دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ چپ گرایی مدرن چیست ؟

 

ریچارد گامبین

مترجم : محسن صابری

 

اگر تمامیت تغییراتی که در هر زمینه ای طی ده سال گذشته در فرانسه به وقوع پیوسته است را در نظر بگیریم ، و فقط از همین کشور سخن بگوییم ، مجبوریم اذعان داریم که منش فکری قدیم مان به سختی ما را امده جذب این تغییرات کرده است .

می خواهد مسئله درباره رشد ناگهانی اقتصادی باشد ، یا هجوم گستردۀ کودکان و نوجوانان به مدارس و دانشگاهها ، یا صعود تقاضای کل به سطحی که تاکنون تصورش را هم نمی شد کرد ، یا نیازهای جدید زاده شده از انتقال یکجای جامعه به مرتبۀ کمۀی بالاتری ، ما قادر نیستیم که خصوصیات روحی مان ؛ تفکرمان و عکس العمل طبیعی مان را به عصرتکنولوژی پیشرفته وفق دیهیم ( تکنولوژی پیشرفته ، یا انگونه که برخی از جامعه شناسان مایلند انرا " عصرپساصنعتی" بنامند ) .

 


 

اگر در نظر آوریم که برای قرنهای بسیاری ، در واقع تا همین زمان کنونی ، در بیشتر کشورهای جهان ، زندگی با سطح مصرف درخوری تعریف شده ( برحسب خوراک ، فرهنگ و منافع اجتماعی ) که ویژگی برجسته اقلیتی ممتاز بود ؛ می توان گفت که زمانه کنونی بابرآمد توده ها به قلمرو زندگی واقعی ویژگی می یباد . به عبارت دیگر با برامدشان به سطحی که ارضاء حداقل نیازهایشان قابل تصور است .

انسان با اگاهی اش نسبت به فرارفتن از قلمرو کمیابی ، برای ارضاء نیازشهایش ناشکیبا است . روشن است مبارزه علیه موانعی که سد راه انسان در برخوردار شدن از ثمرات کار خودش است اشکال جدیدی به خود گرفته است . و این در مقیاس اجتماعی ، بدین معنی است که مبارزات اجتماعی هم در نمودش و هم در اهدافش تغییر یافته است .

اگر به جنبش کارگری فرانسه از زمان آغازش سازماندهیش از دهۀ 1880 ( چه در سطح اتحادیه ای و چه در سطح حزبی ) تا پایان دهل 1950 بنگریم ، دیده می شود که یک مسیر تاریخی تحول را به دنبال کرده که از شرایط انباشت انبوه سرمایه آغاز شده و به دوره مصرف پایان یافته است . طی این دوره 70 ساله ، مسأله اولیه مورد توجه کارگران عبارت بود از اینکه از خودشان در برابر بیکاری ، فقر ، تعدی کارفرماها حفاظت کنند ، بطور خلاصه یعنی اینکه از خودشان علیه تمامی خطرات نهفته در یک جامعۀ اقتصادی مبتنی بر کمیابی محافظت کنند . دولت لیبرالی ادعای حفظ موضع بیطرفی داشت ، که بطور ضمنی بدین معنی بود که این امر سازمانهای ایجاد شده توسط پرولتاریا است تا برای رفاه هر روزه کارگران بجنگند ، و در همان زمان علیه سیتمی باشند که بخاطر طبیعت اش بیعدالتی و فقر را جاودانه کرده است . در نتیجه ، اتحادیه ها ، هر چند قاطعانه ممکن بود از یک نوع سندیکالیسم انقلابی در تئوری حمایت کرده باشند و علیرغم برنامه های بلندپروازانه و واژگان مکاشفه ای ، در حقیقت در عمل تا حدودی رفرمیسمی آبکی را به کار بستند .احزاب سیاسی ، که در اخر قرن تحت تأثیر مارکسیسم بودند ، روال مشابهی را تعقیب کردند . بدین معنا که یک ایدئولوژی انقلابی توأم با عمل رفرمیستی را به توده ها پیشنهاد کردند ( این بهمان اندازه برای حزب سوسیالیست فرانسه – بخش انترناسیونال کارگران " SFIO " پیشا 1914 درست است که برای حزب کم.نیست پسا 1930 ) . قدرت نفوذشان بر توده ها نسبت مستقیمی داشت با ساختار منضبط و سفت و سخت سازمانی شان . و تا انجایی که حزب کمونیست فرانسه مدنظر است ، هنوز غرق در شکوه یک انقلاب پیروزمند بود و واژگان به غایت سرنگونی طلبانه اش خود عاملی دیگر در نفوذش بود .

