دلتنگی ها و اندیشه ها sanhavak


+ آبی

 

 

آبیBLEU  / Blue  )

آبی یکی از ژرفترین رنگها است . نگاه بدون اینکه به مانعی برخورد کند در ان فرو می رود ، و تا بینهایت پیش می رود ، گویی در مقابل حریم جاودانۀ رنگ باشد . آبی ، غیرمادی ترین رنگهاست . طبیعت ، آبی را مگر برای نشان دادن شفافیت عرضه نمی کند . آبی در طبیعت همچون خلأیی انباشته است . خلأ هوا ، خلأ آب ، خاأ بلور یا الماس ، و خاأ صریح ، خالص و سرد است .آبی سردترین رنگهاست و در ارزش مطلق خود پس از خلأ کلی سفید مات ، خالصترین رنگهاست . مجموعۀ عملکرد نمادینش به کیفیات اساسی اش بستگی دارد

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۳/٧
comment نظرات () لینک

+ ابوالهول

 

ابوالهول  (  SPHINX  /  Sphinx  )

ابوالهول در مصر بنای سنگی مفخمی است به شکل شیری بر پاشنه نشسته ف با سر انسان ، و نگاهی معمایی ، که از میان یالها بیرون زده ، معروفترین ابوالهول در امتداد هرم خفرع ، نزدیک معبد بیبان الملوک ، در محدودۀ مصطبه ها و اهرام جیزه است ، که سایۀ خود را روی بیابان عظیم می افکند . ابوالهول همواره بر این مقابر غول آسا دیده بانی می کند ، صورتش به رنگ سرخ شده ، به نقطه ای در افق می نگرد ، به جایی که خورشید طلوع می کند .  او نگاهبان بارگاههای ممنوع و مومیایی فراعنه است . او به آواز کُرات گوش می دهد و بر مرز ابدیت پاس میدارد .او بر هر انچه بوده و هر انچه خواهد بود دیده بانی میکند ، نیل ملکوتی را می نگرد که در دوردست جاری است ، و زورقهای خورشید که بر آب به این سوی و آن سوی می روند ( CHAM . 10  ) . در واقع ، این شیرهای الهی ، سر فراعنه را حمل می کنند ، و به عقیدۀ ژان یویوت : صاحب قدرتی شاهانه ف ستمگر در مقابل شورشیان ، و پشتیبان نیکان ، ابوالهول با چهرۀ ریشو شاه یا خدای خورشید است ، حتی صفات شیر را دارد ، گربه صفت است ، و در جنگ بی طاقت ( POSD . 272 ) . در غزلسرایی مکتب رمانتیک به ابوالهول دلشوره ای نسبت داده شده ، اما در واقع بیش از ان خطوط بدن و طرز نشستن او گویای صفوت یک یقین است . ژرژ بورو ، در صورتکها ( 1 ) خاطرنشان می کند : هیچ نگرانی یا ترسی از خطوط ابوالهول دست نمی دهد ، بدانگونه که از خطوط صورتکهای یونان عارض می شود .چرا که خطوط بدن ابوالهول معمایی را مطرح نمی کنند ، تا ترس از عظمتشان این خطوط را واژگونه جلوه دهد ، بلکه دروناً به حقیقتی مطلق دست می یابند که سرشاری این حقیقت با نگریستن به طلوع خورشید ، آنها را مملو می کند .

در یونان شیرهای بالداری بودند با سر زنان ، چیستان گو و سنگدل ، نوعی غول مهیب که می توان در ان نماد زنانگی منحرف و فاسد را دید .

در اساطیر یونان ، ابوالهول غولی نیمه شیر و نیمه زن است که ناحیۀ تبای ( تبس ) را تحت سیطره دارد ، و معمایی برای رهگذران طرح می کند ، و کسی را که نتواند به آن پاسخ دهد ،  از هم میدرد (  GRID . 324 ) . او نماد فسق و فجور و سلطه گری فسادآمیز است و چون بلایی آسمانی ، ان سرزمین را نابود می کند ... همچون ملازمان دربار شاهی منحرف ... تمامی صفات ابوالهول ، علایم ابتذال است ، و نمی توان بر این ابتذال تفوق یافت ، مگر از رطیق تفکر ، فراست ، و تغییر دادن شکل این بلاهت مبتذل . او بر صخره ای نشسته ، نماد زمین ، به این صخره متصل است . همچون زایده ای بر ان که نماد فقدان رفعت است (  DIES . 152 . 155  ) . ابوالهول ممکن است بالی دارد ، اما بالهایش بیفایده اند ، مقدر است که ابوالهول در لجه ای گم شود . به عقیدۀ پل دیل ف ابوالهول در یونان ، به جای نشان دادن یقین ، ولو یقینی رازامیز همچون ابوالهول در مصر ، تنها نشانۀ تفرعنی مستبدانه و نابودگر است .

ابوالهول ، در مسیر تحول خود در اساطیر ، لاجرم نمادین شده است . واژۀ ابوالهول معما و چیستان را به ذهن متبادر می کند ، و یادآور ابوالهول اویدیپوس است : معمایی که فرد را در تنگنا می گذارد و مضطر می سازد . بواقع ، ابوالهول در اغاز یک سرنوشت ، خود را نشانمی دهد ، در آغاز سرنوشتی که هم راز است و هم نیاز .

( 1 )   Les  masques

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۳/٧
comment نظرات () لینک

+ آیشار

آبشار ( CASCADE  /  Waterfall )

دستمایۀ اصلی منظره کشی چینی ، از دورۀ  د.آنگ ( وو دائو – دسو ، و نیز  وانگ – وی ) ، و به خصوص در دورۀ سونگ ، آبشار بوده است . آبشار در مقابل صخره است ، مانند کوه و آب که جفتهای اصلی هستند و همچون یین نسبت به یانگ . حرکت پایین روندۀ آبشار متقابل است با حرکت بالاروندۀ کوه ، و پویایی ان در برابر سکون و عدم هیجان صخره قرار میگیرد . که با ضابطۀ ج .اَن ، در آیین بودا ارتباط دارد ، همان نماد تغییرپذیری در مقابل نماد تغییرناپذیری است . اگر کلیت آبشار ساکن شود دیگر هرگز همان مختصات را نخواهد داشت . هراکلیتوس ، فیلسوف یونانی ، آن را چنین ملحوظ می دارد .در یک رودخانه هرگز آبی مشابه جاری نمی شود . هراکلیتوس این ملاحظات را دربارۀ اساس نظریۀ تغییر دایمی موجودات و تناقض اندیشه می اورد ، که همواره می خواهد اشیای متحرک را در تعاریف ثابت ساکن کند ؛ قطرات آبی که آبشار را تشکیل می دهد در هر لحظه تجدید می شود .و به همین ترتیب در آیین بودا ، ظهور که صرفاً امری پنداری است ، در هر لحظه تجدید می شود .

حرکت پایین روندۀ آبشار ، در ضمن ، به معنی حرکت فعال آسمانی است ، منتج از دستگاه محرک ساکن ؛ و بنابراین تغییر ناپذیر ، و نشانگر امکانات بی نهایت از ان است : آب راکد تصویر مظهر سکون است ، و تمامیت ظهور از آن ناشی می شود ، و از طریق فروکش کردن پایان می یابد .از این رو است که ابشار وانگ – وی ابر را به کف آب وصل می کند .ابر که در هوا موج می زند و آب از ان حاصل می شود .کف ، این اخگر سیال ، می گذرد و بناگاه ناپدید می شود .و بدین گونه است که در ژاپن آبشار ستایش بر انگیز کِگون ، نیکو ، که از دریاچۀ چوزنجی منشأ گرفته ف از راه رودخانۀ دایا به اقیانوس وصل می شود .

ریزش آب ، همچنان عاملی اولیه و سرکش از جریانهای نیرو است . و از نظر پیشرفت معنوی همان نیرویی است که می خواهد مسلط شود و نظم دهد .به این ترتیب ، به قضایای آیین تنتره ارتباط می یابد . در زمینه های فرهنگی دیگر ، نهر و رودخانه هستند که همین مفهوم را القا می کنند ( BURA . GOVM . GRIV . GROA ) .

این نماد ، به رغم تغییر و دگرگونی دایم اجزای ان ، نماد تداوم قالب کلی است . به عقیدۀ بانو لیلیان بریون گری ، با نوعی بصیرت درونی ، مفهوم نمادین آبشار را از ورای ظاهر طبیعی آن ، می یابیم ، که علامت حرکت مداوم است ، و نشانۀ جهانی است که در ان عناصر بی وقفه تغییر می کنند ، در حالی که قالب و شکل ظاهر ان بی تغییر ماند .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۳/٧
comment نظرات () لینک

+ ایریس

ایریس (  IRIS  .  Iris  )

ایریس در اساطیر یونان ، پیک خدایان ، و به خصوص پیام آور زئوس و هرا بود .  او زنی هم مقام با هرمس بود . همچون هرمس ، بالدار ، سبک پا و تیزتک بود ؛ نیم چکمه ای بالدار برپا ، و کادوسه ای به دست داشت ، روپوشی به رنگ رنگین کمان به بر داشت و در هوا ره می سپرد .ایریس نماد رنگین کمان ، و به ترتیبی کلی ، رابط میان زمین و آسمان ، و میان خدایان و آدمیان بود . ایریس در تئوگونی هسیودوس ، به عنوان دختر تاوماس ( شگفتی ) و الکترا ( کهربا ) معرفی شده ، معرفی شده ، و این موضوع بعضی از مفسران را برآن داشته که ایریس را نماد و حامل سیالۀ روحی ، از خاستگاهی الهی بدانند .

ایریس ( زنبق ) گلی بهار است . در ژاپن آن را تصفیه کننده ، و محافظت کننده می دانند . برگهای ایریس ( شوبو ) در حمام گذاشته می شود ( برای حفظ جسم در مقابل اثرات زیانبار بیرون و برای جلوگیری از آتش سوزی) . به همین منظور گاهی گیاه ایریس ( زنبق ) را بر پوشال خانه ها می کارند . ژاپنیها در 15 اردیبهشت ( 5 مه ) حمام زنبق ( ایریس ) می گیرند ، تا از تمام الطاف ان در طول سال بهره مند شوند .

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ آهو

آهو (  BICHE  /  doe  )

در خواب مردان ، آهو نماد حیوانی است با حالتی غیرمتمایز ، بدوی و غریزی .

در خواب یک زن ، آهو عموماً یادآور زنانگی خاص او است ، همچنان غیرمتمایز ( گاهی ناپذیرفته ) است و در مرحله ای بدوی و غریزی است ، که کاملاً آشکار نشده ، چه به دلیل تحذیف اخلاقی ، یا به دلیل ترس ، به خاطر شرایط یا کودکی گری روانی ، یا عقدۀ خود کم بنی ، نفسی است بسیار پرقدرت و منفی .

بر طبق اسطوره ای ، زیگفرید از شیر ماده آهو ( مادر ) تغذیه می کند . تصویر آهو ، تصویر دختر جوانی است که در مادر احیاء می شود و گاهی تصویر باکرگی و سترون کننده است . در اساطیر یونان ، ماده آهو مختص به هرا ( یونون یا ژونون ) ایزدبانوی عشق و ازدواج است .

آهو اساساً نماد زنانگی است . در ارتباط با کودکان معصوم نقش مادر – تایه را بر عهده دارد . زیبایی او در برق خارق العادۀ چشمانش نهفته ، و اغلی نگاه او به نگاه دختری جوان تشبیه می شود . در قصه های پریان ، گاهی شاهدختها به غزاله تبدیل می شوند .

اهو با شاخهای طلا ( پینداروس ) حیوان خاص آرتمیس بوده ؛ این ایزدبانو چهار آهو را به ارابه اش بسته بود ، و اهوی پنجم را هراکلس تا سرزمین رؤیا ، نزد هیپربوریها تعقیب کرد .

در غزل غزلهای سلمان نام اهو در شوگندی برای حفظ ارامش محبوب به کار میرود :

ای دختران اورشلیم !

شما را به غزالها و آهوهای صحرا قسم می دهم

که محبوب مرا تا خودش نخواهد بیدار نکنید و بر نیانگیزید   ( 7 : 2 )

در نمادگرایی جماعت ترک و مغول ، اهو نشانۀ زمین مؤنث ، در ازدواج مقدس نماد زمین – آسمان است .ماده آهوی حنایی ، با گرگ آبی جفتگیری می کند ، و به عقیدۀ مغولان ، چنگیز خان به دنیا می آید .

حتی همین امروز ، در قونیه پایتخت قدیمی سلجوقیان اناتولی ، در لحظه ای که اهویی به دنیا می اید ، می گویند نوری مقدس زمین را روشن می کند . این جفت درنده – علفخوار که در تمام اساطیر شرق حضور دارد ، در آثار تجسمی ، در الواح مربوط به جنگها نیز دیده می شود ، و از همان مبدد آمده است . در این تصاویر حیوان نخجیرگر را بر پشت نخجیر می بینیم . ژان پل رو خاطر نشان می کند که انچه در زمینۀ نمادگرایی حائز اهمیت است ان استکه حیوانی وحشی در حال شکار قربانی اش نیست ، بلکه در حال پوشاندن او است : او می افزاید که برای ما جای تردیدی باقی نمی ماند که این تصاویر نشانگر وصلت جنسی اسطوره ای بین نر و ماده ، و آسمان و زمین هستند .

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ آهنگر

آهنگر (  FORGERON  /  Smith  )

در میان شغلهای مربوط به تغییر و تبدیل فلزات ، شغل آهنگراز همه پرمعنی تر است ، چه از نظر اهمیت شغلی و چه از نظر دو وجهی بودن نمادهایی که شامل می شود . کورۀ اهنگری جنبه ای از پیدایش عالم ، و خالقیت در بر دارد ، جنبه ای در عین حال آسوره ای و جهنمی ، و بالاخره جنبه ای از طر طریق عرفانی .

اولین اهنگر جهان برهمن اسپاتی ودایی است که جهان را حدادی یا به عبارت دیگر لحیم کاری می کند ؛ عمل او ساختن وجود ( هستی ) از عدم ( نیستی ) است . گدازش جهان و برساختن قالبی جدید برابر است با ذوب و انجماد هرمسی ، در واقع ذوب فلز ، بینشی اساساً دائویی است . جوآنگ دسو ( فصل 6 ) می گوید : آسمان کورۀ بزرگ است . در میان کوه نشینان جنوب ویتنام ، عمل خلقت ، عمل آهنگری است . بونگ چکشی کوچک بر می دارد و زمین را حدادی می کند ؛ او چکشی کوتاه بر می دارد و آسمان را حدادی می کند . تیان ، زمین ، و توم ، آسمان ، وصلت می کنند ... گاه انسان هم حدادی شده است ، یا به اقل استخوانها و مفاصلش حدادی شده اند . اهنگر اولیه خود خالق نیست ، بلکه دستیار خالق است ، وسیلۀ اوست ، و سازندۀ ابزار الهی ، یا ناظم جهان مخلوق است .

تواشتری ، سلاح ایندره ، یعنی صاعقه ، را حدادی کرد ؛ به همین ترتیب هفائیستوس سلاح زئوس را حدادی کرد ، پتاح سلاح هوروس ، کوتوله ها ، چکش تور ، و مرغ شبان فریب ، تبر کُناس را حدادی کردند .

سلاح یا ابزار افرینش ، اغلب صاعقه یا تندر است ، نماد فعل و انفعالات سماوی است . به علاوه ، نمادگرایی آهنگری   اغلب به کلام یا آواز بستگی دارد ، از این وابستگی ، نقش عرفانی این شغل ، و همچنین عملکرد خلاق کلام آشکار می شود .

مع هذا ، مشارکت نمادین آهنگر در عمل آفرینش دربرگیرندۀ خطری عظیم است ، که خطر بی کفایتی است ، خطر هجویه ای شیطانی است و خطر ارتکاب عملی ممنوع .

به علاوه ، فلز جزیی از امعاء و احشاء زمین است ؛ کورۀ اهنگری در ارتباط با آتش زیرزمینی است ؛ آهنگران گاه غولهایی هستند که با محافظان گنجهای پناهن همذات می شوند . و به این ترتیب چهره ای دهشتناک و جهنمی دارند ، کار انان در ارتباط با سحر و جادو است . از این رو است که آهنگران اغلب از اجتماعات طرد می شدند ، چرا که به خصوص کار انها عموماً با آیینهای تزکیه ، تحریم جنسی و جن گیری توأم می شد .

برعکس ، در تمدنهای دیگر اهنگر نقشی مهم بر عهده دارد : صاحب رازهای آسمانی است ، او باران را می باراند و بیماریها را شفا می دهد . گاهی معادل سرور یا شاه است ، جانشین ناظم جهان است . از چنگیزخان نگوییم که ابتدا اهنگر بود ؟ اما ، این وجه از شغل اهنگری با سلوک و علم باطن پیوند دارد . در چین می گویند کورۀ اهنگری در ارتباط با آسمان است . اهنگر با غلبه بر اتش ، باران را صدا می کند ، که وصلت آب و آتش همان " عمل بزرگ " کیمیا است .اگر شاعر دائویی هی ج .اَنگ به کار کوره پرداخت و کورۀ اهنگری را زیر " بیدبُن " وسط حیاتش برپا کرده بود ، از روی تفریح خاطر نبود ، بلکه بدون شک ، از ان جهت بود که در پای محور جهان ارتباطی الهی برقرار کند .

شاید قابیل اواین آهنگر است . توبل قائن که به طور یقین آهنگر است ( سفرپیدایش ، 22 : 4 ) : و ... توبل قائن را زایید که صانع هر آلت مس و آهن بود . همسان قابیل در چین هوآنگ –دی است ؛ او امپراطور زرد ، رییس آهنگران ، کیمیاگران و دائویی ها است . رقیب او ج .یی – یوو ، گدازشگر و حتی محرک بی نظمی است . در اینجا دو وجه از نماد دیده می شود ، و با این دو وجه اولین نشانه های اخوت عرفانی : ج . ی –یو اسلحه را حدادی می کند که ابزار اغتشاش و مرگ هستند ؛ هوانگ – دی دیگچۀ مسین سه پایه را می سازد که برایش ارزش جاودانگی دارد . از سوی دیگر ، اهنگری شمشیر ، عملی عارفانه است : و شمشیری خوش ساخت از طریق آب دادن و ترکیب فلزات ( امتزاج ) به دست می آید که همانا وصلت آب و آتش ، و یین و یانگ است ، بازسازی متکاملی است از وصلت اولیه . ساختن شمشیر دقیقاً برابر با عمل کیمیا است : وصلت ماده و دَم ، سه خطی لی و  ج. اَن ، جیوه و گوگرد ، زمین و آسمان . در واقع ، بازگشت به مرحلۀ جنت العدنی است و حصول جاودانگی .

داستان گوبنیوی آهنگر در حکایت اسطوره ای جنگ دوم مویتورا آمده است ، او با کمک خدایان پیشه ور ، اسلحه حدادی می کند ، که به یاری این سلاحها ، ایرلندیان بر فوموری ها یا نیروهای خبیث و جهنمی پیروز می شوند . گوبنیو هرگز در روزی نحس پدیدار نمی شود ، با این وجود ، در هرم خداین در ردۀ دوم قرار دارد . سزار او را در فهرست پنج خدای اصلی ذکر نمی کند . گوبنیو در ضمن آبجوستز خدایانی است که تخمیر آبجو را بر عهده دارند .

در فرهنگهای آفریقایی ، اهنگر شخصیتی معمایی دارد ، و در وسط مسایلی که تمدنهای آفریقایی مطرح می کنند ، ایستاده است :

اهنگر اولاً صنعتگری است که ابزار آهنی می سازد ، ابزاری که کشاورزان و شکارگران بدان نیاز دارند : کشت و کار آن دیار به کار او وابسته است .

و بعد تنها فردی است که قادر به ساختن مجسمۀ نیاکان و پریان است ، که حامی خرمنها هستند : پس در زندگی مذهبی نقشی بر عهده دارد .

و همچنین در زندگی اجتماعی ، تسلی بخش و میانجی است ، و نه تنها بین اعضای اجتماع ، بلکه در دنیای مردگان و دنیای زندگان آشتی برقرار می کند . گاه مرتبط با خدای معمار است ، که حبوبات و فنون را از آسمان فرو می فرستد . او مرشد محفل مریدان است .

به دلیل شخصیت کمابیش مقدسش ، دیگران برداشتی گنگ و دووجهی نسبت به او دارند . در طبقات مختلف سلسله مراتب اجتماعی گاه خرد و هولناک ، و گاه محترم انگاشته می شود . اغلب دور از دهکده یا در محله ای محصور ، همراه با زنش که سفالگر است و کوزه ها را با باد می سازد ، زندگی می کند .

هنر شکل دادن به آهن ، گاه به عنوان رمز شاهی یا تقدس ملحوظ می شود .آهنگرانی بوده اند که وظایف مهم سیاسی برعهده داشتند ، به خصوص در میان طوارق ، جایی که رؤسای قبیله ، آهنگران را به عنوان نخست وزیر انتخاب می کنند .

در کیهانشناسی دوگونها ، اهنگر یکی از هشت فرشته ( نومو ) است : او سوار بر سفینه ای حاوی فنون ، حبوبات ، بذرها ، نیاکان انسانها و حیوانات بوده و سفینه به سختی سقوط کرده ، و تمام مفاصل او در هم کشسته ، به همین جهت است که او هم اغلب ، همچون هفائیستوس ( وُلکان ) در سنت یونان ( و روم ) ، لنگ تصویر می شود .

در مجموع اهنگر ، همچون نماد خدا – معمار ظاهر می شود ، اما اگر چه قادر به حدادی جهان است ، اما خدای خالق نیست . اهنگر استعدادی ابرانسانی دارد و می تواند ان را در مقابل الوهیت و در مقابل انسشانها اعمال کند ، او در این مقام ، چون جادوگری شیطانی ، هولناک است .قدرت او اساساً دووجهی است . به همان نسبت نحس می تواند باشد ، که سعد . و از این قدرت هراسی خاضعانه برمی خیزد که در همه جا القاء می شود .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ آهن ربا

آهنربا (  AIMANT  /  Magnet  )

( آهن را ببینید )

حدود 587 سال قبل از مبدأ تاریخ بود که طالس مغناطیس را از طریق سنگ اهنربا که ترکیب درخشنده ای از اهن و اکسیژن بود ، کشف کرد .اهنربا نماد تمام جاذبه های مغناطیسی مرموز و مقاومت ناپذیر است . آهنربا در ارتباط با آهک متشکل از خاک مغناطیسی است . انسان نیز چون آهنربا پر است از این خاک مغناطیسی . تمامی جهان از ان اشباع است و نیروی جاذبه و همچنین حرکات اجرام سماوی خود را بدان مدیون است . اهنربا نماد جاذبۀ کیهانی ، مودت و عرفان است .

