دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ در بیان رویدادهای دوران پادشاهی تهماسب صفوی 6

پاداش مهمان کشی

 حسن اقا قاپوچی باشی یکی از معتمدان باب عالی به همراهی علی پاشا حکمران ولایت مرعش با هدیه های فراوان در قزوین به حضور شاه تهماسب رسیدند ؛ اما تهماسب که ( در معاملۀ پایاپای ) خویش هدیه های سلطان را قابل نمی دانست و در مقابل این نوع خدمت کلی از حضرت خواندگار و سلیم خان جایزه و جلدوئی که لایق ایشان باشد ( 27 ) انتظار داشت عذر آورد که چون سوگند یاد کرده است بایزید و فرزندانش را تسلیم سلیمان نکند مصلحت ان است که کسان سلیم به قزوین آیند و این کار را فیصله دهند تا او نقض عهد نکرده باشد . درست است که این عمل در هر صورت مهمنکشی محسوب می شد ، اما تهماسب ، ان مرد لئیم ، می خواست در واقع با یک تیر دو نشان بزند ، بهتر هم بگوییم هم جایزه ای کلان می گرفت و هم خیال خودش محبت و اعتماد سلطان سلیمان را جلب میکرد . تهماسب در پایان تذکرل خود پس از ابراز تمایل به دریافت ( جایزه ) می گوید که : ( در عالم دوستی از خواندگار توقع دارم که اذیت به سلطان بایزید و فرزندان او نرسد ( 28 ) . )

با اطلاعی که تهماسب از شدت غضب سلطان سلیمان نسبت به کرده های پسر ارشدش داشته است دشوار است تصور کرد که پادشاه صفوی از روی کمال صمیمیت به نگارش این مطلب اقدام کرده باشد . عمل تهماسب درست به آن می ماند که بره ای را در اختیار گرگ گرسنه ای بگذارد و در عالم دوستی از گرگ توقع داشته باشد که هیچگونه آزادی بره نرساند . به هر صورت تهماسب که با چنین تدبیری به خیال خودش عهدشکنی نمی کرد یا اگاهی به این که مردم ایران این کار را بسیار نکوهیده خواهند شمرد سلطان بایزید و فرزندانش را تسلیمخسروپاشا ، فرستادۀ مخصوص سلطان سلیم ، کرد . خسروپاشا ، حاکم وان ، و علی اقا و سنان بیگ دو تن دیگر از ناموران دربار عثمانی مأمورین داشتند که پس از تحویل گرفتن بایزید و فرزندانش هدیه های سلیمان و سلیم را به کسان شاه تهماسب تسلیم دارند . فرستادگان سلطان عثمانی ، طبق دستور مخدوم خویش ، بایزید و فرزندانش را در میدان اسب قزوین خفه کردند و جسدهای انان را با خود به استانبول بردند . بوزبک ، سفیر فردیناند اول ، کشتن بایزید را بدین سان وصف کرده است : 


" ... و هنگامی که زه کمان بر حلقوم وی ( بایزید ) انداختند پیش از آن که جان به جان آفرین بسپرد فقط یک تمنا داشت ، می خواست فرزندانش را ببیند و برای آخرین بار با ایشان بدرود گوید و تنها چیزی که برایش به جا مانده بود به ایشان بسپرد ، و آن بوسۀ وداع بود . اما مأموران سلطان از اجابت این تمنا امتناع ورزیدند . این پایان کار بایزید و دسیسه های شوم وی بود . راهی که وی برای نجات خویش انتخاب کرده بود سرانجام باعث هلاک وی گردید . " ( 29 ) 

در مقابل این " عمل دوستانه " سلطان سلیمان نه تنها هدیه های بسیار گرانبهایی برای شاه تهماسب فرستاده بود بلکه با ویران ماندن قلعۀ قارص و سرزمین های مرزی موافقت میکرد و حاضر بود به قید سوگند حکومت عثمانی را به رعایت پیمان صلحی با ایران وا دارد ( جایزه و جلدوی لایقی ) که شاه تهماسب انتظار داشت و اینک می گرفت به گفتۀ یکی از مورخان معاصرش عبارت بود از : ( چهار صد هزار فلوری سکۀ سرخ از جانب سلطان سلیمان و یکصد هزار فلوری از جانب سلطان سلیم خان که بر روی هم سی هزار تومان رایج عراق بوده باشد با بعضی تبریکات و تنسوقات روم و افرنج و چهل رأس اسب های تازی با زین وبر گستوان طلا و مرصع و زربفت ... که مقومان مبصر از قیمت آن به عجز خود معترف بودند ( 30 ) . )

