دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ نادر شاه

در سال 1727 م برای تنبیه افغانها ، که در اثر ظلم و بیداد خود کشور ایران را به خون کشیده بودند ، وسیلۀ انتقامی پیدا شد . دورۀ پیروزیهای آنها به پایان رسید ، و ساعتی نزدیک شد که ایرانیها توانستند قتل و غارتهایی را که ان غاصبان از زمان مرگ گرگین خان ( 1709 ) تا حملۀ به ایران ( 1722 ) مرتکب شده بود و مصیبت های وحشت انگیزی را که به بار آورده بودند جبران کنند .

این جهانگشای بزرگ به اقتضای احوال ، نام خود را تغییر می داد و این موضوع تا حدی باعث حیرت شده است . اسم واقعی او نادرقلی بود . نادر زبان ترکی و ایرانی به معنای " چیزکمیاب " است و این صفت را مسلمانان مخصوص ذات احدیت کی دانند ، چنانکه ما معمولاً او را خدای متعال می خوانیم و با وجود این ، در نتیجۀ عادات و آداب مردم ایران ، اشخاص غیرشریف نیز می توانند چنین نامی داشته باشند .

هنگامی که شاه طهماسب دوم ، به او لقب " خان " داد ، با افزودن نام خود به این لقب ( یعنی او را طهماسب قلی خان نامید ) او را مفتخر ساخت و این یکی از افتخارات ارجمندی است که پادشاهان ایران می توانند به اتباع خود تفویض کنند . بنابراین نام نادر به صورت طهماسب قلی خان درآمد و اگر چه کلمۀ قلی به مفنای " برده و بنده " است ، ولی در این مورد نشانۀ بزرگترین افتخار در مشرق است .بعدها ، هنگامی که وی بر تخت سلطنت ایران نشست ، دوباره نام نادر را اختیار کرد و کلمۀ شاه را بر آن افزود ، ولی ازآنجا که همیشه باید عنوان غاصب به شمار آید ، نام او که بدان مشهور بوده و احتمالاً در اروپا آیندگان او را به آن نام خواهند شناخت طهماسبقلی خان خواهد بود .

نویسندگان اگر چه در بارۀ نام اصلی او سرانجام با یکدیگر توافق کرده اند ، ولی نوشته های انها در مورد تولد و نسب و آغاز زندگی او تا حدی با هم فرق دارد .اما خود او گاهی از اصل و نسب پست خویش سخن به میان می اورد و گاهی به مقتضیات سیاست یا هوش ، نسب خود را به چنگیز خان فاتح بزرگ ترکمنی یا تیمور لنگ می رسانید . تاکنون شرح رضایت بخش و درستی مانند انچه در ایران به دست آورده این نشنیده ایم .

نادر سال 1687 در دهکده ای ، و به احتمال قریب به یقین در چادری در چند منزلی جنوب شرقی مشهد در نزدیکی کلات ( من این نام را در هیچ نقشه ای ندیده ام . اما از ان به عنوان قلعه ای محکم که گنجینۀ امپراتوران مغول را در برگرفت بارها سخن خواهم گفت ) دیده به جهان گشود .

وی به طیفۀ افشار که قومی تاتار و تابع ایران می باشند پیوستگی داشت . این طایفه روزگار خود را به کشاورزی می گذراندند و به ایرانیها اسب و گوسفند و گاو می فروختند. پدر نادر که امامقلی نام داشت به علت تنگدستی با پوستین دوزی که پیشۀ طبقات پایین ایرانی است امار معاش میکرد . خود نادر برای چوپانی تربیت شد و هنگامی که در 13 سالگی پدر خود را از دست داد ، به چنان تنگدستی و فقری گرفتار آمد که مجبور شد برای معیشت خود و مادرش در جنگلها به جمع کردن هیزم بپردازد و آن را با خر و شتری که تنها دارایی موروثی او بود به بازار برد .

نوشته اند نادر وقتی که با فتح و ظفر از تسخیر هند باز می گشت ، تصادفاً از نزدیک زادگاه خود گذشت . در اینجا در برابر سردارانش نطقی را که قبلاً تهیه کرده بود ایراد کرد و در آن ، جریانات آغاز جوانی خود را شرح داد و مخصوصاً از چراندن شتر پدر سخن به میان آورد و در پایان گفت : ( می بینید که خدای متعال مرا به چه مقام بلندی رسانده است . بنابراین ، نباید مردم بی نام و نشان را تحقیر کنید )