سنگ آهنربا که در جادو مورد استفاده قرار می گیرد ، به عنوان طلسم برای ایحاد عشق ؛ کشش و فریب به کار می رفته است .

مصریان باور داشتند که اهنربای طبیعی یا اهن مغناطیسی توسط هوروس فراهم شده ، و گویا ان را مادۀ مقدسی می دانستند ، اما آهن غیرمغناطیسی ملعون بوده زیرا که از سِت یا توفون گرفته شده بود .این امر کاملاً کمیاب بودن اشیاء آهنی را در مصر باستان توجیه می کند ، زیرا نشان می دهد که امکان استفاده از اهن وجود نداشته ، مگر توأم با کراهت یا بی اعتنایی نسبت به مذهب .

اما آهنربا در اختصاصات خورشیدی هوروس رخنه کرده بود ، و همچون خداوند ، در تنظیم حرکات جهان اشتراک مساعی داشت .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ آهن

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

آهن (  FER  /  iron  )

( آهنربا ، رویان ، اهنگر ، و فلزها را ببینید )

آهن معمولاً به عنوان نماد توانمندی ، سختی ، استقامت ، شدت و حدت ، و انعطاف ملحوظ می شود ، که به طور ناقص مؤید کیفیات مادی این فلز است .

به مثابه سنت توراتی ، در چین باستان نیز اهن در مقایسه با مس یا مفرغ ، همچون فلزی کم قدر در مقابل فلزی شریف است ، همچون آب در مقابل اتش ، شمال در مقابل جنوب ، سیاه در مقابل سرخ ، یین در مقابل یانگ است .

عصر اهن ، عصری سخت ، و غایت جمود یک دوره بود ، دوره ای که عصر مس یا مفرغ مرحلۀ ماقبل آخر ان را تشکیل داد . پیشانی آهنین یا مسین قهرمانان اسطوره ای ، الوار اهنین یا مسین پل نمادین در افسانۀ هونگ نشانگر همین دوقطبیگری است .

کم ارجی فلز ، مفهومی ثابت نیست ، برعکس ، نزد بسیاری از اقوام ، آهن ارجی مقدس و مثبت دارد ، و منشأ آن چه از آثار جوی باشد و بنابر باور قدیم از آسمان افتاده باشد ، و چه منشأیی زمینی داشته باشد ، تدکیدی است بر اعتقادی که در سنت وجود داشته ، و برای رشد رویان از آهن استفاده می شده است .  لکن نمادگرایی آهن نیز ، مانند دیگر صنایع فلزی دووجهی است ؛ در مقابل اثرات شوم حمایت می کند ، اما در ضمن ابزار این اثرات نیز هست ؛ آهن وسیلۀ اصل متحرک تغییر دهنده مادۀ بی حرکت است ( خیش ، قیچی ، چاقو ) و در عین حال ابزار شیطانی جنگ و مرگ است .

تغییر دادن ماده ، به وسیلۀ ابزاری بُرنده ، خود چندان وجه مثبتی نیست ، چنانچه در ساختن هیکل سلیمان استفاده از ابزار آهنی ممنوع بود ( کتاب اول پادشاهان ، 7 : 6 ) ( و چون خانه بنا می شد از سنگهایی که در معدن مهیا شده بود بنا شد بطوری که در وقت بنا نمودن خانه نه چکش و نه تبر و نه هیچ آلات آهنی مسموع شد ) .

در هند ، عمل آهن به روشنی ، طبیعتی آسوره ای دارد ، یعنی خاص خدایان درجۀ دوم است . مصر باستان آهن را با استخوانهای سِت ، یعنی خدایی کاملاً ظلمانی ، برابر می داند . اما برای شمن ها ، آهن نیرومند و مؤثر است ، و از سوی دیگر به عنوان نماد حاصلخیزی ، یا حافظ خرمن به حساب می آید : دووجهیگری آهن در همه جا وابسته به پیشۀ حدادی است.

در جهان بینی دوگونهای مالی ،   نمادگرایی آهن در مقابل نمادگرایی مس قرار دارد .آهن ارباب تاریکی و شب است ، در حالی که مس اساساً نماد نور و زندگی است . بر همین مبنا ، آهن یکی از اختصاصات خدای مشئوم یورگو ، روباره رنگ رفته ، صاحب کلام اول و پیشگویی است و شب ، خشکسالی ، نازایی ، بی نظمی ، ناخالصی و مرگ تحت فرمان او هستند . اما خدای دوم نومو ، نیک کردار ، و رهبر بشریت ، سرورمطلق آسمان ، آب ، ارواح و باروری است ، و فعالیتها و بی نظمیهای یورگو را محدود می کند . انسان تسلیم دوگانگی این نیروهای متخاصم نمی شود ، و اهنگر که مخلوق نومو است ، می تواند اهن را تحت تسلط درآورد و از ان کج بیل بسازد ، که اساس کشاورزی است ، و ابزار شکار و جنگ .

او از یورگو دوستی پنهانی می سازد که از زنها در هراس است ، اما انسان می داند چگونه از او نفع ببرد .روباه رنگ رفته ، یا جانشینش شغال ، حیوان غیبگویی است ، و در باور دوگونها نقش مهمی دارد ، و اغلب وظیفۀ پیشگویی بر عهدۀ او است .

در میان واچاگاها ( بانتوهای حامی کیلیمانجارو ) زنان گردنبند و بازوبند آهنی می بندند که باروری را افزایش می دهد و کودکان بیمار را شفا می بخشد . در میان تیوها ( نیجریۀ شمالی ) آهن در میان زندگان و مردگان ارتباط برقرار میکند .

هسیودوس در اسطوره های نژادها پنجمین نژاد را بر حسب توالی اعصار ، نژاد اهن می داند : به سلیقۀ آسمان است که ما می میریم یا زاده می شویم ، زودتر یا که دیرتر ، اما انها نُه روز تعب ، خستگی و نکبت را وامی نهند ، و نُه شب پر از دل نگرانیهای سخت را که خدایان حواله خواهند کرد ... ساعتی در می رسد که زئوس ، به نوبۀ خود ، این نژاد انسان فانی را نابود خواهد کرد : این نابودی در لحظه ای است که آنان با شقیقه های سفید زاییده خواهند شد ... دیگر سوگندی که به شرافت و احسان داده شود ، ارجی نخواهد داشت : این سوگند به عامل جنایات داده شده ، به انسانی بی وجه ، که حرمتی ندارد ، و تنها زور غالب است ، وجدان دیگر نخواهد ماند ... وجدان و عصمت آدمیان را واگذاشته اند و به سوی ابدیت صعود می کنند ...در مقابل شرّ ، هیچ نقطۀ اتکایی نخواهد ماند . نژاد اهن ، نماد استیلای ماده است ، سیر قهقرایی به جانب نیروهای خشن و بی وجدانی است .

اهن از اصل ختونیایی ، حتی جهنمی ، فلزی پلشت است که نباید در ارتباط با زندگی قرار گیرد .به زعم افلاطون ساکنین آتلانتیس ، بدون سلاحی اهنین ، و با میله های چوبین و تور شکار میکردند .( اما هر بار که می خواستند دادگاهی برای محاکمه تشکیل دهند نخست دست دعا به درگاه خداوند بر می داشتند و از او می خواستند که به ایشان یاری دهد تا بتوانند حیوان قربانی را که او را خوش می آید به چنگ آورند و سپس هر ده نفری اسلحۀ اهنین و تنها با طناب و کمند به میان گاوهایی که در اطراف معبد به آزادی می چرخیدند می رفتند ( نقل از : افلاطون ، دورۀ آثار ، ج6 ) .

دروئیها هم اجازه نداشتند از ابزار اهنین استفاده کنند ، آنان داروش مقدس را با داس زرین درو میکردند .

آهن نماد نیرویی سخت ، تیره ، ناخالص و شیطانی است .

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ اهرام

اهرام ( 1 ) (  PYRAMIDES  /  Pyramids  )

معروفترین مقبره های شاهان و شهبانوان مصر ، اهرام منتظم ، مانند هرم خوفو ( خئوپس ) ، اهرام مدرج مانند هرم زوسر ، اهرام لوزالقاعده مانند هرم سنوفر ، از یکدیگر متمایزاند . در مورد تمامی این ساختمانها ، که بر مبنای اعتقادات مذهبی ، و آیینهای جادو شکل گرفته اند ، مصرشناسان سختگیر ، برداشتی میانه روتر از علاقمندان بی شمار و سخن پراکن دارند . علم اهرام شناسی ملزم به میانه روی بوده است ، اما آشتی میان علم فراعنه و علم دانشمندان امروز ، کاوش در باورهای قدیم را ، برای درکعلت ساختن این ساختمانهای عظیم الهیکل ممنوع نکرده است . نمادگرایی اهرام ، با نمادگرایی تپه هایی که در زیر ان اجساد مردگان پیدا شده اند ، مشترک است ، هرم تپه ای از جنس سنگ است ، غول آسا و کامل است ، و از ناچیزترین مراسم خاکسپاری ، بیشترین ضمانت جادویی را انتظار دارد . ما بی دریغ تصور می کنیم که تپه ها ، هر چند که در اصل بسیار نافع اند ، در هنگام پیدایش زمین ، از زیر آبهای اولیه سر برآورده اند ، و بدین ترتیب نشانگر هستی هستند ، پس از طریق چنین نماد قدرتمندی و به کمک کهانت ، امکان مبارزۀ با مرگ وجود می یافته است .

تفسیر دیگری که بدون نقض تفسیر قبلی بر ان افزوده می شود آن است که اهرام خاص شاهان بوده است : بنابر باور رایج در اون ( هلیوپولیس ) شاهی که زندگی روی زمین را ترک میکرد ، به خدای خورشید می پیوست یا با او همذات می شد . به همین جهت ، اهرام نماد صعود بودند ، چه به خاطر شکل خارجی شان ، به خصوص وقتی سطوح جانبی شبیه به پلکان یا نردبان بود ، و چه به خاطر سرسرای داخلی شان ، که معمولاً سقفی متمایل به رأس داشت .

یالهای جانبی هرم و خطوط خمیدۀ سرسراهای داخلی آن نشانۀ شعاعهای خورشید بودند ، و چنین به ذهن متبادر می شد که با پاره کردن ابرها ، بر زمین فرود آمده اند  . تمامی اختصاصات هرم ، نماد قدرت شاه متوفا ، برای صعود به آسمان و فرود از ان بود . به عقیدۀ آلبرشاندور این بنای عظیم برای حیرت زده کردن مردم ساخته شده بود ، تا اتاق کوچک میّت در داخل آن حراست شود . اتاقی که فضای خالی کوچکی بود ، و در ان در مقابل جسد مومیایی فرعون ، در عمق آن راز دست نیافتنی ، ایین رستاخیز اوزیریسی اجرا می شد .

به عقیدۀ آ .د .سرتیلانژ ، هرم واژگون بر روی رأس ، تصویر پیشرفت روحی است : هر چه موجودی بیشتر به روح بپردازد ، زندگی اش عظیمتر می شود ، وهر چه بالاتر برود ، وسیعتر می شود .به همین ترتیب ، در اجتماع هر چه موجودی بیشتر به روح بپزدازد ، اجتماعش از افرادی شکل می گیرد که در زندگی آنان نقشی داشته است .

 هرم چه در زمینۀ فردی و چه در زمینۀ اجتماعی مفهومی دوگانه دارد ؛ و این دو مفهوم را از اتصال سطوح و تلاقی یالها در یک نقطه نتیجه گیری کنند . هرم ساده ترین و کامل ترین شکل ترکیبی است . و از این نظر قیاس پذیر است با درخت ، اما درختی واژگون ، که ساقۀ ان به جای رأس هرم است . مجموعه ای از تکه های جدا از هم ، که امتها در یک دولت نظام یافته ائتلاف می کنند . امتهایی که در یک نقطه مؤتلف شده اند ، این است مفهوم هرمی که برافراشته می شد ، در عصری که امتهای مختلف برای ایجاد یک ترکیب ملی مصری ، با هم متفق می شدند ... میل به ترکیب اجتماعات ، ابتدا با انعکاس عینی نماد ترکیب شکل می گرفت ، یعنی با برافراشتن هرمی که تصویر تلاقی خطوط فرارونده ، در یک نقطه است . برپایی هرم نشان دهندۀ ترکیبی است که هنوز برآدمیان ناشناخته است ، اما انعکاس عینی هرم ، موجد ترکیبی درونی می شود ، و از طریق ان آدمی گرایش خود را به ائتلافی ملی مستحکم می کند . از همان زمان ، ساختمان هرم  در چشم مصریان ، تصویر یک نیروی محرکه بوده که گرایش هر فرد را ، با درک وضعیت فردی و جمعی ، تشدید می کرده است .

هرن تلاقی در نقطه ای فرارونده است ، هرم ترکیبی آگاهانه است ، و از سوی دیگر هرم محل برخورد دو عالم است : عالم سحر و جادو ، وابسته به ایینهای خاکسپاری ، که به قصدجاودانگی ، یا عبور به یک زندگی ابدی است ، و عالم عینی که نشان دهندۀ علم هندسه و طریقۀ ساختمان سازی است . بدیهی است که علاقمندان به راز ، از چنین برخوردی میان این دو عالم به وجد آیند ، و در انگاه برداشتی ماورائ الطبیعه از هندسه داشته باشد و گاه توجیهی جادویی از طریق ریاضیات .

مسایل هندسی هرم عظیم جیزه ، راهی برای دیگر تفاسیر گشود ، که در ارتباط با نمادگرایی علم کیمیا بود . می دانیم که محیط مربع قاعدۀ این هرم به طور محسوسی برابر است با طول محیط دایره ای به شعاع برابر با ارتفاع هرم ، یعنی وجه ارتباطی مربع قاعده و دایره در ارتفاع هرم است . پس به سادگی می توان تصور کرد که این هرم محیط دایره ای است که شعاع ان برابر ارتفاع هرم است ، و بر رأس این ارتفاع به طور عمودی مثل یک چرخ و به طور افقی مثل یک صفحه ، یا به طور مورب در سطوح دیگر جانبی می چرخد ، در ضمن می توان یک کره را تصور کرد که محور ان ؛ محور هرم است ، و محیط کره برابر پیرامون هرم است : کیمیاگران در این برابری حل مسئلۀ تربیع دایره را دیده اند . لکن نگرش دیگری نیز وجود دارد : چهار مثلث بدنۀ هرم که در رأس متصل می شوند ، با ترکیب کیمیایی چهار عنصر مرتبط است ، و تصعید آنها سرآخر دایره ای خواهد بود که مربط با اثیر است ، چرا که در علم کیمیا اثیر با نماد دایره نموده می شود ... جدل ( دیالکتیک ) مربع و دایره ، نماد جدال میان زمین و آسمان ، و مادیت ومعنویت است .

ماتیلا گایکا پط از مطالعۀ رابطۀ هندسی هرم بزرگ چنین نتیجه می گیرد : احتمال دارد که معمار هرم بزرگ به تمامی تناسبات هندسی ، که ما پس از برش طولی و عرضی در ان کشف کرده ایم ، اگاه نبوده ، با این همه ، این تناسبات تصادفی نیستند ، بلکه به ترتیبی سازواره ای از فکر اصلی جریان یافته اند ، و عامداً در مثلث نصف النهار کار گذاشته شده اند . زیرا بینشی روشن در هندسۀ ترکیبی ، همواره شکلی منتظم فراهم می آورد ، این شکل منتظم ، اصالتاً با ثبات بلورین و مجرد هرم ، نَبَضانی پویا را مطابقت می دهد ، که این نبضان پویا را می توان به عنوان نماد ریاضی رویش زنده تعبیر کرد .

شاید عبارت رویش زنده ، به بهترین وجه ، نمادگرایی کلی هرم را نشان دهد . این رویش زنده بر آن است که فرعون را از مقام الوهیتش پس از مرگ مطمئن کند ، چرا که با خدا – خورشید همگون خواهد شد ، که خدا – خورشید غایت متعالی و ابدی رویش است .

به هرمس مثلث النعمه ( تریسمگیستوس ) ، تفکری مشابه نسبت داده شده است : رأس هرم نماد کلمه الله است . قدرت اولی ، لم یولد است ، اما از پدری صادر شده و غالب است بر تمامی مخلوقات ، مطلقاً کامل است و بارور .

بدین گونه ، با اصطلاح تصعید هرمی ، رهرو به کلمه الله واصل می شود ، به همانگونه که فرعون وفات یافته از جوف سنگ با خدای لایزال همذات می شد .

( 1 ) اهرام ثلاثه ، خوابگاه ابدی سه فرعون مصر از سلسلۀ چهارم موسوم به خئوپس ، خفرع و میکرینوس است که در حدود قرن 28 ق . م . می زیستند . این سه هرم به فاصلۀ اندکی از شمال ممفیس نزدیک روستای جیزه واقع گشته است .هرم خئوپس با 138 متر ارفاع و 227 متر عرض بزرگترین بنای جهان باستان و یکی از عجایب هفتگانه است . هرم خفرع با 136 متر ارتفاع از ان کوچکتر ، و هرم میکرینوس بسیار کوچکتر است و تنها 66 متر ارتفاع دارد .

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ اویدیپوس

اویدیپوس (  OEDIPE  /  Oedipus  )

قهرمان افسانه ای تراژدی یونانی ، که بر اساس عقیده ای منسوب به او ( عقدۀ اویدیپوس ) ، محور اصلی روانشناسی جدید شکل گرفته است .

 به لایوس از طریق پیشگویی هشدار دده شد ، که اگر پسری داشته باشد ، این پسر او را خواهد کشت ، پدر اودویپوس دستور می دهد ، قوزک پای پسر را به محض تولد سوراخ کنند ، و از سوراخها تسمه ای عبور دهند ، که نام اویدیپوس به معنی قوزکِ ورم کرده از همین جا نشای شده است .خادم که می بایست اویدیپوس را در جایی رها کند تا بمیرد ، او را به دست اجنبیهایی ، بنابر افسانه های مختلف ، چوپان یا شاه ، می سپارد .این بیگانگان از کودک مراقبت می کنند . اویدیپوس بزرگ می شود ، به دلفی می رود ، و برای پیش افتادن در گردنه ای تنگ بی که بداند لایوس پدر خود را می کشد .بدین ترتیب بی که آگاه باشد ، پیشگویی را محقق می سازد .بر جادۀ تبای ، با ابوالهول ( اسفنکس ) ، غول مهیبی که آن منطقه را در سیطره دارد ، مواجه می شود . اسفنکس را می کشد و به شاهی منصوب می شود و با یوکاستا ، بیوۀ لایوس ، مادر خود ، ازدواج می کند . اما ادامۀ پیشگویی سیاه تیرسیاس به واقعیت می پیوندد ؛ اویدیپوس می فهمد که پدرش را به قتل رسانیده ، و با مادرش وصلت کرده . یوکاستا خودکشی می کند ، و اویدیپوس چشمان خود را از جا برمی کند .

ما تمام نکاتی را که روانکاوی فرویدی از این وضعیت استنتاج کرده است ، می دانیم ، که تأکید را بر ارتباط میان فرزندان و والدین قرار داده : تمرکز عاشقانه روی پدر یا مادری از جنس مخالف ، و خشونت خصمانه در مقابل پدر یا مادری از جنس موافق ، که این گرایش دوگانه ، اعم از عشق به جنسی مخالف و خصومت با جنس موافق است ، و دارای انواع بی شمار است که باید در هم شکسته شود تا شخص به بلوغ کامل خود برسد .

پل دیل ، این اسطوره را با بررسی هر یک از اجزای آن تفسیر کرده است . قوزک بریدۀ اویدیپوس کودک ، نماد نقصانی در سرچشمۀ روح است ، و باعث تغییر حالت روانی می شود ، و شخصیت قهرمان داستان ، در طول زندگی اش بر مبنای آن ساخته می شود . پا ، در بسیاری از سنتها نشان دهندۀ روح ، وضعیت و سرنوشت او است . بدین ترتیب ، در اسطوره ، مش انسان با رفتار روانی او مقایسه می شود ... ( پای آسیب پذیر آخیلئوس ، نشانۀ زخم پذیری روح او بود ، و دستخوش خشم شدن ، باعث نابودی اش شد ) لنگ شدن یاسون به خاطر پای لختش ، وقتی به جستجوی " پشم زرین " بود ، به همین دلیل است ... پس انسانی که از نظر روانی لنگ است ، فردی است عصبی .

اویدیپوس ، نماد انسانی است که میان عصبیت و ابتذال معلق است . او بر فرودستی خود ( روح زخم خوزده اش ) با جستجویی فعالانه برای فرادستی سلطه جویانه فایق می شود . اما در واقع موفقیت ظاهری اش باعث ناکامی باطنی اش می شود . این اسطوره نماد دیگری نیز دارد : گردنۀ تنگ ، که در آن لایوس کشته می شود . بنابراین مانند تمام حفره ها ( دخمۀ اژدها ، جهنم و غیره ) مسیری گود و فرورفته ، نماد ناخودآگاه است .مسیر اویدیپوس که مخالف مسیر پدر بود از ناخودآگاه او ریشه می گرفت . نقطۀ تلاقی مرگبار این دو روح شخص لنگ را از هم می درد ، و اینجا است که می باید مفهوم اصلی را دنبال کرد و این دووجهیگری را میان خودپرستی زخم خورده و خودپرستی فتح طلب تشخیص داد . با پیروزی بر پدر ، اویدیپوس نمی تواند از خودپرستی برهد .