آنتونی جنکین سون سوداگر انگلیسی که چهار روز بعد از ورود سفیران عثمانی به قزوین رسید می نویسد که تمامی هدیه ها و از آن جمله اسبان زیبا با لگام ها و بر گستوان های زرین در حدود چهل هزار لیره به پول آن روزی انگلیسی ارزش داشت و خود جنکین سون شاهد جشن های مفصلی بود که به مناسبت عقد پیمان صلح و مؤکد ساختن آن قرارها با سوگندهایی بر روی قرآن ، در قزوین دائر ساختند . ( 31 )

 

تاوان صلح پایدار

تهماسب آن حسابگر زیرک وآشتی جو ، عهدنامۀ صلحی را که بدین سان با قید سوگند مؤکد گردیده بود تا آخر عمر محترم شمرد و از این پس بودن با زنان حرم سرای خود را بر پوشیدن جوشن و خفتان رجحان نهاد . اهمیتی که تهماسب از بسیاری لحاظ برای حفظ صلح میان ایران و عثمانی قائل بود از انجا هویداست که حتی پیش از عقد صلح ، یعنی در دوران متارکه ای که پس از سال 961 ه . ق حکمفرما گردید ، دستور داد فرزند دومش ، اسماعیل میرزا ، را در قلعۀ قهقهه واقع در ناحیۀ بافت از توابع قراچه داغ زندانی کنند . هناگمی که دالساندری سفیر ونیز به ایران رسید 15 سال از زندانی شدن اسماعیل در قلعۀ قهقهه می گذشت . وی در سفرنامه اش می نگارد که تهماسب اسماعیل را بی اندازه دوست می داشت اما چون رعیت از بن دل به اسماعیل علاقمند بودند پدرش می ترسید که مبادا این جوان دلیر سر به شورش بردارد و مدعی تاج وتخت شود . از نوشته های دالساندری پیداست که همگی سرداران و سران لشکر از دلیری ، غرور ، و عزم اهنین اسماعیل میرزا در وحشت بودند و تودۀ مردم عقیده داشتند که اگر روزی اسماعیل از قلعۀ قهقهه بیرون آید گروه زیادی از بزرگان سرخ کلاه را از کار برکنار خواهد کرد و بسیاری از برادران خویش را ، که بر مقامهای بزرگی تکیه زده اند نابود خواهد کرد . به گفتۀ دالساندری ، آن جوان شجاع با قامتی برازنده ، اندامهایی ورزیده ، سری پرنخوت و نظری بلند در جنگ با لشکریان عثمانی مکرر شجاعت خود را نشان داده بود . در جنگ با پاشای ارزروم شکستی که اسماعیل بر سپاه بزرگ عثمانی وارد کرده بود چنان قاطع بود که اگر تهماسب ان جوان دلیر و گروه کوچک سواران از جان گذشته اش را فرا نمی خواند تصرف ناحیۀ بزرگی از خاک عثمانی به آسانی میسر می شد . به گفتۀ همین سفیر ونیزی :

" از این رو معصوم بیگ ، وزیر اعظم تهماسب و دشمن خونین اسماعیل میرزا که می گفت شاهزادۀ نام برده نقشه های جاه طلبانه ای در سر دارد و بی اجازۀ پدر لشکری تدارک دیده و به هنگام صلح به خاک عثمانی تجاوز کرده است نزد تهماسب بدگویی آغاز کرد و نامه هایی را که به شاه نشان داد که اسماعیل به حکام ایالت های مختلف فرستاده و انان را تشویق به جنگ با عثمانی کرده بود و این کارها را سرپیچی از فرمان پدر شمرد بدین سان معصوم بیگ شاه را وادار کرد که فرزندش را در دژی زندانس کند و نگهداری ان دژ را به دست پاره ای از امیران معتمد و گروهی از لشکریان خود سپارد . اکنون بیش از 17 سال است که این شاهزادل جوان در زندان به سر می برد . همین امسال پاسداران را از آن دژ فرا خوانده اند اما اسماعیل را ازاد نکرده اند . شاه برای دلجویی وی چندین زن زیبا به ان دژ فرستاده است تا مگر همنشینی با انان از دشواری های زندگی در زندان بکاهد اما اسماعیل میرزا هرگز به همخوابگی با آن زنان راضی نشده است . چه ، می گوید که خودش دوران حبس را با شکیبایی تمام خواهد گذرانید اما طاقت آن ندارد که جگرگوشگانش را نیز زندانی ببیند . هم چنین گفته است که ان کنیزکان شایستۀ آن نیستند که در زمرۀ خانم های درباری باشند " ( 32 )

