دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ شبانه 6

 

 

با آرزویی در دور دست

فاش بودیم

و اجبار شدیم

ناپیدایی راز گونه اندیشه را

در وظیفه پیمودن

!

از پس اولین تلخ نگاهمان

در بیفرجامی نخستین گام

در قاطعیت خلقت

دچار در ابهامی ناگشوده ایم

در ندامت آمدن

به التزام ماندن

در جاودانی اعجاز آفرینش

در تقدسی مطلق

قضاوت را ناتوانیم.

 

 

سنجیدیم و سنجیده شدیم

به عدالت!

بر اراده ای در پس تقدیرمان

نه بر اعتمادی بر انجامها .

 

 

در آستانه سعادت

تمامی شادی مان

در لبخندی جلوه کرد .

 

 

وغم ها اما

در وسعت بغضی

که به هر تلنگرشکست .

 

 

وسعت جهان را جای نیست

در محدودیت نظاره

و چه بسیار مکان

که بر بیخبری مان گسترده ست .

و زمان

اما :

بیرحمی گذارش را

سر ایستایی نیست .

 

***

 

 

ابهام شیشه را باران شست

تا نگاه در پیدایی گستره

صراحت دگرسو را دریابد .

آنسوتر

بغضی به بار نشست

بر بستر خیس فردا .

 

***

 

 

یقین رهایی بخش تعلق

بر حضوری جاودان .

 

 

انسان

حضور برتر را رعایت شد

بر تداوم میلادها .

نفسی دیگردمیده شد

تا یکی انسان به صحنه درآید

در تداوم گذارها .

 

***

 

 

دچار در بطن حادثه ای ناگزیر

در سرگشتگی ابهام دگربار

بار هزاران حسرت بر دوش

از دیرگاه عبور و اشتیاق و تردید

راهی شدن

تا چنان همیشه

لبان سکوت در غروب ترانه بسته مانَد .

 

***

 

 

بر معبری

تهی از حکایت

فریاد کن امید ناآزموده را

تا بر امتداد خالی نقش بندد

ردپای صراحت .

 

***

 

 

بی چراغ

جویای خواب در هجوم سایه و سکوت

و ما همچنان

در هراس رؤیایی بی حماسه !

 

***

 

 

تو آن یقینی

که کوه را بر سکون اجبار می کند

در قلمرو اعجاز

تو آن صلابتی

که تبسم را بر لبان تردید تصویر می شود

 

***

 

 

صداقت را

درکلامی

به نغمۀ جادویی مهتاب

و عبور را به اشارت

رو سوی حقیقت رازها .

ای جاودانی یادها

نگاهت شرافتی ستودنی ست .

***

 

 

زمان بر سطحی از انتظار و امید

بر شب حسرت جاری ست

تلنگر زمزمه بر اندیشه سکوت

و اندک امید بر دریچه ای رو سوی تماشا

و شب

خسته از سماجت کبودش

آنجا که آفتاب رسالتش را

در حجاب سایه و تشویش از یاد برده است

و عشق اما

چنان تلألو ستاره ای

در دور دست حضور

نهایت اعجاز ست و آروز

 

***

دچار در بند تعهد

تا اندیشه از حصار نباید

خیالی برنتابد

که در قلمرو خدایان

گناه نخستین است .

دانستن

چه بسیار رؤیا

که در بستر تقدیر

ناباورانه ، شدن را آزمود

و تجربه بیهودگی را

تا هنوز در نظاره ست .

یأسی

چنان همیشگی زمان

در جاودانگی رسوایش

معبر تصمیم را

بر گام تحقق بسته ست .

ملال خاطره

مجال رفته را در حسرت و دشنام

به نجوا تکرار می کند

جهانی را که به سخاوتش دلخوش دارد .

 

***

 

انسان

در میلادی ناخواسته

پایکوبان فتح گسترۀ زمان است

که زیستن

تنها مرزهای خواب آلود رؤیا

کفایت نیست .

عشق در کدامین نگاه

خاموش است و نهفته

که اثبات را

جز انتظاری مضاعف نیست.

 

***

 

 

جار حضور

تلاشی از اجبار

بر اثبات بودن است.

سعی مان

تکرار کهنه ای از پندارهاست .

در حسرتی رنجبار در خَم فاصله

مرگ ما ناگاه

برگذشتن از واپسین رخصت است .

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ ها: شعر
comment نظرات () لینک