اگر نقش مادرش ، یوکاستا ، را هم به صورت نمادین تفسیر کنیم ، می توان گفت که ازدواج با مادر به معنی پیوستگی شدید با زمین است . اویدیپوس امیال زمینی اش را می ستاید ، و اسیر انها است ، او به ابتذال گرایش دارد . اما وقتی سرانجام بر او آشکار می شود که قاتل پدر و شوهر مادر خویش است ، به جای بر ذمه گرفتن گناه ، آن را دفع می کند ، و خود را کور می کند . این عمل نشانۀ نومیدی در منتهای رنج است ، و در عین حال نماد اجتناب کامل از دیدن .

نگاه درونی کور می شود . معصیت به جای آنکه موجب تعالی شود ، باعث سرکوفتگی می شود . این ندامت هولناک نتوانسته باعث افسوسی خوشگوار شود ، کوری کمال خودپرستی است ، نور درون خاموش می شود ، و روح می میرد .

اما اینک آنتیگونه ، دخترش ، دست او را می گیرد ، و او را به جایگاه ائومنیس ها به کولونوس می برد ، و او در انجا می میرد . این صحنۀ آخر نشان می دهد که او سرانجام در پذیرش اشتباهاتش ، و در شناخت و پذیرش خود و سرنوشتش به آرامشی رسیده است . نماد روح بشری و برخوردهای بشری ، نماد یک فرد عصبی که مسئول آواراگی و تلافی است . ضعف اویدیپوس باعث سقوط او است ، اما همین سقوط حتی می تواند به عُلو روح منتهی شود ، و چهرۀ یک قهرمان فاتح را بسازد . اویدیپوس منظومه ای از عصبیت ، بیماری اعصاب ، تحرک و افراد را در خود جمع دارد ، که ارام نمی گیرد مگر با پذیرش مرگ .

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ اومفالوس

اومفالوس ( لینگَه ) (  OMPHALOS . LINGA / Omphalos. linga  )

کلاً اومفالوس نماد مرکز دنیا است . بسیاری از سنتها مبدأ عالم را ناف می دانند ، که در آنجا پیدایش هستی از چهار جهت رخ می نماید . به همین صورت در هند ، وقتی در ریگ ودا از ناف باریتعالی سخن می رود ، منظور آن نقطه ای است که روی آن جرثومۀ جهانها قرار گرفته است . همان ناف ویشنو است که بر اقیانوس اولیه گسترده شده است ، که دانۀ لوتوس جهان ظاهر است .

اما ناف فقط مرکز ظهور جسمانی نیست ، بلکه در عین حال مرکز معنوی یک دنیا است . از همین قبیل است بیت ایل ( بیت الله ) ستون شکل ، که توسط یعقوب افراشته شد ؛ و اومفالوس دلفی مرکز پیروان کیش آپولون ، افلاطون می نویسد : این خدا این مفسر سنتی مذهب ، بر مرکز و ناف زمین ایستاده ، تا نوع بشر را رهنمایی کند ، و از همین قبیل اند مِن هیرها ، که نوعی اومفالوس سلتی بوده اند .جزیرۀ اوگوگیا ، که هومر ان را ناف عالم می خواند ، و همچنین جزیرۀ پاسکوآ که اسمی با مسما دارد ، و همین طور سنگی که تابوت عهد در هیکل اورشلیم بر آن مستقر شده ، و اومفالوسی که هنوز نزدیک سن – سپولکر دیده می شود ( که اوژیه اهل آنگلور می گوید : به نقل از برخی ، آقای ما مسیح می گفت که در وسط جهان است این بنا ... ) از این جمله اند .

نابهی ، یا ناف ، توپی چرخ بی حرکت است : بنابر اصطلاح شناسی هندو ، نابهی همان درخت بود گیا است ، که در پای آن بودا به اشراق رسید . بر ناف جهان است که آتش قربانی ودایی ، به طور نمادین افروخته می شود ، از طرفی  تمامی محرابها و کوره ها ، نهایتاً نشانۀ چنین مرکزی هستند .

 محراب ودایی ، ناف ابدی است ، نقطه ای مرکزی است که در آن ابعاد فضایی و جسمانی وضعیت بشری حل می شود ، نقطۀ بازگشت به مبدأ و رد پای محور جهان است .در بعضی مجسمه ها ، درها ، الواح و تندیسکهای آفریقای و غیره ، گاهی قرصی مرکزی دیده می شود ، که شبیه به ناف جهان است . روی تندیسکهای آفریقایی ، بند ناف معمولاً بسیار بلند است و مانند طنابی کشیده یا اویخته است .

ناف ، مرکز عالم اصغر بشری نیز هست : چه در یوگا و چه در هسوخیا .

در هسوخیا مراقبۀ روحانی روی ناف انجام می گیرد و نشانۀ بازگشت به مرکز است . در یوگا ، با صراحت بیشتر ، ناف را مرتبط با مانیپوره چاکره ( یا نابهی پادمه ) می دانند ، که مرکز نیروهای تغییر دهنده و علامت عنصر آتش است . این است مفهوم ( اومفالوسکویی ) که اغلب بد فهم شده است .

در میان سلتی ها ، نمادگرایی ناف عمدتاً با شاه – خدا نابلکوس عرضه می شود ، که به استناد چند تن متعلق به جنوب شرقی غالیا ، لقب مریخ ( مارس ) است . واژۀ غالیایی ناف  naf به معنی رییس ، آقا ، در سطح زبانهای هندواروپایی مرتبط با واژۀ یونانی اومفالوس ، به معنی مرکز و نقطۀ مرکزی است ( در زبان ایرلندی  Imbliu   فقط مفهوم جسمانی ناف را دارد ) . بنابراین ، مارس نابلکوس ، ارباب یا آقا ، یا حتی خدای مرکز است . در ضمن سلتها مراکز مقدس داشتند . یولیوس سزار از  LOCUS CONSECRATUS  ( مکان مقدس ) در جنگل کارنوت نام می برد .که در آنجا دروئید ها جمع می شدند تا رییس خود را انتخاب کنند . این مکان به عنوان مرکز کشور شناخته می شد ، و حتی در زبان غالیایی ده تایی لغت مشتق از مدیلانوم (  Medilanum  ) به معنی مرکز تکامل ، یا دشت مرکزی ( بر حسب اشتقاق زیان رایج ) وجود دارد .در ایرلند ، زندگی مذهبی متمرکز در شهرستان مرکزی میدهه ( در تلفظ انگلیسی میث Meath  ) بوده است .

در هنر نمادین ، اومفالوس عموماً سنگی است سفید ، برافراشته بر قله ای بیضوی ، که در اغلب نمونه هایک یا چند مار به دور آن حلقه زده اند . به گفتۀ پینداروس ، اومفالوس دلفی ، بیش از اینکه نماد مرکز زمین یا کل جهان باشد ، نماد راههای ارتباطی میان سه سطح وجود ، یا سه عالم : اقامتگاه آدمیان بر روی زمین ، اقامتگاه زیرزمینی مردگان ، و اقامتگاه خدایان ، بود .

فرض بر این است که اومفالوس دلفی در جایی بنا شده بود که آپولون ، مار پوتون را کشته بود ، و این نقطه همانجا بود که آبهای طوفان دئوکالیون در شکافی فرورفتند . اومفالوس نماد نیروی حیاتی است که بر نیروهای کور و غول آسای کائوس ( هرج و مرج ) مسلط می شود ، به عبارت امروزی ، نظم عقلایی حیات است . این نظم اما با کف نفس درونی و با تسلط بر نفس حاصل می شود ، نه با نیروهای کمکی خارجی .

اومفالوس به عنوان برقرارکنندۀ ارتباط میان آدمیان و کائوس اولیه ، یا نوعی مناسک مذهبی و یا حتی پیشگویی برای زندگی ، مفهومی است که تا هبرید نو ، دیده شده است .برای ساکنان مالکولا ، هه – هو ، بدون ارتباط با تاغان خدای ماه نیست ، هر چند تاغان منظور و مقصود هیچ یک از آیینها نیست ، اما جهت دهندۀ زندگی است . این خدا است که مانند اومفالوس دلفی ، که بر قبر مار برپا شده بود ، انسان امروز را با ابتدایی ترین منابع زندگی ارتباط می دهد .

اومفالوس کیهانی متضاد با تخم کیهان ، که اصل مذکر کیهان بود ، اصل مؤنث کیهان است . جهان ثمرۀ وصلت این دو است ، همانطور که کودک میوۀ ارتباط دو جنس است . حلقه زدن مار به دور اومفالوس ، مانند حلقۀ مار به دور لینگَه ، نماد ترکیب یا وصلت دو جنس مخالف است .

از انجا که ناف زمین ، ستارۀ قطبی است ، و گویی فلک ، به دور این ستاره می چرخد ، به همین دلیل اغلب به نام ناف آسمان ، یا هسته و لولای آسمان خوانده شده است . این اصطلاح خصوصاً در میان بسیاری از اقوام شمال اروپا و آسیا ، از جمله فین ها ، سامویدها ، کوریاک ها ، چوکچی ها ، استونیایی ها و لاپون ها رواج دارد . در اشعار  مردمی اسکاندیناو ، اومفالوس ناف جهان خوانده شده است .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ اوم

اوم (  AUM  /  Om  )

اوم در صدر تمام الفاظ آوازی آیینی قرار دارد ، و اولین مانترا است ، یکی از قدرتمندترین و معروفترین مانتراها در مذهب هندو است . قویترین نماد الوهیت ، که در بیرون بدن تلفظ مش ود ، و در درون روح عمل می کند ، اوم چکیده ای است از دَم پروردگاری ؛ در سنت ودایی ، وقتی خدای خالق این اولین ترکیب کلمات را ایجاد کرد ، و آن را برای بیدار کردن همه چیر فراخواند ، نیرویی در کهکشان به حرکت درامد و جهان را باعث شد :

     اوم      بهور   بهوه    سوَر ( 1 )

( اوم،   زمین!   هوا!   آسمان! )

اوم یک صورت ازلی است ، کلام کهکشان است ، صوتی است حاوی نیرویی عظیم ، واز نقطه نظر انتقال معنوی ، به طرز خارق العاده ای مؤثر است . در تفکر هندو ، این صدا ، که در عین حال خدا است ، مبدأ همه چیز و همۀ موجودات است ، و کمابیش به مانترا ارزشی جادویی می بخشد . کلمه ای که با یک صوت بیانگر هستی است ، و در عین حال خود این هستی است . همان هستی که همه چیز از آن ناشی است ، و همه چیز در آن جذب می شود . بیان صوت خداوند و رسیدن به الوهیت است . اوم ، به عقیدۀ ویویه کاننده ، و سنت ودایی ، نهایتاً ظهور الوهیت است .

مفهوم کلی کلمۀ اوم ، با این واقعیت کامل می شود که سه حرفی که آت را تشکیل می دهد ، شامل ضرباهنگی سه تایی است ، که همانقدر در یک تفکر هندو اهمیت دارد ، که در سازمان یافتن جهان و کیهانشناسی هندو . و اینک چند مثال در این باب : باریتعالی سه وجهی است و به صورت برهما ، ویشنو و شیوا ظاهر می شود ، کیفیات جهان سه وجهی هستند و عبارتند از ماده ، نیرو ( انرژی ) و ذاتیه ، سه جهان وجود دارد ، زمین ، هوا و آسمان ؛ بشریت به سه طبقه تقسیم می شود ، روحانیون ، اشراف و عوام ؛ ویک فرد بشری نیز به همان نسبت از سه وجه تشکیل شده است ، جسم ، ذهن و روح ؛ که با مفروضات قرون وسطای مسیحی (  spiritus  به معنی روح ،  animus  به معنی نفس ؛ corpus  به معنی جسم ) اتفاق نظر دارد .

هندوان بر مبنای این نظریۀ ماوراء الطبیعه ، ارتباطهای جسمانی را جستجو می کنند ، که در واقع به حکمت الهی این صوت منتهی می شود . شیوۀ تلفظ کلمۀ مقدش اوم به عقیدۀ ویوه کاننده ، نمادگرایی آن را روشن می سازد .

وقتی صدایی ادا می کنیم ، با استفاده از حلق و کام دهان به جای صفحۀ طنین ، واز طریق بازدم و زبان است . طبیعی ترین صدای ایجاد شده ، دقیقاً هجای اوم است ، زیرا شامل تمام اصوات می شود . اوم از سه حرف تشکیل شده است : الف ، واو ، و میم .

الف صدای اساسی و کلیدی است ، که بدون تلاقی با هر یک از قسمتهای زبان و کام دهان تلفظ می شود .الف صوتی است که با دیگر اصوات کمترین اختلاف را دارد ؛ همان صوتی است که در بهگودگیتا ، به کریشنا گفته می شود : " در میان حروف من الف هستم ، حرف مکمل کلمات ترکیبی ، منم زمان بی نهایت ، منم خدایی که صورتش به همه طرف چرخیده " .

صوت حرف الف از انتهای حفرۀ دهان خارج می شود ، و از حلق ادا می شود . " واو " ( که او تلفظ می شود ) از همان انتهای صفحه طنین دهان تا نهایتش دمیده می شود . " واو " دقیقاً حرکت نیرو را به جلو نشان می دهد ، او از بیخ زبان شروع می شود و روی لبها پایان می گیرد ." میم " آخرین صوت دسته حروف شفوی است ، زیرا این حرف با لبهای بسته ادا می شود . اگر اوم درست تلفظ شود ، تمامی جریان تولید اصوات را در بر خواهد گرفت . عملی که در توان هیچ کلمآ دیگری نیست . بنابر این اوم نماد طبیعی تمام صداهای مختلف است . اوم هر ترتیب ممکنی را در هر کلمه ای که بتوان تصور کرد ، به طور موجز ادا می کند .

اوم بهترین بیان صوت ، بهترین حالت خروج دم و بهترین مظهر الوهیت است . اوم از تمام کلمات و از تمام موجودات عبور می کند ، در حرکتی خلاق ، جاودانه ، جهانی و نامحدود جریان می یابد . اوم لطیفترین ترجمان جهان مریی است .

کلمۀ عبری آمین که در ادیان ابراهیمی معمول است ، و در انتهای ادعیه ادا می شود ، با اوم مقایسه شده است ، زیرا موسیقی آن عموماً با صدایی محکم از اوزان ضعیف و قوی ، از شور ورامش دنبال می شود ، و با بازدمی پایان می پذیرد . به زعم بسیاری از روانشاناسان کلمۀ امین و این قبیل اواها مانند اوم ، از همان نیروی رانش الگوی ازلی پیروی می کند ، و در انتهای دعا ، نماد نفخۀ الهی است که به صورت نیایش ، برای اجابت دعا ادا می شود .

( 1 ) در متن فرانسه  svah    گذاشته شده ، که از روی فرهنگ هندوییسم استاتلی به  svar  تصحیح شد .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ ایکاروس ( ICARE / Icarus )

<

ایکاروس (  ICARE  /  Icarus  )

ایکاروس پسر دایدالوس و یک برده بود ، او از اختراعات پدرش ، بدون در نظر گرفتن هشدارهای پدرانۀ او استفاده کرد و به همین دلیل از بین رفت . تورا هشدار می دهم ، ، ایکاروس ، از ارتفاعی متوسط نباید بالاتر روی ، بین دو ارتفاع پرواز کن . او با پدرش در هزار دالان ( لابیرنت ) زندانی شد ، وقتی پدر به کمک آریادنه و تسئوس آمده بود تا مینوتاؤروس را بکشند ، ایکاروس موفق شد با کمک پاسیفائه و به کمک بالهایی که دایدالوس برایش ساخته بود و آنها را با موم به پشتش چسبانده بود ، از زندان بگریزد .او روی دریا پرواز کرد و به رغم تمام نصایح ، بالاتر و بالاتر رفت ، و به خورشید نزدیکتر شد ؛ موم آب شد و ایکاروس در دریا فرو افتاد .ایکاروس تصویر جاه طلبی بی اندازۀ روح ، و نماد هوشی دیوانه وار است.... تخیلی منحرف و تجسم اسطوره ای ناهنجاری روانی است ، او هیجانی احساساتی و در عین حال خودنمایانه به جانب روح را نشان می دهد و نشانگر فردی عصبی ، و فرجام این فرد است . میل دیوانه وار و خلاف عقل ایکاروس ، برایبیماری عصبی ، در شدیدترین وجه آن ، برای نوعی از بیماری روحی ضرب المثل است ، و آن را جنون جاهطلبی و خودبزرگ پنداری می خوانند . ایکاروس نماد افراط و بی پروایی است ؛ یعنی انحرافی مضاعف در قضاوت و جرئت .

مؤلفان مسیحی قرون اول میلادی ، در بداقبالی ایکاروس تصویر روحی را می بینند که مدعی است می تواند با بالهای یک عشق دروغین به آسمانها بالا رود ، حال اینکه فقط بالهای عشق الهی می توانند او را به اوج آسمان برسانند .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات () لینک

+ اسماعیلیه

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} /* List Definitions */ @list l0 {mso-list-id:837772712; mso-list-type:hybrid; mso-list-template-ids:-1690417264 -672003856 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715;} @list l0:level1 {mso-level-text:"%1\)"; mso-level-tab-stop:64.3pt; mso-level-number-position:left; margin-left:64.3pt; text-indent:-.25in; color:red;} @list l1 {mso-list-id:1367022083; mso-list-type:hybrid; mso-list-template-ids:-1017225386 37026280 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715;} @list l1:level1 {mso-level-text:%1-; mso-level-tab-stop:64.3pt; mso-level-number-position:left; margin-left:64.3pt; text-indent:-.25in;} ol {margin-bottom:0in;} ul {margin-bottom:0in;} -->

 

پس از وفات هر امامی اتباع او به فرقه های متعددی تقسیم می شدند . عده ای امامت را به وی ختم شده میدانستند و او را قائم مهدی و مهدی منتظر می شمردند و می گفتند نمرده است ، زنده است و غیبت اختیار کرده و روزی باز خواهد امد . گروهها ی دیگر به کسان دیگر می گرویدند و آنها را به امامت بر می داشتند ، چنانکه پس از امام  جعفر صادق اتباع وی به شش فرقه تقسیم شدند  که یکی از انها اسماعیلیه بود که موضوع بحث ماست . **

 

{{ ** شش فرقۀ مزبور عبارتند از :

1)   ناووسیه : که معتقد بودند امام جعفر صادق نمرده است و نخواهد مرد . بلکه زنده است و او مهدی منتظر و قائو است . این گروه از امام جعفر صادق روایت میکردند که فرمود :  " اگر سر من از فراز کوهی به جانب شما منحدر شود در کشتن من جازم نباشید که من صاحب شماام و امام با اهتداء و صاحب شمشمیر ایالت و ظهورم " ( فرق شیعۀ نوبختی ، ترجمۀ علی دشتستانی ، صفحه 45 ؛  اللل و النحل ، شهرستانی صفحات 127 – 128 )

2)   فطحیه یا افطحیه : که پس از امام جعفر صادق معتقد به امامت پسر بزرگ آن امام ، عبدالله افطح ، شدند و گفتند چون عبدالله بزرگترین اولاد امام است لذا او بایست جانشین وی باشد ، وبه این گفتار تمسک نمودند که جعفر صادق فرموده است : امامت در بزرگترین فرزندان من می باشد . ( فرق شیعه صفحۀ 51 )

3)   سمیطیه یا شمیطیه : اینان پیروان و مدعیان امامت پسر دیگر امام جعفر صادق ، یعنی محمد دیباج ، هستند . واز این روی به دیباجیه یا به نام مؤسس خود ، یحیی بن ابن شمیط ، شمیطیه نامیده شده اند . ( فرق شیعه صفحۀ 50 ؛ الملل و النحل ، شهرستانی صفحۀ 128 )

4)   موسویه : که به امامت موسی بن جعفر قائلند به طریق نص ، ( ایضاً صفحات 52 و 129 )

5)   اسماعیلیۀ واقفه : که گویند امامت از حضرت امام جعفر صادق به اسماعیل رسید و بدو ختم شد ، و وی را قائم مهدی و خاتم سلسلۀ امامت دانند ، و این فرقه ، اسماعیلیۀ خالصند . ( ایضاً )

6)   اسماعیلیۀ مبارکی : که گویند بعد از امام جعفر صادق ، امامت به محمد بن اسماعیل نواده اش رسیده است و حق همین است که امامت برای محمد بن اسماعیل باشد ، زیرا انتقال نص از برادر به برادر ، فقط در مورد امام حسن وامام حسین جایز است و پس از انان جایز نیست ، و به نام مبارک از موالی اسماعیل ، مبارکیه خوانده می شود . ( فرق شیعه صفحات 6-45 )  }}

 

 

 

اسماعیلیان که در کتب ملل و نحل و سیر و تواریخ به نامهای مختلف خوانده  شده اند  (2) شاخه ای از مذهب شیعه هستند که پس از امام جعفر صادق ، امامت را حق اسماعیل و پسرش محمد می دانند . امام جعفر صادق را چهار پسر بود : اسماعیل ، موسی الکاظم ، محمد دیباج و عبدالله افطح (3 ) .

امام جعفر صادق ، نص امامت بر اسماعیل کرد . لیکن چون اسماعیل در زمان حیات پدر درگذشت ، امام نص را از او به موسی برادرش منتقل نمود . امام عده ای از اتباعش بدین امر گردن ننهادند . و گفتند نص امامت رجوع قهقهری نمی کند و بداء نیز محال است ( 4 ) ، چه امام جعفر صادق امام معصوم است و او نص بر اسماعیل کرده است ، پس اصل ، نص نخستین است (5 ) . و گروهی حتی منکر مرگ اسماعیل شدند و گفتند مدن او از روی تقیه اظهار شده تا دشمنان قصد جان او نکنند ، و بر اثبات قول خود دلیل اوردند که بر خلاف مرسوم ( بر موت اسماعیل اشهاد کردند و محضر نوشتند ... ) ( 6 ) . در حالی که معهود نیست که بر مرگ کسی ( سجل نویسند ) (7) .

 

 

( 2 ) نامهایی که اسماعیلیلان بدانها خوانده شده اند بر دو گونه است : یکی نامهایی است که خود بر خویشتن نهاده اند ، و دیگر نامهایی که دشمنان انها بدانها داده اند .