از نوشته های وین چنتو دالساندری کاملا آشکار است که تهماسب با وجود علاقه ای که نسبت به فرزند دلیر خود ، اسماعیل میرزا ، داشت بی گفتگو وی را به خاطر حفظ صلح و جلب رضایت سلطان عثمانی بهزندان افکنده بود نه به علت آن که نسبت به آیین تسنن گرایشی نشان می داد ، یا به گفتۀ مورخ دیگری در هرات مرتکب خلافکاریهایی شده بود .سخنان صاحب شرفنامه در این مورد به کلی بی اساس ( 33 ) و نامعقول است به ویژه که اوژیر بوزبک ، سفیر فردیناند ، مانند دالساندری زندانی شدن اسماعیل میرزا را معلول هجوم به خاک عثمانی و حتی تبانی میان شاه تهماسب و سلطان سلیم قانونی می داند . بوزبک در این باره می نویسد :

"  در میان فرزندان تهماسب از همه برازنده تر اسماعیل است ، همانم نیایش شاه اسماعیل ، که از لحاظ سرشت و ویژگی های اخلاقی شباهت زیادی نی زبه وی دارد . این شاهزادۀ خوش سیما را با نسل عثمانیان دشمنی خونین است . مشهور است که چون به دنیا آمد دستش را پر خون یافتند و به همین سبب از هنگام زادنش همه مدعی بودند که جوان دلیر . جنگاوری خواهد شد . در آغاز جوانی به واسطۀ پیروزی درخشانش بر سپاهیان عثمانی درستی این پیش گویی بر همه آشکار گردید ؛ اما چون مخالفت های پدرش با سلطا سلیمان به صلح انجامید هر دو موافقت کردند که اسماعیل را به زندان افکنند تا خار راه پیمان صلح نباشند " ( 34 )

بی گفتگو زندانی کردن اسماعیل میرزا و تسلیم سلطان بایزید منجر به ایجاد روابط دوستانه ای میان ایران و عثمانی شد که با وجود ناپایداریش برای شاه تهماسب فرصتی بسیار مغتنم و برای کشورهای اروپایی رویدادی خطرناک بود .در این دوران آرامش ناپایدار مناسبات میان باب عالی و دربار تهماسب در قزوین چنان دوستانه شد که از آغاز تأسیس سلسلۀ صفوی هرگز کسی همانندش را به خاطر نداشت . لحن نامه های پر مهر و محبتی که در چند سالۀ آخر عمر تهماسب به دربار ایران رسید شاهد گویایی بر این بهبود مناسبات است . پیمان صلح سال 969 ه . ق و برگرداندن جسد بی جان سلطان بایزید هما کوشش های فرستادۀ جمهوری ونیز و پاپ اعظم و سایر پادشاهان عیسوی اروپا را نقش بر آب کرد . بزرگترین نتیجۀ مترکۀ سال 961 ه . ق و پیمان صلح سال 969 ه وق افزایش فشاری بود که از جانب امپراتوری عثمانی بر جمهوری کوچک و نیرومند ونیز وارد می امد . شاید تهماسب بر اثر ضعف پیری و فرسودگی از جنگ های پی در پی می خواست از بن دل باور کند که موافق سوگندنامۀ سلطان سلیمان از ان پس کشورش ایمن خواهد ماند و جانشینان سلطان سلیمان نسل بعد از نسل استقلال و تمامیت ارضی ایران را محترم خواهند شمرد . شاید هرگز به خاطر تهماسب خطور نمیکرد که چون عثمانیها قدرت جمهوری وینز را در هم شکنند باز آزمندانه نظر به سوی مرزهای باختری ایران دوزند . شاید هم تن آسایی یا خوش باوری تهماسب در ان سالهای حساس که اروپا با اشتیاق تمام معتمد به پایمردی وی در جنگ با عثمانی بود مانع از تحقق چنین امری گردید . به هر حال رویدادهای آینده نشان داد که بازماندگان سلطان سلیمان چگونه تا اوضاع ایران را پر آشوب دیدند سدگندنامۀ وی را به آب موقع شناسی شستند و بر خلاف پیمانی که با سخنان خدا صلح را نوید می داد پای تجاوز را تا دروازه های شهر تبریز دراز کردند .  

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٥
تگ ها: مقاله
comment نظرات () لینک