در حدود سال 1704 ، هنگامی که نادر 17 یا 18 ساله بود ، ازبکان به خراسان تاختند و بسیاری از اهالی آنجا را از دم شمشیر گذراندند و عدۀ زیادی را که نادرقلی و مادرش جزء آنها بودند با خود بردند . این زن در اسارت درگذشت ، ولی نادر در 1708 موفق به فرار شد و به خراسان بازگشت . از این تاریخ به بعد اطلاعی دربارل زندگی او نداریم ، تا آنکه وی با چند تن از دوستان خود گلۀ گوسفندی را به سرقت برد ( این گله چنانکه بعضیها نوشته اند متعلق به پدرش نبود زیرا وی در این هنگام درگذشته بود و معلوم نیست که پدرش گلۀ گوسفندی داشته است یا خیر . در صورتی که عمویش ممکن بود که صاحب گله ای گوسفند باشد ) و با پولی که بدین ترتیب به دست آورد به کوهستانها بازگشت ولی معلوم نیست که وی پیشۀ راهزنی را تا مدت مدیدی ادامه داده باشد و سرانجام به خدمت بیگی درآمد و بوسیلۀ او به عنوان قاصد استخدام شد . روزی برای رساندن پیغامهای  مهمی به دربار اصفهان اعزام گردید و چنانکه غالباً در ایران مرسوم بود شخص دیگری همراه او شد ، ولی نادر این شخص را به قتل رساند . معلوم نیست آیا نادر مایل بود تنها حامل این پیغامها باشد یا آنکه همسفر او به اندازۀ کافی به سرعت راه نمی پیمود و یا انکه نقشه ای پنهانی در سر داشت که این قتل را مرتکب شد . نادر هنگامی که به اصفهان رسید ، قصۀ خود را چنان به خوبی تعریف کرد که توانست به حضور وزیران شاه سلطان حسین بار یابد و رفتار خود را در ضمن مسافرت چنان موجه و بطور حق بجانب بیان نمود که نه تنها تبرئه شد ، بلکه هدیه هایی نیز دریافت داشت و با پاسخ نامه هایی که همراه آورده بود پس فرستاده شد ؛ ولی اربابش او را با چنان قیافه ای پذیرفت که گمان می رفت در نظر دارد او را به قتل برساند . نادر چون این قضیه را دریافت ، تصمیم به کشتن او گرفت ، و از انجا که سخت عاشق دختر ارباب شده بود و او تقاضای ازدواج با دختر را رد کرده بود ، نادر بیشتر نسبت به او کینه در دل داشت . نادر پس از قتل ارباب ، دختر او را برداشته به کوهستانها گریخت . یکی از نتایج این عمل جسارت آمیز ، تولد رضا قلی میرزا بود  که از حیث نبوغ و اخلاق شباهت زیادی به پدر داشت . از آنجا که نادر در اثر این رفتار یأس آمیز به شجاعت مشهور شده بود ، عدۀ زیادی از نوکران بیگ سابق به او پیوستند و به اتفاق او به راهزنی پرداختند .بدین ترتیب روزگار می گذراند و هر وقت فرصت دست می داد مشغول غارت می شدند . نادر سرانجام به خدمت پاپالون خان حاکم خراسان * درآمد واز طرف او به مقام ایشیک آقاسی یا رئیس تشریفات منصوب شد .

هنوز مدت زیادی در خدمت پاپلوخان نگذرانده بود که اوضاع ایران رو به آشفتگی نهاد ( اشاره به شورشهای ابدالیهای هرات . م ) و فرماندهی عده ای را به او دادند و او در جنگ با ترکمنها ی خیوه و بخارا که مکرر به مرزهای خراسان حمله می بردند از خود شجاعت بسیار نشان داد . در ایامی که اسدلله هرات را به تصرف درآورده بود و کردها در عراق عجم به تاخت و تاز اشتغال داشتند ، ده هزار نفر از تاتارها که به ازبک موسومند ( ازبک به معنای آزاد و مستقل امده است ) در سال 1719 به خراسان حمله بردند و دشتهای حاصلخیز این ایالت را به صورت خشکزار دراوردند و اموال مردم را تاراج کردند و هزاران نفر از آنها را به اسارت بردند .

با پیروزی در این جنگ نادر که از نخستین پیروزی خود سرمست شده بود فاتحانه به مشهد بازگشت و از طرف مردم با شور و هیجان بسیار پذیرفته شد . در این هنگام آتش جاه طلبی او شعله ور گردید ، و چون خدمات او مشهود بود ، درخواست کرد که مقام او به عنوان فرمانده کل تحت فرمان پاپلو خان تثبیت شود . حاکم مذکور قول داد که در این باره به دربار گزارش دهد و برای قدردانی از خدمات او از هیچگونه اقدامی فروگذار نکند . معلوم نیست که آیا پاپلوخان  صادقانه و طبق قول خود عمل نکرد و یا اینکه درباریان ضعیف النفس شاه سلطان حسین از ترفیع مقام نادر شانه خالی کردند و در هر حال نادر از این ناکامی سخت خشمگین شد . انچه بیشتر باعث خشم او گردید این بود که شخص جوانتری از خود او که هیچگونه تجربه یا کفایتی نداشت و منسوب به پاپلوخان بود به جای او تعیین شد . در این هنگام ، نادر علت چنان رفتار ناحقی را از حاکم جویا شد و با جسارتی که جزء خصایص او بود علناً اظهار داشت که خان مانند مرد شرافتمندی رفتار نکرده است . این عمل گشتاخانه ، حاکم را بر آن داشت که رفتار خود را تغییر دهد و با آنهمه ستایش از دلیری نادر ، او را سخت با چوب فلک تنبیه کند . ( این عمل در میان افراد عالیرتبه در ایران مرسوم است )  آنچه بیشتر باعث این شرمساری شد این بود که بعضی از سرداران عمدۀ قشون ایران نسبت به خصایص نظامی نادر حسد می بردند . بدیهی است که چنان مرد متکبری نمی توانست این توهین ها را تحمل کند ، و بنابراین در جستجوی ماجرای جدیدی از مشهد بیرون رفت .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱
تگ ها: مقاله و تاریخ
comment نظرات () لینک