در یک کلام ، نفوذ کادر رهبری این اتحادیه ها و احزاب بر توده های طبقه کار کن عمدتا منوط به طبیعت اهدافشان بود . پرولتاریا که ملزم به مبارزه برای اهداف فوری اقتصادی در شرایط کمیابی بود ، از آوتومی اش صرفنظر نمود و قدرتش را به نمایندگانش تفویض کرد و حتی این امر بیشتر بدین علت بود که واقعیت های بازار سرمایه داری ، سازمان و تمرکز تصمیم گیری را ضروری می ساخت .بل کلام اینکه از انجایی که طبقه کارکن مجبور بود خودش را به گروه فشار تبدیل کند ، خودش را با تمام خصوصیات گروه فشار تجهیز کرد : یعنی با رهبری ، بوروکراسی ، هیرارشی و خودکامگی .

نتایج حاصله ( افزایش دستمزدها ، ایمنی شغلی ، بیمه اجتمعی ، سایر مصوبات سودمند برای پرولتاریا و دمکراتیزه شدن سیستم انتخابی ) همگی دقیقاً منطبق بودند با نیازهای طبقه ای که می کوشید تا جایی در سیستم سرمایه داری کسب کند . البته میزان واقعی این دستاوردها می تواند مورد بحث باشد ، ولی غیرقابل انکار است که رهبریت طبقه کارکن ، با مسئولیت ادارل منافع فوری این طبقه ، وظایفش را با روشهای مدیرانه به پیش برد.

دلیل اینکه چرا حراست و نفوذ برای تقریبا یک قرن به درازا کشید ، و هنوز تا درجه ای دوام دارد این است که مسئله اقتصاد و تأمین شغلی هنوز واقعیت امروزۀ دو سوم از جمعیت است و این واقعیتی است که نباید فراموش شود .

مسیر تحولی که در 1936 آغاز شد با جنگ جهانی دوم مختل شد ، تا اینکه در اثر جنبش مقاومت { علیه اشغال فرانسه بوسیلۀ رژیم هیتلری } روی آوری مبارزین به حزی کمونیست دوباره شکوفا شد . متعاقاباً آزادسازی فرانسه ، وضعیت کمپانی اقتصادی ، عدم تأمین شغلی ، پیامد منطقی اش را از نو ایجاد کرد . پیامدی که عبارت بود از طلوع مجددی در قدرت حزب کمونیست و اتحادیه هایی که توسط این حزب کنترل می شدند ، و لی در آغاز دهۀ 50 یا حوالی ان ، هنگامی که فرانسه شروع کرد از ورطه مشکلات اقتصادی بیرون بیاید ، رهبری سنتی طبقه کارکن ، علیرغم قدرن بی نظیرشان ، بطور کاملا واضح با آرزوها و آرمان کارگران ( که معطوف به فرصتهای جدیدی بودند که جامعه صنعتی ارائه داده بود ) بیگانه بود . ساختار سیاسی ( حزب کمونیست ) و ساختار اتحادیه کارگری ( CGT  ث .ژ .ت) بر مبنای سانترالیسم دموکراتیک بود ، که می توان گفت تمرکز کامل برای منفعت دستگاه حزب و اتحادیه ، یک استرتژی که بین رفرمیسم و اذیت و آزار نهاد دولتی در نوسان بود . اینها معیارهای سازمانی طبقه کارکن بودند که از طرف اکثریت جنبش کارگری فرانسه در سالهای بعد از آزادسازی فرانسه در نظر گرفته می شد .

 

ادامه دارد....

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
تگ ها: مقاله
comment نظرات () لینک