مسیحیت پر.تستانی و عرفی شدن

مسیحیت پروتستانی و عرفی شدن

( اصلاح طلبی ) اگر چه به لحاظ زمان متأخر ( رنسانس ) است و از این حیث ، متأثر از اجوای مساعد آن در قرون 15 و 16 اروپا ، با این حال ، نباید ان را دنبالۀ رنسانس فرضکرد . شواهد و قرائن فراوانی است کهنشان می دهد ، آنها دو جریان موازی و بلکه متنافری بوده اند که درون قرون وسطی و از زمینه ها و پیشینه های کاملاً متفاوت ریشه گرفته اند و ضمن تأثیرگذاری بر یکدیگر ، مسیرهای کاملاً مجزایی را تا درون عصرجدید در قرون 18 و 19 پیموده اند .

این قضیه دربارة جریان ( روشنگری ) و نسبت آن با رنسانس و اصلاح طلبی نیز به میزان زیادی صادق است .

سرچشمه های این سه جریان مهم ، یعنی رنسانس ، اصلاح طلبی و روشنگری را باید در ربع آخر قرون وسطی دید .

قبل از ورود تفصیلی به این تحولات پشت هم وبررسی آثار و عوارض آن برجریان ب وقفه و بی امان عرفی شدن ، جا دارد به زمینه ها و مقدمات تسهیل کنندۀ این پدیده های مربوط به دورل گذار در قرون پیش از آن  به اجمال نظری بیافکنیم .

 

 

رویکرد تجزی گرا و نگاه تقابلی در قرون وسطی

مسیحیت که در تمامی دوران رشد و بالندگی اش در هزارۀ میانه نتوانسته بودبه تعارضات درونی اش به نحو معتدل و متعادلی پاسخ گوید و انسان و جامعل مسیحی را از زیرفشار انتخاب های دشوار میان گزینه های زوجی ( انسان / خدا ) ، ( طبیعت / ماوراء الطبیعه ) و ( عقل / ایمان ) برهاند ، وارد مرحلۀ جدیدی از حیات پرفراز و نشیب خویش گردید . دورانت به حوادثی نظیر شکست مسیحیان در جنگهای صلیبی ، آشنایی بیشتر اروپا با اسلام ، توسعۀ بازرگانی از طریق دریا ، تقویت تمایلات ملی گرایانه به زیان هژمونی فرا ملی پاپ ها .. به عنوان برخی از عناصر مساعد در این دگردیسی اجتماعی یاد کرده است . او از اختراع فن چاپ به عنوان یکی دیگر از عوامل مؤثر در انتقال و ورود به عصر جدید اشاره نموده است .

اهتمام بزرگ و درخور تحسین کلیسای رم در رشد و گسترش مسیحیت و تقویت مبانی کلامی و بنیۀ نهادی آن ، آیین ساده و بی آلایش مسیح را برای بقای در دنیا ئتعامل فعال با آن به خوبی اماده ساخت ، اما اموزه های تعارض افکن و قابلیت های محدود آن برای بازخوانی های عصری ، به مسیحیان اجازه نداد نا طریق وسطای خویش را در میان این قطب های ناهمسو و ناسازگار بیایند .

تضارب بی سرانجام میان ایمان گرایی و عقلی گری رویۀ دیگر و بلکه مهم تر این تاریخ هزار ساله است که بی آنکه سرانجام روشنی پیدا کند ، به مرحلۀ جدید حیات خویش منتقل گردید . تلاش و اهتمام کسانی چون شارلمانی ( 800- 814 ) ، فیلیپ چهارم ( 1285-1314 ) و هنری ششم ( 1547- 1509 ) ، سن آنسلم ( ف. 1109 ) و اکویناس ( ف. 1274) و اومانیست های مؤمنی چوناراسموس ( ف. 1526 ) و پاپ لئوی دهم ( 1521- 1513 ) در به هم آوردن دین و دولت و سازگار نمودن عقل و ایمان و ایجاد مصالحه میان انسان و خدا نیز دراین دوران ، ره به جایی نبرد و هرگز به جریان غالب در حیات مسیحی بدل نشدند .

 

لزوم اصلاح تلقی اسطوره ای از دو عصر میانه و جدید

گمان و تلقی رایج براین است که انسان غربی ، پس از عبور پرخوف و عذاب از تونل وحشت قرونوسطی و سپری کردن یک دورۀ هزار سالۀ بی حاصل ودر اوج تباهی و بی خبری ، ناگهان به باغ علم و دانایی ، سرزمین سعادت و خوشبختی وبه دریای عشق و ایمان پرتاب شده است .

والتر استیس در سرآغاز کتاب دین و نگرش نوین در عبارتی کوتاه ، چند خدشه براین گمان اسطوره ای از قرون وسطی و عصرجدید وارد ساخته است . او می گوید : .... هر چند صبغۀ غالب در جهان بینی قرون وسطی با ( دین ) ودر جهان بینی جدید با ( علم ) است ، اما نه آن عصر از علم ونه این عصر از دین تهی بوده است ..

چنانچه به این فرایند از فاصله ای دورتر و از منظری فراتر وبه دور از اجوای حاکم برباورداشت های تاریخی نظر شود ، مشخص میگردد که این دو جامعه و جهان بینی به ظاهر متفاوت ، هنوز بر یک گردونه سوارند ، البته در موقعیت هایی که هیچ گاه به هم نمی رسند وبا هم نمی نشینند و همواره با فراز آمدن یکی ، دیگری در فرود می افتد .

