگاپه را به عشق غیرخودخواهانه و قطعا غیرجنسی نسبت به بشریت . این خط کشی غالباً به نحوی نادرست انجام می شود . برای مثال ،  اروس یکسره اروتیک تلقی می شود و تماما به تمایل و شور جنسی تحویل می شود که یقیقناً خطاست .یا وجه ممیز اگاپه را ایثار غیرخودخواهانه میدانند و ان را مقابل اروس فرض می کنند که در نتیجۀ ان اروس به استیثاری خودخواهانه ( یا دست کم تمنایی خودمحورانه ) تبدیل می شود .آگاپه چندان آرمانی می شود که نهایتاً فقط می توان وصف خدا باشد و لذا نم یتوند به عنوان یک فضیلت براساس همدردی میان آدمیان اطلاق شود .در مقابل اروس به یک امر دنیوی پلید تنزل می یابد که ذره ای معنویت در ان وجود ندارد . بنابراین وقتی عشق را به مثابۀ یک فضیلت تلقی می کنیم ، پیش از هر چیز ( بار دیگر ) حوزۀ اروس را فراخ می کنیم . ( به اعتقاد من ، عشق رومانتیک یک گونۀ تاریخی دیگر از اروس است ) لازم نیست که شخص مطلوبیت ( یا امکان ) آگاپۀ دیگر دوستانه را انکار کند تا ثابت کند که اروس اروتیک دست کم از پاره ای فضایل ان بهره مند است .

همچنین باید اروس و انچه را امروزه " عشق رومانتیک " می نامیم ، به دقت از سایر انواع احساسات و عواطف خاص ( برای مثال از عشق مادرانه ، پدرانه ، برادرانه ، یا خواهرانه ونیز دوستی ) تفکیک کنیم . به گمان من شوپنهاور تا حدی حق داشت که می گفت تمام عشقها تا حدی جنسی است ( ادعایی که بعدها فروید پی گرفت ) . اما روشن است که فرد نمی تواند چنین ادعایی را به کرسی بنشاند مگرآنکه گشاده دستانه مفهوم سکس و میل جنسی را بسط دهد ، و من در غالب موارد نگرانم که مبادا انگیزۀ این نکته یابی بیش از انکه توضیح ماهیت روابط انسانی باشد ، به خاطر پیامدهای تحریک کنندۀ ان باشد . نظریۀ معتدلتر ان است که بگوییم اروس ( و نه سکس ) تقریبا تمام احساسات و عواطف شخصی و بسیار صضمیمانه را در بر می گیرد . بنابراین می توانیم بگوییم که وجه ممیز اروس به طور کلی عبارتست از نوعی کشش و احساس شدید نیمه – جسمانی نسبت به یک فرد خاص ، یا اگر دوست دارید "کشش و شوق به در آغوش گرفتن " از نوع بوسکاگیلیایی . ( افلاطون در هنگام سخن گفتن از اروس غابلاً از ان به نوعی شوق یا میل تعبیر می کند ، حتی وقتی به قلمرو صورمثالی می رسد ) بدون تردید میل جنسی بخشی انکارناپذیر از عشق رومانتیک است ، هرچند مطلقاً روشن نیست که میل جنسی منشأ ان عاطفه است یا محمل آن . وجه تمایز اروس از آگاپه این است که در اروس فرد تا حد بیشتری درپی منافع شخصی خویش است ، اما این بدان معنا نیست که اروس خودخواهانه است و چیزی جز میل جنسی نیست . اروس در عین حال متضمن شوق جسمانی بسیار عامتر" با هم بودن " است ، تمایلاتی شخصی نظیر " مورد قدرشناسی واقع گشتن " و " با هم خوشبخت بودن " ، تمایلات الهام بخشی چون ، " برای تو بهترین بودن " ، تمایلات "دیگر دوستانه ای " مانند " انجام دادن هرانچه در توان من است برای تو " . به قول لاروشفوکو ، " در روح ... عظشی برای چیرگی ، در ذهن همدلی " ، در جسم ، هیچ چیز جز شوق لذت بخش و پنهان به تصاحب کردن ، پس از هزار ویک راز و رمز" .