اسماعیلیلان خود را سباعی ، اسماعیلیل باطنی ، اصحاب تعلیم ، اصحاب الدعوة الهادیه ، اصحاب دعوت هادیۀ مهدیه ، اسماعیلیله ، اهل تأویل ، اهل تأیید ، اهل ترتیب و اهل حق خوانده اند و دشمنانشان بر آنها اسامی قرمطیه ، ملاحده ، زندیق ، معطل ، فاسق ، کافر ، ثنوی ، مجوسی ، اباحی ، مقنعیه ، بابکیه ، محمره ، مبیضه ، فداویه ، حشیشیه ، و مزدکیه نهاده اند .

( 3 ) ( جامع التواریخ ) رشیدی ، بخش اسماعیلیان صفحۀ 9 .

( 4 ) عده ای که گفته اند علت برداشتن نص از اسماعیل ان بود که وی ( شراب مسکر بخورد ، جعفر بر فعل او انکار کرد و فرمود که ( بدا فی امر اسمعیل ) و پسر دیگر موسی نص کرد ، ( جامع التواریخ رشیدی ، بخش اسماعیلیه صفحۀ 9 ) اما این مطلب بکلی نادرست و از قول مغرض است . اسماعیل مردی زاهد و پارسا بود وامام جعفر صادق او را سخت دوست میداشت و هنگام وفاتش بسیار اندوهناک شد و پا برهنه به دنبال جنازه روان  گشت و چند بار فرمان داد تا جنازه را به زمین گذاردند و به چهرۀ او نگریست . ( سفینة البحار ) شیخ عباس قمی ، جلد اول صفحۀ 657 ، ( غزالی نامۀ ) جلال همائی  صفحۀ 24 ، مقالۀ مهدی محقق در مجلۀ یغما ، سال 11 صفحۀ 125 )

( 5 )( جامع التواریخ ) رشیدی ، قسمت اسماعیلیان ، بکوشش محمد تقی دانش پژوه و محمد مدرسی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب صفحۀ 9 )

( 6 ) ( الملل و النحل شهرستانی ، ترجمۀ افضل الدین صدرترکۀ اصفهانی ، صفحۀ 152 .

( 7 ) ایضاً ، صفحۀ 152.

 

به هر حال ، اسماعیلیه معتفدند که  پس از مرگ اسماعیل ، امامت در فرزند او محمد بن اسماعیل مستقر است زیرا حضرت امام صادق فرمود : ( ان البدء و المشیة لله فی کل شیء الا فی الامامة فلا بداء فیها ).

و حضرت فرزند دیگر خود ، موسی الکاظم ، را امام مستودع ، قرار داد ، تاوصی محمد بن اسماعیل باشد . و آیت ( فمستقر و مستودع ) بدین امر اشارتست. به زعم انان اسماعیل امام هفتم است ، و دورۀ امامان به وی ختم می شود ، و گویند چون امامت به محمد بن اسماعیل رسید ( مرتبۀ امامت به مرتبل قائمیت ) ارتقاء یافت. محمد بن اسماعیل را ( اول الکهف و لااستتار ) دانند ، زیرا از زمان وی امامان اسماعیلی ، از ترس دشمنان و خلفای عباسی مستور می زیستند ولی داعیان آنها اشکارا در شهرها می گشتند و مردم را به سوی آنان دعوت میکردند ، ائمۀ مستور اسماعیلی را از محمد بن اسماعیل  تا عبیدالله ملقب به مهدی ، که در اواخر قرن سوم هجری ظهور کرد و مدعی خلافت فاطمی و علوی گردید ، سه تن نوشته اند که ( اسامی ایشان محمد بن احمد است و القاب ایشان رضی ، تقی ، و نقی است ). ویا به ضبط دیگر ( ائمۀ ثلاثه که مستور و ممتحن و صابرند ، در کتاب خدای تعالی رضی ، وفی و نقی می باشند ). در اواخر قرن سوم ، عبیدالله مهدی که خود را از نسل فاطمه و از اعقاب حقۀ فاطمی و علوی گردید . وی در سال 297 در شمال افریقا حکوکتی مستقل تأسیس کرد ، و اعقاب او به نام خلفای فاطمی یا علوی یا عبیدی ، در حدود 270 سال بر ممالک وسیعی سلطنت و خلافت کردند.

در نژاد و نسب عبیدالله مهدی اختلاف بسیار کرده اند ، برخی نسب او را ( عبیدالله بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن ابیطالب ، آورده اند و بعضی شجرۀ وی را چنین نوشته اند :

1-   محمد بن اسماعیل ، 2- عبدالله وفی ، 3- احمد تقی ، 4 – حسین رضی ، 5- محمد مهدی که همان عبیدالله مهدی باشد . رشید الدین فضل الله ، از ابن اثیر نسب نامۀ زیر را نقل کرده است : 

ابومحمد عبیدالله بن محمد بن عبدالله بن میمون بن محمد بن اسماعیل بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب بن عبدالمطلب هاشم  ابن عبدالمناف الهاشمی  العلوی الحسینی .

ابن خلدون ، در بحث راجع به اسماعیلیه گوید : ( و اما اسماعیلیه قائلند که امامت به نص و تصریح از جعفر صادق به پسرش رسیده و هر چند اسماعیل پیش از پدر خود در گذشته است لیکن انها از نص و تصریح این استفاده می کنند که می گویند امامت به فرزند اسماعیل می رسد .... از این رو معتقدند که امامت از اسماعیل به پسرش محمد مکتوم انتقال یافته است و این محمد مکتوم نخستین امام پنهان به شمار می رود ، زیرا به عقیدۀ انان گاهی ممکن است امام در صورت آشکارا بودن ، شوکت و شکوه خویش را از دست بدهد و مخالفان با وی در ستیز برخیزند . از این رو خود امام پنهان میگردد و داعیان او ، برای اقامۀ حجت بر خلق آشکار می شوند ، ولی اگر قدرت و شکوه امام مصون باشد می تواند از اختفا بیرون آید و دعوتش را آشکار کند . و گویند پس از محمد مکتوم پسرش جعفر مصدق ( 8 ) و پس از وی پسرش محمد حبیب که آخرین امام پنهان می باشد به امامت رسیده اند و پس از محمد حبیب ، پسر او عبیذالله مهدی امام ایشان است .... واو به سلطنت قیروان و مغرب نائل امده است و فرزندانش پس از وی در مصر به سلطنت رسیده اند و مقریزی نیز این را تأیید کرده است .

 

( 8 ) بعضی از ملل  و نحل نویسان متعصب به کلی منکر فرزند داشتن محمد بن اسماعیل بن جعفر صادق شده اند . ابومنصور عبدالقاهر بغدادی ( متوفی در 429 ) صاحب کتاب ( الفرق بین الفرق ) .آنجا که سخن به مبارکیه به میان اورده است ، گوید : محمد بن اسماعیل بمرد و از او کسی باز نماند . صفحۀ 57 )

اما دشمنان ، نسبت عبیدالله مهدی را به عبدالله میمون القداح می رسانند .و او را مردی مجوسی اهوازی می دانند . لیکن با تعمق در روایات و اخبار و داستانهایی که در ابب عبدالله  بن میمون القداح در کتب سیر و تواریخ امده است معلوم میگردد که تمام این گفتارها ساختگی و تهمت محض و ناشی از تعصب و تحریک خلفای عباسی بوده است .

ابن خلدون در ذکر عبیدیان یعنی خلفای فاطمی می آورد که از اخبار بی اساس که بیشتر مورخان و محدثان انها را یاد کزرده اند اینست که می خواهند اثبات کنند که عبییان – خلفای شیعه در قیروان و قاهره – از خاندان نبوت نیستند و نسبت انها را به امام اسماعیل فرزند امام جعفر صادق انکار می کنند و مورد استهزاء  قرار می دهند ، و انها را در این روش به اخباری اعتماد می کنند که به منظور تقرب جستن به برخی از خلفای ناتوان و زبون بنی عباس تلفیق شده است ، اخباری که به قصدی ناسزا دربارۀ دشمنان خلفا ... فراهم شده است .

ابن خلدون دوام دولت فاطمی و بسط قدرت آن را دلیل درستی ادعای انان میداند و می گوید که خداوند دروغگو را مدد نمی کند ، چیزی که مورد تأیید غزالی نیز بوده ، زیرا پیروان و دوام  دولت را نشانۀ دریستی وبر حقی می دانسته است . رشیدالدین فضل الله صاحب ( جامع التواریخ ) در ذکر تاریخ عبیدالله مهدی ، پس از ذکر روایات مختلف میگوید : ( و این همه روایات و اقوال زعم اهل سنت و جماعت است در انتساب مهدی ، و غالب ظن آن است که این همه مواضعۀ عباسیان است و نصب ایشان است از بهر انکه ما را بر ترتیب این بینتی واضح است به انکه می دانیم که ایشان قصد منصب عباسیان میکردند و عباسیان قصد استیصال ایشان . و چون با ایشان چیزی به دست نداشتند و از سطارت و خطارت رأی و تدبیر ایشان منزعج و مضطرب گشتند . چارۀ دیگر ندانستند مگر انکه در نسب ایشان طعن کنند تا مسلمانان در مجالس و محافل و انجمنها باز گویند ، و بر زبانها مقدوح و ملوم و مذموم باشند و بر چشمهای مردم خوار و ذلیل گردند ، و رغبت به دعوت ایشان نکنند .... . دلیل بر کذب دعوی و اشهاد بر صحت این معنی سخن رضی موسوی است که نقیب النقباء عراق بود از قبل خلفاء و مقدم و سرور سا دات ، و علم انساب نیکو می دانست و در این چند بیت این معنی فرمود :

ما مقامی الهوان و عندی      مقول صارم و انف حمی

البس الذل فی بلاد الاعادی    و به مصر الخلیفة العلوی

من ابوه ابی و مولاه مولا     ی  اذا  ضامنی البعید القصی

لف عرقی به عرقه سیذ النا    س جمیعاً :  محمد و علی

ان ذلی بذالک الجو عز       و  اوامی بذالک الربع ری

 و جماعتی  به مقیاس این قیاس و قرار این استقراء و شواهد این دلیل  گفته اند که طعن در انتساب مهدی و قدح اولاد او محض افتراء خلفاء آل عباس است .

اما همین رضی موسوی یا سیر رضی که اشعار فوق در مدح خلیفۀ فاطمی از اوست ، به نقل مقریزی از ابن اثیر ، از ترس جان محضری را که القادر بالله در تکذیب علوی بودن فاطمیان ساخته بود تصدیق کرد . توضیح انکه ، القادر بالله بیست و پنجمین خلیفۀ عباسی ( 381 – 422 ) که باید عزیز و حاکم و ظاهر از خلفای مصر معاصر بود محضری ساخت ( متضمن قدح علویان مصر ، که کاذبند در دعوی نسب به علی و اصل ایشان از دیصانیان و قداحیان مجوس است . ( جامع التواریخ ، رشیدی )

و جمعی از بزرگان ، یا بدان جهت که دویتار آل عباس بودند و یا از ترس ان را تصدیق کردند :

از علویان : سید مرتضی ، سید رضی ۀ ابن الارزاق موسوی ، محمد بن محمد بن ابی یعلی .

از فقیهان : ابوحامد اسفراینی ، ابومحمد الکشفلی ، ابوالحسن قدوری ، ابوعبدالله صمیری ، ابوعبدالله بیضاوی ، و...

از قاضیان : ابن الاکفانی ، ابوالقاسم جزری ، ابوالعباس شیوری ..

 

سید رضی نیز از بیم جان تصدیق کرد و همین باعث شد که اشعاری را که فوقاً گذشت و در مدح خلیفۀ فاطمی است در دیوان خود نیاورد ، لیکن اشعار را بخاطر آنکه پسرش دشمنان او را ستوده است ملامت کرد . ابواحمد اظهار بی اطاعی کرد . سپس از فرزند خود در این باره توضیح خواست ، سید رضی ، گفتن شعر را انکار کرد .پدرش گفت : حال که چنین است نامه ای به خلیفه بنویس و پس از اعتذار گواهی بده که نسب خلفای فاطمی مصر نادرست است . رضی گفت من چنین کاری نمی کنم زیرا از خلیفۀ مصر و داعیان او بیم دارم ، پدرش گفت : شگفتا !  تو از کسی که میان تو و او ششصد فرسنگ فاصله است بیم داری و از خلیفه ای که میان تو و او بیش از صد  ذراع فاصله نیست نمی ترسی ؟

اینکه سیر رضی از عذرخواهی خودداری کرد و نیز در طعن خلفای مصر چیزی ننوشت دلیل قوی بر صحت نسب انان است ، البته عمل او باعث شد که از برخی مشاغل خود برکنار گردد .

علت اصلی این محضرسازیها و افتراآت ، چنانکه رشی الدین فضل الله بفراست دریافته ، آن بود که بسط قدرت فاطمی و تشکیلات منظم آن که هدف عمدۀ آن باطل ساختن خلافت عباسیان و نشان دادن جنایات و فجایع عباسی بود ، بنیان روحانیت و معنویت انها را متزلزل ساخته بود . خلفای عباسی برای جبران این شکست در صدد چاره برآمدند و بدو امر متوسل شدند یکی انکه نسب انها را به پیغمبر انکار کردند و به مردی مجوسی اهوازی رسانیدند و دیگر آنکه اعمال زشت و نکوهیده ای به آنان نسبت دادند تا اذهان مردم بتدریج دربارۀ خلفای مصر مشوب گردد . و برای این منظور به هر کاری دست یازیدند و مخالفان خود را به زندقه و الحاد و قرمطیگری نسبت کردند . (( در اینکه نسبت قرمطیگری تهمت و افترائ محض نسبت به اسماعیلیان شکی نیست . قرمطیان و اسماعیلیان درست مانند غلات شیعه ، و دیگر شیعیانند . اگر می توان تمام شیعه را با چوب غلات راند ، در باب اسماعیلیان نیز ؛ تهمت قرمطی بودن درست است . جلال همایی می نویسد :  " قرمطی با فاطمی تفاوت بسیار دارد و تنها مشابهت انها این است که هر دو هفت امامی هستند و شعار هر دو رایات سفید و تأویلات پاره ای از مصطلحات آن هم شبیه یکدیگر است . تعبیر قرامطه دربارۀ اسماعیلیه غالباً از طرف دشمنان و مخالفان انها و بعضی هم بواسطۀ جهل به معتقدات این فرق، انها را مخلوط به یکدیگر کرده اند ."

رشید الدین فضل الله نیز با دقت نظری که خاصۀ اوست بدین مطلب پی برده است . وی در ذکر تاریخ المعزلدین الله ؛ وقتی که فتنۀ قرامطه که به دست جعفر بن فلاح و جوهر خاموش گشت سخن می گوید ، می اورد : و از اینجا توان دانست که قرامطه نه از اتباع اسماعیل بوده اند ، بلکه طائفه ای علیحده بانفراد بوده اند و عباسیان و دوستداران ایشان ، از غایت عداوت با اسماعیلیان نسبت کرده ، که ایشان بیشتر کارها خلاف شرع و عقل کرده اند ، چون برداشتن حجراسود از کعبه و دیگر کارهای مذموم . – جامع التواریخ ، رشیدی - ))

به هر حال خلفای فاطمی خود شکی در انتسابشان به رسول خدا نداشتند . چنانکه منصور سومین خلیفۀ فاطمی ( 334- 341 ) هنگام مرگ پدرش قائم ( 322- 334 ) خطبه ای ایراد کرد و در ان پدر و جد خود را که عبیدالله مهدی باشد فرزند رسول خدا خواند : ( یا ابتاه یا جداء یا ابنی رسول الله ) .

با خلافت فاطمیان کیش اسماعیلی که تا اواخر قرن سوم هجری یکی از فرق عادی بود م چندان نفوذ و اعتباری نداشت ، قدرت فراوان یافت و داعیان اسماعیلی ، در سراسر دنیای اسلامی پراکنده گشتند چنانکه المعزلدین الله خلیفۀ فاطمی در نامه ای که به یکی از پیشوایان قرامطه نوشت ، گفت : ( مامن جزیرة فی الارض و لا اقلیم الا و لنا فیه حجج و دعاة یدعون الینا )

حوزۀ حکمرانی خلفای فاطمی که در آغاز منحصر به قطعه ای از آفریقا بود ، اهسته اهسته  گسترش یافت و مصر ، شام ، حجاز ، یمن ، دیار بکر ، موصل ، و بعضی نواحی عراق را شامل شد ، در زمان چهارمین خلیفۀ آنها ، المعز لدین الله ( 341 – 365 ) به سرداری جوهر سپهسالار بزرگ فاطمی مصر فتح شد ( 358 ) و شهر قاهره معزیه بنیاد نهاده شد و پایتخت فاطمیان از افریقا به قاهره انتقال یافت و در زمان مستنصر خلیفۀ فاطمی ( 427 – 487 ) کا رآنان چنان بالا گرفت که ارسلان بساسیری  ( 9 ) ، که یکی از پیروان مستنصر بود در حدود سال 448 فتنۀ عظیمی بر پا کرد و واسط را بگرفت و بر بغداد و مقر خلافت عباسیان استیلا یافت ( 450 ) خلیفۀ عباسی القائم بامرالله از بغداد گریخت ، بساسیری نامش را از خطبه بیفکند و خطبه به نام مستنصر خلیفۀ فاطمی کرد ، و رایات سپید را که شعار علویه بود به جای شعار سیاه عباسی بر افراشت .

 

( 9 ) ابوالحرث ارسلان بن عبدالله بساسیری ، ابتدا از غلامان بهاء الدولۀ ذیلمی بود و کم کم ترقی کرد و کارش به جایی رسید که ملوک و امرای وقت از وی هراسان بودند . وی در ششم ذی القعدۀ 450 بغداد را تصرف کرد و مدت یکسال تمام شهر و نواحی ان را در دست داشت . قتل وی به دست سپاهیان طغرل در ذی الحجۀ 451 اتفاق افتاد .

 

اگر حمایت سلاجقه نبود کار یکسره می شد و خلافت عباسی انقراض می یافت . اما سلاجقه که از روی تعصب دینی و یا به اقتضای سیاست وقت در ترویج مذهب تسنن و حفظ مقام خلفای عباسی و قلع و قمع مخالفین آنها کوشش و پافشاری داشتند ، پا در میان نهادند و طغرل سلجوقی به حمایت القائم بامرالله سپاه به بغداد کشید و بساسیری را از بغداد بیرون راند .

خلفای فاطمی چهارده تن بودند و مدت ملکشان از 297 تا 567 به طول کشید . لقب و نام و کنیۀ آنها و نیز مدت خلافتشان به تریتیب زیر است :

1) المهدی : عبیدالله ، ابو محمد                 297 – 322 هجری        909 – 934 میلادی

2) القائم : محمد ، ابوالقاسم                     322 – 334 هجری         934 – 945 میلادی

3) المنصور : اسماعیل ، ابوطاهر             334 – 341 هجری         945 – 952میلادی

4) المعز : معد ، ابوتمیم                        341 – 365 هجری         952 – 975 میلادی

5 ) العزیز : نزار ، ابومنصور                365 – 386 هجری         975 – 995 میلادی

6 ) الحاکم : المنصور ، ابوعلی               386 – 411 هجری         996 – 1020 میلادی

7) الظاهر : علی ، ابوالحسن                  411  – 427 هجری        1020 – 1035 میلادی

8 ) المستنصر : معد ، ابوتمیم                 427  – 487 هجری        1035 – 1094 میلادی

9 ) المستعلی : احمد ، ابوالقاسم              487 – 495 هجری         1094 – 1101 میلادی

10 ) الآمر : المنصور ، ابوعی              495 – 524 هجری         1101 – 1130 میلادی

11 ) الحافظ : عبدالمجید ، المیمون          524 – 544 هجری         1130 – 1149 میلادی

12 ) الظافر : اسماعیل ، ابوالمنصور       544 – 549 هجری         1149 1154 میلادی

13 ) الفائز : عیسی ، ابوالقایم                549 – 555 هجری         1154 – 1160 میلادی

14 ) العاضد : عبدالله ، ابومحمد             555 – 567 هجری         1160 – 1171 میلادی

 

در زمان مستنصر ریال قدرت اسماعیلیۀ فاطمی دچار تفرق شد ، و بدو فرقۀ نزاریه و مستعلویه منقسم گشت . و پس از ان به ترتیب شاخه های جدیدی چون دروز ، طیبی ، و حافظی در ان پدید آمد .

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/٢/۳۱
تگ ها: مقاله و دین
comment نظرات () لینک

+ اقیانوس ( دریا )

اقیانوس ( دریا ) (  OCEAN .MER  /  ovean . sea  )

اقیانوس یا دریا ، به دلیل گستردگی ظاهراً بی انتهای خود ، تصویر بی تمایزی اولیه و بی مرزی نخستین است . همانا بر اقیانوس است که ویشنو می خوابد .  و یا ارنَوَه ، مادر بی شکل و تیرۀ آبهای زیرین است ، که ذات الهی بدان می نگرد و از انجا جوانۀ نخستین ، تخم ، لوتوس ، نی و جزیره به وجود می آیند . وراهَه اَوَتارَه ( گراز ) زمین را از زیر آب به روی سطح اورد ، ایزانامی اقیانوس را با تیر خود تکان می دهد ، و از انعقاد آن اولین جزیره ایجاد می شود ؛ دوَه و اسورَه اقیانوس را هم می زنند و از ان امرتیه ، شربت جاودانگی ، به دست می آید .

دریا ، در ضمن نماد آبهای برین ، نماد جوهر الهی نیروانه و دائو است . این نمادگرایی را نزد دیونوسوس آریوپاگوسی دروغین ، توله ، انگلوس سیلِسیوس ( دریای خلق ناشدۀ خدای واحد ) یا نزد مایستر اکهارت ( دریای ماهیت نفوذناپذیر خداوند ) و یا نزد دانته و متصوفۀ اسلامی بازمی یابیم . این مفهوم به طرزی گسترده در اوپانیشاد و همچنین در آیین بودا دیده می شود ( قطرۀ شبنم ، در دریای تابان می غلتد ) ؛ در آیین دائو نیز ، نسبت دائو به جهان همچون نسبت دریا به رودخانه است ( دائو ده جینگ ، 32 ) تمام آبها می جوشند ، بدون آنکه آن را پر کنند ، تمام آبها ازان خارج می شوند ، بی انکه ان را خالی کنند ، از این است که به دریا می روم ( جوآنگ دسو ، سرود دوازدهم ) .

