اسب

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

اسب (  CHEVAL  /  horse  )

باوری تثبیت کننده در ذهن تمامی اقوام ، اسب را در اصل با ظلمت جهان اهریمنی ( ختونیایی ) مرتبط می داند زیرا که می جهد و یورتمه می رود ، چون خون در رگها ، در اعماق زمین یا در مغاک دریا . اسبی که پسر شب است و راز ، نمونه ای ازلی است که گاه حامل مرگ است و گاه حامل زندگی ، همبستۀ آتش ، نابودگر و یا فاتح و در آب مغذی و یا خفه کننده . کثیری از معانی نمادین اسب از مفهوم پیچیدۀ  تمثیلهای قمری ناشی است . جایی که تخیل از طریق مقایسه زمین را در نقش مادری اش با ستاره اش ماه ، آبها را با معانقه ، رریا را با پیشگویی و نشوونما را با تجدید فصل مرتبط می کند .

روانکاران نیز اسب را نماد روان ناخوداگاه و یا روان غیربشری می دانند . یک الگوی ازلی ، نزدیک به الگوی ازلی مادر که حافظۀ جهان است ، یا به الگوی ازلی زمان ، زیرا به ساعت عظیم طبیعی وابسته است یا به الگوی ازلی سرکشی و هوس . اما شب به روز می انجامد و پیش می آید که اسب همین مسیر را طی کند و ظلمت بدوی اش را ترک کند و در نور محض تا به آسمان بالا رود . جلی سپید و شاهانه بر تن ، دیگر قمری و اهریمنی ( ختونیایی ) نیست ، بلکه در قلمرو خدایان نیک و قهرمانان خورشیدی و اهورایی ( اورانیایی ) می شود : آنچه که گسترۀ نمادین آن را هر چه بیشتر می سازد . اسب سفید آسمانی نشانگر غریزۀ مهارشده ، مطیع و منقاد است ، و بنا بر اخلاقیات جدید ، شریفترین پیروزی بشر است . اما فتحی ابدی وجود ندارد ، بر خلاف این تصویر روشن ، اسب تیره تا عمق وجود ما مسیر جهنمی اش را دنبال می کند : گاه موجب خیر است و گاه موجب شر . زیرا اسب ، حیوانی مانند دیگر حیوانات نیست ؛ اسب مرکوب ، محمل و مظروف است ، و بنابراین ، سرنوشتش از سرنوشت انسان جدایی ناپذیر است . در میان این دو ، گفت و گویی خاص رخ می دهد که منشأ صلح یا منازعه است ، و از روان و ذهن برمی خیزد . وسط ظهر اسب با آخرین قدرت دویدنش کشیده می شود ، یورتمه می رود ، کور است ، اما اسب سوار با چشمان باز جلوی ترسهایش را می گیرد و اسب را به انتهای مسیر تعیین شده رهبری می کند ، اما شب ، وقتی اسب سوار به نوبۀ خود کور است ، اسب می تواند ببیند و بلد راه باشد ؛ اینک اسب است که فرمان می دهد ، زیرا تنها اوست که بی عقاب و عذابی می تواند از درهای راز که خارج از دسترس عقل است بجهد .اگر میان انها برخوردی درگیرد ممکن است به جنون و مرگ منتهی شود ، اما اگر توافقی باشد پیروزمند خواهند شد . سنت ها ، آیین ها ، اسطوره ها ، حکایات و اشعاری که از اسب یاد می کنند تنها هزار و یک امکان این بازی لطیف را بیان می کنند .