این تصور نادرست و رایجی است که در مناسبات جنسی طرف مقابل صرفاً " ابژه " ای برای رفع خواهش و دفع هوس است ، همین خطاست که به این تصور منجر شده است که اروس مایۀ تحقیر است و فقط در پی ارضای خود است . ببنید کانت در این باره چه می گوید : " تمایلات جنسی از زمرۀ تمایلاتی نیست که انسان نسبت به انسانی دیگر ، از آن حیث که انسان است ، بورزد . بلکه صرفاً تمایل به برقراری ربطۀ جنسی با طرف مقابل است ، و لذا منشأ تحقیر ماهیت انسانی است ، تمایلات جنسی موجب می شود که یک جنس برجنس دیگری ترجیح داده شود و حرمت ان جنس بواسطۀ  ارضای خواهش و هوس زیرپا نهاده شود " . اما بدون تردید پرسش اصلی ( همانطور که افلاطون 2300 سال پیش مطرح کرد ) این است که وقتی شخصی به لحاظ جنسی متمایل به دیگری می شود در واقع متمایل به چه شده است . در میهمانی ، آریستوفانس می گوید که شخص مایل به سکس نیست بلکه طالب وحدت ( دوباره ) با ان دیگری است ، سقراط به تأکید می گوید که شخص در واقع طالب و مایل به صور مثالی است . حتی اگر این قبیل غایات را برای اروس بیش از حد عجیب وغیرواقعی بدانیم ، باز هم روشن است که یونانیان – برخلاف کانت و بسیاری از امروزیان – میل جنسی را بسی بیش از تمایل به عمل جنسی { سکس } می دانستند و به هیچوجه ان را تمایلی ضد فضیلت تلقی نمی کردند . دست کم ، روشن است که میل جنسی نوعی تمایل بسیار قوی است که فرد از طریق سکس نسبت به دیگری دارد . پرسش این است :تمایل به چه ؟ و به هیچوجه نباید از ابتدا فرض کنیم که پاسخ این پرسش به نحوی از انحاء به " ابژه های " جنسی ربطی دارد . در واقع اگر سرنخ بحث را از هگل و سارتر وام بگیریم ، می توانیم ادعا کنیم که پاسخ ان پرسش کاملا با " سوبژه " ی جنسی مربوط است ، و سوبژه ها به اقتضای ذاتشان نمی توانند یکسره امری جنسی باشند .

 

روشنترین تفاوت میان عشق اروتیک ( رومانتیک ) و سایر اشکال خاص عشق عبارتست از مرکزیت میل جنسی ( " جنسی " را " تناسلی " نخوانید ) اما دو تفاوت دیگر نیز در کار است که به لحاظ فلسفی بس روشنگرتر است .