همچنین اقیانوس شادی بگین ها ، اقیانوس خلوت الهی ابن مشیش ، اقیانوس جلال خداوندی جیلی است . در مکتب تنتره ، اقیانوس ، پَرَم اتمن ، ذات کل است ، که با ان قطرۀ جی وَه ، زندگی ، یا جیوآتمَن ، روح فردی ، مخلوط می شود .   در مَهایانه ، اقیانوس ، دهَرمه – کایه بدن اشراق یافتۀ بودا است ، که با بودی ، خرد نخستین ، ادغام می شود . آرامش سطح اقیانوس هم نشانۀ خلأ ( شونیاتَه ) ، و هم نشانۀ اشراق است . به زعم شبستری :

یکی دریاست هستی نطق ساحل

صدف حرف و جواهر دانش دل

وجود علم از ان دریای ژرف است

غلاف درّ او از صوت و حرف است ( 1 )

اقیانوس ، اما ، وقتی خشمگین است ، گستره ای نامطمئن است و معبری خطرناک ، که رسیدن به رودخانه را مشروط می کند .

اینجا دریای امیال شنکره کاریه است ، گذر از مراحل اقیانوس عالم روان که در استعارات اسحق قدیس نینوا دیده می شود ؛ اقیانوس وجود که در حوضچۀ معبد نئاک – پئان در انگکور نقش شده ؛ این دریای ملک حواس که سمیوته نیکایه ( چهارم ، 157 )  از ان میگوید : که با سگ ماهیها و شیطانهایش از دریا گذر کرده ، با خیزابهای ترسناکی که گذر از انها سخت است این همه ... گویی به ته جهان رفته و از انجا اغاز کرده .

در اساطیر مصر ، خلقت زمین و آغاز زندگی ، به بیرون امدن از زیر آب اقیانوس تشبیه شده ، و زمین را چون تپه ای پرگل تصویر کرده که نیل در هنگام فرونشستن خود ، کشف می کند . و به این ترتیب خلقت ، حتی خلقت خدایان در اساطیر مصر ، منتج از آبهای نخستین بوده است . نخستین خدا را ، مصریان باستان ، زمینی که از زیر آب بیرون امده می خواندند .

مانانان ، برادر داگدا ، سرور جهان دیگر ، در هرم خدایان ایرلندی مک لیر ، پسر لِر ، به معنی اقیانوس ، نامیده می شود . نمادگرایی اقیانوس ، به نمادگرایی آب ، به عنوان اصل تمام زندگی می پیوندد ، اما مانانان ، به اندازۀ ماناویدان غالیایی ، که همذات او است ، خداوند آبها نیست ، هر چند که گاه بدان استناد می شود . نمادگرایی اقیانوس ، با کاربردهای اساطیری خود ، به تأکید با ازلیّت مرتبط می شود .

( 1 ) شیخ محمود شبستری . مجموعۀ اثار ، به اهتمام دکتر صمد موحد . تهران . کتابخانۀ طهوری ، 1365 ، ص 90 .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٩
comment نظرات () لینک

+ اسرافیل ( 1 ) ( سرافیم ، سرافین ) ( SERAPHIN / seraph )

اسرافیل ( 1 ) ( سرافیم ، سرافین ) (  SERAPHIN  /  seraph  )

( آتش را ببینید )

نام موجوداتی ملکوتی ، به معنی سوزان ( سَراف ) ، دقیقاً شبیه به مار بالدار یا اژدها ، که در اعداد ( 6 : 21 ) از آنها سخن می رود : پس خداوند مارهای آتشی در میان قوم فرستاده ، قوم را گزیدند و گروهی کثیر از اسرائیل مردند . اما اشعیاء است که بار اول فرشتگانی بدین نام را فرا خواند ( 8 -6 و 3 – 2 : 6 ) : و سرافین بالای آن ایستاده بودند که هر یک از انها شش بال داشت ، و با دو از انها روی خود را می پوشانید ( از خوف دیدن یهوه ) و با دو پایهای خود را می پوشانید ( تلمیحی به پنهان داشتن جنسیت ) ، و با دو پرواز می نمود . و یکی دیگری را صدا زده می گفت قدوس ، قدوس ، قدوس یهوه صبایوت تمامی زمین از جلال او مملو است ... آنگاه یکی از سرافین نزد من پرید و در دست خود اخگری که با انبر از روی مذبح گرفته بود داشت ، و آن را بر دهانم گذارده گفت که اینک این لبهایت را لمس کرده است و عصیانت رفع شده و گناهت کفاره گشته است .

این دو آیۀ اعداد و اشعیاء مفهوم نمادین واژه های آتشی و اخگر را روشن می کند . در متن قدیمتر { اعداد } ، یهوه مار را برای تنبیه فرستاده ؛ در متن جدیدتر { اشعیاء } فرشتۀ خداست که با آتش { اخگر } تطهیر می شود . مفهومی مشابه ، نشانۀ دو نوع از تکامل است : تکامل معنی شناختی نماد سوزندگی ، و تکامل روحی در معرفت دینی . سوزندۀ اول برای کشتن فرستاده شده ف و سوزندۀ بعدی ، برای تطهیر .

دیونوسوس آریوپاگوسی دروغین ، این معنا را در اسرافیلیان به کمال برنموده : صلای قدسی اسرافیل بر هر او که عبری بداند مقدر آمده ، که هر که در او هُرم باشد پیوسته گرد اسرار عالم فریشته بگردد ؛ هرم و عمق ، خروشی جاودان که سخت سوزان سوزنده باشد ، نه رهایی بیند نه خلاصی یابد . تواند که فراز دست و فرودست انگیخته کند ، و اینچنین گدازنده جان بخشد و از برای پالایش ، از همان هرم و شعله یکی چند آذرخش و آتخش بردماند ، تا همه چیز همسان کند بی که فروافتد ، به نور خود و هول خود که بتواند افروخته کند . همچنان که دور دارد و زایل گرداند همه ظلمات سیاهی آور را  . که اسرافیلیان چنین اند چنانکه از نام ایشان چنین آید .

در این ترکیب غریب ، تمام نیروهای نهفته در آتش را بازمی یابیم : سوزندگی ، تطهیر ، تماثل با خود ، نور و اشراق ، رفع ظلمت ، اسرافیل تمامی این نیرو را در روحانیترین زمینۀ معرفت دارا است .

( 1 ) اسرافیل ، نام فرشته ای مقرب است ، که بدون شک نامش از سرافیم عبری آمده ، چنانچه به صورت اسرافیل و سرافین ( محمد مرتضی بن محمد الزبیدی ، تاج العروس ، هفتم ، 355 ) نیز دیده شده است .تغییر پسوند در واژه ای یکسان امری بعید نیست .اسرافیل قامتی عظیم دارد ، پایش در زیر هفتمین زمین است ، حال اینکه سرش پایه های عرش خداوندی را می ساید . چهار بال دارد ، یکی به غرب ، دیگری به شرق ، با یکی تنش را می پوشاند و با دیگری خود را از هیبت جبروت مصون می دارد . از مو ، دهان و زبان پوشیده شده . او کسی است که آراء خداوندی را بر لوح محفوظ می خواند ، و تا جا که بر عهدۀ او است منتقل می کند . سه بار در یک روز و شب ، به دوزخ می نگرد ، و از غصه برخود می تابد و چنان می گرید که زمین ممکن است از اشک او طغیان کند .

اسرافیل سه سال با حضرت محمد مصاحبت داشت و رسالت را به حضرتش می آموخت . پس جبرئیل این مهم بر عهده گرفت و قرآن را به حضرتش فرمود .اسکندر قبل از ورود به اقلیم ظلمات ، اسرافیل را ملاقات کرد . آنجا اسرافیل بر کوهی ایستاده بود ، اشک در چشم ، در صور می دمید . اگر او را صاحب صور خوانده اند ، از انجاست که همواره بوقی بر لبان دارد ، تا هنگامی که خداوند فرمان صادر کند ، در ان بدمد ، و مردگان از قبرها برخیزند . می گویند اسرافیل اولین کس است که در روز رستاخیز برانگیخته می شود ، سپس بر کوه مقدس اورشلیم خواهد ایستاد ، و به مردگان علامت خواهد داد تا زنده شوند

لغتنامۀ دهخدا ، آنندراج و معین ، سرافیل ، سرافین و سرافیم را یک واژه دانسته و به اسرافیل ارجاع داده اند . دایره المعارف فارسی " سرافیم یا سرافین " را گروهی از فرشتگان که با کروبیم ( کروبیان ) در اطراف عرش خدا جای دارند " دانسته ، و ( اسرافیل ) را " یکی از فرشتگان مقرب خدا ، که روز قیامت پیش از دیگران برانگیخته می شود و در بوقی ( صور اسرافیل ) می دمد و با صدای آن ، همۀ مردگان برای رسیدگی به حسابشان زنده می شوند " نوشته است . قاموس کتاب مقدس واژۀ اسرافیل را فاقد است ، و زیر واژۀ سرافیم ( درخشندگان ) آیات اشعیاء را توضیح داده است .

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ اسد ( LION / Leo )

اسد (  LION  /  Leo  )

( ا تا 31  امرداد )

پنجمین علامت منطقةالبروج ، در ماه میانی تابستان واقع شده است . از این رو ، برج اسد خصوصیت شکوفایی طبیعت را همراه با شعاعهای گرم خورشید دارد .زیرا که خورشید بر این سیاره حاکم است .اسد قلب منطقة البروج است و بیانگر شادی زندگی ، جاه طلبی ، غرور و ترقی .

با اسد به عنصر آتش برمی گردیم ، اما از حَمَل به اسد ، درونمایۀ آن تغییر می کند ف و به قدرت خشن حیوانی که فی الفور و مطلق است می رسد .همچون جرقه یا صاعقه ، قدرتی برپا ، تحت اختیار و اماده ، چون شعله ای مشتعل در گرمای شدید نور . به عبارت دیگر از فجر بهار گذشته ایم و به عظمت ظهر تابستان رسیده ایم . علامت این برج با وجود شوکتمند سلطان حیوانات نشان داده می شود ، و نشانۀ قدرت سلطنت ، نیرویی شریف و متصل به خورشید است .

بر ج اسد نماد زندگی تحت وجوه گرما ، نور ، لمعه ، قدرت و اشرافیت تابان است . منطقۀ برج اسد ، شبیه به چکامۀ ظفر و پیروزمندی است ف همچون طلایی مسین که مشتعل است از شعله ای زنده . به این منطقه از منطقۀ البروج شخصیتی بسیار قدرتمند مرتبط است : شیفته ، مصمم در هنگام مضیقه و احتیاج ، و با واکنشی به موقع ، این نیروی عاطفی – فعال با نظم تمام به سوی هدفی جهت گرفته ، و بلندپروازی برای رسیدن به اماجی دوردست را امکان می دهد .

طبیعتی قوی که زندگی را با بلندترین بانگ به اواز می اورد و برای یافتن مهمترین دلیل بودن ، نوایی رفیع را در چرخ گردون سرنوشتش به صدا می آورد . این قدرت ممکن است در گستره ای افقی اعمال شود و شخصیتی هراکلس وار به صورتی کاملا واقعگرا ، مؤثر و از نظر جسمانی با شدتی ملموس داشته باشد ، نیز ممکن است در گستره ای عمودی نمود یابد و شکلی آپولونی ( آپولون را ببینید ) و آرمانگرا به خود بگیرد ، آنسان که قدرتهای نورانی بدون شریک بر او مستولی خواهد شد .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ استخوان ( OS / bone )

نمادگرایی استخوان بر دو مسیر اصلی گسترش می یابد : از یک سو استخوان به عنوان داربست بدن ، که عنصر اصلی آن به طور نسبی دایمی است ؛ و از سوی دیگر استخوان حاوی مغز ، همچون مغر بادام .

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ اسب سوار ( CAVALIER / cavalier )

مجسمۀ سواران یا نقاشی از روی انها ، یک سردار فاتح را شیفته می کند ، این آثار نماد پیروزی و شوکت او هستند . سوار همانگونه که بر مرکب خود مسلط است بر نیروی دشمن نیز غالب است . اسب سوار به بهشت صعود کرده و این صعود را به خدایان ، قهرمانان و خاصان می نمایند ، چون تصویر معروف پیامبر ، سوار بر اسب براق ، که جبرئیل او را به میان دسته ای از فرشتگان رهنمایی می کند ، تا به پایۀ عرش خداوند می رسند . در این حالت ، اسی سوار می تواند مفهومی معنوی پیدا کند ، مفهومی چون محقق شدن کلام مقدس و نیل به کمال . علایم خاص را گاه بر مرکب ، زین و یراق و گاه بر سوار ، لباسها ، علامتها ، و اسلحۀ سوار کار می توان دید .در ان تمامی یک فلسفه را کشف می کنیم . نمونه ای بسار معروف با غنایی غریب را در نظر گیریم .

دوگونها مجسمۀ سواران را می ساختند ، و یکی از عجیبترین آنها اسب سوار – خلبان اوروسونگو است . مارسل گریول ( GRIM  ) در این مجسمه ف دوره ای مربوط به اسطورۀ پیاده شدن از ( کشتی نوح ) را می بیند : اسب سوار – خلبان به عنوان دستیار خالق می نشیند و مأمور بازسازی است . ژان لود (  laua  ) که این عقیده را نقل می کند ، از شکل اوروسونگو تعبیری به دست می دهد که چندان اسطوره ای نیست ، و به نظر عمیق تر می رسد ... در اسب سوار می توان چندین علامت را بازشناخت ، مثلا یک خط جناغی ، که مفهوم ان نوسان است .پس مفهومی غنی وجود دارد که اساسی تر از یک سلسله اسطوره است . این علامت مفهومی از ماده ، از تکوین ؛ از خرد و از رفتار اجتماعی به دست می دهد . نوسان یادآور خطی حلزونی است که آهنگر قبل از پیاده شدن از سفینه طی کرده است . در سطحی عرفانی تر ، این علامت نشانۀ نوسان ماده است ؛ نشانۀ ارتعاش نور و آب . در این حالت ، اثر هنری ، فلسفه ای را با مفهوم پیشاسقراطی کلمه عینی می کند .

در فرهنگاهای اولیه ، مفهوم کیهان به صورت یک ارتعاش کاملاً رایج است . بدون اینکه بتوان نکته ای در باب نظریات فیزیک جدید از ان ساتنتاج کرد .

در تعبیر نمادین اسب سوار نیز مانند هر تصویر دیگری که مربوط به مفاهیم پنهان باشد باید تمام جزییات این تصویر را در مدنظر گرفت . در نمایش فتح ، چه نظامی و چه معنوی ، تصویر اسب سوار نشانۀ کف نفس کامل و تفوق بر نیروهای طبیعت است . یونگ ، برعکس ، عقیده دارد که تصویر اسب سوار در هنر جدید ، نه تنها نشانۀ آرامش خیال نیست ، بلکه نشانۀ ترسی عذاب آور و نوعی نومیدی است ، مانند ترس در مقابل نیروهایی که انسان یا وجدان در مقابل آن تعادل خود را از دست می دهد .وقتی نمادها با ادراکات زنده و فعال مرتبط هستند ، تعبیر انها از هیچیک از این مفاهیم گوناگون دور نیست .

سوارکارن مکاشفات شاهد این چندوجهیگری نماد هستند ( 18 – 1 : 6 ) وصف انان ملهم از رریای حزقیال و ذکریا است ، چهار سوار به مفهوم چهار وحشت اسرائیل است ، که بعداً در امپراتوری روم تحلیل خواهد رفت : وجوش ( پارتها ) ، جنگ ، قحطی ، طاعون سوار بر اسب سفید از انجا بیون امد غلبه کننده و تا غلبه نماید ، آنها با کمانی که بدان مسلح اند ، پارتها را نشان می دهند ، که بذر ترس را در میان رومیان قرن اول میلادی پراکنده اند . سنت مسیحی ، خود مسیح را در سوار غلبه کننده بازشناسی کرد است ، به تعبیری عرفانی این سوار بر اسب سفید ، کلام خداوند است که غلبه می کند و در سراسر دنیا گسترده می شود ، چون فتحی دایم و مقاومت ناپذیر ، از غار عروج تا سرانجام زمین و پایان زمان ، سوار دوم بر اسبی اتشگون سوار است و مدموریت دارد که صلح ( سلامتی ) را از روی زمین بر دارد ، تا { همه } یکدیگر را بکشند و به وی مشیری بزرگ داده شده ؛ جنگ است این . سومین سوار بر اسبی سیاه ظاهر می شود که ترازویی به دست خود دارد مه میگوید : یک هشت یک گندم یک دینار . و سه هشت یک جو به یک دینار ، و به روغن و شراب ضرر مرسان ، قحطی است این . چهارمین سوار بر اسبی زرد یورتمه می رود ، طاعون است این . هادس برای پنهان کردن اموات او را دنبال می کند .

در ادبیات شرقی این بلای باستانی ، ارزشی نمادین یافته است ، و به معنی بدترین مجازاتی است که سرنوشت بشر را تهدید می کند : در روز قیامت اگر آدمی کلام او را خوار شمرده باشد این چنین کیفر خواهد دید .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ اساطیر ( MYTHES / Mythes )

در تفسیر اخلاقی – روانشناختی پل دیل مشخصترین چهره های اساطیر ، به خصوص اساطیر یونان ، هر یک نشانگر کاربردی روانی هستند ، و ارتباط میان این اساطیر بیانگر زندگی روانی انسانها است ف که میان گرایشهای متضاد به جانب تعالی یا فساد و تباهی تقسیم شده است : ذات موسوم به زئوس است غ هماهنگی امیال : آپولون ؛ آرزوی الهامی : پالاس آتنا ؛ سرکوفتگی : هادس و غیره .

تمایل شدید تغییریابنده ( میل اصلی ) به وسیله خود قهرمان و وضعیت جنگ درونی روان آدمی از طریق مبارزه بر علیه غولهای فساد و تباهی عرضه می شود . بدین ترتیب ف مجموع این چره های متعالی و مفسد در روان مستعد اند تا ترکیبات استعاری و بیان نمادین واقعی خود را به کمک نمادگرایی فتح و شکست این یا آن قهرمان در جنگ بر علیه این یا ان غول با مفهومی معین یا تعیین کننده پیدا کنند .

این شیوۀ تفسیر به تراژدی نویسان اجازه داده تا دراکۀ اسطوره ها را از طریق ترازدیهای مبتنی بر زندگی درونی اساطیر بازسازی کند . مفسران دیگر به تبع ائوهمروس ( قرن چهارم ق م . ) در اساطیر تصویری از زندگی گذشتۀ مردم ، تاریخ آنها ف داستان قهرمانان و غزواتشان را می دیدند ، که به نوعی از نظر نمادین در سطح خدایان و حوادث انان بازی می شد : اسطوره ، درامی از زندگی اجتماعی یا تاریخ منظوم بود . مفسران دیگر ، به خصوص در میان فلاسفه ، اسطوره ها را مجموعه ای از نمادهای باستانی می دیدند ، که در ابتدا به صورت فلسفه ای منظوم شکل گرفته بود تا باورهای فلسفی با عقاید اخلاقی را که مفهوم آنها ناپدید می شد و باقی نمی ماند حفظ کند . برای افلاطون ف اساطیر شیوه ای بود برای انتقال آنچه که از عقیده برخاسته بود و نه از یقین علمی . شیوۀ تفسیر اساطیر به هر صورتی که باشد ، برای دیدن بُعدی از واقعیتهای بشری مؤثر است و به نوشته ، کاربردی نمادین در ارتباط با تخیل می دهد . اسطوره مدعی نیست که حقیقت علم را به دست می دهد ، بلکه حقیقت برخی از ادراکات را مطرح می کند . تفاسیری که در طول این کتاب در باب تراژدیهای گوناگون اساطیری داده شده و ساختار آنها را بررسی کرده خواسته ای جز این نداشته است . آنچه در اینجا حائز اهمیت است ارزش نمادین اسطوره ها است که مفهوم عمیق آنها را انتقال می دهد .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ اُرگیا ( ORGIES / Orgie )

اُرگیا  (  ORGIES /  Orgie  )

( اُرگیانه ، اُرگاسم ) (  ORGIAQUE – ORGASME  )

جشنهای ارگیانه ، بزمهای باکوسی یا حتی گرایشهای ساده به ارگیای مبتنذل ، از یک سو جلوه ای قهقرایی ، بازگشت به کائوس  همراه با فسق و فجور ناشی از مستی ، خنیاگری ، هرزگی ، عرف شکنی ، دلقک بازی ( غولهای کارناوال ) و نیز لایقلی است غ و از سوی دیگر نوعی بازگشت به اصل ، شناور شدن در نیروهای اولیۀ زندگی پس از خستگی و دلزدگی از روزمرگی ، از تهذیب و شهرنشینی است . از این روست که بارها اُرگیا جانشین جشن بذرافشانی ، درو ، و انگورچینی به حساب آمده است .

آرگیا نماد میلی خشونت بار به تغییر است . حتی برخاسته از میلی است برای دور کردن ابتذال ، و به همین خاطر در ابتذالی عمیق تر فرو می رود ، در ابتذال زندگی غریزی ، تنها ارگیای عارفانه ، مستی عارفانه با سومۀ ودایی ، سماع صوفیان ، ریاضت مرتاضان ، یا جذبۀ اولیاء و قدیسین به هر صورت که باشد مطلقاً به جانب راهی به غیر از ابتذال جهت می گیرد ، به سوی اعتلای خواهشها می رود ، و به موجودیتی جدید منتهی می شود .

ارگیا چون صورت فرضی زندگی خدایان است ، بدون محدودیت و بدون قانون ، شرکت کنندگان در ارگیا از حدود قوانین فرا می گذارند و حتی ادعای مساوات با خدایان می کنند . نیروی فاسدی که نیروی خلقت را تقلید می کند . اما وقتی این صورت فرضی از زندگی خدایان به آخر می رسد ، حس ناپایداری و خفت ، احساس محدودین شدید و حالتی از توهم مستولی می شود که خود نوعی نابودی است . لکن ممکن است ارگیا جهشی ایجاد کند ، جهت گیری تازۀ نیروها برای خدای ممدوح : از خود گذشتن و به تعالی رسیدن .