 

حیوان تاریکیها و قدرتهای جادویی

استپ های آسیای مرکزی ، کشور اسب سواران شَمَن ، در سنت و ادبیات خود تصویر اسب اهریمنی را حفظ کرده اند . بر طبق این سنت قدرتهای رازآمیز اسب جانشین قدرتهای انسان می شود و آنها را در آستانۀ مرگ متوقف می کند . این اسب اهریمنی درون را می کاود ، آشنای ظلمتهاست . وظیفۀ بلد و میانجی را انجام می دهد و به عبارت دیگر وظیفۀ راهنمای ارواح بر عهدۀ او است . حماسۀ قرقیزی دربارۀ ارتوشتوک از این نظر گویاست . توشتوک برای بازیافتن روحش ، که توسط جادوگری طلسم شده ، با وجود قهرمان بودن باید به نحوی شخصیت خاص خود را ترک گوید و خود را به قدرت مافوق طبیعۀ اسب جادو ، چل کویروک ، بسپارد که به او امکان می دهد تا به عالم زیرین برسد و جادوها را باطل کند . چل کویروک ، این بایار آسیایی ، هم مانند انسان می شنود و حرف می زند . او از ابتدای این سواری غریب به سوارش هشدار می دهد و او را از طرف مقابل که باید در هم بپاشد بر حذر می دارد .

سینه ات فراخ است اما روحت نازک است ؛

به هیچ چیز اندیشه نمی کنی تو آنچه من می بینم نمی بینی ؛

تو آنچه من می دانم نمی دانی ؛

تو شهامت داری اما بیخردی .

و سرانجام به جمله ای ستایش آمیز به نشانۀ قدرت خود می افزاید :

من می توانستم در آبهای ژرف راه بروم

با این همه ، چل کویروک ، که در دو عالم می تواند باشد ، نمی تواند از این یک به دیگری برود ، مگر به قیمت عقوبتی سنگدلانه و خود او هر بار که شرایط ایجاب کند از اسب سوار می خواهد که با ضربۀ شلاق تکه ای از گوشت او را مثل گوسفندی قصابی کند ، تا امکانات او مؤثر واقع شود . تصویر بسی پرمعنی است ، و هر بار به مثابه آداب سرسپاری است .

فقط از طریق خواندن این حماسه می توان در مفهوم عمیق برخی از سنت های شمنی رسوخ کرد . از این روست که در میان آلتایی ها ، زین و اسب یک متوفا در کنار جسدش گذاشته می شود تا سفر آخر او را تضمین کند . در میان بوریات ها ، اسب فرد بیمار ، که هر لحظه امکان مرگ و جدایی روحش می رود ف در کنار بسترش بسته می شود تا بازگشت روح او را علامت دهد ، و روح هنگامی ظاهر می شود که اسب شروع به لرزیدن می کند . وقتی شمنی می میرد او را روی جل اسب قرار می دهند و زین را به جای بالش زیرا سرش می گذارند و افسار و تیروکمانی در دستش می نهند .

در میان بلتیرها ، اسب شخص متوفا قربانی می شود تا روحش ، روح صاحبش را راهنمایی کند ، و بسیار پرمعنی است که گوشت اسب پس از ذبح میان سگها و پرندگان تقسیم می شود ، که انها هم به نوبۀ خود هادی ارواح هستند ، و به دو عالم زبرین و زیرین رفت  وآمد می کنند . قربانی اسب برای صاحب درگذشته اش به حدی رایج است که به عنوان یکی از عوامل شناسایی تمدنهای اولیه به حساب می آید .چناچه این رسم در میان بسیاری از اقوام هندواروپایی و حتی در میان بحرالرومیان قدیم گواهی شده است : در ایلیاد : آخیلئوس بر روی هیزمهای افروخته در کنار جسد پاتروکلوس ، رفیق شفیقش ، چهار اسب قربانی کرد ، این اسبها پاتروکلوس را به قلمروی هادس رهنمایی کردند . اسب علاوه بر قدرت روشن ضمیری و شناختش از عالم دیگر نقشی عظیم در آیین های شمنی بر عهده دارد .روح نیک شمن آلتایی که شمن را در سفرهای پیشگویانه اش همراهی می کند چشمان اسب را تصاحب می کند ، که به او امکان می دهد تا در سی روزۀ سفر ببیند ، او بر زندگی آدمیان نظاره می کند و از ان خداوند متعال را خبر می دهد . اکثراً ابزار انتقال ارواح در میان شمن ها مرتبط با اسب است . از این روست که بر طبل آیینی انها که ضربه های آهنگینش ایجاد هیجان می کند اغلب پوست اسب یا گوزن کشیده می شود ، یاکوت ها و یا دیگر اقوام شمن این طبل را  اسب شمن می نامند . و بالاخره ، برای رفتن به عالم دیگر شمن ها اغلب از عصای سرکجی مزین به سر اسب استفاده می کنند و آن را به عنوان یک اسب زنده به کار می گیرند که یاداور دسته جاروی جادوگران غربی است .