مسألۀ نخست که امری بسیار مناقشه انگیز است عبارتست از پیش شرط برابری . شاید این امر در پرتو اتهامات جدیدی که امروزه بر عشق وارد می کنند و ان را شیوه ای برای تحقیر و سرکوب زنان می انگارند ( شولامیث فایرستون ، مرلین فرنچ ) عجیب بنماید ، اما اگر از منظر تاریخی نگاه کنیم معلوم می شود که هرچند ما از برابری واقعی فاصله داریم ، اما عشق رومانتیک فقط وقتی دست می دهد که زنان تا حدی از نقشهای اقتصادی و اجتماعی سنتی فرودستانۀ خود رهایی یافته باشند . عشق رومانتیک فقط وقتی رخ می دهد که زنان مجال انتخاب بیشتری دربارۀ زندگی خود – و درباره عشاق و به ویژه همسر خود – داشته باشند . این نکهته یاداور آدم  جان میلتون است ، شخصیتی که در اوایل دوران عشق رومانتیک آفریده شد و کسی بود که خصوصا از خداوند خواست که به او نه صرفاً یک همبازی یا مونس یا تصویری آیینه ای ، بلکه موجودی همسنگ و برابر عطا کند ، زیرا " در میان نابرابران چه جامعه ای می توان بنا کرد ، کدامین نشاط راستین یا همسازی را می توان امید برد ؟ " . یا به تعبیر استاندال ، می توانیم بگوییم که عشق مستعد ان است که طرفین برابر بیافریند حتی انجا که چنان برابریی وجود ندارد ، زیرا برابری همانقدر در عشق رمانتیک ضروری است که اقتدار در رابطۀ پدر و مادر یا فرزند – خواه حق این حقیقت را انچنانکه می باید اذعان کنند و بر وفق ان عمل نمایند ، خواه نه .

تفاوت دیگری که میان اروس و عشق های دیگر وجود دارد این است که عشق رومانتیک ، برخلاف مثلا عشق خانوادگی ، از پیش معلوم و مقرر نیست بلکه در غالب موارد خود انگیخته است . ( در این زمینه " دوستی های رومانتیک " خصوصا در خور ذکر هستند ) در عشق اروتیک – رومانتیک عنصر انتخاب نقش بسیار مهمی ایفا می کند . عشق خانوادگی ، به این معنا ، همیشه از پیش تجویز شده و مقدر است . عشق میان زن و شوهر ، یا آنچه نویسنده ای چون دوروگمونت " عشق زناشویی " می نامد ، از جمله رابطۀ جنسی میان زوجین نیز چه بسا به این معنا امری از پیش تجویز شده و مقدر باشد . بدون تردید این بدان معنا نیست که عشق زناشویی نمی تواند رومانتیک باشد و به این معنا هم نیست که تنها مشخصۀ عشق رومانتیک بداعت یا هیجان و اضطراب ناشی از ان بداعت است . این خطای رایجی است که شور و شعف ناشی از عشق را با خود عشق اشتباه نگیریم – بدون انکه از خود بپرسیم ان شور و شعف معطوف به چیست . در غالب موارد عشق و ازدواج با یکدیگر آغاز می شوند حتی اگر برای همیشه در کنار هم باقی نمانند ، و تفکیک انها صرفاً بدان معناست که عشق می تواند جدای از ازدواج هم باشد درست مانند اسب که می تواند از گاری جدا باشد ، هر چند در ان حال گاری بیحرکت برجای خود می ماند .

چه چیزی در اروس می تواند فضیلت آمیز باشد ؟ شخص چه بسا در توجیه عشق جنسی ان را سراشیبی ای بداند که به ازدواج می انجامد ، اما این ستایش آبکی موجب می شود که ما عشق رومانتیک را امری کودکانه ، ابلهانه ، و نوعی توطئۀ طبیعت یا جمعه تصور کنیم که کارش این است که نوجوانان نابالغ را که عامدانه سرکشی و طغیان می کنند بفریبد و رام و پحته کند . شخص چه بسا اروس را به عنوان سرچشمۀ ناشناخته بسیاری از زیباترین آفرینشگریهای ما ، از اشعار دانته گرفته یا تاج محل ، بستاید . اما این هم عشق را به عنوان یک فضیلت خوار می دارد و ان را صرفا یک  وسیله تلقی می کند ، مثل فروید که لذت ناشی از حبس مدفوع در دروان کودکی را وسیله ای برای آفرینش هنر عالی می دانست . اما به نظر من اروس را بنا به سه دسته کلی از دلایل فضیلت نمی شمارند :

1 ) اروس به طور کامل به امری جنسی فروکاسته می شود ، و فیلسوفان تا انجا که لطف می کنند و اساساً ذهن خود را به مقوله سکس آلوده می کنند ( البته صرفا از ان جهت که فیلسوف اند ) ، مایلند که سکس را امری خوار و قبیح تلقی کنند که حتی در خور ان نیست که به عنوان یک فضیلت درنظر گرفته شود . این تصور تا حدی ناشی از ان است که سکس را با نوعی تفریح و خوشگذرانی می دانند یا وسیلۀ برای تولید مثل ، و در هر حال آن را مجموعه ای از تمایلات می انگارند که باید به قید اخلاق مقید شود وخود فی حدذاته هیچ ارزش اخلاقی ای ندارد .