این انقلاب درونی احساسی عمیق از تواضع و تضرع را ایجاب می کند . و به جای تقلید خدا ، این صورت فرضی از او استمداد می طلبد . انگیزۀ عبث همذات شدن با او تغییر می کند ، و در یک ان ، با اعتراض متواضعانه ، به پذیرش تفاوت با او پایان می گیرد .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ آرِس ( ARES / Ares )

( مارس )

آرس ، خدای جنگ ، پسر زئوس و هرا است . با این وجود ، پدرش میگوید : " در میان جاودانگان او از همه نفرت انگیز تر است " و مادرش میگوید : " این دیوانه که قانونی را نمی شناسد " ، و خواهرش آتنا میگوید : " این خشم زده ، این تجسد زشتی ، این جِلف سر به هوا " .

درخشنده است او ، چرا که مسلح به خود و جوشن و نیزه و شمشیر است ، اما در عملکرد خود همیشه نمی درخشد : در جنگ آتنا به خاطر هوش برترش بر آرس تفوق می یابد ، دیومدس ، پهلوان یونانی ، به خاطر تردستی بیشترش ، موفق می شود این خدای را در جنگ تن به تن زخمی کند : هفائیستوس او را در وضعیت مسخره ای با آفرودیته قرار می دهد .

آرِس نماد نیرویی خشونت بار است ، که از قامت خود ، از وزن خود ، از سرعت و صدای خود ، از طرفیت آدمکشی اش به هیجان میآید ، و مسئلۀ عدالت ، میانه روی و تعادل و انسانیت را به سخره می گیرد .آیسخولوس میگوید : " او از خون آدمیان سیراب می شود . " . اما این نظرگاه ساده انگار کمی اغراق آمیز است .

آرس بدون اینکه لزوماً خدای گیاهان باشد ، حامی خرمنها است ؛ که حمایت از خرمنها جزء وظایف جنگجویان است . اگر او به لقب خدای بهاران مفتخر است فقط به خاطر کمک به نشو نمای نباتات نیست ، بلکه در ضمن چون در ماه مارس جشنی به نیت فصل به جنگ رفتن شاهزادگان بر پا می شده ، به علاوه آرس خدای جوانی است : به خصوص ان دسته از جوانان را که ترک دیار می کنند تا شهرهای تازه بنیاد کنند رهنمایی می کند . رومولوس و رموس دو پسر همزاد او هستند . در آثار نقاشی ، اغلب ، کوچ کنندگان را به همراه یک سبزِ قبا و یک گرگ می بینیم ، که این دو حیوانهای خاص آرس هستند . در غاری که پالاتَن آینده خواهد شد ، ماده گرگی به کودکان همزاد او شیر می دهد .  

 اگر آرِس کشتارگر است و مدافع خانه ها و جوانان ، در عین حال تنبیه گر و انتقامکش در مقابل هرگونه تهاجمی است به خصوص در مقابل عهدشکنی ، و گاهی به لقب خدای عهد و پیمان مفتخر می شود .

در منظومه های سه قسمتی هندواروپایی که ژرژدومزیل در آثار خود به انها پرداخته است ، آرس نشانۀ طبقۀ جنگاوران است .

در سرودهای هومری متعلق به دوره ای بسیار دور ( احتمالاً قرن چهارم میلادی ) ، که دربارل آرس است ، راهی را نشان می دهد که برای استحالۀ معنوی است ، این راه نماد آرس طاغی است ، که می باید امیال خشونت بار خود را مطیع کند .

آرش شاهوار و قوی ... زنده دل ، پدر فتح ، که جنگها را به پایان می برد ، و از عدالت حمایت می کند ، از تو می خواهد ، از تو، که بر دشمنان غالبی و درست ترین آدمیان را راهبری ... تو که جوانی رشادآمیز را هبه میکنی ... دعای مرا بشنو ! پرتوی روشنی لطیف خود را از آسمانها بر من بیافکن ، و نیروی جنگجویانه ات را بر من بدم ، تا بتوانم کاهلی زبون کنندۀ خود را از سر بیرون گردانم ، و سرکشی فریب آمیز روح خود را بکاهم ، و مانع عطر گس قلبی شوم که می تواند مرا اغوا کند ، تا در نزاعی سرد و مدهش شرکت کنم ! اما تو ، ای خداوند شادمان ، روحی بی باک مرا عطا کن ، تا در سایۀ قوانین لوث نشدۀ صلح بیارایم ، و نبرد دشمن و مرگ تصادفی سرنوشت را از یاد ببرم .

همان کاربرد مارس ( مریخ ) رومی در زمینۀ سلتی آن نیز دیده می شود ، اما به گونه ای متفاوت : در دو مقام یکی توسط نودونس ( به ایرلندی : نوآدا ) ، که شاه – کشیشی است برخاسته از طبقۀ جنگجویان ، اما با عملکردی راهبانه ، و دیگری توسط اُگمیوس ( به ایرلندی : اُم   Ogham  ) خدایی در بند ، که پهلوان است ( هرکول ) ، استاد جنگ تن به تن ، و استاد سحر و قدرتهای ظلمانی ، در دورۀ غالیایی – رومی و جه شاهانۀ این کاربرد از میان می رود و وجود جنگ تن به تن بی دلیل می نماید . از این رو ، طبیعت مارس به شدت بوسیلۀ تفسیر رومی و تألیفات حِکَمی – مذهبی دگرگون می شود که باعث اشتباهات و خطایای بسیار شده است .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥
comment نظرات () لینک

+ آبی ( BLEU / Blue )

آبی یکی از ژرفترین رنگها است . نگاه بدون اینکه به مانعی برخورد کند در ان فرو می رود ، و تا بینهایت پیش می رود ، گویی در مقابل حریم جاودانۀ رنگ باشد . آبی ، غیرمادی ترین رنگهاست . طبیعت ، آبی را مگر برای نشان دادن شفافیت عرضه نمی کند . آبی در طبیعت همچون خلأیی انباشته است . خلأ هوا ، خلأ آب ، خاأ بلور یا الماس ، و خاأ صریح ، خالص و سرد است .آبی سردترین رنگهاست و در ارزش مطلق خود پس از خلأ کلی سفید مات ، خالصترین رنگهاست . مجموعۀ عملکرد نمادینش به کیفیات اساسی اش بستگی دارد .

وقتی رنگ آبی برای شیئی بکار می رود ، شکل آن را سبک می کند ، ان را باز و از ان گره گشایی می کند . سطحی که آبی بشود دیگر سطح نیست ، یک دیوار آبی ، دیگر دیوار نیست .حرکات و صداها مانند اشکال در آبی ناپدید می شوند ، و در آن غرق می شوند در ان محو می شوند ، مانند پرنده ای در آسمان . آبی به خودی خود غیرمادی است و هر انچه به آن بستگی دارد ، غیر مادی می کند . آبی راه به بی نهایت است ؛ جایی است که واقعیت به تخیل تغییر شکل می دهد . آیا رنگ پرندۀ خوشبختی " پرندۀ آبی " ( 1 ) ، که این همه نزدیک ، و در همه جا و دست نیافتنی است > ورود به آبی ، کمی مانند الیس در سرزمین عجایب است ، گذر به دیگر سوی آینه است . آبی روشن ، خیال واهی است ، و وقتی تیره می شود ، که مطابق با گرایش طبیعی ان است ، رنگ رؤیا می شود . تفکر اگاه کم کم جایی برای ناخودآگاه در آن باقی می گذارد ، همانطور که نور ورز در ان تدریجاً تبدیل به نور شب و آبی شب می شود .

آبی ، قلمرو ، یا بیش از ان ، دیار عدم واقعیت – یا فراواقعیت – است در سکون ، تضادها و تناوبها را در خود حل می کند . به مثابه تناوب روز و شب که به زندگی بشری ضرباهنگ می دهد . آبی بی باک و بی تفاوت است ، و در هیچ کجا ، مگر در خودش ، متعلق به این جهان نیست ، آبی ، مفهوم ابدیت آرام و متفرعن را القا می کند ؛ که اَبَر انسانی یا غیرانسانی است . حرکت آبی ، برای نقاشی چون کاندینسکی ، حرکت دور شدن از انسان است ، حرکتی که انسان را به طرف مرکز خود می کشاند ، و در عین حال ،او را به طرف بی نهایت سوق می دهد ، و در او میل به خلوص و عطش به مافوق طبیعت را بیدار می کند ( KANS ) . از اینجاست که اهمیت مفهوم آبی را در ماورالطبیعه و حدود کاربرد پزشکی آن را درک می کنیم .یک محیط آبی ، آرام و تسکین بخش است برخلاف سبز تقویت کننده نیست ، زیرا فقط گریزی به واقعیت است . بدون تصرف در ان ، گریزی که در طول زمان فرساینده خواهد بود . به عقیدۀ کاندینسکی زرفای سبز ، حالت استراحت زمینی و نوعی خودرضایی دارد .حال اینکه ژرفای آبی ، وقار و جلالی ماورای زمینی دارد . این وقار یاداور موضوع مرگ است : مقبره های مصری که بر دیوارهایشان صحنۀ قیامت ارواح با رنگ اخرایی و سرخ برجسته شده ، عمدتاً از لایۀ آبی روشنی پوشیده شده است . همچنین گفته شده است که مصریان ، رنگ ابی را رنگ حقیقت میدانستند . حقیقت ، مرگ و خدایان با هم هستند و به همین جهت است که آبی آسمانی ، آستانه ای است که انسان را از آنهایی که از عالم آخرت بر سرنوشت او فرمان می رانند ، جدا می کند . این آبی مقدس – لاجورد – اقامتگاه بهشتیان و زهدانی است که از لابه لای ان انوار زرین عبور می کند ، انواری که نشانۀ مشیت خدایان است : لاجورد و طلا ، ارزشهای مؤنث و مذکر هستند ، هر انچه در مایۀ سبز است ، اهورایی است و هر آنچه در مایۀ سرخ  است اهریمنی .

زئوس  و یهوه ، هنگامی که بر تخت می نشینند پای بر لاجورد می گذارند ، یعنی بر سوی دیگر این گنبد آسمانی ، که در بین النهرین گفته می شد از سنگ ساخته شده ، و نمادگرایی مسیحی ان را پوششی می داند که الوهیت را می پوشاند (  PORS ) .

لاجورد به سه گل سوسن طلایی علامت دربار فرانسه بوده است و بدین ترتیب اصل خدایی و ماورای زمینی شاهان مسیحی را نشان می داده است .

آبی ،  درکنار قرمز و زرد آُخرایی ، وصلت یا رقابت میان آسمان و زمین را نشان می دهد . روش استپهای عظیم آسیایی ، که هیچ خط شاقولی را قطع نمی کند ، آسمان و زمین از ازل رویاروی بوده اند ، وصلت آنها ، بر تولد تمام قهرمانان استپ نظارت دارد : بنا بر سنتی که هنوز از میان نرفته ، چنگیز خان ، بنیانگذار سلسلۀ عظیم مغولان ، از وصلت گرگ آبی و آهوی عنابی به وجود آمده است . گرگ آبی ، هنوز هم اِرتوشتوک ، قهرمان منظومۀ قزقیزی ،  است که اسلحه ای از اهن آبی حمل می کند ، و سپری آبی و نیزه ای آبی در دست دارد ( BORA ) . شیر و ببر آبی ، که در ادبیات ترکی – مغولی به وفور دیده می شوند ، به شدت صفات تانگری ، مظهر قدرت خدایی نیای آلتایی ، را دارند ، که بر بالای کوهها و آسمان منزلگاه او است ، و با مسلمان شدن ترکان با الله همسان انگاشته شده است .

در جنگ آسمان و زمین ، آبی و سفید بر علیه سرخ وسبز همداستان می شدند ، چنانچه همواره در شمایل نگاری مسیحی دیده می شود ، به خصوص در تصاویر جنگ گئورگیوس قدیس با اژدها .

در بیزانس چهار قراول ارابه هایی که در میدان اربه رانی مقابل می شدند ، سرخ و سبز از یک طرف و آبی و سفید از طرف مقابل بودند .و باور کلی بر این است که این مسابقۀ روم شرقی ، دارای معنای والای مذهبی و کیهانی است ، و به همین ترتیب مسابقات گوی بازی که در آمریکای مرکزی در همان زمان اجرا می شد ، نیز از همین معنا برخوردار بوده است . هر دوی این مراسم تماشاخانه ای مقدس را تشکیل می دادند ، جایی که در ان منازعۀ پایین و بالا ، زمین و آسمان عرضه می شده است . تاریخ از این منازعه جنگهای واقعی و مرگبار برساخته است ، و طی این جنگها ، جنگجویان مخالف همچنان رنگهایی بر تن دارند که نمادین است ؛ نماد حقوق الهی یا حقوق بشری که هر یک از دو طرف مدعی است که احیا کرده است . شوآنها آبی می پوشیدند ، انقلابیون ( سال 2 ) ( 2 ) سرخ می پوشیدند ، امروزه در سراسر جهان رنگهای سیاسی مقابل هم آبی و سرخ هستند . ( 3 )

آبی و سفید رنگهای مریم عذرا هستند ، و نشانگر گسستگی ارزشهای اینجهانی ، و گسیل روح آزاد به سوی خداوند ، یعنی به سوی طلایی که می آید تا با سفید عذرایی برخورد کند ، وقتی در آبی آسمانها به همراه فرشتگان عروج می کند . به این ترتیب ف در این رنگها ترقی ارزشها را می بینیم ، که به وسیلۀ ایمان به آخرت بازیافته می شود ، و پیوند معانی و سفید در مراسم تشیع است . کودکانی که برای آبی و سفید نذر می شوند ، نابالغ هستند ، یعنی هنوز دارای جنسیت نیستند ، و به همین جهت است ، که به آسانی به ندای آبی مریم عذرا پاسخ می گویند .

پس علامت سنبله ( عذرا ) در دایرۀ منطقه البروج ، وابسته به فصل درو است ، هنگامی که ربیعی پایان یافته ، و جا را به انقلاب خریفی می دهد . علامت سنبله یک علامت متمایل به مرکز است ، مانند رنگ آبی که زمین را از پوشش سبزش خالی خواهد کرد و آن را لخت و خشک باقی خواهد گذاشت . در همین لحظه جشن عروج مریم به همراه ملائکه به آسمان است ، که در زیر آسمانی بدون حجاب برگزار می شود ، جایی که طلای خورشید از آتشی خاموش نشدنی ساخته شده ، و میوه های رسیدۀ زمین را می بلعد . این لاجورد در تفکر آزتکها ، آبی فیروزه ، رنگ خورشید است ، که شاهزاده فیروزه یا چالچی هویتل خوانده می شود ، چالچی هویتل نشانۀ آتش سوزی ، خشکی ، قحطی و مرگ است ، اما در ضمن این سنگ آبی – سبز فیروزه است ، که پیراهن خدایبانوی بهار را زینت کرده است . وقتی شاهزاده ای آزتک میمیرد ، پیش از اینکه جسدش را بسوزانند و خاکستر کنند ، به جای قلبش یکی از این سنگها را می گذارند ، مانند مصر که قبل از مومیایی یک سوسک زمرد به جای قلب فرعون متوفا می گذاشتند . در بعضی از مناطق لهستان ، هنوز این رسم باقی است که خانۀ دختران جوان اماده برای ازدواج را آبی می کنند .

در سنت هندو ، سطح یاقوت کبود مِرو – متعلق به میدی – نور و رنگ آبی فضا را دارد .لوز که در مورد آن درزیر واژۀ بادام بُن سخن رفته است . جایگاه جاودان است و شهر آبی نیز نامیده می شود .

در آیین بودایی تبت ، آبی رنگ وَیروکانه ، رنگ حکمت متعالی و موجودیت بالقوه است ، و در عین حال رنگ خلأ است ، که عظمت آسمان آبی نیز یکی از تصاویر ممکن آن است .نور لاجوردی عقل دهره مه دهاتو ( قانون یا آگاهی اولیه ) ، قدرتی خیره کننده دارد . اما این او است که راه رهایی را باز می کند .

آبی رنگ یانگ است ، رنگ اژدهای فالگو ، . بنابراین دارای تأثیرات نیک است .هوآن ( آبی ) رنگ آسمان تیره و دور است ، و یادآور جایگاه جاودانگان ، اما اگر آن را از روی دائو ده جینگ ( سرود یکم ) تفسیر کنیم به معنی نامتجلی خواهد بود . مختصاتی قدیمی که در ارتباط با پیچش نخ دولای پیلۀ ابریشم است ، و یادآور نمادگرایی مارپیچ .

زبان سلتی ، اصطلاحی خاص برای نشن دادن رنگ آبی ندارد ( وازۀ GLAS در برتانیایی ، غالیایی و ایرلندی به معنی آبی یا سبز و یا حتی خاکستری است ، که به اقتضای مفهوم ؛ و یا وقتی تعیین آن ضروری باشد ، جانشین یا مترادفی برای ان در نظر گرفته می شود . .اژۀ دیگر GLESUM  است که درزبان سلتی قدیم لاتینی شده ، و نام کهربای خاکستری است ) . آبی رنگ سومین کارکرد ، تولیدگر و صنعتگر است . اما به نظر نمی رسد در متنهای ایرلندی میانه و غالیایی ارزش کاربردی قابل مقایسه ای باارزش  سفید و سرخ داشته باشد .با این وجود ، سزار نقل می کند ( CESG ) که زنان برتانیایی عریان ظاهر می شدند ، و در برخی مراسم مذهبی ، خود را با رنگ آبی می اندودند ، یکی از نیاکان اسطوره ای ایرلند گودل گلاس ، یا گودل آبی خوانده می شود : او مخترع زبان غالیایی ( شبیه به زبان عبری ) است (   OGAC . 7 . 193 – 194 ) .

زبان عامیانه ، که در نهایت زبانی زمینی است ، به تعالی باور ندارد و به همین دلیل جایی که همگان آن را یک تغییر یا شروع جدید می بینند ، این زبان آن را کمبود ، زبان ، قطع و اختگی میداند . آبی نیز در زبان عامیانه مفهومی منفی می یابد ، خوف معنوی دران به کبودی از فرط ترس معنی می شود ، یا وقتی می گوییم تا چشم کار میکرد آبی بود ، یعنی هیچ چیز نبود . آبی شدن ( blauen ) در زبان آلمانی به معنی از هوش رفتن در نتیجۀ مصرف الکل است . آبی در بعضی اعمال و عادات منحرف حتی ممکن است ، به معنی شدت تأثر و قطع علاقه باشد ، چنانکه طبق سنتی ، محکومین به اعمال شاقه در فرانسه ، از منحرفان زن نما می خوساتند آلت خود را به شکل کلاهکی آبی خالکوبی کنند ، تا نشان ان باشد که ان را واگذار کرده اند . بر خلاف مفهوم مریم عذرا یی اش ، آبی در اینجا نشانۀ نوعی اختگی نمادین است ؛ عملی کردن این خالکوبی با رنگ آبی به قیمت رنجی طولانی مدت بود ، و نشانۀ قهرمانیگری در خلاف جهت ، نه مردانه بلکه زنانه بود ، و دیگر مردم آزاری نبود ، بلکه خودآزاری بود .

( 1 ) پرندۀ آبی (  oiseau  bleu   ) ، یکی از قصه های زیبا و همه پسند کُنتس د .اُلنوآ .

( 2 ) سال 2 ، دو سال پس از انقلاب فرانسه ، در 1794 که طی ان کودتای نهم ترمیدور ( مجلس مؤسسان ) به تدریج لغو شد . تا در 1795 قوۀ مجریه به یک هیئت 5 نفری ( دیرکتوآر ) واگذار شد .

( 3 ) در اینجا پارگرافی زبانشناختی مربوط به فرانسه زبانان بود که در ترجمه حذف شد . این پارگراف در چاپ سگر هم حذف شده بود .

 

 

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ ابرکدبرا ( ABRACADABRA / Abracadabra

{ اجی مجی لاترجی }  ترکیب این حروف در تمام قرون وسطا مورد استفاده بود . طلسم ابرکدبرا به شکل مثلث نوشته می شد و برای رفع بیماری و دفع تب بوده است :

ABRACADABRA

ABRACADABR

ABRACADAB

ABRACADA

ABRACAD

ABRACA

ABRAC

ABRA

ABR

AB

A

 

این کلمه از عبارت عبری   abreg  ad  Habra  می آید ، به معنی : صاعقه ات را تا زمان مرگ بفرست . در زبان عبری این ترکیب از 9 حرف تشکیل شده است . محل قرارگیری الف در ضلع چپ مثلث و 9 بار تکرار آن قدرتی جادویی به ان می بخشد ( MARA . 48  ) .

محل قرار گرفتن حروف در مثلث واژگون به ترتیبی است که طلسم نیرویی را که از بالا به پایین جهت گرفته غصب می کند . بنابراین ، می باید از سه بعد شکل ان را در نظر گرفت ، در واقع این طلسم شبیه به قیفی است که حروف جادویی در ان به طور اریب از بالا به پایین فرو می افتند و خطوط نیرومندی از یک گردباد قوی را شکل می دهند ، نکبت با نیروهای کریهی که به چنگ می آورد ، نیروهای کریهی که یک روز برای همیشه از جهان ناپدید می شوند ، در گودالی فرو می روند که از درون آن هیچ چیز نمی تواند صعود کند .

ترکیب حروف ابرکدبرا  در این حالت به رفع تمام دلنگرانی هایی که از یک نظر قربانی ، طلسم یا ( ستارۀ پنج پر ) توقع می شود ، لبیک میگوید.

تمامی ترکیبهای ممکن این حروف ، که Abaracadabra  تنها یک نمونه از آن است ، بر نمادگرایی بس قدیمی مبتنی است . آیا با این طلسم به یکی از نامهای میترا ، خدای خورشید ، ایثارگر و نجاتبخش ، نزدیک نمی شویم ؟

این ترکیب نیز همچون تعویذ و طلسم و ( ستارل پنج پر ) می خواهد به انسان امنیت خاطر بدهد و در واقع انسان را با قوانین رازامیزی هماهنگ و مطابق می سازد که جاهن تحت فرمان انها است ، و در ارتباط با قدرت متعالی است .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ ابراهیم ( ABRAHAM / Abraham )

 

ابراهیم از آباأ الاولین توراتی است . او در زمان سلطنت حمورابی ، در آغاز دومین هزارۀ قبل از میلاد مسیح ( در حدود 1850 ق . م ) از بین النهرین به سرزمین کنعان هجرت کرد .ابراهیم ساکن اور در کلده بود ، و از خداوند فرمان یافت که موطن خود را ترک کند و به سوی سرزمینی ناشناس قصد کند ، که خداوند جهت راه را تدریجاً به او نشان خواهد داد . هنگامی که ابراهیم به کنعان رسید ، خداوند به او گفت این است خطه ای که برایت مقدر شده ، برای تو واعقابت . بنا بر سنت توراتی خداوند او را از منطقه ای که اعتقاد به چند خدایی داشتند بیرون کشید ، تا او را پاسدار وحی و شریعت تک خدایی کند . تمام جهان شناخته شده به بت پرستی درافتاده بود . حران و کنعان نیز از این انحراف عمومی نرسته بودند .