 

مسخ انسان به صورت اسب : مجذوب و تسخیر شده

جای رفیع اسب در آیین های جذبۀ شمنی نقش این حیوان را در آداب دیونویوسی و به خصوص در آیین های تسخیر و جذبه های باطنی برمی نماید و نتیجه گیری می شود که در  وودو هاییتی و آفریقایی ، در زار حبشی یا دیگر مراسم باطنی باستانی در آسای صغیر نوعی واگشت نقشها میان اسب و اسب سوار به وجود می آید ، و این امر چنانچه در فوق مطرح شد ادامه پیدا می کند تا نتایجی وخیم حاصل شود . در تمامی این سنت ها انسان ، یعنی تسخیر شده ، خود تبدیل به اسب می شود تا روح بر او سوار شود .تسخیرشدگان وودو ، در هاییتی ، مانند تسخیرشدگان برزیل و آفریقا ، اسبان " لوا " ی خود خوانده می شوند ، همچنین در حبشه در لحظۀ وجد ( 1 ) ( رقص دسته جمعی تسخیرشدگان ) ، تسخیر شده خود را با زار همذات می بیند ، و زار چیزی چز اسبش نیست که چون جسدی ، از خواسته های ان جنی که به او فرمان می دهد اطاعت می کند . به نقل از ژان مر همین آیین با همین اصطلاحات در ابتدای این قرن در مصر اجرا می شده است .

اداب دیونوسوسی در آسیای صغیر بدون استثنا همان قواعد را اجرا می کند . مشهور است که خدایان سوار بر مریدان آیین دیونوسوس شده ، و سواری می کرده اند . تصاویر اسب شکلی در پیرامون دیونوسوس ، استاد بزرگ اداب خلسه وجود داشت : به همین ترتیب سیلنوس ها و ساتوروس ها ، همراهان منادها در مراسم دیونوسوسی ، درست مانند کنتاوروس ها ، به شکل آدم – اسب بودند  و هنگامی که این خدا مست می شد باعث جنگ انها با هراکلس می شد . ژان مر تأکید می کند که در مذاهب اسطوره ای وابسته به محافل باکوسی ، نام شیرزنان به صورت ترکیبی آمده و به تناوب با واژۀ اسب و یا با نعت واره ای که کیفیت اسب سواری در ان ملحوظ شده به کار رفته . از اینجا می توان فهمید چرا در سنت های باستانی چین نوسالکان به محض ورود به سلک ؛ اسب جوان ، وسرسپردگان و یا مبلغان فلسفۀ جدید ، تاجر اسب خوانده می شدند . برپایی یک جمع عارفانه که کمابیش سرّی بود ، گسیل اسبان خوانده می شد .اگر اسب ، نماد ترکیبات حیوانی انسان را می سازد بیش از هر چیز به دلیل کیفیت غرایز اسب است ، که او را چون موجودی متصف به صفت روشن ضمیری معرفی می کند . اسب و اسب سوار از درون یکی می شوند .اسب انسان را اگاه می کند یعنی الهام ، عقل را روشن می کند . اسب رازها را تعلیم می دهد ، خود را به ترتیبی درست جهت می دهد . وقتی دست اسب سوار او را در راهی غلط رهبری می کند ف او سایه ها و اشباح را کشف می کند ف اما خطر ان می رود که با ابلیس متفق  شود .

عرفان سلحشورانۀ غرب در قرون وسطا ف بدون ارتباط با نمادگرایی اسب ، محل پیشروی در طلب عرفانی نیست . صورت مثالی ان به نوعی ، جنگ با خیمایرا ( شیمر ) است که توسط بلروفون سوار بر پگاسوس در گرفت .

/ 0 نظر / 2 بازدید