2 ) اروس نوعی عاطفه است و عواطف اموری نامعقول ، بیرون از کنترل ، گذرا و مقطعی محسوب می شوند نه اموری که ذاتی شخصیت اند ، عواطف محصول " غرایز " و از جمله اموری بشمار می روند که مطلقا در برابر قرائن و ملاحظات عینی تن به تسلیم نمی سپارند . حتی ارسوط ، یکی از معدود طرفداران احساسات در تاریخ فلسفه ، تأمید می ورزید که فقط وضع و حال ( شخصیت است که می تواند فضیلت به شمار آید ، نه احساسات .

3 ) اروس ، حتی در انجا که امری صرفا جنسی نیست ، عشق به خود و میلی کاملاً خود –خواهانه است ، حال آنکه یکی از مهمترین ویژگیهای فضائل ، به تعبیر هیوم ، عبارتست از سودمندی انها ، خوشایندی شان برای دیگران ، فضیلت مبتنی است بر احساساتی مانند همدردی و همدلی . عشق رومانتیک ، به هیچوجه مایۀ " خوشایند دیگران " نیست ، بلکه بیشتر مایۀ آشفتگی و گاه مایۀ آسیب به دیگران و ویران کردن خود است . عشق رومانتیک بیشتر انحصارطلب ، حسود ، وسواسی ، ضداجتماعی ، حتی " جنون آمیز " است . و از دل این قبیل امور فضیلت بیرون نمی آید .

روشن است که به اعتقاد من تمام این انتقاداتی که بر فضیلت بودن عشق رومانتیک وارد کرده اند آشکارا باطل است ، اما من بخش اعظم این مقاله را صرف ارائۀ دیدگاهی بدیل خواهم کرد . بگذارید فعلا در همین حد بگوییم که این انتقادات ماهیت امرجنسی ، ماهیت عواطف ، و ماهیت عشق به طور خاص را بد فهمیده اند و آن را بی جهت تحقیر کرده اند  . برای آنکه من دراینجا زیاده نامعقول و رومانتیک به نظر نیایم ، بگذارید افلاطون را هم به جبهۀ خودم دراورم . افلاطون  آشکارا اروس را فضیلت می دانست ، و تمام ناطقان در رسالۀ میهمانی با این اندیشه موافق بودند . حتی سقراط هم که در میان ان ناطقان از همه کم ذوق و شوقتر است ، اروس را به عنوان " درک " لذت حسّانی ، می ستاید ( شاید بیشتر لذت حسّانی مربوط به ذهن و نه جسم . اما به هر حال بعنوان لذتی که اروتیک است ) ، نه به عنوان درک فارغ دلانۀ زیبایی و خرد ( انچنانکه بسیاری از مفسران آکسفوردی وا می نمایند ) . ( چرا او اینقدر به زیبایی در هنر بدگمان بود ولی ان را در اروس می ستود ؟ ) در اندیشۀ افلاطون ، اروس صرفاً ازانرو فضیلت بود که ( تا حدی ) نوعی احساس بود ، احساسی سرشار از شوق ، احساسی که در عین حال نوعی اشتغال وسواسی به خویشتن ( به ان معنای خصوصاً شریف و برجستۀ سقراطی ) بود .

 

ادامه دارد ....

نویسنده : MEHDI ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها: مقاله
comment نظرات () لینک