تیلیش معتقد است که از حیث رویکرد تجزی گرا و نگاه تقابلی ، تفاوت چندانی میان الهیات ( راست دینی انحصار طلب ) و ( الهیات عرفی طرد کننده) وجود ندارد و آنها از دوسودر مقابل الهیات ( جامع نگر ) قرار می گیرند .

والتر استیس در کتاب دین و نگرش نوین نشان داده است که چگونه جهان بینی های قرون وسطی وجدید با غیرقابل جمع دانستن اصول موضوعۀ خویش ، به یک نگرش قطبی متوسل و دچار بوده اند .

 

عناصر وصل و فصل در جریانات پدید آورندۀ عصر جدید

عصر جدید که پس از گذر از دروازه های ( رنستنس ) و ( اصلاح طلبی ) آغاز گردید ، حل پارادکس های ریشه دار در تاریخ اندیشۀ غرب و برخاسته از مواجهۀ مسیحیت با دنیا قلمدادشده است .( اومانیسم ) ف ( طبیعت گرایی ) و (عقلی گری ) به عنوان راه حل های دنیای جدید برای برون شد از سرگردانی و بلاتکلیفی در برابر دوسویه های ( انسان / خدا)،(طبیعت/ ماوراء الطبیعه ) و(عقل / ایمان) پیشنهاد شد وسرانجام نیز با پیش پا افتادن و کامل شدن سویه های دنیوی در قرن 19 و 20 ، به دنیایی کاملاً عرفی شده وارد گردید.

( رنسانس ) جریانی است نوستالژیک که نگاه حسرت باری به گذشته دارد ومسائل و واقعیت های عصر خویش را از یک دیدگاه عاطفی رمانتیک ونه عقل گرایانه تحلیل می کند. اومانیسم مسیحی و اومانیسم ملحدانه ای که حامیان فراوانی نیز در میان متفکرین قرون 19 و 20 پیدا کرد ، از تمایلات انسانگرایانه و رمانتیک همین جریان برخاسته است .

برخلاف رنسانس که سمت و سویی غیردینی و بعضاً ملحدانه داشت و ارزش های غیرمسیحی فرهنگ هلنیستی را برتر و انسانی تر از سنت مسیحی می شمرد ، روح حاکم بر ( اصلاح طلبی ) مؤمنانه و مقاصد آن احیاگرانه است . گذشتۀ زرین برای این جریان ، در زندگی کوتاه مسیح و در عصر حواریون قرار دارد و مرکز توجه و غایت اهتمام آنان ، همچنان خداوند است .

اما آنچه که به عنوان جریان روشنگری از آن یاد می شود ، در بسیاری از جهات با این دو جریان پیش گفته متفاوت است .مهم ترین ممیزۀ جریان اخیرالذکر،عقل گرایی مفرط آن است که آن را هم زمان در برابر عاطفه گرایی رنسانس و ایمان گرایی اصلاح طلبی قرار می دهد .

طبیعت گرای و اهتمام به علم و معرفت تجربی ، جریان دیگری است که در قرن 17 با به میدان آمدن عالمان بزرگی چون کپرنیک ( ف. 1543) و گالیله مغایر با عقاید کلیسا ، انقلاب معرفتی مهمی را بر علیه ماوراء الطبیعه به راه انداخت .این جریانکه کمتر ازآن به عنوان یک نقطۀ عطف تاریخی شاخص ، در کنار سه جریان فوق الذکر یاد می شود ، تدثیرات بسیار مهمی در تسریع و تعمیق  فرایند عرفی شدن در غرب داشته است .

به رغم تفاوت های مهم این جریانات پی در پی تاریخی ، دو ویژگی مشترک آنها را به هم پیوند می زند ، یکی تدثیرات قصد شده و قصد ناشده ایست که برفرایندهای بی وقفۀ عرفی شدن دین ، فرد و جامعه در غرب مسیحی باقی گذاردند و دیگری سرنوشت نسبتاًمشابهی است که در مسیر تحولات نوبه نوی جوامع غربی پیدا کردند . بدین معنا که هرسه جریان شکل دهندل دنیای جدید ، بر حسب اجلی که برای هریک مقدُر بود ، بی آنکه مزد خدمت خویش را از پیوستگان به این کاروان بستانند ، در گردنه ای از راه ، از قطار پرشتاب و بی مقصد غرب به بیرون پرتاب شدند ، چرا کهآنها بر نوعی باور و نگاه ارزش شناختی مغایر با مبادی ( نسبی گرایانه ) و ( فارغ از ارزش ) در عصر خاتمۀ ایدئولوژی ها متکی و استوار بودند .

 

همراهی و همگامی فرایندهای عرفی شدن

فرایند عرفی شدن غرب به رودخانل عظیمی می ماند که از به هم پیوستن نهرها و رودهای مختلف فکری ، سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی پدید امده و از قرن 18 به بعد ، شکل یک سیلاب گسترده و بی امان را به خود گرفته است .

عرفی شدن در غرب ، جریان یک پارچه و واحدیست که برحسب بستر وقوع و حوزۀ تدثیر ، لااقل در قالب سه فرایند هم گرا قابل تشخیص و بازشناسی است . تجزیۀ جریان عرفی شدن به سه فرایند ( عرفی شدن دین ) ، ( عرفی شدن فرد ) ، ( عرفی شدن جامعه ) ، صرفاً یک آنالیز نظری است که به منظور تسهیل در بازیابی و بازشناسی مصادیق و تحلیل و مقایسۀ دقیقتر موقعیت های عینی صورت میگیرد .در صحنۀ واقعی جریان یافتن فرایندهای عرفی شدن ، این بسترهای سه گانه به شدت در هم تنیده و با یکدیگ

/ 0 نظر / 78 بازدید