اما ابراهیم در کشوری بیگانه مستقر شد ، و خلوص ایمانش را در برخورد با اداب و عقاید بومیان مصون نگاه داشت ، به حتم می بایست با ایمان او مخالفت شود ، تا وحدت دودمان او حفظ و خدمتگزاری این ابادالاولین نموده شود . عکس العمل دایمی در مقابل انحراف و فساد عمومی یکی از اصول قطعی و بدون تغییر تاریخ بنی اسرائیل بوده است .این بیگانه بودن در سرزمین خود باعث حفظ و بقای عقایدش شد .

ابراهیم نماد انسان برگزیدل خداوند است ؛ انسانی که گنجینۀ مقدس ایمان را ، که نزدش به امانت گذاشته شده ، صیانت می کند ، مردی که خداوند او را متبرک ساخته ، به وی دودمانی پرنفوس و ذریه ای بی شمار و ثروتی عظیم عهد کرده است ، مردی که نقشی جهانی از برایش مقدر گردیده ، همچون حضرت آدم جدید و چون نیای مسیح ، نام او از نظر لغت شناسی افواهی به معنی ( پدر جماعت ) است . در واقع ابراهیم بیش از همه نماد " مرد ایمان " است . او تنها به یک اشارل خداوند موطن را ترک کرد .وبه کشوری هجرت کرد که نمی شناخت ، بر مبنای عهدش با خداوند ، با این که فرزند نداشت و زنش عقیم بود . پدر فرزندان بیشمار شد ، خداوند از او خواست تنها پسرش را قربان کند ؛ گویی عهد خود را نقض میکرد .ابراهیم اطاعت کرد و در حال قربان کردن پسر بود که فرشته ای دستش را گرفت . پولس قدیس در جمله ای گیرا و موجز قدرت ایمان را نمایانده است :  contra spem in spem credidit  که می توان آن را چنین معنی کرد : او در حادثه ای بدون امید ، به رجاء در ایمان دست یافت ؛ یا اینکه : وقتی دیگر هیچ امیدی وجود نداشت ، ایمانش به او امید بخشید ؛ یا به طور خلاصه : در کمال بی توقعی به خداوند امید ببند .

سه دین بزرگ یکتاپرست یهودیت ، مسیحیت و اسلام ، ابراهیم را نیای خود می شناسند . در واقع ابراهیم مظهر پیوند معنوی میان یهودیان ، مسیحیان و مسلمانان است : برادری ابراهیمی.

در زمینۀ روانشناسی ، ابراهیم نیاز به دور شدن از آداب و رسوم محیط ، خانواده ، اجتماع و حرفه است ، و اجرا کردن یک مدموریت الهی بی نظیر و رسوخ یافتن در ماورای محدوده های معمولی . ماجراجویی و خطر کردن ، ویژگیهای شخصیتی تمام سرنوشتهای بزرگ است . با ایمان به خدا می توان کوه را از جای برکند . خرد ابراهیم ، زاییدۀ شیدایی او است تا که سرباز حق باشد .

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ ابر ( NUAGE . NUEE / cloud . thinck cloud )

ابر از نظر نمادین وجوه مختلفی را در بر میگیرد ، که اصلیترین آنها در ارتباط با طبیعت مخلوط و غیرمشخص آن است . ابر را وسیلۀ به جامه درامدن خداوند و مظهریت نیز دانسته اند ( مه را ببینید )

کلمۀ سنسکریت گانَه ( به معنی ابر ) برای جنینِ اولیه ( هیرنیه گربهه ؛ و جیوه گانه ) بکار می رود : گانه در اینجا عنصری است فشرده وبی تغییر . در عرفان اسلامی ابر ( اَلعَما ء ) مرحله ای ماهوی و غبرقابل شناخت از الله قبل از ظهور است .تدکید  بر وجود ابرآلودگی در خود ظهور و در زندگی معموله ، مفهومی بسیار مدنوس دراد ومارتن قدیس می نویسد ، ابر تابش نور است ، که گاه تیرگی بشری را از هم می شکافد ، زیرا که حواس ما نمی تواند تابش را تاب اورد .

قران ، مظهرالله را به صورت سایۀ یک ابر ذکر می کند ، و نه به صورت پدر ازلی که در تمثیلات متقدمان آمده است .بنابر تفسیر عرفانی ، ابرها پردۀ نازکی هستند که دو طبقۀ عالم را از هم جدا می کنند . در چین باستان ، ابرهای سفید یا رنگین ، روی تلّی از قربانیان رستگار فرود می امدند ، و قبور جاودانگان را ف که سوار بر ابرها در آسمان می راندند ، بالا می بردند . خصوصاٌ ابرهای سرخ ، علامتی مبارک بود و از حدیثی راجع به لائو – دسو ریشه گرفته بود .راهبان افسانۀ هونگ ها سوار بر ابری معجزه گر ، به رنگ زرد یا سیاه ، که رنگ طبقات کیهانی است ، از صومعۀ شعله ور جائو – لین می گریزند . این علامات کافی است تا امپراتور هوانگ – دی به برکت ابرها ، همه چیز را نظم می دهد .

در سنت چین ، بنابر تعلیمات عرفانی صفحۀ یشم ، ابر به معنی تغییری است که حکیمان می باید طاقت آورند ، تا به فنا برسند . ابرها در اثیر مستحیل می شوند و هیچ نیستند مگر شجاعت هابوکیس ، و یا نماد قربانی ، این سخن بدین معنی است که حکیم می باید وجود فانی اش را تسلیم کند ، تا ابدیت را به دست اورد .و لیلیان بریون گری در این مفهوم اندیشۀ جوانگ وسو را نقل می کند :

ای سالکان ، همچون اثیر نامحدود شوید !

از احساسات برهانید خود را ! و روحتان را حل کنید !

هیچ باشید و روح فناناپذیر نداشته باشید !

 

آیا این جملات شبیه به سخنان بیگانه در سودای پاریس که بودلر از زبان او میگوید :

دوست می دارم ابرها را ... ابرهای گذرا ... انجا ... آنجاتر ...

ان شگفت ابرها !

 

اما نقش ابرهای باران ساز ، مشخصاً در ارتباط با بروز فعالیت آسمانی است و نمادگرایی آن به تمامی سرچشمه های باروری ، از جمله باران مادی ، وحی پیامبرانه ، و مظهریت وابسته است . در اساطیر یونان ، نِفِله آن ابر جادویی است که به شکل هرا درمی آید ، و زئوس به کمک آن امیال شهوانی ایکسیون را ارضا می کند . از وصلت این ابر و ایکسیون کنتاؤروس ها به وجود می آیند . هلِنه که پاریس مجذوب او بود ، و به خاطر او جنگ تروآ به راه افتاد ، فقط یک شبح ابر بود ، و در ارتباط با جادوی پورته ( 1 ) .

در عقاید اورفئوسی ، ابرها وابسته به نماد آب هستند و در نتیجه وابسته به نماد باروری ، و احتمالاً آرستوفانس ، با برداشتی از این عقیده در هجویه ای آنها را دختران اوکئوانوس ( اقیانوس ) دانسته است که بر روی جزیره ها یا نزدیک چشمه ها زندگی می کنند . ابر نماد مسخ است که نه فقط در یکی از این اجزا بلکه در تغییر شکل دایمی اش نیز دیده می شود

( GRIL . GUEV . JILH . KALL . LECC . SAIR . SCHC ) .

 

( 1 ) در یکی از روایات ، هرا ، ناراضی از انتخاب پاریس که میان او و آتِنا و آفرودیته ، آفرودیته را زیباترین دانسته بود ، تصمیم گرفت عشق هلِنه را از دل پاریس بیرون کند ، از این رو ، قطعه ابری را به صورت هلِنه دراورد و آن را در اختیار پاریس قرار داد . و هلِنۀ حقیقی را به همراه هرمس به مصر فرستاد . وبه دست پورته ، پادشاه مصر ، سپرد ( ائوریپیدوس ، هلنه )

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ ابدیت ( ETETRNTTE / Etrrnity

ابدیت نماد چیزی است که از نظر زمانی محدودیتی ندارد و به عقیدۀ بوئسیوس ، ابدیت تسخیر متقارن و متکامل مخلوقی بدون پایان است . ( 1 ) . بوئسیوس تعاریفی را مطرح می کند که قبل از او توسط فیلسوفان داده شده ، به این تریب ف برای فلوطین ابدیت یک زندگی ایت که در هوست خود پایا است و همواره در کلیت خود حضور دارد ( تاسوعات ، سوم ، 7 ) ( 2 ) . بون آوانتور میگوید : سادگی و نامریی بودن که از عوالم مرکزی است به ابدیت تعلق دارد ( 3 ) . دانته به نقطه ای اشاره میکند که در ان نقطه تمام زمانها حاضراند ( بهشت ، هفدهم ، 18 ) ؛ این نقطه فعل زنده ای با شدت بی نهایت است .

ابدیت نشان دهندۀ بی پایانی زمان ، و مستقل از هرگونه حدوث محدود کننده است ، ابدیت تأکید بر وجود در نفی زمان است . در ایرلند ، هیچ وسیله ای برای تفهیم این مفهوم غیرقابل لمس برای هوش بشری – یا مردم دیگری – در دست نبود ، پس راه حل در این دیده شد که به ترتیبی نمادین زمان بشری ثابت ، تغییر ناپذیر و منظم به نظمی دوره به دوره در مقابل زمانی قرار گیرد که از انسان در مقابل ان کاری ساخته نباشد ، یعنی در مقابل زمان الهی که گستره ای منعطف دارد و در ان چند قرن چون یک سال و بالعکس است . آنها با افزودن یک واحد به این دور ان را درهم شکسته اند .بدین طریق یک سال و یک روز ، یک روز و یک شب نماد ابدیت شده اند ( OGAC . 18 : 148 -150  ) . این افزودۀ واحد ، به عنوان علنی شدن شرایط مشترک ، در تسلیم شدن به زمان معنی شده است .

تصاویر مختلفی یادآور ابدیت فرض شده است : ایزد بانویی که ماه و خورشید را در دست گرفته ، یا عصا و شاخ نعمت را به دست دارد ، یا که بر کره ای محصور در ستارگان نشسته ، یا کمربندی از ستارگان بر کمر بسته . به طور کلی سعادت ازلی وعده داده شده ، بر نظریۀ ابدیت اضافه می شود . فیل ، گوزن ، ققنوس ، و اژدها نیز به دلیل عمر طولانی نماد ابدین شناخته شده اند ، و همچنین مار به دلیل شکل دایره وار خود وقتی چنبره می زند ف یا که دُم خود را می جود ( اوروبوروس ) به صورت نماد ابدین ملحوظ می شود .

ابدیت ، عدم حضور یا راه حل کشمکشها است . ابدیت ، گذر از ورای تضادها در زمینۀ کیهانی و معنوی است . ابدیت ائتلاف کامل مخلوق با مبدأ خویش است . ابدیت شدت مطلق و دایم زندگی است که از تسلسل تغییرات و به خصوص از تسلسل زمان می گریزد . میل به ابدیت در انسان مبارزۀ بی وقفۀ او را با زمان منعکس می کند و حتی بیش از آن نشانگر مبارزۀ شدیدی است با مرگ ، برای فتح زندگی ابدی . ابدیت بیحرکتی نیست بلکه در گردباد است و در شدت عمل .

 

( 1 )   CONSOLATION  PHILASAPHIQUE

( 2 ) ابدیت با توجه به زندگی اش حرکت خوانده می شود ، به عنوان چیزی که همیشه عین خود است سکون و ثبات مطلق نام دارد ، و به عنوان واحد متشکل از کثیر با اصطلاحات ( دیگر ) و ( همان ) به آن اشاره می شود .وقتی که همۀ اینها را دوباره در واحد گرد می اوریم ابدیت را همچون زندگی ای می یابیم مه همیشه همان است که بود ، و همه چیز را فارغ از قید زمان داراست ، نه در زمان و پشت سر هم بلکه همه را یکجا و با هم : چنان نیست که اکنون این را دارا باشد و بعد آن را ... بلکه کمالی بدون اجزا است چنانکه گویی همۀ چیزها با هم در نقطه ای واحد قرار دارند و هنوز جریان و پراکندگی را آغاز نکرده اند ( منقول از فلوطین . دورۀ آثار ، ترجمۀ محمد حسن لطفی ، تهران ، خوارزمی ، 1366 ، انئاد سوم ، رسالۀ 7 ، ص 415 )

( 3 )   Quaestiones  Disputatae . de mysterio trinitatis qu 5 . art 1 .7-8

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - تحولات اخیرذ5

نظریۀ مرگ و رستاخیز درعهدجدید که از سوی الهیات آزادیخواه مورد غفلت قرار گرفته بود ، یا اینکه در انجیل به آن اهمیت داده نشده بود ، نه تنها قابل درک نشد ، بلکه به عنوان کلمه ای که اشاره به وضع معاصر دارد به شمار آمد .

میان شکل افسانه ای نظریۀ مرگ و رستاخیز کتاب مقدس و خود آن ، که الهی دانان لوتری می خواستند ان را در مقولات اگزیستانسیا لیسم تفسیرکنند ، فرق گذاشته شد .

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - تحولات اخیر 4

این تعبیر دربرگیرندۀ کارهای تبشیری سازمان یافته و خدمات اجتماعی بود ، همانگونه که ایجاد ادبیات مسیحی و توزیع و پخش نشریات  ر ا دربرمی گرفت .در خلال این نهضت گسترش خاصی با اقدام به تأسیس انجمنهایی بمنظور تبشیر و ترویج از فداکاری با رنگ پارسایی و پرهیزکاری پدید آمد که گاهی ( انجمنهای تبلیغ خانگی ) خوانده شدند ( برای نمونه در بادن در  1894 م. و درهل شتاین در  1857 م. تأسیس یافت ) و گاهی ( جمعیت پار سا ) ( در ورتمبرگ در  1856 م.) نامیده شدند . در  1888 م. یک اتحاد ملی از این انجمنها به وجود آمد که اعضای آن به چند صدهزارتن می رسید .

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - تحولات اخیر 3

شوراهای محلی را اعضا کلیسا ، جدا از شوراهای سطح شهری ، در دانمارذک در 1903 م. ، در نروژ 1920 م. ، در سوئد 1930 م. مرسوم کردند ولی در این کشورها تنها مسائل صد درصد محلفی می توانستند مطرح باشند . در سوئد پیش بینیهای مهمی دربارۀ معیار های حقوقی قرن 17 و 18 وجود داشتند . اما جدایی از هیئتهای مدارس محلی و شور اهای ناحیه ای بعداً در  1930 م. پدید آمد . در 1863 م. یک هیئت قانونگذاری کلیسایی درسوئد تشکیل شد .اعضای آن عبارتند از اسقفها ، تعداد معینی از روحانیان منتخب از خودشان و نمایندگانی از افر اد غیر روحانی .

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - تحولات اخیر 2

                ب - تغییرات قانونی مور د بحث در  بالا نه تنها نتیجۀ ناهماهنگی ،  بلکه همچنین محصول دنیاپرستی جامعه بود .

این پر وژه ر ا که یکی از مهمترین جنبه های تاریخ کلیسای اروپا در قرن 19 و 20 است ، کلیساییان غالباً در روش نسبتاً یک جانبه ای مور د قضاوت قر ار داده اند وبه عنوان ار تداد صرف از مسیحیت تفسیر کرده اند .این پر وژه به هرحال ناگزیر باید بعنوان یک مظهر  اختلاف در  جامعه و تجلی قیمومیت روحانی در زمینه ای که دید یک فرد مسیحی و به ویژه لوتری خواستارخودمختاری است ، مور د نظر قر ار گیر د .

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - تحولات اخیر 1

<

تحولات اخیر

 

آنچه تاکنون از لوترنیسم بیان شد عبارت بود  از لوترنیسم مکتبی قرن 16 و 17 با توجه به پاره ای از تحولات اخیر  .

نکته هایی دربارۀ عوامل تاریخی که به جنبه های خاصی از لوتر نیسم شکل داده اند :

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - عبادت

عبادت

 

در شکلهای تکامل یافتۀ عبادت لوتری ، دعاهای روزانه نقش قابل توجهی ندارند. برخی از این دعاها در زمان اصلاحات باقی ماندند ول بزودی وعظهای روزانه تغییر شکل دادند. عبادت روز یکشنبه لوتری بر اساس عشای ربانی کاتولیک رم استوار است واز عناصرغیرانجیلی خالی است وبرای عبادت کنندگان معمولی پذیرفته شده است. تغییرات اساسی به قرار زیر است :

1-                      کلام مقدس با دعاهای قربانی حذف شدند. این نخستین اصلاح لوتر دربارۀ عشای ربانی بود. درعبادت عشای ربانی لوتری روی حضور حقیقی مسیح تدکید شده ولی مفهوم قربانی وجود ندارد.

2-                      عبادت الهی به زبانهای بومی تجویز شد.

 

3-                      وعظ بخش کاملی ازعبادت به شمار آمد. کلمه ؛ به معنای کلمه ای که وعظ شده ، قسمت برجسته ای از لوترنیسم را تشکیل می دهد.

4-                      سرود خوانی بصورت دست جمعی قسمت مهمی از عبادت به حساب امده است. در حالیکه سرودهای پذیرفته شده ممکن است در عشای ربانی کاتولیک و انگلیکان خوانده شوند،لوتری ها خواندن سرودها را ضروری می دانند.این روشی بود که خود لوتر درعشای ربانی آلمانی در 1526 ان را انجام داد.به جای (اعتقادنامه) و (سرود برۀ خدا) سرودهای آلمانی خوانده می شوند تا حضار بتوانند در خواندن انها شضرکت جویند. او همچنین به جای سرود افتتاحی لاتینی، سرودی به زبان بومی آورد وسرودی پس از (رساله) به جای (تهلیل) اضافه کرد.

5-                      این ویژگی سنت لوتری است که ضرورتی ندارد کلیۀ کلیسهای تأسیسی انها دارای شکل عشای ربانی ونظم عبادت یکسان باشند.

عشای ربانی در کلیساهای گوناگون آلمان وکلیساهای اسکاندیناوی دوره های مختلف از گسترش را پشت سرگذاشته است . در آلمان میراث عشای ربانی لوترنیسم دستخوش کاهش فراوان قرار گرفت.

از انجا که عبادت لوتری دور از نفوذ دیگر ان کاملترین استقلال را در گسترش خود به دست اورد، خصوصیات زیررا می توان برای آن ذکر کرد. این عبادت هم عبادت کلمه وهم شعیر است. در کلیساهای اسکاندیناوی وفاداری نسبت به کلمه دارای شکل تعدادی از متنهای منتخب برای وعظ وخواندن درعشای ربانی است. عبادات هم ساده وهم دارای شأن ومقام است وتعدادی از ویژگیها را از قبیل محراب، شمعهای محراب،لباسهای مخصوص روحانیان وحرکاتی درعشای ربانی که از سوی کلیسهای جناح چپ الغا شده اند، حفظ کرده است.بنابراین می توان گفت روش عبادی لوتری نمایشگر روش میانه ای در دنیای مسیحیت است.

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - دکترین

<

دکترین

 

تعداد کمی از مشخص ترین مسائل دکترینی لوتری : دکترین استخلاص وتبرئه به وسیلۀ ایمان در قلب سیستم لوتری قرار دارد.کلیساهای لوتری با هرگونه شکل سینرجیستی بشدن مخالفند. در مسئلۀ نجات همواره تأکید روی فعالیت یگانۀ خداست. ایمان محصول کوشش انسان نیست، بلکه هدیه ای است که خدا از طریق کلمه اش اعطا می کند. در متمم اعتراف نامۀ آوگسبورگ آمده است که استخلاص و تبرئه از طریق کلمۀ خدا حاصل می شود.

بر اساس تعلیم اعتراف نامۀ آوگسبورگ انسان در مسائل غیرمربوط به نجات دارای آزادی اراده خاصی است. مسائلی که مربوط به نجات نیست و انسان درانها ارادۀ آزاد دارد عبارت است از اموری که درستی و معقول بودن رفتار او را تضمین می کند، وخلاصه اینکه انسان دارای آزادی اخلاقی است. به هر حال ارادۀ انسان فبل از تولد تازه قادر نخواهند بود که او را برای دریافت فیض یا انجام کارهای مورد رضای خدا اماده کند.

 

 خرد طبیعی و هوش انسان از درک مسائل روحی عاجز است وقادر نیست از طریق نیروهای شخصی خود چیزی بیابد. (ارادۀ انسان نه تنها از خدا برگردانده می شود، بلکه همچنین مخالف خداست، زیرا تنها می تواند انچه شر است وبا ارادۀ خدا مخالفت دارد بخواهد و اراده کند و از ان مسرور باشد) چنین است تعلیم فرمول کنکورد .

طبیعت انسان به واسطۀ گناه اصلی کاملاً فاسد شده است ونجات تنها بر اساس فیض خدا استوار است.

سنت لوتری با امتناع از پذیرش سرنوشت ، از جنبۀ دیگر  تعالیم این اصلاحگر پیروی می کند که معتقد است هر نوع کوششی در مورد بررسی تدابیر مخفی خدا محکوم است.

 ما نباید در این امر مرموز دخالت کنیم بلکه باید باید ارادۀ خدا ر ا همانگونه که در کتاب مقدس در فقراتی ، مانند : ( خدا می خواهد همۀ مردم نجات یابند وبه معرفت راستی گرایند)( رسالۀ اول پولس به تیموتائوس 2 : 4) آمده است ، نگاه دار یم. در فرمول کنکورد فرق روشنی میان آگاهی قبلی خدا وتقدیر وسرنوشت گذاشته شده است.

کلیسای لوتری در دکترین (کفارۀ گناهان به وسیلۀ تجسم ، شکنجه ومرگ مسیح) ایدۀ تئولوژیکی خود را از کلیسای قرون وسطا اقتباس کرده است وبه ویژه در تعلیم عینی این دکترین از سنت آنسلم مقدس پیروی می کند. به هر  حال این کلیسا در دکترین آنسلم تغییر اندکی به وجود اورده وشکنجه های مسیح را که نه با رغبت ومیل خود بلکه بعنوان مجازات نیابتی از سوی ما پذیرفته است، به حساب می آورد. این مفهوم از دکترین فداکاری مسیح در تعالیم لوتری و سرودهایی که در روز قبل از عیدپاک در کلیسا خوانده می شود از برجستگی ویژه ای برخوردار است.

تئولوژی لوتری در عشای ربانی با مسیح شناسی وابسته به ان بطور واضح درمشاجرات دکترینی قرن 16 شکل گرفت. همانگونه که فرمول کنکورد نشان می دهد لوتری ها در این مسئله از تفاوتی که میان انها وکلیسای اصلاحی وجود داشت بخوبی اگاه بودند.

 

یکی از عناصر اساسی لوترنیسم عبارت است ازدکترین آن در بارۀ حضورحقیقی مسیح در عشای ربانی (اعتراف نامۀ آوگسبورگ، اصل 10) .

الهی دانان لوتری هر نوع عقیده ای را دربارۀ حضور صرفاً معنوی مسیح در عشای ربانی رد می کند. مسیح در عشای ربانی با بدن مادی خود حاضر است وحضار بدن و خون اورا با دهان خود تناول می کنند. انها که نان ر ا تناول م کنند بدن مسیح را دریافن می دار ند. فرمول کنکورد به روشنی عقیدۀ کلیسای اصلاحی را ، مبنی بر اتحاد معنوی حضار با مسیح وخوردن صرفاً نان وشراب ، رد می کند. بدن وخون مسیح از طریق یک پیوند تقدیسی با نان وشراب متحد می شود. در نتیجه افراد ناشایست از بدن وخون مسیح تنها برای تبرئه سهم می برند نه برای تسلی وزندگی.

همانگونه که فرمول کنکورد خاطر نشان می سازد لوتری ها در دکترین حضور جسمان مسیح به موافقت خود با کلیساهای رم و یونان اعتراف دارند.

در عین حال که خون وبدن مسیح در عشای ربانی حضور حقیقی دارند، نان وشراب واقعی هم وجود دارند وحضار از انها سهم می برند. در پرسش نامۀ کوتاه با سادگی وروشنی اظهار شده که عشای ربانی عبارت است از (بدن وخون حقیقی مسیح در ضمن نان وشراب) در فرمول کنکورد این وحدت مقدس در تعبیرهای معینی بیان شده است. بدن وخون مسیح _در،با، و تحت) نان وشراب حاضرند.

دکتر ین کاتولیک رم دربارۀ(تبدیل نان وشراب به گوشت وخون مسیح ) مردود شناخته شده ، وفرمول کنکور د ، سنت ایرنائوس مقدس را بعنوان پیشرو نظریۀ لوتری به حساب می اورد. ( ما نیز مانند او تعلیم میدهیم که عشای ربانی مرکب است از دو عنصر: یکی زمینی و دیگری آسمانی) . این دکترین از نظر فنی بعنوان نظریۀ ( هم گوهری) شناخته شده است.

این دکترین مربوط به عشای ربانی اصولاً به مسیح شناسی لوتری مربوط می شود وبه نوبۀ خود مرکب است از دکترین کاتولیک با متممی کوتاه که از بحثهای مر بوط به عشای ربانی سرچشمه گرفته است.

 

به موجب دکترین کاتولیک، طبیعت انسانی والهی مسیح در شخص واحد به گونه ای متحد شده اند که نه آمیختگی است ونه تبدیل ، بلکه این دوبا هم به صورت انفکاک ناپذیر وغیر قابل انحلال متحد شده اند. با این حال طبیعت ویژۀ هر یک محفوظ هستند. بر اساس این طرز فکر درمسیح شناسی است که الهیات لوتری مربوط به عشای ربانی گسترش یافته است. به این سؤال که آیا مسیح درعشای ربانی با هردو طبیعتش حضور می یابد یا تنها با یکی از انها؟ فرمول کنکور د پاسخ می دهد که در عشای ربانی هم طبیعت انسانی وهم طبیعت الهی او مطرح است.

 

چنین نظریه ای طبعاً این نتیجه را می دهد که طبیعت همه جا حاضرند.دربارۀ این ادعای کلیسای اصلاحی که طبیعت انسانی مسیح پس از صعود در طرف ر است خدا قرار گرفت وبنابراین تنها طبیعت الهی او می تواند در عشای ربانی حاضرشود، بحثهایی در گرفت. فرمول کنکورد برضداین ادعا چنین پاسخ داد که به موجب نظریۀ تجسم هر دو طبیعت به صورت تجزیه ناپذیرمتحد شده اند.مسیح وعده داده است که درعشای ربانی با بدن و خون خود حضور یابد. این امر مستلزم آن است که طبیعت انسانی اوهمه جا حاضر باشد واین صفتی است از اوصاف طبیعت الهی او.

فرمول کنکور د با صراحت ادعا می کند که در وجود مسیح به هیچوجه اختلاط وآشفتگی طبیعتها وجود ندارد. هر طبیعتی کیفیت ویژۀ خود را حفظ می کند، اما هرجا که طبیعت الهی مسیح وجود دارد ، وجود انسانی اونیز هست. طبیعا الهی عیسی مسیح تنها برای زندگی دنیا با عیسای تاریخی متحد شد.این دو طبیعت با هم بگونه ای متحد شده اند که از طریق ارتباط متقابل ویژگیهای هریک، هرطبیعتی ازاوصاف طبیعت دیگر سهم می برد. اما فرمول کنکورد اضافه می کند که این مطلب نباید دال بر آمیختگی یا تساوی این دوطبیعت باشد تا به وحدت طبیعت اومنجر  شود.

 

 کیفیت این اتحاد می تواند با مثالی که پدران روحانی آورده اند بخوبی روشن شود: اتحاد بدن و روح مانند آهن وآتش است در آهن گداخته. پسر خدا برای گناهان ما جان داد وپسر انسان قدرت مطلق به دست آورد.

لوترنیسم با متمم خود ، در دکترین اتحاد جسمانی ، صرفاً دکترین کاتولیک را درمورد شخص مسیح پذیرفته است.برای انطباق این نظریه با دکترین پدران روحانی قدیم از سوی فهرسشت شهادتها، که به فرمول کنکورد ضمیمه شده است ، توضیح داده می شود.

این د کتر ین در بار ۀ شحص مسیح درفداکاری و سرود مسیح راه یافته است .معجزۀ تجسم خدا بصورت انسان درعباراتی ازقبیل ( او کسی است که جهان برای او آنچنان تنگ است که اینجا در آغوش مادرش قرار دارد ) ، ( نان و شر اب که هم اکنون برکت یافته و تقدیس شده اند .... بدن وخون او هستند ) مورد تأکید قرارگرفته است.

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - اسناد اعترافی 3

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} /* List Definitions */ @list l0 {mso-list-id:1904556176; mso-list-type:hybrid; mso-list-template-ids:1073254538 -2050974354 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715;} @list l0:level1 {mso-level-text:%1-; mso-level-tab-stop:36.0pt; mso-level-number-position:left; text-indent:-18.0pt; color:red;} ol {margin-bottom:0cm;} ul {margin-bottom:0cm;} -->

               (فرمول کنکورد) نتیجۀ، بحثهای تئولوژیکی طولانی است که در اثر مشاجرات داخلی لوترنیسم پس از مرگ لوتر به وجود امد. نویسندگان اصلی آن (جاکوب آندره) (1528-1590 ) و (مارتین کمنیتز) بودند. این کتاب برای تصویب بخشنامه شد وتوسط 3 تن حاکم مذهبی، 20 تن حاکم معمولی، 24 تن کنت از 38 شهر مستقل و حدود 800 روحانی امضا شد.این امضاکنندگان در حقیقت نمایندگان دوسوم جهان لوتری بودند.

این سند  به دو بخش تقسیم میشود که هریک دارای 12 اصل است. در حالیکه بخش اول مشتمل بر تزهایی است که دکترین عمومی به شمار آمده اند، بخش د وم جزئیات تزهای بخش اول را تفسیر میکند. این اص.ل هریک از سندها به اصول سند دیگر مربوط می شوند.

(فرمول کنکورد) تعدادی از عقاید اصولی را که در کلیسای لوتری بدون توجه به آورندگان و مأخذشان مورد عمل بودند انکار کرد. شناخت افراد یا گروههایی که با فرمول کنکورد مخالف بقودند آسان است.

 

اصل 1 ( در بارۀ گناه اصلی) به ( متیاس فلاسیوس)( 1520-1575) که مدعی بود گناه در جوهر انسان وجود دارد ، مر بوط می شود.اصل 2 (در بارۀ ار ادۀ آزاد انسان) به (سینرجیست ها) (کسانی که معتقدند تولد تازۀ انسان محصول پیوستگی ارادۀ انسان و فیض خداست) که ادعا میکردند ارادۀ انسان در تغییر عقیده اش نقش دارد، مربوط می شود. اصل 3 (دربارۀ درستی ایمان) در  ابتدا برضد (آندریس اوسیاندر)(1468- 1552) تهیه شضد که معتقد بود : استخلاص و تبرئه عبارت است از دگرگونی حقیقی طبیعت از طریقه الهام عشق خدا.

اصل 4 (دربارۀ اعمال نیک) دارای دید دوگانه ای  در این موضوع است : یکی نظر (جرج میجر)(1502-1574) که معتقد بود : اعمال نیک برای رسیدن به نجات ضرورت دارند، دیگری نظر (نیکلوس فن آمسدور ف) (1483-1565) که اعتقاد داشت : اعمال نیک سبب تأخیر در رسیدن به نجاتند. اصل 5 و 6 (دربارۀ شریعت، انجیل و کاربرد شریعت) به آنتی نومیان ها مربوط می شود که رهبر آنها (جان اگری کلا) (1499- 1566) معتقد بود شریغت نباید برای مردم وعظ شود. اصل 7 (دربارۀ شام خداوندگار ما) و اصل 8 (دربارۀ ذات مسیح) برضد کالونیست های مرموز ترتیب داده شد. در اصل 9 (دربارۀ هبوط مسیح به دوزخ) با نواقص چندی مواجه می شویم.این اصل متضمن هشداری برضد تعمق وتفکر در تعالیم لوتر دربارۀ این موضوع است. اصل 10 (دربارۀ آداب و رسوم کلیسایی) نظر ملانکتون و پیروان اورادر بر دارد که از شرایط و اوضاعی که (لایپزیک اینتریم) آنها را مخالف کاتولیک رم معرفی کرده بود، دفاع کردند.

اصل 11 (دربارل سرنوشت جاوید وانتخاب خدا) از دکترین کالونیسم دربارل سرنوشت انتقاد می کند. سرانجام اصل 12 (دربارۀ بدعتها و فرقه های دیگر) در مورد طرفداران تعمید مجدد، شونکفلدی ها (1489- 1561) و ضدتثلیثی ها سخن می گوید.

 

فرمول کنکورد مشاجرات لوتری را دربارۀ مسائل دکترین در عصر اصلاحات در بر دارد. این فرمول مبدأ لوترنیسم واقعی را معرفی می کند وخود نوعی از اسکولاستیک لوتری است. کلیۀ این اسشناد در کتاب کنکورد درج شده اند. سه اعتقادنامۀ کاتولیک در آغاز آن آمده است و مجموعه ای از نقلقولهای پدران روحانی کلیسا در مورد ارتباط میان طبیعت الهی و انسانی مسیح که ضمیمۀ آن شده است نشان می دهد که دکترین ویژۀ لوتری دربارۀ این موضوع مورد حمایت کلیسای اولیه بوده است.

کتاب کنکورد در 1580 به زبان آلمانی منتشر شد ودر1584 در یک نسخۀ رسمی لاتینی انتشار یافت.

 

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ کلیسای لوتری - اساد اعترافی 2

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} /* List Definitions */ @list l0 {mso-list-id:1904556176; mso-list-type:hybrid; mso-list-template-ids:1073254538 -2050974354 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715 67698703 67698713 67698715;} @list l0:level1 {mso-level-text:%1-; mso-level-tab-stop:36.0pt; mso-level-number-position:left; text-indent:-18.0pt; color:red;} ol {margin-bottom:0cm;} ul {margin-bottom:0cm;} -->

               متمم اعتراف نامه توسط ملانکتون درخلال انجمن هیئت قانونگذ اران بعنوان پلسخ به رد کاتولیک رم، که معمولاً به نام (متمم اعتراف نامۀ آوگسبورگ) خوانده شضده تهیه شد. این متمم به امپر اطور تقدیم شد ولی اواز پذیرش آن امتناع کر د . پس از اصلاحاتی که ملانکتون در این نسخه به وجود آورد، یک نسخۀ لاتینی از ان در 1531 چاپ ومنتشر شد ودر همان سشال ترجمۀ آلمانی ان نیز انتشار یافت.

 

این متمم یک اظهارنامۀ کوتاه نیست، بلکه یک ر سالۀ تئولوژیکی است که کلیۀ جزئیات مورد اعتراض اعتراف نامه را با دلیل اثبات می کند ومطالب اعتراف نامه را به ترتیبی که درآن آمده است مورد تفسیر صحیح تری قرار میدهد. تفسیر دکترین استخلاص و رهایی از شرمساری به وسیلۀ ایمان از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

2-                      اصول شمالکالدیک نام خود را از اتحاد دفاعی ای که توسط پرنسهای انجیلی شمالکالدیک در 1531 صورت گرفت اخذ کر ده است. این اصول را در سال 1536 لوتر تهیه کرد وپاپ انرا برای یک شور روحانی که در سال 1537 در منتوآ برگزار می شد پیشنهاد کرد که البته نتیجه ای به همراه نداشت. جان فردریک حاکم روحانی ساکسونی ایدۀ شرکت انجیلی در شورا ر ا تأیید نکرد اما لوتر را برای تهیۀ اصول ایمان که خود او از رویدادهای آن دور نبود مورد مشورت قرار داد.

بنابراین این دفاعیه دارای اهنگ ضد کاتولیک رم بود. این دفاعیه به امضای الهی دانان ویتن برگ رسید، ولی ملانکتون امضای خود را بر شروط یادشده متوقف ساخت. هنگامی که انجیلی ها در شمالکالدون در 1537 در غیبت لوتر، که بیمار بود، با هم دیدار کر دند، این اصول از سشوی انجمن حکام تصویب نشده بود اما پس از چند روز به امضای بیشتر مشاوران روحانی رسید که با انها مصاحبت داشتند.به هر حال نام (شمالکالدیک) بزودی برای این اصول انتخاب شد ودرخلال دو دهۀ بعد به صورت مأخذ درآمد وسرانجام جزء کتاب کنکورد به حساب امد.

3-                       ( رساله در قدر ت وتقدم پاپ) مقاله ای است که ملانکتون در 1537 در شمالکالدون نوشت و در کتاب کنکورد بعنوان ضمیمه ای به این اصول به چاپ رسید. ملانکتون تحت نفوذ روح ضدپاپی که درکنفرانس حاکم بود ، این رساله ر ابا عبارت تندتری نوشت.

4-                      دو پرسش نامۀ مذهبی لوترکه هردو مربوط به سال 1529 است قدیمیترین اسناد اعترافی لوتری اند. این دو پرسش نامه نه مانند اعتراف نامۀ آوگسبورگ سیاسی هستند ونه دفاعیه ای از نوع لوتری بلکه به منظور تعلیم عناصر ایمان مسیحی به کودکان وجوانان تهیه شده اند.

 

(پرسش نامۀ کوتاه) در بهار 1529 بصورت اعلامیه های بمنظور نصب روی دیوار، انتشار  یافت. نخستین لیستهای سه گانه همراه با فرمانهای ده گانه ، اعتقادنامۀ حواریون ، ونیایش خداوندگار در ژانویه منتشر شد. در مارس اعلامیه ای دربارۀ تعمید وآیین عشای ربانی مقدس پخش شد.بعداً سه لیست دیگر منتشر شد که متضمن دعاهای صبح وشام ، فیضها ، (لیست های خانگی) ، مجموعه ای از متون کتاب مقدس مربوط به وعظ کنندگان ، دادرسان ، رؤسای خانواده ها، خدمتکاران خانگی وکودکان بود. در ماه مه این رساله به صورت کتاب منتشر شد. یک نسخه همراه با تجدید نظر در 1531 با بخش جدیدی در بار ۀ اعتراف چاپ شد که لوتر آن را بین تعمید وایین مقدس عشای ربانی قرار داد.هم نسخۀ مربوط به سال 1529 در پنج بخش وهم طبع 1531 با بخش اضافی بارها در کلیساهای لوتری تجدید چاپ شدند. نسخۀ بعدی به کتاب کنکورد ضمیمه شد. هر بخشی فقرات انجیلی رابا توضیحات مختصری همراه دارد.

(پرسش نامۀ طولانی تر) که در اوریل سال 1529 پدید امد تفسیری است برای جزئیات پرسش نامۀ کوتاه که برای استفادۀ سرپرست خانواده ها و روحانیان نوشته شده است.

انتخاب موضوع در سبک پرسش نامه قر ون وسطا طرح شده بود.اصالت این کتابها در نظم وترتیب و تفسیر این موضوع است.پرورش مذ هبی  کودکان در قرون وسطا مشتمل بود برتعلیم نیایش خداوندگار، درود بر مریم، اعتقادنامۀ حوار یون و اخلاقیات مسیحیت.

این کار غالباً با حفظ کردن فهرستی از گناهان مهلک وپر هیزهای مسیحیت همراه بود، ولی در مورد فرمانهای ده گانه  به اواخر قرون وسطا گر ایش داشت.

لوتر درود بر مریم و فهرست پرهیزها وگناهان را حذف کرد وبه جای انها متونی از کگتاب مقدس را که مشتمل بر کلمات تدسیسی تعمید و عشای ربانی بود اضافه کرد.او همچنین ترتیب سنتی را الغا کرد وموضوعات را بر اساس تفسیر انجیلی مسیحیت به نظم دراورد.

 

اندیشۀ اساسی در مورد پذیرش پرسش نامه عبارت است از اینکه انسان ابتدا بایسد قانون خدا را پیش روی خود قرار دهد تاخود را به عنوان یک شخص گناهکار بشناسد ، انگاه ایمان وعظ شده را بشنود وسرانجام نیاز خود را به یک نیرو برای زندگی مسیحی درک کند.

پرسش نامۀ کوتاه دارای سبکی کاملاً غیر جدالی وغیر تئولوژیکی است در حالیکه پرسش نامۀ طولانی از مقداری مباحث جدالی مستقیماً برضدکاتولیکیسم و انتوسیازم تشکیل یافته است. از عنوان استخلاص و تبرئه ، در پرسش نامۀ کوتاه، اجتناب شده، ولی د کترین لوتری دربار ۀ نجات در اساس  این کتاب اظهار شده ، همانگونه که در تفسیر دوم و سوم اعتقادنامۀ حوار یون امده است. ارتباط میان مذهب و اخلاق در یک روش ساده که هنوز هم ابتکاری است، از طریق مقدمه هایی بر شروح هر یک از احکام دهگانه بیان شده است: ( ما باید، بنابراین ، از خدا بترسیم وبه او عشق بورزیم همانگونه که ...) کلیۀ فرمانهای دهگانه در اولین اصل امده اند. اهنگ شخصی وفردی تفسیر کلیۀ اصول اعتقادنامه نیز ارزش ذکر را دارد. عقیده به آفریدگار جهان مربوط به وجود شخصی صاحب عقیده می شود که در تفسیر اولین اصل (من اعتقاد دارم که خداوند مرا افریده است) آمده است.

فراز( خداوندگار ما ) در اعتقادنامۀ حواریون ، به (خداوندگار من که مرا از لعنت بازخرید کرد) در این تفسیر تبدیل شضده است.اثر این دو شعار به گونۀ خاصی در این تفسیر بعنوان (درصدد امرزش گناهان بر آمدن) بیان شده است. رئالیسم شعاری در این فراز (بدن و خون حقیقی خداوندگار ما عیسی مسیح) مورد اشاره قرار گرفته است اما در این نوشته در مورد کودکان تدکید چندانی به عمل نیامده است . در تفسیر تعمید ، تدکید اساسی روی جنبه های سمبلیک آن قرار دارد.

برخی از قواعد به خوبی نشان می دهد که تحت تدثیر دید اسقفی و اجتماعی لوتر قرار گرفته که سیستم رئیس ومرئوس ، سرپرست خانواده ها و خدمتکاران خانگی را پذیرفته است. اگر نشانه ای از دید منفی نسبت به جهان در تفسیر قسمت هفتم نیایش خداوندگار وجود داشته باشد، در قسمت چهارم آن دید مثبتی به امور خوب زندگی  وجود دارد.

 

(پرسش نامۀ کوتاه ) به منظور تربیت کودکان با ایمان مسیحی در خانه تهیه شده ، اما بعنوان یک کتاب متن مدرسه ای در کلیساهای لوتری هم مور د استفاده قرار می گرفت. این پرسش نامه قرنها به عنوان کتاب درسی مدارس ابتدایی به کار رفت وتنها متن برای تربیت مسیحی بود، تا اینکه عصر نهضت روشنگری مذهبی قرن 7 وعصر روشنفکری فرا رسید واین منجر به تدوین کتابهای جدیدی بر اساس تاریخ عهدین، به عنوان متمهای پرسش نامه شد. در خلال دورۀ اصلاحات این کتاب نیز به عنوان متن ویژۀ مر اسم به کار گر فته شد. آیین کلیسای لوتری غالباً به پرسش نامه ، که معیاری برای دکترین و وعظ است برمی گردد و درفرمول کنکورد این دو پرسش نامه کتاب مقدس غیرروحانیان نامیده شده اند که بطور خلاصه کلیۀ مطالب کتاب مقدس رادربر دارند وبرای شخص مسیحی لازم است که انها را برای نجات ابدی خویش تلقی کند.

نویسنده : MEHDI ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